خال سیاه داستان



عنوان داستان : دخترشاعر

تلویزیون روشن است.یک تلوزیون سیاه وسفید بزرگ وقدیمی.جواد وزنش نشسته اند پای فیلم و تخمه می شکنند.گاهی هم در مورد اینکه آخرش چه می شود و دختر هندی توی فیلم می تواند خودش را از شر آدم های خرابکار نجات بدهد ،بحث می کنند. آرمان دور حال با دوچرخه کوچکش چرخ می زند واز خودش صداهای عجیب وغریبی در می آورد.صدایش اعصاب دختر را خرد می کند.
-بیییییب...بیب...بیب
-فدای نوه گلم بشم الهی...
پدر دارد جلوی آینه ریشش را با ماشین ریش تراشی ،می تراشد.دختر به او زل زده است.ریش های پدر مثل موهاش جوگندمی است.زیرچشمهاش گود افتاده.به نظر دختر اینروزها توی کارخانه خیلی بهش فشار می آید.دلش برای پدر می سوزد.مادر از پای تلوزیون بلند می شود و دادمی زند:"های دختر،بسه ول کن این کاغذ قلم بی صاحاب مونده را،بیا کمک کن سفره را بنداز"
فکر دختر پی درس ومشقش است وامتحان ریاضی فردا.نمی تواند از صدای تلویزیون تمرکز داشته باشد.گاهی هم درفکرسرودن شعری است که قرار بوده بنویسد. فقط سه روزفرصت دارد تا در جشنواره شعر شرکت کند.فکر می کند،چقدر زمان زود می گذرد.
سفره را می اندازند ومادر با غرولند می گوید:"برو ظرف های ماست را بیار" از عصر اخمهاش تو هم است.
و از دستش حسابی عصبانی است.می داند همه اش بخاطر این است که سر امیر برادرش داد زده ودعوایی مفصل راه انداخته واو از خانه بیرون رفته است.نگاه مادر هر چند دقیقه یکبار به ساعت دیواری قدیمی است.
-نیامد...نیامد...
دختر کاسه های ماست را دور سفره می چیند.پدر اولین نفری است که چمپاتمه می زند کنار سفره.پیژامه راه راهش را صاف وصوف می کند.
-میاد...این پسر ومن می شناسم
نگاه پراز غیظش را به دختر می اندازد.و یک تکه نان می زند توی کاسه ماست جلوی رویش.می گذارد توی دهانش وحین جویدن باز نگاهش می کند.چشمهای دختر مانده روی سفره گلدار و نفسش بندآمده.بغضی توی گلویش نشسته که نه می تواند رهایش کند ونه فروخورد.پشت پلک هاش اشک می نشیند.نفس عمیقی می کشد وبرمی گردد توی آشپزخانه.آرمان را که با دوچرخه اش تا آنجا آمده کنار می زند.سرش غر می زند.
-برو بیرون بازی کن،برو...
آرمان صدای بدی از دهنش بیرون می دهد وبرایش زبان در می آورد.دور دهانش بخاطر لیس زدن لواشک قرمزمایل به خاکستری شده.
-خودت برو بیرون.
بعد دوچرخه را می زند به دبه ماست که دختر می خواسته ببرد وتوی یخچال بگذارد.ماست روی موکت آشپزخانه می ریزد.درش را هم سفت نکرده بود.با هول می دود.وهی مواظب است مادرش نفهمد.با دست های لرزان قاشقی از توی سینک برمی دارد ومی نشیند روی زمین.آرمان غش غش می خنددو داد می زند.
-عزیز جون...ماست ها را ریخت
مادر می دود توی آشپزخانه.با توک پایش به باسن دختر می کوبد.
-خدا مرگت بده با این کار انجام دادنت
دختر با قاشق ماست ها را از روی موکت جمع می کند.باخشم وحرص آرمان را نگاه می کند که هنوز ویژویژ کنان دوچرخه اش را از حال به اتاق وبعد اشپزخانه می اورد.صدای در می آید.پدر داد می زند:"اقدس.بیا امیر اومد"
مادر با ذوق ظرف خورشت را روی گاز رها می کند وبیرون می رود.در همان حال هم می گوید:"دختر این خورشت ها را ظرف کن بیار سر سفره"
کاسه وقاشق ماست را توی ظرفشویی می اندازد.اشک پشت پلک هاش را پاک می کندوبا آمدن ارمان توی آشپزخانه یک پس سری محکم بهش می زند.
