تنهایی های بزرگ و دلخوشی های کوچک




عنوان داستان : عشق بازی مرد همسایه
نویسنده داستان : علی معتمدی


از آخرین باری که دوست داشتن را عمیقا حس کرده بود، مدت زیادی می گذشت. شاید چیزی بیشتر از ۴۸ ساعت، و این داشت کم کم نگرانش می کرد. و همین طور که تازه در ساعت ۵.۵ بعدازظهر، خسته از دفترکار به آپارتمان کوچکش در شهر شمالی و کوچک ترگیسن در ایالت شمالی ترگاسونا که مردمانش اغلب چهار فصل سال را سیب زمینی می کاشتند و می خوردند، برگشته بود و روی کاناپه ابری که توی پذیرایی کنار پنجره بزرگ فلزی رو به خیابانی فرعی مستقر بود، لم داده و بی رمق ولو شده بود، به فکر فرو رفت که شاید بلاملایی سرش آمده باشد، یا مزاجش به هم ریخته است. دلش می خواست نباشد و همین جا، توی همین اتاق جوری که هیچ کس نداند و هیچ وقت نفهمد با همه چیز خداحافظی می کرد. زندگی بدون عشق، برایش بی رنگ و بی معنا بود. بعد یک دفعه یادش آمد که اصلن نکند قرص های ویتامین روزانه اش که همیشه توی آشپزخانه و روی کابینت می گذاشت را فراموش کرده و نخورده است و برای همین مودش بالا و پایین شده است. با اینکه اصلن حوصله نداشت، دو دستش را گرفت به دسته های کاناپه و به زحمت بلند شد و خود را لکان لکان به آشپزخانه رساند تا قرص هایش را بشمرد. و وقتی شمرد و دفعه دوم هم برای اطمینان شمرد و خیالش از سرجا بودن حافظه اش راحت شد، دوباره به پذیرایی برگشت و همین طور که به سمت پنجره بزرگ فلزی می رفت، به یاد آخرین حس دوست داشتن چند روز پیشش افتاد و غم تمام وجودش را فرا گرفت. همین سه روز پیش که از دفتر طبق معمول پیاده برمی گشت، به دم درب رستوران اسپانیولی مارگیانو که سه چهارتا کوچه بیشتر با خانه اش فاصله ندارد رسیده بود، و بوی بوریتوی استیک، آن هم خرد شده و مخلوط با سبزیجات و سس تند دست ساز خانگی، هواس ش را پرت کرده بود و بی اراده ایستاده و خودش، چشم هایش، مشامش، دستانش و در نهایت شکم ش را کلی خجالت داده بود. و حالا دیگر در ساعت ۵.۴۵ بعدازظهر، یادآوری آن خاطرات، همان چند لحظه شروع آشنایی با غذای جدید منوی رستوران مارگیانو، که می دانست از آن به بعد دیگر نامش غذای جدید منوی رستوران مارگیانو نخواهد بود، بویی غریب و غمگین می داد و هیچ کس جز خودش این را نمی توانست بفهمد. یعنی خودش هم می دانست که درمیان گذاشتن چنین خاطره عاشقانه ای با هر کدام از دوستان نزدیک و اعضای فامیل به مثابه لکه ننگی ست که می تواند بر پیشانی اش تا همیشه حک شود، شاید لکه ای به زشتی صفت شکم باره گی. و او خوب می دانست که حفظ پاکی چنین خاطره ای، ارزش تنهایی را دارد.

به کنار پنجره فلزی بزرگ کنار خیابان رسیده بود که مرد همسایه را دید که توی خیابان، آن هم کجا، روبروی درب ورودی ساختمان، و زیر سایه درخت سپیدار بلند کنار جدول، در حال عشق بازی ست. توی دلش گفت، مردم را ببین، گستاخ شده اند، در روز روشن، در ملاعام .. ! و حالا که این ها را دیده بود دلش بیشتر عشق و عاشقی می خواست. خودش می دانست که حسود شده است و آرام به دلش گفت “عیبی نداره، این ها را می گی که دق دلی ت خالی شه، بگو ..” . به پنجره نزدیک تر شد و صورتش را چسباند به شیشه و از آن بالا، دید که مرد همسایه که همیشه خدا تنها بود، و فقط شب ها ساعت ۱۰ آن هم پای برهنه، توی آسانسور ساختمان می دیدش که با چهار پامرنین سفید بالا می رود و پایین می آید، و هر دفعه بعد از سلام و ها وار یو، سگ ها را معرفی می کند که این دوتای اولی پدر و مادر هستن، و این دوتا توله وسطی خواهر و برادر. و او هر دفعه سری به نشانه تایید تکان می داد که “آهان” و هیچ وقت هم نفهمیده بود که کدام کدام است، حالا همان مرد پابرهنه همسایه، بی پرده توی خیابان و جلوی چشم مردم، ناز و نواشی راه انداخته بود که نگو. اصلن انگار رهگذرهایی که می آمدند و می رفتند به چپش هم نبودند و چنان عاشقانه، معشوق را در بر گرفته بود که انگار همین الان است که دنیا تمام شود. کنجکاوتر شد و روی انگشتان پایش ایستاد تا بهتر ببیند و دید مرد همسایه با پای چپ ش، روی رکاب رفت و معشوق را از بالا جوری که در کنترل ش باشد در آغوش گرفت و لنگ قرمز پارچه ای را که در دست راست گرفته بود، از بالا روی شیشه جلوی معشوق می کشد. هفته پیش، خودش مرد همسایه را دیده بود که جیپ سفید چرکی تازه اش را به خانه آورده بود. ولی این اولین باری بود که هر دو را با همدیگر آن هم با این سر و وضع توی خیابان می دید.

