آدم‌ها به چه بهایی انرژی محدود خود را صرف خواندن داستان می‌کنند؟




عنوان داستان : چکه
نویسنده داستان : حسین میرزایی


با هجوم پرتوهای نوری که با عبور از پنجره، در لیوان روی میز کنار تختش می شکستند و می پاشیدند توی صورتش، از خواب بیدار شد. یاد سلیم افتاد و عادت های گاها دیوانه وار و اعصاب خردکنش. آن وقت ها مگر شانس یاری اش می کرد و زودتر از سلیم از خواب بیدار می شد؛ وگرنه، این دست های خیس سلیم بود که خواب را از صورتش می شست. لیوانی پر آب می کرد و مدام انگشت هایش را در آن فرو می کرد و در می آورد و می پاشید روی صورت خاتون خواب و بعد قاه قاه می خندید. خاتون بارها گفته بود که از این کار نفرت دارد اما گوش سلیم بدهکار نبود. جوابش این بود که آب روشنی است. حالا انگار آفتاب بود که آن وظیفه را به دوش گرفته بود و انگشت هایش را در لیوان فرو می برد و مشتی نور می پاشید روی صورت خاتون. بلند که شد، انگشت هایش را توی لیوان فرو برد و دندان هایش را در آورد و در دهانش گذاشت.
به آشپزخانه رفت تا سماور را روشن کند. شیر ظرفشویی داشت چکه می کرد و قطره های آب پشت هم می افتادند داخل دریاچه ای که درون سینک به راه افتاده بود. سماور را نگاه کرد. آب نداشت. پارچ را برداشت و به سمت حیاط به راه افتاد. پارچ را که از شیر آب حیاط پر کرد، به آشپزخانه برگشت و سماور را پر از آب و روشن کرد. در یخچال را باز کرد. از آخرین باری که مصطفی دست پر آمده بود و یخچال را پر کرده بود، دو سه هفته ای می گذشت. حالا تنها یک تکه پنیر مانده بود و کمی ماست. باید می رفت و خرید می کرد. چادری به سر کرد و به راه افتاد. همین که دروازه را باز کرد، مصطفی را دید که داشت زنگ خانه را می زد. چند پلاستیک بزرگ گذاشته بود روی زمین، کنار پاهایش.
-سلام مادر، کجایی؟ یه ربعه پشت درم. مردم از نگرانی
-سلام مادرجون. می رفتم بیرون
-میگم یه ربعه پشت درم. کجا بودی؟
-نمی شنوم چی میگی
این بار مصطفی تقریبا فریاد کشید: از کیه پشت درم. کجا بودی؟ نگرانت شدم
-کجا می خواستی باشم؟ خونه بودم. گوشمو گم کردم. صدا زنگتو نشنیدم
مصطفی این را که شنید، فهمید باید حرف هایش را فریاد بزند. داد زد:
-گوش نه مادر، سمعک. حالا کجا داشتی می رفتی؟
-هیچی نداریم تو یخچال. می رفتم خرید
-لازم نیست. برات همه چی خریدم. بریم تو
مصطفی پلاستیک ها را برداشت و پشت خاتون به راه افتاد. به پله ها که رسیدند، خاتون دستش را به نرده قلاب کرد و آرام آرام پله ها را بالا رفت. این پله ها و نرده ها همانی بود که مصطفی از خردسالی پایین و بالایشان را از بر بود و گاهی پشتش قایم می شد و از لابلای پله های فلزی اش پای عابران را سیخونک می زد یا می گرفت. بچه که بود، خاتون یک بار بابت این کارش گوش هایش را کشید. مصطفی بعد از آن دیگر این کار را تکرار نکرده بود.
- سمعکتو کجا گم کردی؟
-خب اگه می دونستم که دیگه گم نبود
مصطفی داد زد:
-این چندمیه که گمش می کنی؟ بس که نمی زنی به گوشت و پرتش می کنی اینور اونور. سمعک برای اینه که بزنی به گوشت. شاید یکی زنگ خونه تو بزنه یا تلفن کنه بهت
-هی مادرجون، کی زنگ خونه منو می زنه؟ کیو دارم تلفن کنه بهم؟ یه تویی که اونم ماهی یه بار بیای اینجا یا نه. از کار افتاده ای مث من گوش می خواد چی کار؟
-مادر جان، باز شروع کردیا. من که هر وقت بتونم بهت سر می زنم
مصطفی رفت داخل آشپزخانه. پلاستیک ها را گذاشت کنار یخچال. در یخچال را باز کرد و خرت و پرت هایی را که باید در یخچال می گذاشت، گذاشت و باقی خریدها را داخل پلاستیک و روی کابینت کنار سماور رها کرد.