-تا باشی از این غلطها نکنی
اشک آرمان سرازیر می شود ومی رود توی حال.دلش خنک می شود.می رود سراغ ظرف کردن خورشت ها.ذهنش آشوب است.دلش پر اضطراب.ذهنش هنوز درگیر شعری است که باید بنویسد.چیزی که هیچکس ننوشته باشد.تازه.نو.بدیع.همانطور که استادشاعرش گفته.استادش را از توی تلگرام پیدا کرده .ادم جالبی است.جوان،خوش تیپ وروشنفکر.موهایش را از پشت می بندد.هم نقاشی می کند وهم شعر می گوید.همیشه برای او سهراب سپهری را تداعی می کند.البته تا حالا کتابی چاپ نکرده ولی می داند که خیلی چیزها ازشعر می داند.شعرهایش بدجور عاشقانه است.اگهی گروه شعرش را گذاشته بود توی تلگرام ودختر عضو گروهش شد.تازگی ها بارها وبارها بهش گفته :"دخترشاعر"
این کلمه ها را توی ذهنش بارها تکرار می کند وحس خوشی پیدا می کند.انگار که دنیا را بهش داده اند.هیچ وقت نبوده که آنقدر برای سرودن شعری ذوق داشته باشد.زن برادرش می آید توی آشپزخانه.دست آرمان را گرفته وآورده.
-چش سفید کی گفت بزنی تو سربچه ام؟
دختر ظرف خورشت ها را توی سینی می چیند.
-خوب کردم...دستم درد نکنه.
-اه زبون درآوردی هان...بزار به عمو بگم
تا جایی که یادش می آید دخترعمویش تا قبل از اینکه عروسشان شود،اخلاقش با او بهتر بود.
آهسته می گوید:"هر کار دلت می خواهد بکن" دندان قروچه ای می کند.
برادر بزرگش می آید توی آشپزخانه.قدش دراز است وسرش را باید خم کند تا به آویزهای سردرآشپزخانه نخورد.چشمهاش مثل چشمهای پدر لک وگنده است.انگار یک جفت چشم گاو تو چشمخانه اش گذاشته باشند.
-بیا زری ولش کن...بروسر سفره...تو هم سینی را بده من
زری با غیظ بیرون می رود.جواد می آید سینی را از دستش می گیرد ودر همان حین که بیرون می رود به او نگاه می کند:"تازگی ها خیلی غد شده ای...حیف حیف که خواهرمی وگرنه می زدم تو سرت دنیا دور سرت بچرخد"
بغض دوباره از گلویش بالا می آید.برای چند لحظه می نشیند روی زمین وزل می زند به مورچه کوچکی که از دیوار بالا می رود.می گوید:"چه می شد من هم یک مورچه بودم؟"
لیوان ها را برمی داردومی برد سر سفره.
همه مشغول خوردنند.پدر ومادر نگاهش نمی کنند.نمی داند کجای سفره بنشیند.جواد و زری چشمشان توی تلویزیون است.می خندند ودر گوشی حرف می زنند.امیر سرش را هم بلند نمی کند.و آرمان برایش زبان در می آورد.بعد نق می زند.
-من آب می خوام...
این بار پدر به دخترنگاه می کند.
-دختر چرا وایسادی بروبر مارو نگاه می کنی
همه برای ثانیه ای رویش زوم می کنند وبعد سر پایین می اندازند.سینی را می دهد دست پدرش ونمی داند، کدام طرف سفره وپیش کی بنشیند.بالاخره امیر کمی جا باز می کند.چهره پسرانه ای دارد با کمی ته ریش.چشمهاش مثل چشمهای پدر وبرادرش است. می نشیند کنار دستش.می فهمد هنوز دلخور است.دختر پشیمان است.نمی خواست آن حرف ها را بزند.گفته بود":هرچی زودتر بروی سربازی من نفس راحتتری می کشم" آنوقت دعوایشان شد.نمی دانست تازگی ها چرا نمی تواند خشمش را کنترل کند.مادرش یک کفگیر برنج می ریزد برای امیر.
-بخور...ظهر هم هیچی نخوردی
امیر بر می آشوبد.
-بسه نریز...چرا می ریزی اخه.نمی تونم بخورم
-شدی پوست واستخون
بابا می گوید:"امیر بابا غصه نخور همه چی درست میشه"
امیر سر تکان می دهد:"هیچی درست نمیشه.اخرش باید برم سربازی،دو سال علافی"
دختردست می بردوکفگیر را برمیدارد.کمی برنج ته دیس مانده و خورشت هم که قیمه بادمجان است واو فقط بادمجانش را دوست دارد.از توی بشقاب جلوی امیر باید برای خودش خورشت بریزد.اما مادر چپ چپ نگاهش می کند.مجبور می شود از توی بشقاب خورشت جلوی روی آرمان بردارد.
