رفتن یا نرفتن مساله این است




عنوان داستان : پاسپورت لعنتی
نویسنده داستان : علی معتمدی

از همان اول هفته که هنوز قضیه زیاد جدی نشده بود، بلند از توی اتاق داد زدم که “نیست … !!” و مثل همیشه می دانستم که همین الان است که مامان بیاید و دو سوته پیدایش کند. مامان هم از توی آشپزخانه، صدایش را روی سرش انداخت و جواب داد که “اگر بیام پیداش کنم می زنم تو سرت هاا … !” و آمد، و گشت. چند بار هم گشت ولی نتوانست پیدایش کند و خب توی سرم هم نتوانست بزند. بعد هم اول از همه شور به دل مامان افتاد و کارآگاه بازی را شروع کرد. و از آن جایی که دلش هیچ وقت طاقت نمی آورد، نیم ساعت نشده، بابا را هم خبردار کرد. بابا هم از همان لحظه ای که قضیه را فهمید، مدام و یک ریز، دستانش را به پشتش می گرفت و قدم زنان، جوری که انگار دارد سرامیک های کف خانه را با دقت و یکی یکی می شمرد، زیر لب می گفت “پیدا میشه بابا جان، جوش نزنین الکی ..”. ولی مثل روز روشن بود که خودش دارد بیشتر از همه جوش می زند. نرگس، همان روز ظهر، وقتی سر و کله اش از دانشگاه پیدا شد، و طبق معمول اول از همه به آشپزخانه سر زد تا ببیند نهار چیست، ماجرا را از مامان شنید و بلافاصله همان جا بود که به گروه تجسس خانه پیوست. و حتی وقتی نیما بی خبر و خسته و داغان از سر کار به خانه رسید، چشم هایش از شنیدن ماجرایی که تقریبا حالا همه دیگر می دانستند گرد شد و در کسری از ثانیه، ناهار نخورده آستین همت بالا زد. و این شد که از همان اول هفته، همه مان نوبتی و روزی دو سه بار، همه سوراخ سنبه های خانه را درست و حسابی گشته و شخم زده بودیم. کشوی میز تحریر و کمد لباس اتاق ها و کابینت های آشپزخانه را یکی یکی و بدون استثنا زیر و رو کرده و پیدایش نکرده بودیم. به لای درز و دورز مبل ها، زیر و زبر فرش و گلیم ها، خرت و پرت های انباری زیرزمین و حتی به یخچال پیزوری زنگ زده گوشه حیاط هم شک کرده و سرک کشیده بودیم. ولی باز هم نبود. آب شده بود و به قعر زمین فرو رفته بود. اصلا انگار قرار بود همین دم آخری، برای اینکه فقط و فقط زندگی مرا روی هوا ببرد، گم و گور و نیست و نابود شود. حالا غروب جمعه است. تنها یک روز به پروازم به آمریکا مانده و این پاسپورت لعنتی هنوز پیدا نشده است.

