دنیای ممنوعه ی عجیب




عنوان داستان : لطفن بزرگترها وارد نشوند
نویسنده داستان : زیبا زیلائی


تفنگ را دو دستی، رو به آسمان نگه داشته. باران توی تار و پود لباس‌هایش فرو ‌رفته و قطره های تازه رسیده آنقدر روی پوستش می‌لغزند تا راهی برای نفوذ پیدا کنند، توی همین چند تکه لباسی که انگار تمام رنگ‌های سبز دنیا را در خودشان دارند.
آسمان به تاریکی نزدیک شده. بوی نم از بعضی درزها می‌زند بیرون. گاهی صدای بهم خوردن ابرها لرز می‌اندازد به اندام پسر. او بدون اینکه پشت سرش را نگاه کند دارد از پل می‌گذرد. پلی که او را از پایینترین محله شهر به بالاترین نقطه آن رسانده. به ساختمانی که در ورودیش انتهای پل قرار گرفته و زنی جوان پشت به آن ایستاده. زن دستمال نم‌داری از جیب پالتویش درمی‌آورد و می‌کشد زیر چشم‌های خیسش. موهای زن را کسی بافته و با مهارت دور سرش پیچیده، طوریکه دنباله موها بیافتد بیرون از شال قرمزش.
روی تابلوی سر در ساختمان نوشته شده « لطفن بزرگترها وارد نشوند». پسر از کنار زن می‌گذرد. در باز می‌شود. کفپوش سالن زمینه سفیدی دارد که همه جایش گل شقایق نقاشی شده. با ورود پسر قسمتی از کف خیس و گلی می‌شود. پسرها و دخترهایی هم قد او، بعضی بزرگتر و بعضی هم با قواره کوچکتر از او پخش شده‌اند توی سالن، نزدیک پیشخوان و روی راه پله‌ها. راه‌پله‌هایی که از اطراف سالن به سمت بالا می‌روند و توجه پسر را جلب کرده‌اند. هر کدام به یک طبقه‌ می‌رسد و رنگ هیچکدام از آن‌ها با دیگری یکی نیست.
- بفرمایید عزیزم. گم شدی؟
پسر تازه متوجه صاحب صدا می‌شود. دختر بچه‌ای با موهای طلایی و لباس آستین پفی، دمر افتاده روی پیشخوان، جلوی مانیتور کامپیوتر.
_ گم شدی؟
پسر دست‌های خسته‌اش را شل می‌کند و آبی که جمع شده توی لوله تفنگ، می‌ریزد روی زمین. سرش را چندبار به چپ و راست تکان می‌دهد.
_ نه
موهای دختر را کسی بافته و با مهارت دور سرش پیچیده. طوریکه دنباله موها بیافتد روی شانه راستش. او دنباله موها را می‌برد سمت دهانش و چیزی توی چشم‌های آبیش می‌درخشد.
_ اونا آوردنت؟
پسر اخم می‌کند.
_ خودم اومدم
دختر او را برانداز می‌کند. پسر بچه‌ای‌ ریزه میزه است با موهای خرمایی که کاملن به سرش چسبیده‌اند و گونه سمت چپش سرختر از سمت راستی است.
_ اسمت چیه؟
لب‌های پسر زیادی‌جمع می‌شوند.
_ مهرپویا
در قسمت نام تایپ می‌کند: مهرپویا. و رو به او
_ خب بگو خصوصیاتشونو
کمی جلوتر می‌رود تا بتواند با چشم‌های درشت و مشکیش توی چشم‌های دختر نگاه کند
_ پدری که یه تفنگ راستکی داشته باشه
و تفنگش را کمی بالا می‌آورد تا به او نشان بدهد. دختر چشم می‌بندد و نفس عمیقی می‌کشد.
_ حالا چرا باید تفنگ داشته باشه؟
دست خالی مهرپویا کنار رانش مشت شده.
_ چون دوست دارم بم یاد بده با آدم بدا بجنگم.
دختر یک دستش را می‌گذارد زیر چانه و با دست دیگرش، در قسمت مهارتهای پدر تایپ می‌کند: جنگیدن
_مامان چی؟
_بلد باشه برام قصه بگه
نگاهی به زمین می‌کند. پایش را از روی گل شقایق برمی‌دارد. قدمی عقب می‌رود و پاهای جفت شده اش را می‌گذارد روی یک گل دیگر. دختر در قسمت مهارتهای مادر تایپ می‌کند: قصه‌گویی. بعد به مهرپویا خیره می‌شود.
_ مثلن چه قصه‌ای؟
مهرپویا با دست آزادش یقه خیس پیراهن را از پوستش جدا می‌کند.
_ قصه‌ای که توش یه تفنگم باشه. از اونا که خیلی تیر توش جا میشه. به همه آدم بدا تیر بندازه، خوبشون کنه.
