وقتی از بازنویسی حرف می‌زنیم، از چه حرف می‌زنیم؟




عنوان داستان : تنهایی بنفش
نویسنده داستان : پریماه رحیمی

همه چیز از دنیای غیر واقعی شروع می شود.جالب اینجاست که همه چیز هم به همان دنیای غیر واقعی ختم می شود.درباره ی خواب دیدن حرف می زنم.خواب دیدن هایی که متناسب با علایق شخصی یک فرد کابوس یا رویا نام می گیرد.
کسی را می شناسم که مدام یک رویا می بیند:از یک ارتفاع خیلی زیاد پرت می شود،محکم به آسفالت برخورد می کند،بعد مایع بنفش رنگی اول از ناحیه سرش ، گردنش ، بعد دستهایش ، پهلوهایش ، در قسمت میانی قفسه سینه اش و بعد ، درست از بین هر کدام از مهره های ستون فقراتش خارج می شود.گاه به آرامی خارج می شود و گاه فوران می کند.
*
روبه روی آینه ایستاده ام و به کبودی متمایل به بنفش زیر چشم هایم نگاه می کنم.لبخند کمرنگی روی لبهای آلبالویی رنگم شکل می گیرد.آب دهانم را قورت می دهم و با تصور وجود یک آلبالوی نمک خورده زیر زبانم ، لبخندم بیشتر کش می آید.سعی می کنم به چیزی به نام (ذهن) که نمی بینمش ، اما با آن کارهای زیادی انجام می دهم ، فشار بیاورم تا بفهمم چند ساعت است که نخوابیده ام؟
*
آن یک نفری را که گفتم می شناسم ، همانی که رویای سقوط از ارتفاع می دید را ، گاهی هم نمی شناسم. درست
است که "من" در رگ و پی و استخوان آن شخص جاری است ، اما گاهی نمی شناسمش.دارم در مورد خودم حرف می زنم.
این اواخر ، درست قبل از پخش شدن مایع بنفش روی آسفالت ، داشتم به فلسفه ی منیت انسانها فکر می کردم.منِ واقعی ، وجود حقیقی دارد؟! یا حقیقتِ منیتِ انسان ها ، واقعی است؟
حس می کنم دیگر حرف هایم را نمی فهمی.یا شاید مثلِ همه ، مثل همیشه اشان ، یک پوزخند روی لب های صورتیِ کمرنگ تو نقشه بسته ، یا نه...شاید چشم هایت کمی بیشتر از حد معمول ، بزرگ شده ، آب دهانت را ثانیه ای قبل قورت داده ای و داری به این فکر می کنی که من چه قدر نسبت به قبل دیوانه تر شده ام! خب...راستش را
بخواهی حق با توست.حالم بهتر از قبل نیست.اما این به این معنا نیست که از حالی که دارم ، لذت نمی برم.بستگی دارد "خوب" از نظر تو چه باشد؟ آن وقت بستگی دارد "خوب" از نظر من چه باشد؟دوباره باید دید یک اتفاق در چه شرایطی "خوب" معنی می شود؟با تغییر شرایط ممکن است "خوب" دیگر خوب نباشد… .
فکر نمی کنم تا به حال حسی که 17 سال پیش،درست در سالهای آخر دبیرستان داشتم را تجربه کرده باشی.در اواخر راه باشی و به تو بگویند اشتباه آمده ای.حالا که دقت میکنم از همان وقت ها به قول تو فقط ادای باهوش ها را در می آوردم.مرا چه به ریاضی خواندن؟باید به حرف اطرافیانم گوش میکردم و روانشناسی می خواندم.خوب میدانم همه ی کسانی که امروز دیوانه خطاب می شوند،یک روز یا روانشناس بوده اند یا در دنیای موازی اشان می خواستند روانشناس شوند.هرچند که بنظرم ریاضی و زیست و جغرافی و شیمی هم بسیار به روانشناسی نزدیک است.

*
از جلوی آینه کنار می روم.تمام سعی ام را می کنم که یک دست لباس مرتب و البته ِست انتخاب کنم.یک شلوار
کتان مشکی ، روپوش مشکی رنگم با یک شال گردنِ بنفش.آه...بنفش...بنفش را دوست دارم.تو سورمه ای را دوست داری...آسمان کم کم آبی تیره می شود...ناخن هایم سورمه ای رنگ شده.....به همین رنگ می
گویند،کبودی؟!
با خودم کلنجار می روم که رنگ کدام یک از دو جفت، کفِش مشکی رنگم ، بیشتر به لباس هایم می آید؟کتانی بندی یا چکمه های ورنی؟من به رنگ ها اهمیت زیادی می دهم.مشکی این یکی با مشکی دیگری،فرق دارد.هرچند بارها به من گفته ای این چیزها اهمیتی ندارد.
