فقط ایده کافی نیست




عنوان داستان : تلگرام
نویسنده داستان : مهران عزیزی


من: سلام

تو: سلام! خُب؟!

- خوبی؟

+ خوبم. چیکار داری؟

- می‌شه خواهش کنم و قسم‌ت بدم که این حرفا بین ما دو تا بمونه؟ نمی‌خوام مثل دفعه‌ی قبل خانومم خبردار بشه و مجبور بشم برای گناه نکرده عذرخواهی کنم یا تا آخر عمر شرمنده باشم. نمی‌خوام آرامشش به خاطر من به هم بریزه.

+ بگو. من ارتباطی با خانومت ندارم. دفعه‌ی قبل خودش برید و دوخت و من نمی‌تونستم ساکت بمونم.

- فکرت از ذهنم در نمیاد. دو سال بیشتره. بدجوری گیرم. درک می‌کنی؟ برام عجیبه که همه‌ش به یادتم.

+ به من چه ارتباطی داره؟ من چیکار می‌تونم بکنم؟

- ببین، من آدم کم‌تجربه‌ای نیستم. خل و دیوونه هم نیستم. درمونده و عاجز و ضعیف هم نیستم. من...

+ اینا به من چه ارتباطی داره آخه؟!

- اگه اجازه بدی و هولم نکنی می‌گم. خواهش می‌کنم درک کن. ما دو تا آدم عاقل و بالغیم خیر سرمون. همین که این همه وقت با خودم درگیر بودم و ترس و هول و اضطراب به جونم افتاده‌بود تا فرصتی بشه که بتونم حرفامو بزنم، خودش یک دنیا عذاب بوده، بدترش نکن برام.

+ بگو. فقط زود. کار دارم. خودتم می‌دونی که من حرفامو زدم. حوصله‌ی گرفتاری هم ندارم. حرفایی هم که شنیدم حقم نبود. همون موقع هم بهت گفته‌بودم که ما دو تا ربطی به هم نداریم.

- ببین، اینا رو می‌دونم. من هم دنبال سر هم کردن چیزی که خراب شده نیستم. از اون مردای هرزه‌ی بی‌خیال هم نیستم که بتونم و بخوام خیانت کنم و وجدانم راحت باشه. حق بده تو هم به من. مسأله‌ی کم و کوچیکی نیست برام.

+ گوش می‌کنم. عجله کن یه کم.

- چند تا مسأله برام حل‌نشده مونده. باید جای من باشی که بفهمی مسأله‌ی حل‌نشده یعنی چی. باید جای من باشی که بفهمی حرفایی که زدی و خیلی‌ش تصورات و قضاوت‌هات بود و برای اثبات بی‌گناهی خودت زدیشون، چقدر نظر خانومم رو نسبت به من عوض کرد. گیریم ما زندگی خوبی نداشتیم و هزار تا مشکل تو رابطه‌مون بود، اما هر چی بود می‌ساختیم و زن و شوهر بودیم.

+ من که داشتم زندگیمو می‌کردم. تو اومدی و صحبت رفاقت کردی و پیشنهاد دوستی دادی. چی رو داری گردن من میندازی؟

- هیچی. من نگفتم مجردم. دروغ دیگه‌ای هم نگفتم. همه چیزو صادقانه و روراست گفتم و تو هم می‌دونستی. تو هم نه نگفتی.

+ که چی؟!

- ببین، من خیلی حرفا به تو زدم که دلیلی نداشت کس دیگه‌ای بشنوه و بدونه. از خودم و زندگیم و خاطره‌هام و هزار تا چیز دیگه برات گفتم. بهت گفتم که باش تا انگیزه‌ی نوشتنم بشی. گفتم باش تا بتونم شعر و قصه بنویسم و کتاب بخونم و برات تعریف کنم.

+ تو خیال می‌کنی مردم بیکارن؟ منو چی فرض کردی؟ اصلاً حواس‌ت هست داری چی می‌گی؟

- خوب تو اینا رو اون اول به من نگفتی. وایسادی و گوش کردی. من هم دلم قرص شد و گفتم و نوشتم. نه برای تو که به خاطر بودن تو. مخاطب‌م تو نبودی. نه عاشق تو بودم نه هیچ حس دیگه‌ای داشتم بهت. فقط دوستت بودم. دوستم بودی. یه دوست خوب، شاید بهترین، با یه لبخند شیرین که تو خیالم باهام بود و نوشته‌هامو می‌خوند. کجای این بد بود؟ اصلاً تمام اون مدت شکل رابطه‌ی ما مگه عوض شد؟ کی گفتم که عاشقت شدم یا چیزی شبیه به این؟ برای من، گفته‌بودم که جنسیت تو دیگه مهم نیست هر چند که با خانوما راحت‌ترم و راحت‌تر بهشون اعتماد می‌کنم.

