یک طرح خوب نیمه‌کاره




عنوان داستان : نفرت
نویسنده داستان : هما توکلی پور


وقتی که هنوز روی زمین و هوا معلق بود نگاهش کردم هیچ احساسی نداشتم، میتوانستم آنجا بنشینم و تا ابد معلق بودنش بین زمین و آسمان را نگاه کنم و هیچ حسی نداشته باشم. ولی نه... دروغ نگویم یک حس سبکی و خوشی به من دست داده بود و کمی آرامش خاطر! آن لحظه برای من تا ابد طول کشید و من هزار دفعه زندگی اش کردم. ولی آن لحظه فقط چند ثانیه طول کشیده بود و بعد سقوط... و جسمش روی سنگفرش و خونی که وحشت زده ام کرد و جیع های پیاپی من که ناخوداگاه کشیدم و گوش خودم کر شد بود، مادرشوهرم سر رسیده بود و بعد دیگر یادم نیست که جیغ هایمان تا کی ادامه پیدا کرد و بعدش چه شد... چشم باز کردم و دیدم توی بیمارستانم و ترسیده بودم برای بچه ای که نمی دانستم به این دنیا خواهد آمد یا نه...
                                  ***              
_باز کجا میری؟! مگه قرار نبود بریم خونه خواهرم، من که از چند شب پیش بهت گفته بودم بهانه ای هم نداری.
_نمی بینی مهسا همش داره بهانه میگیره؟مامانم رو ذله کرده، پیرزن گناه داره می برمش یه چرخی می زنیم و برمیگردیم، یکمی دیرتر می ریم خونه ی خواهرت
حرفش منطقی بود، ولی من از این دختر بچه تخس بدم می آمد چشمهایش وقتی با نفرت به من دوخته می شد حالم را بهم میزد،چشم دیدنش را نداشتم. گاهی با خودم می گفتم اگر نبود زندگی من رنگ و بوی دیگری به خودش می گرفت...
_اه باز شروع شد مهسا مهسا مهسا! به من و تو چه که این بچه جز مادرت کسی رو نداره اصلا میخواست مادرت قبولش نکنه. من دیگه خسته شدم. تو این روزا اصلا به من توجه نمی کنی اصلا منو نمی بینی. یا بالایی پیش مادرت و این بچه یا پارک و شهربازی پس من چی؟! دو روز دیگه پدر می شی چرا نمی خوای یه فکری به حال زندگیمون بکنی؟
کلافه شده بود زانوهایش خم شد و نشست تقریبا دو سه روز یکبار همین بحث و جدل بین ما بود. از قصد ادامه می دادم تا بلکه به خودش بیاید ولی انگار وضع روز به روز بدتر میشد.
چیزی نگفت سریع از اتاق بیرون رفت و برگشت و اشاره کرد که حاضر بشوم. در طول مهمانی لام تا کام حرفی نزد، لبخند مصنوعیش تا آخر شب روی صورتش بود
.....
در تمام طول مدتی که کنارش راه می رفتم لبخند روی صورتش به من حس گرمی و عشق می داد حس میکردم خوشبخت ترین دختر دنیا هستم عاقبت میتوانستم به کسی که دوستش دارم تکیه کنم
_فقط یک مساله باقی میمونه که فکر نمیکنم مشکل خاصی ایجاد کنه...
به سمتش برگشتم و لبخند زدم.
_راستش خواهر من چند سال پیش متاسفانه توی یه تصادف هولناک کشته شد. مهسا دخترش پیش پدرش زندگی می کرد. اما یه چند وقت بعد تصادف، متاسفانه شوهر خواهرم به اعتیاد رو آورد من چند بار بردمش کمپ و بهش کمک کردم که ترک کنه ولی نشد...خلاصه از پس بزرگ کردن دخترش برنیومد و مادرم مسئولیتش رو قبول کرد... با توجه به شناختی که ازت پیدا کردم مطمئنم که با مهسا کنار میای...