-مادر جان باقیش کار خودته. حبوبات و ایناس. بذارشون تو کابینت
خاتون که مشغول آماده کردن بساط صبحانه بود، گفت:
-دستت درد نکنه مادرجون. زحمت کشیدی
مصطفی که داشت از آشپزخانه می رفت بیرون، چشمش افتاد به سینک ظرفشویی و شیر آب که چکه می کرد.
پرسید: اینجا چرا این طوریه؟ از کیه این جوری شده؟
آب سماور جوش آمده بود و خاتون چای و آب جوش را داخل قوری می ریخت تا دم بکشد.
-چه می دونم. یکی دو هفته ای هست اون شیره چکه می کنه. ظرفشویی هم که از خیلی وقت پیش آبو درست رد نمیده. الان که دیگه کامل گرفته و اینجا دریاچه راه افتاده. آبشو هر از چندی خالی می کنم تو گلدونا. ظرفارم که تو حیاط می شورم
مصطفی رو به خاتون کرد و گفت: این جوری که سختته مادر، خب چرا بهم خبر ندادی؟
-چی؟
مصطفی این بار بلندتر داد زد: خوب چرا بهم نگفتی؟
خاتون استکان ها را آماده می کرد، به سمت مصطفی چرخید و گفت: تو که زنگ نمی زنی که بهت بگم. گفتم هر وقت اومدی درستش می کنی دیگه
مصطفی بعد از کمی مکث رویش را از خاتون چرخاند و از آشپزخانه بیرون رفت. نگاهی به ساعت موبایلش کرد و گفت: الان که وقت ندارم مادر، باید برم. کار دارم.
خاتون چند دقیقه بعد آمد و سفره را پهن کرد روی زمین، روبروی مصطفی. پنیر و کره و مربایی را که مصطفی خریده بود، چید داخل سفره. به آشپزخانه رفت و سینی چای به دست برگشت. با خنده ای بر لب، سینی چای را به طرف مصطفی گرفت. مصطفی چای را که برمی داشت، یاد مصائب خاتون افتاد. آن طور که فهمیده بود دو سه هفته است که خاتون از شیر آب حیاط استفاده می کند. با خود فکر کرد که بالا و پایین کردن پله ها برای پیرزنی با سن خاتون با پادرد مزمنش، قطعا کار دشواری است. موقع آمدن که پشت سر خاتون پله ها را بالا می آمد، فهمیده بود. حالا که یادش می افتاد دلش می خواست گوش های کسی را که پشت راه پله قایم می شود و از فاصله ی خالی بین پله ها، پاهای خاتون را نگه می دارد و نمی گذارد بالا برود، بکشد.
خاتون که دندان نان خوردن نداشت، کاسه ای شیر آورده بود و نان ها را داخلش خیسانده بود و داشت می خورد. رو به مصطفی کرد و گفت: هر چی می گردم کیف ابزار باباتو پیدا نمی کنم
خندید و اضافه کرد: گمانم با خودش برده از بس دوستش داشت
مصطفی لبخندی زد. فهمید که خاتون نشنیده که او وقت تعمیر شیر آب را ندارد و کار دارد و باید برود. با این حال چیزی نگفت.
صبحانه را که خوردند، مصطفی داشت در جمع کردن سفره به خاتون کمک می کرد که گوشی موبایلش زنگ خورد.
-الو... سلام... شرمنده، من امروزم نمی تونم بیام ... داشتم میومدم به خدا ولی یه کار ضروری پیش اومده... فردا دیگه حتما خدمت می رسم... چی؟... درست صحبت کن آقا... خیلی خب، هر غلطی دلت می خواد بکن...
خاتون که جمع کردن سفره را تمام کرده بود، گفت:
سلیم خدا بیامرز عصبانی هم که می شد، نشون نمی داد و صداشو رو احدی بلند نمی کرد.