+ نمی‌فهمم چی می‌گی و چی می‌خوای. مسأله‌هاتو بگو زود.

- چیزی نمی‌خوام. به‌خدا هیچی نمی‌خوام. یادته از لیلا برات گفتم. یا چند تای دیگه. میون همه‌شون لیلا هم از اونا بود که رفتن‌ش برام حل نشد. یه روز زنگ زد و گفت با مشاور صحبت کرده و رابطه‌ش با من بی‌معنی‌ه. مسخره نیست به نظرت؟ گفت و رفت. اون مال قبل ازدواجم بود؛ خیلی سال پیش؛ ولی هنوز برام سؤال‌ه که چرا مثل آدمیزاد حرف نزد باهام که باهم حل کنیم قضیه رو. مگه من می‌خواستم آویزونش بشم یا خودمو بکشم یا...؟ می‌بینی، ما آدما سخت حق می‌دیم به هم و این خیلی بده. درست سر بزنگاه به خودمون رأی می‌دیم. تحت هر شرایطی. توجیه هم داریم براش و دلایل محکم، با اطمینان و یقین و ایمان راسخ.

+ اصل! اصلو بگو! حاشیه نرو لطفاً.

- باشه، ولی واقعاً نمی‌دونم چی می‌خواستم بگم. اهمیت‌ش رو از دست داد مسأله. همین که هستی و می‌شه باهات حرف زد، حتی کوتاه و حتی تلخ، برام خوبه انگار.

+ می‌گی یا برم پی کارام؟!

- می‌گم. بمون. تو اون ماجرا، من همه چیز رو گردن گرفتم که خانومم بمونه سر زندگی‌ش. اعتراف کردم به هزار کار نکرده و آش نخورده. تعهد دادم به انجام ندادن کارایی که هرگز انجام نداده بودم و نمی‌دم هم. آبروم رفت و خوار و خفیف شدم. غرورم شکست و پست و حقیر شدم. باعث اینا تو نبودی ولی جلوی خیلیاش رو می‌تونستی بگیری. می‌تونستی حقیقت رو بگی لااقل. این حقیقت رو تو می‌دونستی که من عاشق زن و بچه و زندگیم بودم. شاید ارتباط من و تو قابل توجیه برای دیگران نبود ولی خودت که می‌دونستی حد و مرز و مختصات‌ش رو. به جای این که منو هرزه و بی‌هویت و احمق جلوه بدی، می‌تونستی حقیقت رو بگی و خداحافظ و خلاص. به نظرم تو دقیقاً حرفایی رو زدی که دوست داشتن بشنون نه حرفایی که رو که باید و حقیقت داشت.

+ اینا تصورات توست. تو هم جای من نبودی که بفهمی من تو چه حال‌ام. من دروغ نگفتم. بیشتر از این هم به من ارتباطی نداشت. من هم حرفای بی‌ربط کم نشنیدم. اون رابطه‌ی مسخره ارزشش رو نداشت که به خاطرش حرف بشنوم. به من توهین شد و لازم نبود بشه.

- من قبول دارم که اشتباه کردم. ولی واقعاً اینقدر بد و سخت باید سرم به سنگ می‌خورد؟

+ تو خیلی مهمّی برای خودت!

- دقت می‌کنی چقدر از بالا داری نگاه می‌کنی؟ چی می‌شه که آدما اینطور می‌شن؟ تو هم اون رابطه رو دوست داشتی. تو هم خیلی حرف زدی و درددل کردی. یادت رفته؟ گاهی اصلاً زمان زیادی درباره‌ی مشکلات زندگی تو باهم حرف می‌زدیم. در مورد آدمایی که دوست داشتی یا دوست نداشتی. اون موقع از نظر تو من آدم محترم و باهوش و فرهیخته و مهربانی بودم. کدوم‌ش رو باور کنم؟ حقیقت اینه که موضع من از اول معلوم بود و تا آخرش هم عوض نشد. اصراری هم نداشتم که رابطه‌مون تا ابد برقرار باشه. مگه می‌شه کسی رو مجبور کرد به کاری؟ بعد اصلاً مگه من که این سر دنیام و تو اون سر دنیا، چقدر احتمال داشت یه روز همدیگه رو ببینیم؟ احتمال در حد صفر بود مطلقاً. اون هم با این‌همه گرفتاری شبانه‌روزی که من و ما داریم.