*
ریاضی با روانشناسی فرقی ندارد وقتی در نهایت ، دوستان دبیرستانی تو را تنها میگذارند. در سن 18 سالگی آدم ها مهمتر از موضوع کتاب ها هستند.
و بعد وارد دانشگاه که می شوی واژه ی استقلال(نه به معنای واقعیش) سعی می کند در زندگیت جا باز کند.
*

نمی دانم چرا هر وقت می خواهم تصمیمی بگیرم ، گلویم خشک می شود و به سرفه می افتم.پای چپم همکاری
نمی کند ، کمی می لرزد.پای راستم برای او زبان در می آورد.من کلافه از بحث همیشگی چپ و راست بدنم ، پوفی می کشم و به پایین نگاه می کنم. از وقتی که از خانه راه افتاده ام ، جمله ی تو مدام در سرم تکرار می شود . گفته بودی : تو واقعا مستعد دیوانگی هستی.
به قیافه ی آن روزت ، در ذهنم ، لبخند می زنم.آن روز از چشم هایت ترسیدم.تو بیشتر این جمله را تحمیل کردی !
انگشتانم را کف دستم مشت می کنم و نگاهشان می کنم.از فرط یخ زدگی ، به سختی حسشان می کنم .
*
دانشگاه همیشه دوست داشتنی است.حتی اگر بدانی همه ی سالهای قبل را به اشتباه گذرانده ای.اما نمیدانم چرا این بار هم آدمها و بود و نبودشان پر رنگ ترین تیترهای زندگیت می شوند.و کل سالهای گذشته و حالِ عمرت ، پر می شود از یک اتفاق تکراری به نام تنهایی.
راستی تو میدانی تنهایی یعنی چه؟
*
رفتگر ، نارنجی پوشیده ، اما کلاه بافتنی روی سرش ، بنفش است.شالم را از دور گردنم باز میکنم و از همان بالا
پرتش میکنم پایین.شال گردن ، مثل یک کرمِ کوچک تنها ، در هوا یک عالمه راه می رود و … .
جلوی پای رفتگر در آسفالت ذوب می شوم.
همه چیز از دنیای غیر واقعی شروع می شود.وقتی هرشب میان خواب هایم حتی شالگردن بنفشم مرا تنها میگذارد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
سلام؛ داستان بازنویسی‌شده شما را خواندم. داستان شما داستان بسیار خوبی است، از اول هم بود. این‌قدر خوب که قصد دارم با اجازه شما آن را در مجله «کرگدن» چاپ کنم. اما من هنوز هم سر حرفم هستم. وقتی از بازنویسی حرف می‌زنم از مفهومی کلان‌تر از دستکاری یک یا دو پاراگراف حرف می‌زنم. شاید باورتان نشود اما داستانی دارم که یازده مرتبه آن را نوشته‌ام. یازده مرتبه که هیچ ارتباطی هم به هم ندارند. یک کدامشان نهصد کلمه است و یک کدامشان ده هزار و چند کلمه. نسخه‌ای داشتم که دو هزار و هفتصد کلمه بود، به نظرم در آن نسخه جان مطلب بهتر از ده نسخه دیگر ادا شده بود. این شده که تازه شروع کردم به بازنویسی همان نسخه، انگار که چند مرتبه دیگر آن را نوشتم. از دو هزار و هفتصد کلمه نزدیک به هزار کلمه حذف کردم و نزدیک به هزار و هشتصد کلمه جدید به آن اضافه کردم. نسخه‌ای که از این داستان در مجموعه داستان اولم وجود دارد سه هزار و پانصد کلمه است. می‌دانید چرا این همه زحمت را به جان خریدم و برای نوشتن این داستان خودم را این‌قدر اذیت کردم؟ چون اگر این اتفاق نمی‌افتاد مجموعه داستان اولم به این موفقیت نمی‌رسید. یک‌چیزی را خوب می‌دانم؛ این‌که نویسنده‌ها تا قبل از انتشار کتاب اولشان صبور نیستند اما بعد از انتشار کتاب اول تازه یاد می‌گیرند که صبور باشد و داستان‌هایشان را از سر حوصله بنویسند. بسیاری از نویسندگان دنیا معتقدند که داستان در مرحله بازنویسی شکل می‌گیرد و هم سفت و سخت به این نظریه مومنم. بین بازنویسی تا ویراستاری فاصله زیادی هست. بیشتر وقت‌ها بازنویسی به شکافتن و از نو بافتن شبیه است. گاهی لازم است یک داستان بارها نوشته شود تا به همان‌چیزی که تبدیل بشود که باید. می‌دانم که این حرف‌ها برای گفتن و نشنیدن هستند، نه این شما آن‌ها را نشنوید اما یک حالا فرصتی برای شنیدن آن¬ها ندارید چون عطش خوانده شدن به شما اجازه شنیدن این