معیارهایی برای انتخاب نام داستان




عنوان داستان : خرپشته
نویسنده داستان : مهران عزیزی

اوج بمباران شهرها بود. هر شب هواپیماها می‌آمدند و توی تاریکی، خط سرخ تیرهای رسام ضدهوایی را می‌دیدی که رگبار می‌شدند از زمین به آسمان و صداشان از دور می‌آمد. بعد غرش هواپیماها را می‌شنیدی و بعد صدای انفجارها را از دور و نزدیک و بعدش سکوت بود و بیرون که می‌آمدی و کم‌کم سر و صدا راه می‌افتاد، می‌فهمیدی باز یک جای دور یا نزدیک، کسانی که می‌شناختیشان یا نه، دیگر نیستند. ترس و مرگ و زندگی، معنی‌شان با چیزی که امروز دارند خیلی فرق داشت و مُردن مثل آب خوردن، ساده و آسان بود....
حساب کرده‌بودم که سه تا قوه‌ی بزرگ، لامپ رشته‌ای کوچک را شش ساعت روشن نگه‌می‌دارد. کافی بود. برای کاری که می‌خواستم بکنم، سه چهار هفته نقشه ریخته‌بودم و مو لای درزش نمی‌رفت. باید غروب‌نشده خودم را می‌رساندم به خرپشته‌ی خانه‌ی بابای «نادر»، همکلاسیم، و لامپ و قوه‌ها را که سرهم کرده‌بودم می‌گذاشتم روی خرپشته‌شان و دور می‌شدم.
اول دبیرستان بودم؛ یعنی پانزده شانزده ساله. هم شر بودم هم دنبال دردسر. بابا یک پاش توی مدرسه بود همیشه، بس که شاکی داشتم. نادر سر به زیر و درسخوان بود و حوصله‌اش را نداشتم. کاری به کارم نداشت و محل سگ به‌م نمی‌گذاشت. اهل دعوا هم نبود و ناخنم بهش گیر نکرده‌بود و سُریده‌بود. بدتر از همه‌ این بود که دل «سحر» را برده‌بود که هم‌محل ما بود و جانم درآمده‌بود تا دلش را نرم کنم و چند تا نامه بگذارم سر راهش لای آجرهای دیوار که بردارد و بخواند و برداشته‌بود و گاهی از کنارم که تند رد می‌شد تو چشم‌هام نگاه می‌کرد و می‌خندید و با همین اندک، تمام دنیا مال من بود. نادر که سر و کله‌اش پیدا شده‌بود و راه مدرسه‌اش از محل ما می‌گذشت، از بچه‌ها شنیده‌بودم که گاهی با سحر چشم تو چشم شده‌اند و به هم لبخند زده‌اند. این‌ها درست هم حتی اگر نبود، سرسنگینی و کم‌محلی سحر، که تازه بود، چه دلیل دیگری می‌توانست داشته‌باشد؟
سر سیم‌های لخت را پیچاندم به هم و لامپ روشن‌شد. قوه‌ها و لامپ روشن را چپاندم توی یقه‌ی لباسم و راه‌افتادم. خیس عرق بودم و هر کس نگاهم می‌کرد خیال می‌کردم می‌داند چی تو سرم است.
قبلاً، رفته‌بودم و راه را بلد بودم. تاریک‌روشن غروب باید خودم را می‌رساندم به زمین خالی کوچه‌پشتی خانه‌ی بابای نادر. دیوار را می‌کشیدم بالا و بعد پشت‌بام خانه‌ی همسایه‌شان بود و بعدش پشت‌بام خانه‌ی آنها و بعدش هم خرپشته‌ی کوتاهشان، درست وسط بام.
شنیده‌بودم هواپیماها از آن بالا، توی تاریکی شهر، سیگار روشن را هم می‌بینند و می‌زنند، چه برسد به این لامپ که حسابی پرنور بود. از آتش سیگار لااقل پرنورتر بود. مطمئن بودم نقشه‌ام ردخور ندارد و هواپیماها که برسند، حتماً خانه‌ی بابای نادر را می‌زنند و بعد دیگر نادر که نباشد، دردسرهاش هم نیست و سحر هم مال من است. جز این هیچ فکر دیگری نمی‌توانستم بکنم و داشتم نفرت از نادر را توی دلم یک جا جمع می‌کردم که یک‌وقت پشیمان نشوم....