بعد خندید و اضافه کرد: همین کارش بیشتر آدمو حرصی می کرد. من که حریفش نبودم. تو ولی به خودم رفتی
مصطفی خنده ی تلخی زد. گفت: خیلی وقت بود از بابا حرف نمی زدی؟ چی شده امروز هی یادش می کنی؟
دلش می خواست بگوید که وقتی زنده ها سراغ آدم را نمی گیرند، سر و کله ی مرده ها پیدا می شود توی زندگی آدم. آن وقت به هر طرف که نگاه می کنی، خاطره ی مرده ای برایت دست تکان می دهد. نمی دانست تنهایی آدم را به این ورطه می کشد و مرده ها را به خاطرش می آورد یا این خود مرده ها هستند که وقتی بوی تنهایی، بوی تنهایی عمیق را حس می کنند، از اعماق تاریک ذهن، جایی که هیچ کس به یادشان نمی افتد، نفوذ می کنند به لایه های بالا و خودشان را می رسانند به سطح و خودنمایی می کنند. این ها را حس می کرد اما کلماتی برای بیانشان سراغ نداشت. پس تنها جواب داد:
-فکر کنم به خاطر ظرفشوییه
-چی؟!
-آخه بابات تا بود، خونه زندگیم این شکلی نبود هیچ وقت. بابات از اون کوزه گرایی نبود که راضی شه خودش یا خانواده ش تو کوزه شکسته آب بخورن. می دید شیری هرز رفته، یا چکه می کنه، یا سینک بگی نگی گرفته، فی الفور آچار و پیش گوشتی می آورد و دست به کار می شد.

مصطفی دست به کار شده بود. خاتون بعد از کلی گشتن کیف ابزار سلیم را پیدا کرده بود. مصطفی سطل بزرگی را زیر سینک گذاشته بود و خاتون ایستاده بود بالای سرش.
-اهل محل باباتو خیلی قبول داشتن. باباتم دلش می تپید که مشکل خلق الله رو حل کنه
مصطفی سعی می کرد سیفون را باز کند اما خیلی سفت بود. خاتون ادامه داد:
-راستی داستان ازدواجمونو تا حالا بهت نگفتم. گفتم؟
-نه مادر جان، نگفتی
-یه روز تابستون که هوا خیلی هم گرم بود، کولرمون خراب شده بود. اون روز با بابام خدا بیامرز، داشتیم از خونه ننه کلثومم بر می گشتیم خونه خودمون. ننه یه شیشه گلاب داده بود دستم که بو بهشت می داد. سلیم اون موقع تعمیرکار جوون محل بود و یه مغازه نقلی داشت. نقلی بود اما درش کامل شیشه ای بود و دلباز. باصفا بود مغازه ش. حاج بابا رفت داخل مغازه که بهش بسپره دم غروب برای تعمیر کولر بیاد خونه مون. من هم بیرون مغازه منتظر موندم. حاج بابا که برگشت، سلیم تا در مغازه همراش اومد. به من که سلام داد، سرخ و سفید شدم اما جوابشو دادم. میون گره خوردن نگاهامون نمی دونم چی شد که شیشه گلاب از دستم، از لای چادر لیز خورد و افتاد و شکست. بو بهشت پیچید تو هوا. داشتم از خجالت می مردم که حاج بابا گفت اشکالی نداره. بعد با سلیم خدافظی کرد و من که روشو نداشتم، سرمو انداختم پایین و بی خدافظی راه افتادم.
مصطفی لحظه ای کار را متوقف کرد و به خاتون نگاهی انداخت. حس کرد لپ های خاتون گل انداخته.
-خونه که رسیدم خیلی خودمو سرزنش کردم. بچه بودم. نمی دونم چرا حال بدی داشتم. خودخوری می کردم. حس می کردم اون شیشه گلاب من بودم که شکستم. سلیم که برای تعمیر کولر اومد خونه مون، بدترم شدم. خودمو قایم کردم تو اتاق تا با حاج بابا رفت پشت بوم. یه ساعتی که گذشت، کولرو درست کرده بود. بعدش خدا خدا می کردم که حاج بابا سلیم رو نیاره خونه تا رومون دوباره نیفته به هم. تعارفش کرد اما نیومد. خوشحال شدم. حاج بابا تا دم در بدرقه ش کرد. از پنجره که رفتنشو نگاه می کردم، یهو حس کردم بو گلاب پیچیده تو خونه. بو کشیدم. فهمیدم از دریچه کولر میاد. حاج بابا که برگشت تو خونه، یه شیشه گلاب دستش بود. سلیم داده بود بهش. همونجا عاشقم کرد. چند روز بعدش اومد خواستگاریم. خدا بیامرزه باباتو.
چشم های خاتون پر اشک شده بود. ادامه داد:
-تو خلوت صدام می زد گلاب خاتون. فقط از بابات بر می اومد گلابو بریزه تو آب کولر. گمونم منم دیوونه کرده. شب که میشه، دندونامو می ذارم تو گلاب. صبح وقتی می ذارمشون تو دهنم، دهنم بو گلاب میده.