+ به هر حال حالا این‌ه که هست. دیگه نمی‌تونم باهات حرف بزنم و اگر بازم ادامه بدی هم بلاک می‌کنم هم به زنت خبر می‌دم. برو به زندگیت برس. بای.

- اینا رو هم بگم که نگفته نمرده باشم. قبل از تو فکر می‌کردم کارم با زندگی تموم‌ه. دیگه شوق نداشتم. آرزو نداشتم. نه اضطراب داشتم و نه هیجان و نه از ته دل غمگین می‌شدم و نه خوشحال. دنیا داشت سیاه و سفید می‌شد و صداها و بوها و نورها و... داشتن ضعیف و بی‌معنی و بی‌هویت می‌شدن. آرامش داشتم ولی از اون نوع که به بی‌تفاوتی شبیه بود تا رضایت‌مندی. تو اومدی و دنیام زیر و رو شد. نه، عاشقت نشدم و نمی‌شدم. ندیده‌بودمت و قرار هم نبود ببینمت و ممکن هم حتی شاید نبود. رابطه‌مون آخر و عاقبت‌ی هم نداشت. آخرش همون اول‌ش بود؛ همون شکلی. تو که اومدی آرزوهام زنده شدن و باد، خاکسترا رو برد. بی اون که بدونم چرا، صبح‌ها با شوق و امید بیدار می‌شدم و همه‌ی وجودم عشق به دنیا شده‌بود. یک‌پارچه هیجان و شور شده‌بودم. خیلی شیرین و عجیب بود.
تو که رفتی و بد رفتی، آسمون، چه ابری و چه آفتابی، کوه، چه سبز و چه سفید، عطر، چه عطر خاک بارون‌خورده و چه عطر باد سر پاییز، و... هزار تا چیز و اتفاق دیگه، تو رو یادم میاره. تو که ندیدمت و نشناختمت اما امید ادامه‌ی زندگیم بودی کنار همه‌ی داشته‌ها و دوست‌داشته‌هام. تو که نیستی، همه‌ش یه چیزی کم‌ه. مثل نوجوونا دارم حرف می‌زنم من پیرمرد؛ مسخره‌ست. می‌دونم که احتمالاً دوست داشتی جسورتر و شجاع‌تر بودم و گوشی رو برمی‌داشتم و بی‌ترس به‌ت زنگ می‌زدم و حرفی اگر بود می‌زدم که سر دلم نمونه، ولی نیستم. تمام این مدت، اینجا عکساتو نگاه کردم و رفتم تو فکر. شماره رو گرفتم و بوق نزده قطع کردم. همین.

+ باید برم!