با سر حرفش رو تایید کردم و دوباره لبخند زدم. اون موقع تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که مهسا تبدیل بشه به معضل بزرگ زندگی ما...
                                                      ***

زندگیم آشفته و درهم برهم شده بود و من در تاریکی دست و پا میزدم بچه ای که فکر می کردم با آمدنش روح تازه ای به زندگی ام خواهد دمید، از بین رفته بود مادر شوهرم از شوک وارده گوشه ی بیمارستان بود و همسرم مات و مبهوت گوشه ای می نشست و به خلا خیره می شد. علت مرگ مهسا سقوط از پله اعلام شده بود و من توی اظهاراتم گفته بودم که از صدای سقوطش سراسیمه از اتاق بیرون آمدم و ظاهرا پرونده بسته شده بود اما...باید اعتراف کنم که دروغ گفته بودم. من روی پله ها نشسته بودم و مهسا لی لی کنان از پله ها بالا می آمد و دوباره پایین می رفت. من نگاهش می کردم حتی... حتی لحظه ای که کنارم بود و برگشت که لی لی کنان پایین برود به قدر یک لحظه خیلی کوتاه به ذهنم رسید که دستم رو به طرف آن بدن ظریف ببرم و فقط کافی بود که...گاهی از خواب میپرم و عرق سردی روی تنم می نشیند، یعنی من اینکار را نکرده بودم؟یا فقط یک فکر بود که عملی نشده بود؟! با اینکه لحظه مرگش رو به خاطر دارم: کنارم ایستاده بود...برگشت و نگاهم کرد، با نفرت با خشم و یا با ترس...شاید یک لحظه به مغز کوچکش رسیده بود که نکند هلش بدهم و وقتی که رویش را برگرداند نتوانست تعادلش را حفظ کند و برای یک لحزه ی ابدی روی زمین و آسمان معلق بود...
نمی دانم قربانی ترس خودش شد یا نفرت من؟!فقط می دانم که نمی توانم به این زندگی در کنار مردی که ته ذهنش احتمال می دهد که قاتلم، ادامه بدهم.وقتی که خودم هم هنوز شک دارم که در آن لحظه واقعا چه تصمیمی گرفتم...لحظه ای که هزار بار زندگی اش کردم و خواهم کرد...
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم. داستان خوبی است اما به نظرم جا دارد که بهتر از این‌ها نوشته شود. سوالی که در همین ابتدا دارم این است‌ که به نظر شما این فاصله گذاری‌ها بهترین راه برای روایت این داستان بود؟ آیا هر چیزی را که در مورد داستانتان می‌دانستید به واسطه داستانی که نوشتید به مخاطب انتقال دادید؟ راستش بعید می‌دانم که جواب این سوال مثبت باشد. بیاید داستان را با هم مرور کنیم؛ خانمی مجبور به نگهداری از بچه خواهر مرحومش می‌شود چرا که خواهرش در تصادفی کشته شده و شوهر خواهر چند وقت بعد از این حادثه معتاد شده است و توانایی نگهداری از دخترش را ندارد. حالا قهرمان قصه ما مجبور به نگهداری از بچه خواهرش شده است و این مساله روی کیفیت زندگی او با شوهرش تاثیر گذاشته است. او این بچه را از بالای پله‌ها هل داده است و حالا خودش هم kمی‌داند که این کار را کرده است یا که نه اما آن‌چه مشخص است این است که دختر خواهرش از بالای پله‌ها افتاده است و مرده و بچه‌ای که زن او را آبستن بوده هم مرده است. سوال اولم این است که بچه داخل شکم زن چرا می‌میرد؟ این کارماست؟ منظورم این است که نقش بچه داخل شکم در خط روایی شما چیست؟ چه چیزی به داستان اضافه می‌کند یا که نبودنش چه چیزی از داستان کم می‌کند؟ اگر ماجرا همان کارمایی است که من حدس می‌زنم آن‌وقت دیگر داستان شما یک داستان معمایی نیست و فرمی که برای روایت آن انتخاب کرده‌اید تبدیل به یک اشتباه داستانی می‌شود. آن‌وقت باید همه‌چیز مشخص باشد که ما به عنوان مخاطب در مقام قضاوت بنشینیم اما این شکل از روایت هیچ‌وقت به ما این اجازه را نمی‌دهد که بتوانیم از ماجرا همان‌قدری سر در بیاوریم که راوی از آن باخبر است و در نتیجه ما به اجبار باید چمشمان به دهان راوی باشد که او چه می‌گوید و در داستان تک‌صدایی قضاوت معنایی ندارد. اما اگر داستان شما یک داستان جنایی است و گرانیگاه آن همان مساله هل دادن بچه خواهر از بالای پله‌هاست آن‌وقت ماجرا به کل فرق می‌کند؛ شخصیت‌ها اهمیت بیشتری پیدا می‌کنند و وقتی شخصیت‌ها مهم می‌شوند طبیعی است که شخصیت پردازی هم تبدیل به یکی از اصلی‌ترین تکنیک‌های داستانی شما بشود؛ تکنیک مهمی که در نسخه موجود داستان شما از آن خالی است و به همین خاطر ما در داستان شما با شخصیت‌های تختی سر و کار داریم که چیزی از آن‌ها نمی‌دانیم و قرار هم نیست که چیزی از آن‌ها بدانیم، شخصیت‌هایی که حتی به تیپ هم تبدیل نشده‌اند. قبل از هر کسی ما باید شخصیت کودک را بشناسیم بعد از کودک نوبت به شخصیت راوی است. شوهر او و مادر شوهر هم در درجه بعدی اهمیت دارند. توصیه‌ام این است که به عنوان پیش‌تولید داستانتان لیستی از این چهار شخصیت برای خودتان تهیه کنید و هرچیزی که از آن‌ها می‌دانید برای خودتان بنویسید؛ اسم و فامیل این آدم‌ها را، مدرک تحصیلیشان را، سن و سالشان را، ویژگی‌های ظاهری آن‌ها را، غذای مور علاقه‌شان را، رازهای شخصی آن‌ها را و چیزهایی که آن‌ها را خوشحال می‌کند و چیزهای را که آن‌ها را ناراحت می‌کند. برای یک شخصیت پردازی خوب شما باید شخصیت‌های داستانتان را بهتر از خودشان بشناسید و در مورد آن‌ها چیزهایی بدانید که حتی خود آن‌ها هم از آن بی‌خبر هستند. پر کردن این لیست را آن‌قدر ادامه بدهید که دیگر چیزی به ذهنتان نرسد. بعد از آن نوبت می‌رسد به فضا؛ این‌که راوی این حرف‌ها را از کجا برای خودش یا که برای ما تعریف می‌کند؟ از بیمارستان؟ از خانه‌اش؟ خط اکنونی در داستان شما وجود ندارد و توجه به آن به داستان شما اعتبار می‌بخشد. حالا مساله، مساله زمان است، این‌که این داستان در چه سال‌هایی اتفاق می‌افتد، در آن زمان وضعیت اجتماعی مردم چطور بود؟ شاید خنده بار باشد اما دلار چند تومان بود؟
