در حذف سطرهای اضافی، سختگیر باشیم




عنوان داستان : نرگس
نویسنده داستان : مهران عزیزی

قهوه‌خانه‌ی ترمینال، کیپ تا کیپ شوفر و شاگردشوفر نشسته‌بود و جای سوزن انداختن نبود. سر صبح همیشه همین بود. طیب، استکان‌های کمرباریک را توی نعلبکی‌هاش، چیده‌بود روی دستش و از وسط میز و صندلی‌ها و بیا و بروی آدم‌ها راه باز می‌کرد و چای‌ها را تخس می‌کرد و برمی‌گشت و از نو. سفارش‌ها را هم می‌گرفت و خوش و بش هم می‌کرد و گشاد می‌خندید و دندان‌های زرد و سیاهِ یک و دو در میان‌ش را نشان آدم می‌داد. رسول، صاحب قهوه‌خانه، یک طرف صورت‌ش لمس بود و می‌شلید و این بود که طیب همه‌کاره‌ی قهوه‌خانه بود و تند و تیز می‌رفت و می‌آمد و زبر و زرنگ بود.
قهوه‌خانه غلغله بود و حیدر حوصله‌اش را نداشت. چای سیاه دوم‌ش را خورده‌بود و همانطور که یک پا را روی صندلی گذاشته بود و دست‌ روی زانوش گذاشته بود، داشت با قوطی سیگارش ور می‌رفت که یکی بیرون بکشد و بگیراند و بلند بشود. طیب سر به سرش گذاشته بود و حیدر زورکی لبخند زده‌بود و طیب توی گوش رسول قهوه‌چی گفته‌بود که امروز حیدر، حیدر هر روز نیست و رسول آه کشیده بود و زیر لب، پدر و مادر روزگار را فحش داده‌بود و تف انداخته‌بود روی زمین.
حیدر، شوفر وُلووی خط چالوس بود. صاحبش هم بود. ماشین نیمه‌اوراق را، به هزار مصیبت و قرض و قوله، زیر قیمت، از زن و ورثه‌ی رحمت گارسیا، که سیگار و عرق، توی بوفه‌ی همین وُلوو جانش را آخر گرفته‌بود، خریده‌بود و هفت هشت سال کم خورده‌بود و گرد خوابیده، تا توانسته‌بود ماشین را نونَوار کند و بدهی‌هاش را صاف کند و اصل و فرعِ گرفته‌هاش را پس بدهد. دو هفته بیشتر نبود که حساب‌هاش سبک شده‌بود....
جوان نبود، پیر هم نبود. بلند بود. بدن اسطقص‌دار و سرحالی داشت. چشم‌ش بفهمی نفهمی پیچ داشت ولی آنقدرها نبود که معلومِ هر کسی بشود. دماغش شکسته و کج بود. موهاش، کم‌کم دیگر سفیدی‌هاش داشت بیشتر می‌شد از سیاهی‌هاش، که رنگشان می‌کرد. سبیل پهن و پرپشتش را هم رنگ می‌کرد. صورت استخوانیش را هم صبح به صبح سه‌تیغ می‌کرد.
از قهوه‌خانه بیرون‌ آمد. پک آخر را به سیگارش زد و ته‌ش را انداخت زیر پاش و توک کفشش را گذاشت روش و پیچاند. دود را بیرون داد و راه‌افتاد. تک و توک، تارهای سفید، که به زردی می‌زد، لای سیاهی موهای سر و سبیلش دیده می‌شد. ریشش دو روزه بود. صورت زبرش را خاراند. هوا از همان اول صبح گرم بود. دود سنگین نشسته‌بود روی سر شهر و نفس را پس می‌زد. پیشانیش عرق کرده‌بود و سینه‌اش خس‌خس می‌کرد، انگار نه انگار که از بچگی، توی دود و دم اگزوز ماشین سنگین و هوای خفه و گندیده‌ی ترمینال برآمده و قد کشیده‌است. لُنگ را که تپانده بود توی جیب شلوارش، درآورد و پیچید دور مچ دست راستش و عرق پیشانیش را با آن سترد....