از کله صبح همه آمده بودند. این روز آخری، دوست و فامیل به رهبری مامان، هر چه در چنته داشتند رو کرده بودند. پوآرو بازی درآورده و آی کیو سوزانده بودند تا شاید پیدایش کنند. عمو کاظم، عمه راضیه و خاله زرین، آقای جعفری، همکار اداره بابا و مرضیه خانم، همسایه طبقه بالایی، و علیرضا و محسن، دوست دوران دانشگاهم، همه اینجا بودند. نرگس و نیما هم هر از گاهی چایی می ریختند و توی حیاط و اتاق ها دور می گرفتند تا مبادا دهان کسی خشک بماند. شده بود یک جور مهمانی برای خودش. حالا مهمانی رفتن من بود یا مهمانی ماندنم، نمی دانم. آقای جعفری و عمو کاظم، گپ و چای با قند و نبات می زدند و در باب مزایا و معایب مهاجرت و سفر به آن ور آب سخنرانی می کردند. آقای جعفری که مویی سفید کرده و یدی طولا در بیرون گود نشینی و لنگ کردن داشت، و قسم می خورم که حتی یک بار هم پایش به آن ور آب باز نشده بود، مدام بالای منبر بود. می گفت “پسرم ..، هیچ جا وطن خود آدم نمی شه، این مملکت جوونایی مثه شما رو نیاز داره .. اصلن بهتر که پاسپورت گم شده ..” و از این جور حرف ها که مرا کفری می کرد. عمو کاظم هم برای اینکه دل مرا به دست آورده باشد، گاه و بیگاه وسط حرف آقای جعفری نطقی دلسوزانه ول می داد که “فدای سرت عمو جان ! لابد قسمت و قدر نبوده، خدا هممون را دوست داشته، می خواسته که تو پیش ما بمونی و نری”. و بعد گوشه چشمانش از اشک، تر و دل من، آب می شد. چند قدم آن طرف تر، توی حیاط، علیرضا ایستاده بود. او قید ادامه تحصیل را زده و دو، سه ماهی بود که فرق سرش را با ماشین سربازی تراشیده بودند. حالا آمده بود مرخصی و برایم تا به حال چند باری از بدبختی های خدمت ناله کرده و گفته بود که روزهای اول آموزشی بزرگترین کابوس زندگی اش بوده است. سرش پایین بود و به زمین زل می زد و هر از چند دقیقه ای زمزمه می کرد “ایشالا پیدا می شه، ایشالا پیدا می شه …”. کنارش محسن، ساکت به دیوار تکیه زده بود و لام تا کام حرف نمی زد. می دانستم که یک سال آزگار برای گرفتن پذیرش از دانشگاه های آمریکا و کانادا و این ور و آن ور کاغذ بازی و نامه نگاری کرده است. ولی هنوز حتی یک جواب سلام خشک و خالی هم تحویل نگرفته و دست از پا درازتر برگشته است سر خانه اولش. مرضیه خانم، مجمر اسپند به دست، توی اتاق ها و حیاط می چرخید و کله اش را می چرخاند و انگار که دارد وردی چیزی زیر لب می خواند، تند تند می گفت “بترکه چشم حسود، بترکه چشم حسود ..”. مرضیه خانم این چند ماه آخر، پاشنه در خانه مان را برداشته بود. مدام می آمد و می رفت و پاپی من می شد که به قول خودش دستی به سر پسر بزرگش بکشم. دوست داشت او هم بتواند در دانشگاهی جایی پذیرشی بگیرد و قبول شود، تا طبق معمول مرضیه خانم بتواند توی فک و فامیلشان پزی بدهد.

بعضی ها مثل مامان و خاله زرین و عمه راضیه، هنوز از گشتن ناامید نشده بودند. از این اتاق به آن اتاق می رفتند و می آمدند و همانطور که صورتشان از نگرانی، سرخ و زرد و سفید می شد، گاهی سرکی هم به حال و روز من می کشیدند. می خواستند ببینند در چه وضعی به سر می برم و خدا می داند، شاید اصل ماجرا برایشان آنقدر هم فرقی نمی کرد. پریشان و نگران بودم یا بی خیال و سرخوش. راستش خودم هم درست نمی دانستم. نمی دانم .. شاید دارم تسلیم می شوم و وا می دهم. شاید ماندن و کار کردن توی همین مملکت هم شدنی باشد، ولی نه، صبر کن، انگار دارم خودم را گول می زنم. دارم گناه بی نظمی و دست و پاچلفتگی خودم را می اندازم به گردن قضا و قدر، تا شاید فردای روزگار به خودم دلگرمی بدهم که ما هر چه داشتیم رو کردیم. خواستیم و زدیم و