این‌ها چیزهایی است که شما پیش از نوشتن این داستان به عنوان نویسنده باید بدانید و کاملا از آن‌ها خبر داشته باشید. وقتی از اکنون داستانتان خبر داشته باشید، وقتی شخصیت‌های داستانتان را بشناسید، وقتی زمانه داستانتان را بشناسید و بفهمید که جایگاه شخصیت‌های داستان شما فارغ از مساله داستانی که درگیرش هستند کجاست؟ آن‌وقت است که زندگی در داستان شما بیشتر جریان دارد. شخصیت‌ها کارشان را بهتر انجام می‌دهند و مخاطب اتمسفر داستان شما را راحت‌تر باور می‌کند یا به قول داستان نویس‌ها داستان شما باورپذیرتر می‌شود. حالا می‌رسیم به مساله اصلی داستان یعنی ماجرای بچه خواهر و مرگ او؛ این‌که داستان از مرگ او شروع شود و ما به بهانه این مرگ وارد داستان شویم و با فلاش‌بک‌هایی که راوی به زندگی‌اش می‌زند از کیفیت زندگی او مطلع شویم یک تمعید برای شروع داستان و پیش‌ بردن آن است. یک راه دیگرش این است که راوی و شوهرش زندگی خودشان را داشته باشند و بچه خواهر راوی برای این زندگی مشکلاتی را ایجاد کند، شاید داستان از یکی از حادترین این مشکلات شروع شود و در ادامه مسیر بیم و امید این را داشته باشیم که مبادا راوی بلایی سر بچه بیاورد. به خاطر ضعف شخصیت پردازی در داستان شما مشخص نیست که آیا خود بچه ایجاد مشکل می‌کند یا که وسواس راوی روی اوست که باعث ایجاد این مشکلات است؟ دقت کنید که راوی که هم نوعی توجه وسواس گونه روی بچه خواهرش دارد و با این توجه وسواس گونه زندگی خودش را مختل می‌کند و هم دست به قتل بچه می‌زند و حسابش با خودش پاک نیست که این‌کار را انجام داده است یا که نه، راوی سالمی نیست و این عدم سلامت باید در روایت راوی مشخص باشد پیش از آن‌که راوی در داستان دست به اقدام جنون آمیزی بزند و ما متوجه این مساله بشویم که او راوی سالم و سلامتی نیست. نقش شوهر هم در این داستان بسیار مهم است، این‌که او با مسايل چطور کنار می‌آید؟ آیا به وسواس زن یا که به مشکلات دامن می‌زند یا سعی می‌کند تا جایی که ممکن است آن‌ها را رفع و رجوع کند و پشت سر بگذارد. رابطه او با بچه چگونه است؟ شاید همه چیز درست باشد یعنی بچه خوب باشد، راوی هم وسواسی روی او نداشته باشد اما این شوهر راوی باشد که همه‌چیز را به هم می‌ریزد. بعد از شوهر راوی می‌رسیم به مادر او که ما در او هم چیزی نمی‌دانیم. نمی‌دانیم همراه است یا که نیست؟ می‌بینید ما در مورد داستان شما هیچ‌چیز نمی‌دانیم اما داستان شما پر از مساله‌های بالقوه است که متاسفانه نه تنها توسط شما به بهانه داستان بالفعل نشده‌اند که حتی خفه هم شده‌اند چون داستان شما اصلا به آن‌ها نپرداخته است. آن‌چیزی که ما حالا داریم یک طرح است. طرحی که اتفاقا طرح بسیار خوبی هم هست وقتی این‌همه در موردش حرف زدیم یعنی این‌همه پتانسیل دارد. ای کاش که از این پتانسیل استفاده کنید. این طرح به شما اجازه می‌دهید که یک داستان فوق‌العاده داشته باشید. لطفا برای نوشتن آن عجله نکنید و سر حوصله شروع کنید به نوشتن آن و راه‌های مختلفی را که می‌شود آن‌را نوشت امتحان کنید. بازنویسی را فراموش نکنید این داستان حداقل به چند مرتبه بازنویسی احتیاج دارد. امیدوارم که روی طرح خوبی که دارید وقت بگذارید و داستان خوبی از آن بسازید و بعد از بازنویسی‌های مجدد این داستان خوب را تبدیل به یک شاهکار کنید. منتظر خواندن شاهکار شما هستم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.