روی خرپشته‌ی خانه‌‌شان بودم. لامپ روشن و قوه‌‌ها را درآوردم و با احتیاط گذاشتم وسط خرپشته و آرام عقب رفتم. آویزان شدم و پریدم پایین و بعد نوک‌پا نوک‌پا رفتم و خودم را از دیوار کشیدم پایین و توی کوچه شروع کردم به دویدن. هنوز به خیابان نرسیده بودم که صدای آژیر از جایی به گوشم خورد و برق‌ها رفت و همه‌جا تاریک شد. ایستادم و گُر گرفتم. صدای نفس‌نفس زدن‌هام توی سرم می‌پیچید و خیس عرق شده‌بودم. صدای رگبار ضدهوایی‌ها که بلند شد تازه فهمیدم چه‌کار کرده‌ام. چند تا فحش به خودم دادم و گریه‌ام گرفت. برگشتم. از دیوار زمین خالی که داشتم خودم را بالا می‌کشیدم، باز صدای ضدهوایی‌ها بلند شد. خودم را رساندم به خرپشته‌ی خانه‌ی بابای نادر و لامپ روشن را دیدم. صدای غرش هواپیماها که آمد، با شکم خوابیدم روی لامپ و قوه‌ها و سرم را توی دست‌هام گرفتم. صدای چند تا انفجار آمد که یکیشان خیلی نزدیک بود. بوی باروت سوخته و بوهای دیگر توی هوا بود و جایی حوالی خانه‌مان آتش گرفته‌بود. بلندشدم و لامپ و قوه‌ها را پرت کردم توی زمین خالی و لامپ خاموش‌شد. به خیر‌ گذشت. پوست دست‌هام، چند جا، توی بالا و پایین رفتن‌ها خراشیده‌ شده‌بود و حالا که سرد شده‌بودم، عرق داشت می‌سوزاندشان.
تمام راه را دویدم و از سر خیابان که پیچیدم دیدم آتش خیلی به خانه‌مان نزدیک است. توی کوچه‌مان شلوغ بود و مردم راه نمی‌دادند. آمبولانس رسید و مردم، راه که باز کردند دیدم آتش درست دارد از وسط خانه‌ی ما زبانه می‌کشد. بمب درست خورده‌بود روی سر خانه‌ی ما و خانه‌های دور و برش هم سالم نمانده‌بود.
از خانواده‌ی هفت نفری‌مان فقط من زنده ماندم که آن روز توی خانه و زیرزمین خانه‌مان نبودم. فقط من زنده‌ماندم که هر روز که می‌گذرد ندانم شکرگزار زنده ماندنم باشم یا خسته از هر روز هزار بار مردنم.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان خوبی است. هم موقعیت و هم شخصیت دارد، و هم حادثه (کنش). داستان تعلیق هم دارد. به نوعی تمام عناصر لازم برای شکل‌گیری یک داستان خوب را داراست. بخش ابتدایی داستان که زمینه‌چینی کنش و چرایی کنش شخصیت می‌باشد هم خوب نشسته است. زبان اثر هم مشکلی ندارد و ساده و راحت حرف خود را گفته و به انتها رسیده. اگر بخواهیم جنگی حرف بزنیم باید بگوئیم داستان می‌خواهد به ما بگوید همه تیرها به هدف نمی‌خوردند. راوی به دنبال زدن تیر به هدف است اما پشیمانی باعث می‌شود تیرش به هدف نخورد و تیر رها شده به هدف دیگری از سر اتفاق می خورد که با زندگی راوی در ارتباط می باشد.
داستان در بیان، بی مشکل نشان می‌دهد. از یک سو به طور غیر مستقیم از روزهای تلخ بمباران هوایی شهرها می گوید و چهره جنگ را نشان می دهد و عمل غیر انسانی بمباران انسان‌های بی گناه را. و چون این‌ها را غیر مستقیم عنوان می کند شاید بیشتر به دل بنشیند. در عین حال محور داستان بر روی دشمنی و عداوت قرار گرفته اما در حاشیه آن کنش بزرگ تر و موثرتری اتفاق می افتد که همانا جنگ و کشتار است. این ترفند را می شود برای بیان غیر مستقیم حرف ها و پیام ها آموخت. داستانی با دو موضوع و دو کنش و دو پایان بندی. هر دو موضوع به گونه‌ای بیان شده‌اند که ارتباط روایتی پیدا کرده‌اند و لذا بیان هر یک ضربه‌ای به دیگری نزده و نوشته به عبارتی خارج نزده است.