نشد. ولی بالاتر از سیاهی که رنگی نیست. فوقش بلند می شوم مثل بچه آدم می روم دفترچه خدمت مقدس را پر می کنم. اصلا سربازی آدم را می سازد. مرد می شوم .. ولی دروغ چرا، حتی شوخی اش هم بد است. فکرش چهار ستون بدنم را می لرزاند …. آن طرف تر، بابا هنوز داشت قدم زنان، جوش می زد. بیشتر از روز اول. حتی شاید بیشتر از مامان. و من این را نمی فهمیدم. تا دیروز هر دوشان دلهره رفتن مرا داشتند و امروز دلهره گم شدن جواز رفتن من. مثل خواب نماها توی حیاط و اتاق های خانه می چرخیدم. یک جا بند نمی شدم. دل و دماغ نشستن سر جایم را نداشتم. چیزی توی دلم بی قراری می کرد و تکان می خورد. چیزی شبیه اضطراب رفتن یا هول و هراس ماندن، نمی دانم. نیما داشت سعی می کرد کاری بکند. همیشه دوست داشت بمانم و با هم توی ایران کار کنیم، ولی گاهی هم بی هوا، بدون اینکه خودش بداند، برای نماندن و رفتن و پیشرفت تشویقم کرده بود. جلویم سبز شد، دست گذاشت روی شانه ام و طوری که خودش هم نمی دانست چه باید بگوید، مردد نگاهم کرد. خندید و من هم زورکی جواب لبخندش را دادم. زیاد طاقت نیاوردم، هول هولکی بغلش کردم و دوباره مثل خواب نماها راه افتادم. به آشپزخانه رفتم تا سرم را گرم کنم. نرگس را دیدم که ایستاده و به کابینت آشپزخانه تکیه زده است. توی این چند ماه آخری، فکر دوری اش حسابی آزارم داده بود. چند باری لابلای حرف هایش با مامان، گوش تیز کرده و شنیده بودم که شب ها، خواب نبودن مرا می بیند. ولی حتی یک بار هم این را به رویم هم نیاورده بود تا مبادا مردد نشوم و من هم به رویش نیاورده بودم. حالا این بار هم سعی کردیم که چشم تو چشم نشویم. صورت مساله را پاک می کردیم تا بند دلمان پاره نشود. از آشپزخانه فرار کردم.

شده است غروب جمعه، حوالی شش بعداز ظهر. آقای جعفری و عمو کاظم، خسته از گپ و گفت و سخرانی و موعظه و چایی به خانه هایشان رفته اند. محسن و علیرضا، حرفشان را زده اند و سکوت هایشان را کرده اند و راهی شده اند. مرضیه خانم، بعد از دودن کردن انواع اسپند، رفته است تا به زندگی اش برسد. عمه راضیه و خاله زرین هم بوسه ای بر جمالم زده اند و آروز کرده اند که هر چه صلاح باشد همان می شود و به خانه هایشان رفته اند. قرار بود که این جمعه، آخرین جمعه باشد. اما هست یا نیست را نمی دانم. به هر حال فردا، هواپیما دارد می پرد. چه با من چه بدون من. حالا مامان، بابا، نرگس و نیما و من توی هال خانه، روی مبل ولو شده ایم و در و دیوارهای گچی را گیج و مات تماشا می کنیم. بابا همانطور که کنترل تلویزیون را در دستش می چرخاند، قندش را توی چایی پررنگ و تلخش فرو می کند تا دهانش شیرین شود. مامان، جوری که انگار می خواهد مدام چیزی بگوید و سکوت را بشکند، لب هایش را ورمی چیند و باز زود حرفش را قورت می دهد. نیما حواسش را به گوشی تلفنش پرت و گویا خودش را زورکی سرگرم بازی کرده است. نرگس باز هم دارد سعی می کند تا با من چشم تو چشم نشود و همانطور که به زمین زل زده، ناخن هایش را یکی یکی و با عجله می جود. کسی حرفی نمی زند. کسی حرفی ندارد که بزند. کسی نمی داند توی دلمان چه می گذرد. کسی نمی داند دلمان چه می خواهد. نمی دانیم که می خواهیم این پاسپورت لعنتی پیدا شود یا برای همیشه گم و گور بماند.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود بر علی معتمدی عزیز. در داستان پاسپورت لعنتی دست روی رفتن یا ماندن گذاشته‌ای. سوژه‌ای که واقعا پرداختن به آن هنوز هم می‌تواند جذاب باشد. تو این تردید را چه از زبان شخصیت اول داستانت و چه از رفتار و اعمال بقیه شخصیت‌ها خوب پرداخت کرده‌ای. اما باید بگویم داستان تو علی‌رغم هول و ولایی که دارد و پیدا شدن ویا نشدن پاسپورت برای خواننده مساله می‌شود وارد تعلیق نمی‌شود. این مساله از کجا آب می‌خورد؟ اول انتخاب نام داستان است. شاید یکی از مهم‌ترین کارها اسم داستان باشد. چیزی که همه داستان را در خودش دارد و باید به کمک داستانت بیاید. شاید نام داستان تو همخوانی با داستانت داشته باشد اما به داستان تو کمکی نمی‌کند و اتفاقا زودتر از آن‌چه تصورش را بکنی دستت را برای خواننده رو می‌کند. همان ابتدای داستان متوجه می‌شویم که پاسپورت شخصیت اصلی گم شده است. با رجوع به اسم چند پایان برای داستان می‌توان متصور شد؟ «پاسپورت لعنتی». من از همان ابتدا می‌دانستم پاسپورت پیدا نمی‌شود چون نشانه‌اش را در داستان به من داده‌ای. اما شاید بگویی پیدا نشدن پاسپورت برایت اهمیتی نداشته و حرف‌هایی که می‌خواستی در داستانت بزنی اهمیت داشته است. خب این‌جا هم باید بگویم شخصیت‌های تو همه‌شان درست عین همان کلیشه‌هایی هستند که در زندگی می‌بینیم و درباره مهاجرت حرف می‌زنند. بنابراین نکته تازه‌ای در داستانت عنوان نمی‌کنی.
یک نکته دیگر هم باید درباره شخصیت‌های داستانت بگویم. یک حساب سرانگشتی اگر بکنم همه فامیل و دوست و آشنای دور و نزدیک را در خانه جمع کرده‌ای و هریک حرفی می‌زنند. آیا واقعا این شخصیت‌ها و تعددشان باری از داستان بر می‌دارند یا فقط زینت‌الداستان تو هستند؟ من فکر می‌کنم هر شخصیتی که وارد یک داستان می‌شود باید کارکردی داشته باشد. تو می‌توانی یک داستان کوتاه را این‌طور پر تعداد برگزار کنی اما باید برای هریک از این شخصیت‌ها برنامه داشته باشی. شاید اگر همه این شخصیت‌ها را فقط برای حرف زدن دور هم جمع کرده بودی کمی طنز هم به ماجرا می‌دادی. در یک جاهایی عمو و دوست پدر و پدر همین کار را می‌کنند اما عمه و خاله و همسایه و خواهر و برادر و همه و همه دارند دنبال پاسپورت می‌گردند. مقوله گم شدن پاسپورت واقعا مهم است اما فکری هم باید برای این اضطراب بی‌جا بکنی. داستان یک کار حساب و کتاب‌دار است. سوال من این است که این پاسپورت چرا اهمیت دارد؟ نهایتا شخصیت داستان درخواست پاسپورت می‌دهد و یک هفته دیگر می‌رود. سوال دیگر اینکه اگر شخصیت سربازی نرفته پس چطور می‌خواهد برود؟ یا این سوال‌ها پاسخی دارد که باید در داستان مشخص بشود یا برای خودت این‌ها مشخص بوده و احساس کرده‌ای جایی در داستان ندارد. پس سوال‌های داستانت را باید جواب بدهی. وقتی چنین جمله‌هایی در داستانت هست برای من سوال می‌شود: «فوقش بلند می‌شوم مثل بچه آدم می‌روم دفترچه خدمت مقدس را پر می‌کنم. اصلا سربازی آدم را می‌سازد. مرد می‌شوم... ولی دروغ چرا، حتی شوخی‌اش هم بد است. فکرش چهار ستون بدنم را می‌لرزاند...»
یادم است وقتی که دانشگاه قبول شده بودم چون دفترچه خدمت سربازی را پر نکرده بودم از تحصیل بازماندم و مجبور شدم راه‌هایی بروم که خودش هفت هشت ماه طول کشید تا بتوانم جواز حضور در کلاس را به دست بیاورم حالا چطور بدون سربازی یک نفر می‌خواهد به آمریکا برود و آن هم با پاسپورت؟ هیاهویی که ایجاد کرده‌ای انگاری برای یک مساله‌ای است که جوابی برایش در داستان تو نیست. این‌ها منطق داستانی است که باید فراموش نشود.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی


نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستانت داستان ساده، روان و خوش‌خوانی است. خیلی راحت از ابتدا تا انتهای آن را خواندم که این برای داستان حسن بزرگی به حساب می‌آید. اما مسائلی هست که توجه به آن‌ها داستانت را بهتر از آن چیزی که هست می‌کند.