پا گذاشته‌بود توی قهوه‌خانه و با آن صدای بم دورگه و لهجه‌ی پایین‌شهری‌اش بلند داد زده بود: «طِیِّب! یه دور چایی همه مهمون من». همه به لبخندی و صدایی و حرفی پاسخش را داده‌بودند و طیب گفته‌بود: «قربون سیبیلات سالار. رو تخم چشام آق‌حیدر» و برای سلامتیش از جمع، بلند، صلوات گرفته‌بود.
کم حرف می‌زد و سرش به کار خودش بود و بدخواه نداشت. رفیقِ جینگ نداشت ولی با همه سلام و علیک داشت. اهل مرام و احترام بود. لب به مشروب نمی‌زد و طرف شیره و سوخته و اربابی و گَرد و علف و قرص و... هم نرفته‌بود. سیگار می‌کشید. قدیم‌ترها زر و اشنو و بعدتر که دیگر نیامد، بهمن. سرجمع دوستش داشتند و وسط روغن و گازوئیل و شاتون و میل‌گاردان و گرما و بی‌خوابی و خستگی، از آن‌ها بود که بودنش یک جور دلخوشی بود برای بقیه.
می‌گفتند دل داده و کار تمام است. از خودش نشنیده‌بودند و معلوم نبود از کجا درآمده‌بود این قصه‌ی دل باختن حیدر. شاید یکی سنگی تو تاریکی انداخته‌بود و گرفته‌بود. شنگولی و سرحالی حیدر و بدهی‌هاش که صاف شده‌بود و جَلدی رفتن‌ها و برگشتن‌هاش شاید قصه را ساخته‌بود. شاید هم کسی حیدر و نرگس را دیده‌بود که آن‌ وقت شب دارند پاورچین و پچ‌پچ‌کنان می‌روند طرف اتوبوس حیدر، که توی تاریکی حاشیه‌ی میدان‌گاهی محله‌ی حیدر پارک شده‌بود....
سر به دفتر تعاونی نزد و ایوب، شاگردش، را هم مرخص کرد. دو تا بوق کوتاه زد و برایش راه بازکردند و هیکل سنگین اتوبوس را از لای صف متراکم اتوبوس‌ها که آینه‌ به آینه، تنگ هم ایستاده‌بودند درآورد و راه‌افتاد. سنجری، کارمند تعاونی، که خبر را از ایوب شنیده‌بود، دوان‌دوان آمد و پشت سرش هم ایوب، نفس‌نفس‌زنان رسید اما نرسیدند به حیدر. سنجری با غیظ و نفرت چند تا فحش ناموس داد و گوشی را درآورد و شماره گرفت: «تف به ذاتت. خاموش‌ه پدرسگ. شاشید به اعتبارمون. از کجا ماشین گیر بیارم من الآن آخه مادرق‍...؟».
حیدر چشمش از خیلی سال پیش دنبال نرگس بود اما خودش زندگیش هزار تا گره داشت و می‌ترسید حرفش را بزند. ننه‌اش که سرش را گذاشت زمین و مرد، حیدر سبک شد. چهل سالش بود. نرگس را شوهر عملی‌ش ول‌کرده‌بود و گم و گور شده‌بود. نرگس بود و ننه‌اش، طلعت، که زنده بود اما مثل یک تکه‌ گوشت، افتاده‌بود گوشه‌ی اتاق و با چشم‌ها و دهان باز، سقف را نگاه می‌گرد. از این سَر می‌خورد و از آن سر می‌رید؛ همین. برادرهای نرگس، دوتاشان سر مواد و چاقوکشی زندان بودند و یکی همین تازگی‌ها در خرابه‌های شرق انبارنفت، بعد از تزریق، مثل سگ مرده‌بود. نرگس کوچک‌ترینشان بود و برعکس همه‌شان که چشم‌هاشان زاغ بود و سبزه بودند، سفید بود و چشم‌هاش سیاه؛ مثل چشم‌های حیدر. می‌گفتند نرگس هم عمل دارد ولی اگر داشت هم معلوم نبود. تازه از کجا می‌توانست پولش را جور کند که دلش گیر حیدر بود و اهل فسق و خلوت و خلا نبود و شاگرد و نظافت‌چی آرایشگاه زنانه بود و بخور و نمیری که می‌گذاشتند کف دستش، همان به خوردن و نمردنشان اگر می‌رسید معجزه بود.