ساعت ۶ شده بود که دیگر احساس کرد چشم چرانی و حسادت به زندگی خصوصی دیگران کافی است. از کنار پنجره فاصله گرفت و به اتاق خواب رفت و در کشویی کمد لباس را باز کرد. شلوار کرم کتانی اش که معمولا می پوشید و راحت بود را پوشید، پلوشرت سبزرنگ کم حالی که مناسب هوای ۶ عصر بود را تن کرد و به موهایش، جلوی آینه دستشویی دستی کشید. از در آپارتمان که بیرون زد، دیگر تصمیم ش را گرفته بود. می خواست دوباره عاشق شود، دوست داشته باشد، زندگی کند. همین امشب، هر جا شده، هر جور شده.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای علی معتمدی سلام
از خواندن داستان « عشق بازی مرد همسایه» لذت بردم. با اینکه داستان نویسی را به تازگی آغاز کرده ای اما خوب می نویسی. یکی از برجستگی های این داستان طنز پنهان در آن است . طنز تلخ و ظریفی که با تناقض زمانی جمله های ابتدایی داستان شروع شده است « از آخرین باری که دوست داشتن را عمیقا حس کرده بود مدت زیادی می گذشت شاید چیزی بیشتر از 48 ساعت...» تلخی ماجرا زمانی اوج می گیرد که خواننده متوجه می شود دوست داشتن عمیقی که به آن اشاره شده در واقع آشنایی با غذایی تازه در یک رستوران است. قدرت و قوت دیگر اثر ، توانایی شما برای کشف لایه های پنهان در ماجراهای بسیار ساده و زندگی های روزمره است و به نمایش گذاشتن هنرمندانه ی رنج و تنهایی عظیم انسان ها و دلخوشی های حقیرشان در عصر مدرن و دیگر توجه به جزییات که باورپذیری داستان را تقویت کرده است. به طور کلی فضاسازی اثر خوب درآمده و تعدادی از صحنه ها عالی شده اند. نمونه اش صحنه ای است که مرد همسایه را هر شب رأس ساعت 10 شب با پاهای برهنه و چهار سگ در آسانسور نشان می دهد که بالا می رود و پایین می آید. یا صحنه ای که شخصیت داستان نگران است مبادا قرص های تقویتی اش را نخورده باشد و خودش را به زحمت از روی کاناپه بلند می کند و قرص ها را چندین بار می شمرد. اینها اطلاعات ارزشمندی به خواننده می دهند و در فضاسازی و شخصیت پردازی بسیار موثرند...اما؛ لطفا به ساختار دستوری جمله ها توجه بیشتری داشته باش. نگذار جمله ها بیش از اندازه طولانی شوند آنچنان که رشته ی معنا و مفهوم به کلی از دست خواننده خارج شود اجازه بده تنها برای روشن تر شدن منظور مثالی بزنم مثلا در این جمله ها« ...همینطور که تازه در ساعت 5.5 بعدازظهر، خسته از دفتر کار به آپارتمان کوچکش در شهر شمالی و کوچک ترگیسن در ایالت شمالی ترگاسونا که مردمانش اغلب...» اگر فعل « برگشته بود » را بلافاصله بعد از ترگاسونا بیاوری آنوقت ادامه بدهی «شهری که مردمانش اغلب...»، نه تنها سبک و سیاق نوشته ات آسیبی نمی بیند بلکه ساختار دستوری نثر هم بهتر و درست تر می شود. نکته ی دیگر اینکه لازم نبود ماشین همسایه را از خواننده پنهان کنی تا بعد با توصیف و تشبیه غافلگیر شود و بفهمد اصلا آدمیزادی درکار نیست و معشوق، یک اتومبیل است! این پنهان کردن اطلاعات و غافلگیری به جای اینکه موثر باشد، سطح اثر را به شدت پایین آورده است چون ممکن است مخاطب حس کند دست کم گرفته شده یا رکب خورده است. هیچ اشکالی نداشت اگر به جای این بازی از ابتدا معلوم می شد که همسایه به اصطلاح ماشین باز است؛ در آن صورت نه تنها چیزی از ارزش داستان کم نمی شد که شسته رفته تر و حرفه ای تر هم می شد. با توجه به اشاره های فراوان به جزییات در داستان، بد نبود اگر برای شخصیت ها هم اسم و فامیل کامل داشتند. لااقل به امتحان اش می ارزد. برای عنوان داستان هم وقت و انرژی بیشتری بگذار، این داستان می توانست نامی بسیار بهتر و خلاقانه تر از این داشته باشد. امیدوارم با حفظ همین نگاه عمیق و هنرمندانه داستان هایی به مراتب شسته رفته تر، تاثیرگذارتر و حس برانگیز تر از این بنویسی.
سپاسگزارم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.