آدم‌های زیادی را می‌شناسم که شروع می‌کنند به تعریف خاطره‌های شیرین زندگیشان و فرض را بر این می‌گذارند که تو تمام آشنایانشان را که در این خاطره دخیل هستند می‌شناسی. راوی تو دقیقا همین کار را می‌کند. او پیش خودش خیال می‌کند که مخاطب تمام آشنایانش را می‌شناسد، به همین خاطر هیچ تلاشی در معرفی آن‌ها نمی‌کند. نتیجه می‌شود این‌که بسیاری از این آدم‌ها در داستان تو می‌آیند و می‌روند و فقط در حد یک اسم باقی می‌مانند. یعنی همین حالا که داستان تو تمام شده هیچ تفاوتی میان آقای جعفری و عمو کاظم برای من وجود ندارد، چون این‌ها در داستان در حد یک اسم هستند، حتی به تیپ هم تبدیل نشده‌اند، یعنی من حتی نمی‌دانم مرضیه خانم شبیه به کدام دسته از آدم‌هایی است که حافظه جمعی ما آن‌ها را می‌شناسد. این همه شخصیت وقتی راوی نمی‌تواند آن‌ها را به مخاطب بشناساند خطرناک هستند. تعدد شخصیت در داستان تا جایی مجاز است که مخاطب به واسطه شناختی که راوی از این شخصیت‌ها به او می‌دهد بتواند آن‌ها را از هم تشخیص بدهد. این داستان بر احساسات سوار است و این احساسات وقتی ساخته و پرداخته می‌شود که ما این آدم‌ها را بشناسیم، رابطه میان راوی و آن‌ها را بشناسیم و آن را به این موقعیت داستانی تعمیم بدهیم.
مساله دیگری که به نظر اصلی‌ترین مساله داستانت است، خود راوی است. ما در مورد راوی هیچ نمی‌دانیم. راوی هم اجازه شناخت را از ما می‌گیرد. می‌شود گفت که تو در داستانی که به‌شدت به راویِ اول شخص نیاز دارد راوی اول شخص استفاده کرده‌ای، اما کارکرد سوم شخص از آن گرفته‌ای. راوی شبیه به یک گزارشگر همه چیز را گزارش می‌کند. این مساله بیشتر از تمام آدم‌های داستان برای او مهم است، اما به نظر راوی بی‌خیال‌ترین آدم داستان است. انگار که این مساله اصلا برای او مساله مهمی نیست و برای او فرقی ندارد که این گذرنامه پیدا شود یا که نشود. آن وقت این سوال پیش می‌آید که وقتی این مساله برای راوی مهم نیست چرا باید برای مخاطب مهم باشد؟ راوی داستانت به شدت ضد ضرب است و حتی گاهی لحنش طنز می‌شود و من طنازی او در این موقعیت را اصلا نمی‌فهمم.
مساله مهم بعدی پایان‌بندی داستان است. به نظر باید در انتهای داستان تکلیف این گذرنامه مشخص شود یا که نشانه‌هایی در داستان وجود داشته باشد که از میان تمام احتمال‌های موجود، چند احتمال را رد کند و مخاطب را با یکی دو گزینه رها کند اما با این پایان‌بندی دست مخاطب به هیچ کجا بند نیست. در حقیقت این پایان، پایانِ باز نیست. پایان باز هم برای خودش مختصاتی دارد که رعایت آن مختصات به وقت استفاده از این شکل پایان ضروری است.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...

دیدگاه ها - ۱
فاطمه محمدی نژاد » سه شنبه 11 مهر 1396
چقدر جالب. این داستان دو نقد داره و هر‌کدام هم حاوی نکته‌های بسیار ارزشمند. اتفاقا چقدر خوب می‌شد که داستان‌های ما توسط بیش از یک نفر از منتقدین عزیزمون نقد می‌شد. ☺ سپاس از همه بزرگواران.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.