حیدر یکی‌یکدانه بود و خودش بود و ننه‌اش و بعد از ننه‌اش خودش بود و خودش. رفته‌بود و با نرگس حرف‌ زده‌بود و برگشتن، همان دم در، نرگس توی تاریکی دست حیدر را گرفته‌بود و خودش را انداخته‌بود توی بغلش. همان شده‌بود که حیدر برش‌ داشته‌بود و برده‌بودش توی اتوبوس و همان‌جا قرار گذاشته‌بودند که خطبه را جمعه‌ی همان هفته بخوانند و بعدش هم....
اتوبوس را انداخت توی جاده چالوس و دنده را سبک کرد و اتوبوس نفس گرفت. رسیده‌بود به پیچ و خم و باریکی جاده و بالاتر می‌رفت. جاده را بلد بود. همه‌ی پیچ‌ها و واپیچ‌ها و دست‌اندازهاش را ازبر بود. جاهای مرد و نامردش را خوب می‌شناخت. بارها به سُریدن و غلتیدن توی دره‌های عمیق کنار جاده فکر کرده‌بود و تنش مورمور شده‌بود. سر یکی از پیچ‌ها فرمان را نچرخاند و پاش را روی گاز فشار داد و اتوبوس نعره کشید و تند کرد. چند تا سواری بوق‌زنان و پا به ترمز از کنارش گذشتند. چرخ‌ها که رفتند تو خاکی و بعدش هم سراشیبی تندِ درّه، دست کرد تو جیبش و کاغذ را درآورد و توی مشتش مچاله کرد و مشتش را سفت بست. وسط تکان‌ها و ضربه‌ها، کمربند را بازکرد و....
حیدر فردای آن شب رفته بود تا قرار جمعه را با آمیزمُطلّب بگذارد. مطلّب پرسیده بود و اسم نرگس، دختر طلعت، را که حیدر آورده‌بود خنده‌اش ماسیده بود و آب شده‌بود و ریخته‌بود روی زمین. پیر بود ولی حواسش سر جا بود. دست کرده بود و دفتر گنده‌اش را از پستو بیرون کشیده‌بود و نشان حیدر داده‌بود که طلعت، بیوه‌ی حداد، صیغه‌ی بابای حیدر بوده و از تاریخش معلوم بود که دو سال بعدش نرگس دنیا آمده بوده. این را هیچ‌کس نمی‌دانست و آنها هم که می‌دانستند، یا نگفته‌بودند و مرده بودند یا با مرده فرقی نداشتند. آن برگ دفتر را کنده‌بود و مُطلب را با داد و فریاد و فحش‌هاش گذاشته‌بود و مثل خوابگردها، منگ و گیج، پاگذاشته‌بود توی خیابان....