خورشت آرمان پر از دانه های برنج شده ،از بس قاشق تویش زده.کمی روی برنجش می ریزد ومشغول می شود.ولی اشتها ندارد.هر قاشق را که توی دهان می گذارد و می بلعد وفرو می دهد، انگار سنگ می خورد.
مادر می گوید:"بچه ام را ببرند سربازی من چه کنم"
بغضش یکهو می ترکد.جواد می گوید:"ول کن مادر اینقدر لوسش نکن...منم رفتم سربازی نرفتم؟"
مادر با گوشه چارقد قهوه ای اش اشک هاش را پاک می کند.زیر چشمهاش رد افتاده و پیشانی اش چین خورده.
-چرا رفتی...ولی تو همین شهر بودی،ولی امیر باید بره اهواز...لب مرز،تو که سرخانه وزندگی ات هستی.من هم دلم خوش بود به امیر
-می خواستی دو سه تا پسر دیگر هم بیاوری ور دلت باشند.
می خندد.پدر هم می خندد.می گوید:"من هم خیلی دلم می خواست مثل عمورضا شش تا پسر داشتم. .ولی خوب نشد دیگر."
مادر می گوید:"آره...نشد،بعد این دیگه نشد."
اشاره اش به دختر بود.
باز سکوتی در می گیرد وصدای قاشق وچنگال هاست وصدای فیلم هندی که صداش توی اتاق پیچیده.
پدر می گوید:"فردا می روم پیش سرهنگ اسدی...همان همسایه قدیم. ببینم کاری می تونه برامون انجام بده"
-اون معلوم نیست هنوز تو همان محل باشه
-پیداش می کنم.برای پسرم هر کاری لازم باشه می کنم.
امیر باباش را نگاه می کند ولبخندی می زند.پدر هم می خندد.مادر هم اشکش را پاک می کند.
-ان شالله حل بشه...من سفره حضرت قاسم می ندازم.
ظرف ها توی سینک ظرف شویی تلمبار شده،کاسه های ماست ولیوان ها توی سینی روی زمین مانده.روی گاز چرب وچیلی وکثیف شده.روی موکت پر از خرده برنج .باید جارو بزند.مادر پایش درد گرفته وتوی حال دراز کشیده.امیر وجواد وزنش جلوی تلویزیون تخمه می شکنند.فیلم هندی تمام شده ویک فیلم طنز شروع شده.آشپزخانه تا تلویزیون فاصله دارد و حتی صدایش هم به زور به گوش او می رسد.پدردارد نماز می خواند وآرمان با دوچرخه دورش می چرخد.بی حوصله به آشپزخانه نگاه می کند اما دلش پیش گروه شعر است.هر شب ساعت ده که می شود بحث شعردارند.یواشکی می رود توی اتاق و گوشی اش را برمی دارد ومی آورد توی آشپزخانه.حین آمدن ورفتن ،زری او رامی پاید.
پشت سرش می آید و وقتی دارد پیام های توی گروه را چک می کند بالای سرش مثل کفتار سرمی رسد.دارد می خواند که استادش نوشته امشب هم دخترشاعر غایب است.بغضش می گیرد.
-همه اش سر فرو کن توی این گوشی ...معلوم است چکار می کنی؟
بلند می شود تلفن را خاموش می کندوبا هول می گذاردتوی جیب پیراهنش.
نمی خواهدجوابش را بدهد ،از کنارش رد می شود و سعی می کند عصبانی نشود.
-هوی با توام چش سفید...با کی تو تلفن چت می کنی؟فکر می کنی خرم ونمی فهمم
دستهاش می لرزد.سرش داغ است وباز بغض تا گلویش بالا آمده.صدای زری نباید به بیرون درز کند.
-ترا خدا زری ...ولم کن...چه چتی اخر؟داشتم همان گروه قرانی را که زندایی درست کرده نگاه می کردم ومطالبش را می خواندم.
-آره من هم باورم شد...
تن صدایش بالاتر می رود.جواد می آید تو.استین هاش را بالا زده .می خواهد وضو بگیرد.