- باشه. برو و مراقب خودت باش. مزاحم‌ت نمی‌شم. قصد مزاحمت هم نداشتم. می‌شد حرف زد و حل کرد و خداحافظی کرد و خوش و خندون یا لااقل بی‌کینه و غمگین رفت اما نمی‌فهمم چی مانع خردورزی و کار عاقلانه ما آدما می‌شه. راست‌ش اگه این حرفا رو اینجا نمی‌گفتم و نمی‌نوشتم حسرت نگفتن‌ش به دلم می‌موند. ما مگه چند سال دیگه باقی‌ه از عمرمون؟ من چهل سالم‌ه و دیگه کم‌کم کارم تموم‌ه. نه تقصیر من‌ه و نه تقصیر زنم که من یه جور دیگه فکر می‌کنم و حرفام یه کم با بقیه فرق داره و گوش زنم مال شنیدن مزخرفات من نیست. اون زندگی آروم و امن می‌خواد، نه شعر و قصه. اینجا من به دنیا اومدم و دارم توش زندگی می‌کنم ولی دلم مال اینجا نیست. این رو هم بگم و بدون که بهترین قصه‌ها و شعرهام مال زمانی‌ه که بودی. اونا رو برای هیچ‌کس نمی‌شد نوشت وقتی تو انگیزه‌ش بودی. فیلم «Her» رو حتما لطفاًً ببین. یه جاهایی شبیه اون یارو هستم که با چیزی که خودش ساخته‌بود زندگی می‌کرد و بی اون عملاً مرد.
هیچی دیگه، حرفی ندارم جز این که بودنت خیلی برام مهم بود تو دنیایی که دیگه نه غرور آدم سالم می‌مونه و نه شعورش و نه شخصیتش و نه هویتش. کاش بودی و می‌موندی که می‌شد برات حرف بزنم و اینقدر بغض و حسرت تو گلوم و دلم نمونه. کاش می‌شد باشی که بتونم حرف بزنم و نه ناراحت بشی و نه خوشحال و نه قضاوت کنی و نه... فقط بشنوی. کاش و کاش و کاش.... خدانگهدارت رفیق....
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
ایده‌های خوب همیشه برگ برنده‌ی نویسنده هستند. اما حتا با داشتن بهترین برگ‌های برنده هم می‌شود باخت.
این داستان بی‌تردید ایده‌ی بسیار خوبی دارد. هرچند نوشتن داستان‌های نامه‌نگارانه و یا هر فرم دیگری که ساختار آن بر پایه‌ی ارسال پیام استوار شده باشد قدمتی طولانی در تاریخ ادبیات دارد اما در این داستان با شخصیت‌پردازی بسیار خوب و ساخت موقعیتی جذاب به شکل بسیار مطلوبی این قالب کهن دوباره به کار گرفته شده است و این دقیقا همان ایده‌ی هوشمندانه و خوب داستان است. یعنی ایجاد موقعیتی جذاب و بدیع و گیرا بر پایه‌ی یک فرم تکراری به گونه‌ای که فرم و ایده و مفهوم کاملا با یکدیگر یکی شوند.
پیش برد داستان و شکل و جنس دیالوگ های داستان هم بسیار خوب است. طوری که ما لحظه ای دل مان برای شخصیت های می سوزد، رمانی به بلاهت شان می خندیم و زمانی از دست شان عصبانی می شویم.
این روند خوب تا نیمه‌های داستان هم ادامه دارد و همه چیز چنان جذاب ست که خواننده با نگاه خود کلمات داستان را می‌بلعد. اما بعد کم کم همه‌ی چیز از تب و تاب می‌افتد. همان حرف‌های دوباره تکرار می‌شوند و شخصیت‌ها هیچ ویژگی و حرف تازه‌ای برای گفتن ندارند طوری که تقریبا در دو پیام پایانی مرد، داستان عملا تبدیل به حدیث نفس می‌شود. این دقیقا مثل این است که با یک برگ برنده بازی را شروع کنیم اما در ادامه تمام برگ‌های خود را هدر بدهیم و ببازیم. مسلما منظور این نیست که پیچ و تاب عجیب یا حادثه‌ی غیر منتظره‌ای در داستان بگذاریم ولی بی تردید از نیمه داستان به بعد ما نیاز به یک شارژ کننده‌ی جدی در داستان داریم که بتواند موقعیت و شخصیت‌ها را به مسیری تازه حرکت بدهد و خواننده را نیز به ادامه دادن داستان برانگیزد.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۲
زهرا قاسمیان » یکشنبه 15 بهمن 1396
باسلام داستان رو خوندم بنظر من هم بسیار عالی شروع شد ولی اخرش اونجور ک باید تموم نشد ی دل زدگی برای من بوجود اورد ک چی میخواست بگه و اینکه احساس کردم درداستان یک ولنگاری اخلاقی رو داره در ذهن خواننده جا می اندازه ک یک جور همدردی با مرد است. این دقیقا درد بیشتر قشر جامعه است ک نویسنده خیلی خوب تونسه اونو داستان کنه اما نباید برای تایید و بست اون باشه بلکه به عنوان یک زخم جامعه ک بصورت عفونت است مطرح شود خیلی بهتره. خیلی از اتفاقات شیرینند ولی باعث فساد زندگی هامیشوند.
مهران عزیزی » یکشنبه 15 بهمن 1396
سلام و احترام. بسیار ممنونم از لطف و بزرگواری استاد عزیزم، جناب ایرانمهر عزیز. دوباره می‌خوانم و اصلاحاتی انجام می‌دهم و اگر فرم و استخوان‌بندی عوض شد و ایرادها و ضعف‌ها رفع شد، بعدتر دوباره برای پایگاه نقد می‌فرستم. از دقت و توجه‌تان، صمیمامه سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.