مصطفی که بعد از کلی تقلا سیفون سینک را باز کرده بود، دوباره به خاتون نگاه کرد. ناگهان دلش خواست که دوباره همان کودکی شود که آن قدر بزرگ نشده بود که در آغوش مادرش نگنجد. دلش خواست خاتون را بغل کند و به اندازه ی تمام سال هایی که گریه نکرده در آغوشش اشک بریزد. اما به جای آن بلند شد و دستان خاتون را در دست گرفت و بوسید. دریاچه ی داخل سینک داشت خالی می شد توی سطل. خاتون گردابه ی درون سینک را با نگاهش دنبال می کرد تا این که آخرین قطره ی آن هم خالی شد.
-دستت درد نکنه پسرم
-آت و آشغال رفته بود لاش. فیلترش رو تمیز کنم، درست میشه. ولی اون شیر آب فکر کنم عمرشو کرده. باید برم یه نوشو بخرم.
داشت می رفت که خاتون پرسید:
-کجا میری پس؟
این بار بلندتر گفت: میرم یه شیر نو بخرم
خاتون سری تکان داد:
-پس خواستی بری این سطلم خالی کن تو باغچه بی زحمت
مصطفی فیلتر را تمیز کرد. سیفون را دوباره بست و محکم کرد و سطل آب را برداشت و به حیاط برد. خاتون پارچه ای برداشت و لکه های آبی که کف آشپزخانه پاشیده بود را پاک کرد. بعد بلند شد و به سینک خیره شد که دیگر آبی داخلش باقی نمانده بود. دست هایش را از زیر روسری اش به گوشش رساند و سمعکش را درآورد. ولوم سمعک را که در پایین ترین وضعیت ممکن بود، بالا برد و دوباره آن را به گوشش زد. همه جا ساکت بود و تنها صدایی که می شنید صدای چکه های آب بود که از شیر به داخل سینک می افتاد.
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
داستان با نثر و شیوه‌ی روایت زیبا و سنجیده و درست و موثر آغاز می‌شود و ادامه می‌یابد. این پختگی در کلمه ها چنان است که به نظر نمی‌رسد نویسنده ی آن فقط دو سال تجربه ی نوشتن داشته باشد. فضا سازی های ظریف و جزعی نگر در کنار احساس صمیمیت آشکاری که در فضای کلی و روابط انسانی احساس می شود و در نهایت استفاده از عناصر خاطره انگیز باعث می شود که احساسی لذت بخش از خواندن این داستان داشته باشیم.
البته همین حس خوب برای خواندن یک داستان کافی ست اما بیشتر مردم دنیا از یک داستان فقط با دریافت حسی خوب راضی‌نمی شوند. زیرا چنین حس خوبی را احتمالا با گوش سپردن به موسیقی‌ای ملایم و سبک خیلی راحت و ملموس‌تر دریافت می‌کنند. عموم مردم انرژی محدود خود را به بهایی بیشتر از دریافت حسی خوب برای خواندن یک داستان خرج می‌کنند.
آن چه که تجربه چند قرن داستان‌نویسی مدرن و البته تاریخ دیرپای داستان‌سرایی به ما نشان می‌دهد این است که اولین و مهم ترین انگیزه‌ی انسان‌ها برای خواندن و شنیدن قصه ترکیبی از میل کنجکاوی و همزاد پنداری ست. یعنی می‌خواهد بداند که بعد چه خواهد شد و بدون هیچ دردسری خود را در آن موقعیت تصور کنند.
این البته به معنای آن نیست که سرتاسر داستان‌هایمان را باید پر از حادثه و ماجرا و امیال انسانی کنیم. گاهی حتا نگفتن چیزی که هر لحظه انتظار دیدن و شنیدنش را داریم موثرتر است. و این دقیقا همان چیزی ست که می تواند داستان دلنشین «چکه» را به سطحی عالی تر بالا بکشد. در این خانه و گوش‌های ضعیف پیرزن باید راز نگفته پنهان باشد. باید هر دم منتظر چیزی باشیم که شاید هیچ وقت هم اتفاق نیفتد. یا مساله‌ای چون فرسودگی و مرگ را از منظری تازه و غافلگیر کننده ببینیم و .... بسیار راه های دیگر که در نهایت همه آن ها به یک نقطه می‌رسد: بعد چه خواهد شد.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.