دختر انگشت اشاره‌اش را بین لبهایش نگه می‌دارد و با حوصله دنباله‌اش تایپ می‌کند: خوب کردن آدم بدا
_ یکم صبر کن
چند ثانیه بعد، دختر به نقطه‌ای از مانیتور خیره شده و با دست تکیه گاهش پیشانیش را می‌مالد. مهرپویا به لاک ناخون سرخش زل زده.
_ پیداشون کردم ولی
مهرپویا نگاه منتظرش را به موزاییک‌ها می‌اندازد. قنداق تفنگ را گرفته و لوله‌اش تا زمین می‌رسد.
_ اونا هنوز همو پیدا نکردن
بلافاصله مانیتور کامپیوتر را خاموش می‌کند.
_ میتونی تا اونموقع اینجا بمونی. فقط قبلش باید تفنگتو بندازی اون تو
و به در کوچکی اشاره می‌کند که پشت یکی از راه پله‌هاست.
انگار که وزن تفنگش بیشتر شده باشد آن را روی زمین می‌کشد و به در نزدیک می‌شود. با زحمت دستش را به دستگیره می‌رساند و بازش می‌کند. اتاق کاملن تاریک است فقط مقدار کمی نور از پشت سر مهرپویا به داخل اتاق می‌تابد. به اندازه ای که می‌شود تفنگ های اسباب بازی را که روی هم تلنبار شده‌اند، دید. مهرپویا رو بر می‌گرداند و به بچه‌هایی که توی سالن هستند نگاه می‌کند. چندتا از بچه ها می‌دوند سمت در ورودی، باز می‌شود و بعد دور می‌روند، بسته می‌شود.
او تفنگ را پرت می‌کند روی باقی تفنگ ها و در را می‌بندد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
اسم بسیار خوبی برای داستان انتخاب کرده ای و داستان خوب و قابل توجهی نوشته‌ای؛ آفرین. نثر شسته رفته (که قطعا می تواند بهتر از این هم باشد یا بهتر از این نیز بشود)، توصیف ها و تصویرهای جاندار، جزیی پردازی‌های درست داستانی، دیالوگ‌های قابل تأمل و پیش برنده که در عین حال اطلاعات مفیدی در اختیار مخاطب می گذارندو مهمتر از همه، اشاره ها و لایه‌های معنایی که می توان برای این داستان تعریف کرد، از مهمترین برجستگی های داستان «لطفا بزرگترها وارد نشوند» هستند. از خواندن آن لذت بردم. دقت و ظرافت و توجه به جزییات در تعدادی از صحنه ها مثال زدنی‌اند، مثل این: «... وقتی «پسر دست های خسته اش را شل می کند و آبی که جمع شده توی لوله تفنگ، می ریزد روی زمین...» یا این: «...نگاهی به زمین می‌کند. پایش را از روی گل شقایق برمی‌دارد. قدمی عقب می‌رود و پاهای جفت شده‌اش را می‌گذارد روی یک گل دیگر...» یا شیوه ی پرسش و پاسخ میان دختر پشت پیشخوان و پسر و فرم عجیبی که پر می کند، یا آخرین صحنه ی داستان که پسر را با ناامیدی در آستانه ی اتاقی نیمه تاریک نشان می دهد با کوهی از تفنگ های اسباب بازی که روی هم تلنبار شده‌اند. همه این ها بسیار هنرمندانه و برجسته اند. این داستان از جمله آثاری است که می توان تأویل های متفاوت از آن داشت. مثلا ممکن است یک نفر بگوید این پسر در دنیای پیش از تولد است و هنوز به دنیا نیامده و یا مخاطب فکر کند که چرا گونه‌ی چپ پسر از گونه ی راست او سرخ تر بود و ... مهم این است که خواننده با داستان درگیر می شود و اثر، مخاطب را رها نمی کند. نوشته ای با توجه به اینکه یک سال است داستان نویسی را آغاز کرده ای، می خواهی بدانی می توانی نویسنده ی خوبی باشی یا خیر. دوست عزیز! اول اینکه از نظر من شما همین حالا هم نویسنده‌ی خوبی هستی اما هیچکس نمی تواند به شما یا دیگری به طور قطع و یقین بگوید که نویسنده‌ی موفقی باقی خواهی ماند یا خیر. موفقیت یا عدم موفقیت نویسنده به عوامل بسیاری وابسته است. یکی از عوامل موفقیت نویسنده و شاید یکی از مهمترین آن ها، میزان ثابت قدم بودن و تداوم در کار است؛ بنابراین تا می‌توانی بخوان و بیاموز و بنویس. لطفا داستان‌های ری بردبری را هم در فهرست آثاری که می خوانی یا قرار است بخوانی بگذار؛ به‌ویژه داستان کوتاه «تابستان در یک روز» را. برای شما آرزوی موفقیت می‌کنم و منتظر داستان‌هایی به مراتب قوی‌تر و خواندنی‌تر هستم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
زیبا زیلائی » 5 روز پیش
سلام از خانم آناهیتا آروان واقعن ممنونم. تمام تلاشم رو می‌کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.