-چه خبره ؟چی شده؟
زری دستش را تکان می دهد والنگوهای زردش به هم می خورد.جیرینگ جیرینگ .
-سرش همه اش تو گوشیه...معلوم نیست آن تو چه خبره،مشکوک می زنه
-بجای این کارها بشین درست را بخون ،حداقل دیپلمت را بتونی بگیری وگرنه بابا نمی ذاره دیگه بری مدرسه
-آره والا،اصلا دختر را چه به درس خوندن.مگه ما چقدر خوندیم.،اصلا گوشی ات کو؟
جواب نمی دهد.مشغول جمع کردن ظرف ها می شود.محل شان نمیدهد.دست هاش می لرزد.پاهایش می لرزد.سرش گیج می رود.
دخترشاعرغایب است.جمله مدام جلوی چشمش است.
جواب که نمی دهد هر دو بیرون می روند.اما دارند پچ پچ می کنند.
لب می گزد وبه تصویر خودش توی آینه کنار در نگاه می کند.دختری را می بیند با صورتی پر کک ومک.ابروهای پیوسته شلوغ و گونه لاغر.پشت لبش مو دارد.زیر لب می گوید
-خدایا خواهش می کنم...
سریع می رود ومشغول ظرف شستن می شود.همان وقت هم تلفن را زیر یخچال مخفی می کند.
مادر می آید تو.زری هم همراهش است.
-هنوز ظرف ها را نشستی؟معلومه چی کار می کنی؟آنروز به امیر گفتم برایت گوشی نخرد گوش نکرد...این هم اخر وعاقبت مان.چش سفید بزنم خرد وخمیرت کنم؟دختر را اصلا چه به اینها.نکند یک کاری برامون درست کنی
-عین صدیق دخترعمو جعفر
زری این را می گوید وبا کینه نگاهش می کند.یکبار که هنوز عروس شان نشده بود،با صدیق رفته بودند وبرای خودشان پارچه مجلسی خریده بودند،او هم دیده بود.تا سه روز عمویش توی اتاق حبسش کرده بود.که دختر با اجازه کی رفته خرید؟
مادر غیظ می کند:"خدا نکند ...وگرنه موهای سرش را یکی یکی می کنم."
پدر می آید ومی گوید:"این قدر سروصدا نکنید...دارم با سرهنگ حرف می زنم"
-سرهنگ؟
-آره آقاهاشم همسایه قدیممان شماره اش را داشت بهم داد.
تند می رود.مادر هم دنبالش.زری با غیظ می زند زیر استکان ها ومی رود.تلینگ تلینگ استکان ها به هم می خورند.یکی ترک برمی دارد.شستن ظرف ها تا ساعت یازده طول می کشد.چشمهایش کم سو شده ودست هاش درد می کند.ولی ذهنش درگیر یک شعر تازه است.باید بنویسد،اما نمی تواند.ذهنش آشوب است.میرود گوشی اش را برمی داردوتوی جیب می گذارد.جواد وزری رفته اند خانه شان.مادر کنار بخاری خواب است.پدر توی حال خوابیده وامیر هم کنارش دراز کشیده .گوشی اش روشن است.نورش در تاریکی حال را روشن کرده است.فکر می کند:معلوم است از سرهنگ هم آبی گرم نشده است.وگرنه از خوشحالی خانه را روی سر می گذاشتند.می رود توی اتاق.بخاری خاموش است وسرما تنش را مورمور می کند.پدر اجازه نمی دهد وقتی مهمان ندارند آن بخاری روشن باشد.می نشیند گوشه ای وتلگرام را باز می کند.نور گوشی تلفن می پاشد تو صورتش.استادش برایش پیام گذاشته:"سلام دختر شاعر.شعرت را تمام کردی؟فرصتی نمانده..."
نفس عمیقی می کشد.سرش را می گذارد به دیوار واز خسته گی بازویش را فشار می دهد.همان جا چشمهایش روی هم می رود وخواب عمیقی او را در خود فرو می برد.
صبح با صدای اذان بیدار می شود.می نشیند.از سرما تنش حسابی یخ کرده .توی تاریکی دست روی زمین می کشد ودنبال تلفنش می گردد.چشمم می افتد دم در اتاق.نور باریکی از بیرون افتاده داخل وآنجا را روشن کرده.چیزی در آن باریکه نور توجهش را جلب می کند.ماتش می برد.قلبش فرو می ریزد.خودش را چهاردست وپا به دم در اتاق می رساند .توی آن باریکه نور گوشی اش افتاده.برش می دارد.خوب نگاه می کند.سیم کارتش نیست.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خال سیاه داستان
فاطمه خانم دهقان سلام. چه خوب که داستانی از شهر زیبای یزد به پایگاه رسیده.