اما نکته‌ای که شاید لازم به گفتن باشد آن است که: سعی کنید داستان را طوری بنویسد که نیاز به دخالت شما و خواسته شما وجود نداشته باشد. این که چیزی را به طور غیر طبیعی و غیر واقعی در داستان ورود ندهید صرف این که شما آن را این گونه لازم دارید. چند نمونه از این دست در داستان وجود دارند: یکی خرپشته ای است که درست وسط خانه بابای نادر است. خرپشته عموما در وسط نیست چرا که نیازمند راه پله است و هیچ راه پله ای از وسط یک خانه نمی گذرد. به خاطر این که لامپ ها در وسط ساختمان دیده شوند نویسنده این را چنین ذکر کرده " پشت‌بام خانه‌ی آنها و بعدش هم خرپشته‌ی کوتاهشان، درست وسط بام".
دومین مورد که به نیاز نویسنده آمده است و نه نیاز داستان " بوی باروت سوخته و بوهای دیگر توی هوا بود و جایی حوالی خانه‌مان آتش گرفته‌بود" است. اگر خانه راوی اینقدر نزدیک بوده که بو به این سرعت به مشام وی رسیده باشد پس باید تحت تاثیر انفجار هم قرار می گرفته در حالی که اصلا در داستان چنین حس نمی شود.
و سومین نکته این که در مواقع بمباران بسیاری از مردم بر خلاف تصور بر روی بام ها رفته و به دنبال هواپیماها می گشتند لذا چنین موردی از چشم همسایه ها دور نمی ماند که کسی برود و چراغی و لامپی روشن نماید. مضافاً این که این عمل خطر ملی محسوب شده و جرم سنگینی می توانست آن ایام داشته باشد. با این حال جهان داستان جهان امکان است و ما می پذیریم که چنین شیطنتی می توانسته روی دهد. منتها نویسنده محترم حتما به این موارد دقت نماید که نمی توان چیزی را به نیاز خود به داستان ورود داد. داستان اقتضای خود را می گوید. شیوه غلط می تواند داستان را ازباورپذیری و و اقع نمایی به دور ببرد.
کمکی که فضای رئالیستی به این نوع داستان ها می کند همان باورپذیرتر کردن آن هاست. وقتی همه چیز داستان طبیعی و واقعی باشد، پذیرش آن نیز راحت تر خواهد بود و لذا مخاطب بهتر با آن پیوند برقرار می کند.
نکته دیگر زنده سازی فضا و احساس است. واقعیت مندی نوشته باعث می شود مخاطب فضای گذشته را به خوبی در خود احیا و بازسازی نماید. یادتان باشد که این برهه از تاریخ را بسیاری زیسته و تجربه کرده اند لذا نمی شود خیلی هم خارج از ریل حرکت کرد.
در مجموع داستان خوبی است اما شاید بر هم زدن ناگهانی انتظار مخاطب کمی سخت جلوه کند. مخاطب منتظر اتفاق خاصی است. این برهم زدن انتظار اگر به سمت هیجان بیشتر حرکت کند خوب است اما اگر از میزان هیجان بکاهد مشکل داستان تلقی می شود. بازی زیبایی که داستان انجام می دهد آن است که هم انتظار برآورده می شود و هم نمی شود. براورده می شود چرا که بمباران انجام می پذیرد و برآورده نمی شود چرا که خانه نادر نیست که ویران می شود. از سویی بمباران شدن خانه راوی هم به سبب ارتباطش با شخصیت نادر و سپس با راوی اصلاً بیراه نزده و قابل ستایش است. نتیجه ای که در مجموع می توان آموخت این است که : تا حد ممکن از ورود خواسته و نیاز خودتان در داستان جلوگیری کنید. ارتباط تمامی اجزای داستان را حفظ نمائید.
دیگر این که نام گذاری داستان همیشه مهم است. برخی معیارهای انتخاب نام برای داستان عبارت‌اند از:
- نام داستان از مضمون برمی‌آید
- از شخصیت اصلی دستان گرفته می‌شود
- استعاره ای از داستان است.
- کمک به فهم داستان می‌کند
- طعنه ای به داستان است
این نامگذاری که "خرپشته" انتخاب شده به چه دلیل بوده است؟ خرپشته چقدر در داستان نقش کلیدی و حیاتی و اساسی داشته است؟ واقعیت این است که اسم خوبی برای داستان انتخاب نشده و یک عنصر خنثی در نام داستان قرار گرفته است.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
مهران عزیزی » دوشنبه 25 دی 1396
سلام و احترام. ممنونم از جناب عباسلوی بزرگوار برای خواندن نوشته‌ام و راهنمایی‌هایی ارزنده‌شان. از این پس دقیق‌تر خواهم بود و تلاش خواهم‌کرد راهنمایی‌های بزرگواران را در هر داستانی که می‌نویسم، برابر چشم داشته‌باشم. سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.