اتوبوسِ لهیده مچاله را که بالا می‌کشیدند، هرکسی می‌دید می‌گفت: «تو این ماشین راحت سی چهل نفر مردن. دماغش چسبیده به شیکمش. سقف و کفش معلوم نیست». اما توی اتوبوس فقط حیدر بود و مُرده‌بود و جنازه‌ی له و لورده‌اش را که درآورده‌بودند، کاغذ را توی مشت بسته‌اش پیدا کرده‌بودند و کنار گوشی و اوراق و اسناد دیگر انداخته‌بودند توی کیسه‌پلاستیک زیپ‌دار.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای مهران عزیزی سلام

این دومین داستانی است که از شما می خوانم و پرکاری تان را از صمیم قلب تحسین می کنم. این داستان، با آنچه پیش از این از شما خواندم زمین تا آسمان فرق می‌کند و نسبت به کار قبل (منظور اثری است که من خواندم)، چنان سیر صعودی دارد که شگفت‌انگیز است؛ آفرین! توصیف های جاندار، ضرباهنگ پرشتاب توفنده، فضاسازی قوی، قدرت در ساخت و پرداخت پایان بندی اثرگذار، از نکات بسیار مثبت و در عین حال بسیار امیدوارکننده اند با اینهمه می دانی آسیبی که به داستان رسیده از کدام ناحیه است؟ نخستین ضربه را تعدد شخصیت های فرعی و هجوم یکباره شان به داستان وارد کرده و مشکل جدی تر این است که آنقدر توصیف ظاهری شخصیت ها را کش داده ای و آنقدر ماجرای اصلی را به تعویق انداخته ای که حادثه ی اصلی و خط روایت محوری، در توصیف حیدر و طیب و سایرین گم شده است. خواننده در هر پاراگراف منتظر است بالاخره قصه آغاز شود، حادثه خودش را نشان بدهد اما هربار ناامید می شود. در واقع بسیاری از پاراگراف ها، ساز و کار پاراگراف های افتتاحیه‌ی یک اثر مستقل داستانی را دارند اما هر بار توصیف و صحنه‌ی قوی به یک توصیف و صحنه‌ی قوی‌تر می‌انجامد، اما به آنچه که باید برسد نمی رسد. درست مثل این است که خواننده شاهد تصاویر مجزای بسیار خوب است اما این تصویرها در یک کلیت واحد نمی توانند ارتباط درستی با یکدیگر برقرار کنند. قصه را دیر آغاز کرده ای! تقریبا دو سوم این داستان به توصیف مستقیم و معرفی‌ها گذشته و مهمتر اینکه تقریبا تمامی صحنه های مربوط به قهوه خانه با وجود قوت و جاذبه شان، اضافی به نظر می رسند. داستان می توانست از این جا آغاز شود: «... کم حرف می‌زد و سرش به کار خودش بود و بدخواه نداشت...» یک بار دیگر داستان را بخوان و ببین فضاسازی قهوه‌خانه و آن‌همه برو و بیا و آدم هایی مثل طیب و رسول و ...چه کارکردی در هسته‌ی اصلی داستان دارند و چه کمکی به روایت محوری می‌کنند؟ اگر تأثیری ندارند باید برشان داشت. گاهی در ویرایش و حذف سطرهای اضافی ناکارآمد، بسیار سختگیر باش. هرچه اضافه است، حتی اگر به آن ها دلبستگی بیشتری داری، بردار. نکته ی دیگری که باید با وسواس و دقت متوجه آن باشی، این است که در روایت داستان هایی از این دست و با شخصیت هایی اینچنین (قهوه خانه، راننده ی کامیون و ...) این خطر وجود دارد که اثر به دام تیپ سازی و روایت های کلیشه ای بیفتد بنابراین نوشتن اثری خلاق، متفاوت و هنرمندانه کار ساده ای نیست. پاراگراف پایانی اثر، به ویژه زمانی که کاغذ مچاله شده هم با سایر وسایل در کیسه ی پلاستیکی زیپ دار می افتد، عالی است. در واقع پس از آن و درست پس از آخرین جمله، داستان در ذهن خواننده ادامه می یابد اما تداوم آن تنها به قدر شنیدن صدای بسته شدن زیپ کیسه ی پلاستیکی است و به گفته ی هملت «پس از آن تاریکی است». به این می‌ماند که نوری از اتاق می رود و دری برای همیشه بسته می شود. این ضربه محشر است! برایتان آرزوی موفقیت می کنم و منتظرم از شما داستان‌هایی به مراتب بهتر و قدرتمندتر از این بخوانم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
مهران عزیزی » چهارشنبه 27 دی 1396
سلام و عرض ادب. بسیار ممنونم از لطف و توجه و دقت و ریزبینی شما. همه‌ی نقدهای پایگاه را، چه بر نوشته‌های خودم و چه بر نوشته‌های دیگران، به دقت می‌خوانم و در چند نوشته‌ی اخیر خیلی تلاش کرده‌ام که راهنمایی‌های شما عزیز بزرگوار و دیگر استادان گرامی پایگاه را برابر چشم داشته‌باشم تا بشود رشدی در سیر نوشته‌ها دید. بسیار امیدوارم کردید و سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.