داستان «دختر شاعر» داستان خوبی است. اول نقاط قوت داستانت را می‌نویسم که ببینی چقدر در نوشتن این داستان خوب عمل کرده‌ای تا دلت قرص شود به ادامه راه و بعد به مواردی اشاره می‌کنم که بنظرم با برطرف کردن شان می‌توانی در بازنویسی به داستان بهتری برسی.
چه خوب که جسارت داشته‌ای و این همه شخصیت را به داستان کوتاه‌ات دعوت کرده‌ای. پدر، مادر، جواد، زری، آرمان، امیر و دختر که شخصیت اصلی روایت است، حسابی داستان را شلوغ کرده‌اند. در خانه‌شان زندگی جریان دارد و همین روایتت را باورپذیر کرده. بوی پلو خورشت، صدای شکستن تخمه، سگرمه های پدر و طعم بادمجان توی خورشت به داستانت جان داده و این خوب است. داستان تنه‌ی پر کُنشی دارد و پایان هم به داستانت خوش نشسته.
فاطمه عزیز، خال سیاه داستان شما علاقه‌ی دختری نوجوان به مردی است که او را استاد شاعر می‌نامد. حسی پر از ترس و هیجان و شور که دختر درگیرش شده و نمی‌داند باید چه عکس العملی نشان دهد. علاقه‌مندی دختر باید از همه مسائلی که در داستان مطرح‌شان می‌کنی پررنگ‌تر باشد. خال داستانت را پر رنگ کن. از همان سطرهای اول بحث سراییدن شعر و استاد شاعر را پیش بکش و نم نمک از احساسات دختر بگو. چرا ترسیده‌ای که از درونیات دختر بنویسی؟ مگر زاویه دید دانای کل محدود به ذهن شخصیت را انتخاب نکردی که از دختر و احساسش بگویی؟ بگو. از تب و تابش، از این که وقتی استاد شاعر برایش پیامی می‌دهد ضربان قلبش تند می‌شود. این‌که می‌خواهد در مسابقه شعر شرکت کند که به چشم استادش بیاید. این که نمی‌داند جواب پیام پسر زیبای شاعر مسلک و مو بلند را چه بدهد. از این ها بگو که دغدغه‌ی دختر هستند.
فاطمه جان، خالق این داستان و همه شخصیت‌هایش شما هستی. پس بهتر از هر کسی هم فضای داستانت را می‌شناسی و هم آدم‌هایش را. علت بدرفتاری همه اعضای خانواده با دختر چیست؟ آیا دختر قبل‌تر کاری کرده که همه به خودشان اجازه می‌دهند با او رفتار بدی داشته باشند؟ چرا آرمان هم احترام عمه اش را نگه نمی دارد؟ اگر چیزی بوده که به درک شخصیت و فضای داستان و رفتارها کمک می کند باید با خواننده در میان گذاشته شود. علت این همه بدرفتاری در کلام و رفتار باید مشخص شود.
پیش تر نوشتم که داستانت را خوب تمام کرده‌ای اما می‌توانی هیجان بیشتری به روایتت بدهی. هیجانی که شور بیاندازد به دل دختر داستان و بالطبع به دل خواننده. قبل از این که خوابش ببرد، دل به دریا بزند و به استاد شاعر پیامی بدهد و وقتی صبح گوشیِ بدون سیم‌کارت را پیدا می‌کند، نگرانی اش چند برابر حالا باشد که چیزی ننوشته و با توجه به موقعیت خانواده‌اش که به نظر مذهبی و سنتی می‌آیند، در موقعیت بدتری قرار بگیرد.
دوست عزیز در داستان کوتاه حذف هر جمله‌ای که به پیشبرد داستان کمکی نمی‌کند، می‌تواند متن را به ایجاز برساند و حذف هر جمله و یا نشانه‌ای که ضرورتش در متن احساس می‌شود، می‌تواند خواننده را از روایت و مسیرش دور کند. من این بخش را به عهده خودت می‌گذارم که در بازنویسی با دقت بیشتر جملات اضافه را حذف کنی و جایی که لازم است جمله‌ای را اضافه‌کنی.
زیاد بخوان و زیاد بنویس و داستان‌هایت را برای پایگاه بفرست. روزگارت پر از اتفاقات و روایات داستانی.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.