حرف‌ها را نمی‌دهد. من هم در همین موقعیت بودم؛ هنوز هم هستم. دوست داشتم بعد از خواندن داستان‌هایم فقط این یک جمله را بشنوم: "این داستان برای چاپ شدن آماده است" اما هیچ‌وقت این جمله را نشنیدم. حالا که صبورتر شده‌ام و بیشتر روی داستان‌هایم وقت می‌گذارم هم این جمله را نمی‌شنوم چون همیشه برای وقت گذاشتن روی یک داستان و بهتر شدن آن جا هست. حالا این‌قدر وقت می‌گذارم و این قدر بازنویسی می‌کنم که بدانم داستانم جا دارد بهتر از این هم اما زور من به بیشتر از این نمی‌رسد. در مورد داستان شما هم هنوز همان نظر روز اول را دارم؛ داستان بسیار خوبی است اما با استعدادی که از شما می‌بینم بزرگ‌ترین توصیه‌ام این است که به خیلی خوب بودن قانع نباشید. تجربه به من می‌گوید وقتی در یک داستان کوتاه از تکنیک «موزاییک» یعنی کنارهم نشانی خرده روایت‌هایی با خط روایی مشترک به واسطه فاصله‌گذاری استفاده می‌شود حتما راه بهتری برای روایت آن هست روایتی که داستان را به یک روایت منسجم و بدون این فاصله‌گذاری‌ها تبدیل می‌کند و این کاملا واضح و روشن که یک روایت منسجم و یک از شانس بیشتری برای همراهمی مخاطب نسبت به روایتی با فاصله گذاری میان خرده روایت‌ها برخوردار است و صد البته که اولین شرط موفقیت یک داستان همراهی مخاطب است. پس حتما راه بهتری برای نوشتن این داستان وجود دارد و این داستان لیاقت این را دارد که وقت بیشتری روی آن گذاشته شود و زحمت بیشتری برای نوشتن آن کشیده شود. به قول قدما باید دود چراغ-ها خورد و استخوان‌ها شکست. من هم هنوز دود چراغ می‌خورم و استخوان می‌شکنم این حرف‌ها توصیه‌ای یک نویسنده در سطح شما به شما می‌کند یعنی خود من هم در بهترین شرایط موفق به نوشتن داستان‌های خیلی خوب (طبق نظر دوستان) می‌شوم فقط چون شرایط یار من بوده و شانس من را همراهی کرده و ناشری حاضر به چاپ داستان‌هایم شده حالا آن عطش خوانده شدن را پشت سر گذاشته‌ام و موفق به این شده‌ام که داستان‌هایم را از سر حوصله بنویسم. می‌دانم دور بودن از تهران و امکانات آن این مسیر را کمی برای شما ناهموارتر می‌کند. من نهایت تلاشم را می‌کنم که این عطش خوانده شدن کمی در شما مهار شود و شما هم داستان‌هایتان را از سر حوصله بنویسید و این لطفی در حق داستان شما نیست بلکه اتفاقی است که صلاحیت داستان شما آن را رقم می‌زند. داستان شما این‌قدر خوب هست که همین حالا در مجموعه داستانی چاپ شود و من به عنوان مخاطب آن را از کتاب‌فروشی بخرم و از خواندن داستان‌هایش لذت ببرم. امیدوارم که به زودی زود این شرایط فراهم شود و وقت گوش دادن به حرف‌های امروز من برسد و به قول آقای موراکامی بدانید وقتی آن روز رامبد خانلری از حوصله حرف می‌زد از چه چیزی حرف می‌زد. شما داستان نویس بسیار خوبی هستید و امیدوارم به همین زودی شما را در همان موقعیتی ببینم که لایقش هستید. اگر باز هم هوس بازنویسی این داستان به سرتان افتاد حتما آن را برای من ارسال کنید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
پریماه رحیمی » سه شنبه 26 دی 1396
عرض سلام و ادب جناب خانلری بزرگوار ممنون برای توصیه های اثر گذارتون در اینکه عطش خوانده شدن دارم شکی نیست و گدام نویسنده است که بتواند این عطش را انکار کند؟اما حداقل در داستان نویسی سرسختم و پشت کار دارم.اگر لازم باشد و در حوصله ی شما باشد بارها و بارها بازنویسی اش می کنم تا آنی بشود که لایق نقدهای ارزنده ی شما باشد. و آه...کرگدن! آرزوی دیرینه ی من! این بار با دقت نظر و عطش کمتری بازنویسی را انجام می دهم. ممنون از وقتی که گذاشتید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.