چه طور می توان با هیچ چیزهای زیادی گفت؟




عنوان داستان : پسری با جامدادی صورتی
نویسنده داستان : کامران قیصر

مرد جوان وقتی وارد مترو شد پسرش را به دل جمعیت هل داد و خودش پشت سرش آمد تا هر دو به میله رسیدند. قدی کوتاه اما هیکلی ورزیده داشت. هر دو ژاکت بافتنی شکل هم، سرمه ای با یقه ای کرم رنگ پوشیده بودند. پسر در دستش یک جامدادی بزرگ صورتی بود. سرش را بالا کرد و به صورت پدرش لبخندی زد. به میله وسط مترو چسبیده بود. دست راستش را به میله حلقه کرد و به زحمت آستین ژاکتش را بالا زد تا ساعتش را ببیند. ساعت عقربه ای ساده ای بود که بندی چرمی و نو داشت. ساعت روی مچ دست لاغر پسر گشاد بود و به راحتی می چرخید. روی ساعت را به پشت مچ دستش آورد. ساعت هشت و دوازده دقیقه بود. پدر از جیبش کاغذی مچاله درآورد. نزدیک صورتش برد و بعد نقشه خطوط مترو را در بالای در نگاه کرد. دوباره کاغذ را خواند و بعد باز محو نقشه شد. قطار ایستاد. "آزادی تقاطع شادمان"
پسر گفت: آقامون گفته باید ایستگاه امام خمینی پیاده شیم بعد سوار خط تجریش بشیم.
پدر سر تکان داد ولی هنوز به راهنمای خطوط خیره بود. قطار به راه افتاد. پدر به شانه‌ی مردی که در کنارش بود زد و کاغذ را به او نشان داد. مرد در میان انبوه جمعیت به سختی عینکش را از جیب کتش در آورد و کاغذ را خواند.
- چهار تا ایستگاه دیگه باید خط عوض کنید به سمت تجریش. پنج یا شیش تا ایستگاه بعدش باید پیاده شید.
پدر تشکر کرد.
مرد پرسید: پسرتون رو می برید؟ و به پسر اشاره کرد.
- بله از طرف مدرسه گفتند که ببریمش.
- آفرین. خوشا به سعادتون که بچه با استعداد و درس خون دارید.
- ممنون
- من فرهنگیم. سی سال دبیر ریاضی بودم. هر بچه ای رو واسه این آزمون معرفی نمی کنن.
پدر برقی در چشمانش زد اما چیزی نگفت. بعد از چند دقیقه پرسید: پول باید بدم؟
- نمی دونم. نه الان که نه. ولی اگر قبول شه فکر کنم.
پدر در فکر بود. پسر صدایش کرد. کمی خم شد تا گوشش به صورت پسر نزدیک شد.
- بابا می خوای برگردیم که به سر کارت برسی؟ فکر نکنم مهم باشه .
- نه بابا جون مهمه که معلمتون گفته. مرخصی گرفتم امروز رو. عوضش شیفت شب می رم.
قطار در میان سیاهی ایستاد. هواکش و چراغ ها خاموش شد. پدر دو دستش را به سینه پسر گذاشت و از پشت بغلش کرد. بعد از چند دقیقه چراغ ها روشن شد. پسر ساعتش را نگاه کرد. هشت و بیست چهار دقیقه بود. برگشت و صورت پدرش را نگاه کرد. باز لبخند زد اما کمی مضطرب بود. پاهایش خسته شده بود. این پا و آن پا می کرد. قطار کماکان بی حرکت بود. مرد جوانی که بر روی صندلی نشسته بود ایستاد و جایش را به پسر داد. پدر تشکر کرد و قدمی جلو آمد تا روبروی پسرش باشد. قطار به راه افتاد. پسر به ساعتش نگاه کرد هشت و سی و یک دقیقه بود. پسر هول کرده بود. پدر لبخندی زد و گفت: می رسیم. چیزی نمونده. دستان زبر و پر از خراشش را به صورت پسر برد. پایین چانه پسر کثیف بود. سعی کرد با شصتش پاک کند. ناخن شصتش سیاه شده بود. شصتش را به دهانش برد و خیسش کرد. بعد دوباره به چانه پسر کشید. کثیفی پاک شد. پسر لبخند داشت.
قطار که به ایستگاه امام خمینی رسید اولین نفر از قطار پیاده شدند. پدر دست پسر را محکم گرفته بود و به سمت تابلوی قرمز رنگ تجریش می دویدند. جلوی ورودی پله برقی دو تا صندلی قرمز گذاشته بودند. پایین پله ها داشتند تعمیرش می کردند. پله ها را تا پایین دویدند تا به سکوی قطار رسیدند. پسر ساعتش را نگاه کرد. هشت و چهل و چهار دقیقه بود.
در قطار تجریش باز هم ایستاده بودند اما این بار فضا باز تر بود و پسر می توانست آدم های داخل قطار را ببیند. برخی خواب بودند یا حداقل چشمانشان را بسته بودند. یک نفر روزنامه می خواند. چند نفری هم سرشان به گوشی تلفنشان بود. اما پدر کماکان میخ راهنمای خطوط بود و هر بار که قطار به ایستگاهی می رسید خم می شد تا تابلوی نام ایستگاه را ببیند.
وقتی از ایستگاه قلهک بیرون آمدند پدر کاغذ را به موتور سواری که دم خیابان ایستاده بود نشان داد. پسر ساعتش را نگاه کرد. نه و ده دقیقه بود. تا همین الان ده دقیقه دیر کرده بود. دلش به هم می پیچید. مرد موتور سوار با دست جلوتر را به پدر نشان داد و چیزی گفت. پدر دست پسر را گرفت و دویدند. حدود صد متر فاصله از ایستگاه مترو پدر کاغذ را دوباره نگاه کرد و به داخل یک خیابان فرعی رفتند. در ابتدای خیابان ساختمان قدیمی دوطبقه ای بود که سردرش تابلوی آموزش و پرورش را داشت. درش بسته بود.
- اینجاست.
- اینجا که کسی نیست. حتمن آزمون شروع شده و در رو بستند.
و بعد بغض پسر ترکید. هر دفعه که به ساعتش نگاه می کرد دلهره و بغضش بیشتر می شد. حالا دیگر گریه می کرد. پدر در زد. با دسته کلید به در آهنی می زد. مردی در را باز کرد. پدر کاغذ مچاله شده را نشان داد و گفت: برای آزمون اومدیم.
- ساختمان جدید باید برید. تو همین خیابون یه کمی پایین تره.
تا ساختمان جدید دویدند. وارد ساختمان شدند. دو نفر دم در ورودی با هم حرف می زدند. پدر کاغذ را به آنها نشان داد. پسر ساعتش را نگاه کرد . ساعت نه و سی دقیقه بود. مرد با تعجب گفت: این آزمون که امروز نیست.
- این کاغذ رو مدرسشون داده. تاریخش همین امروزه.
- نه آقا عوض شده. یک دقیقه صبر کنید من بپرسم.
مرد رفت. پسر بهت زده بود. گریه نمی کرد اما هنوز هق هق داشت. مرد با یک خانم برگشت. خانم گفت: پسرم اسم مدرستون چیه؟
پسر با بغضی که به سختی می توانست پنهانش کند گفت: شهید مدنی. منطقه 10.
- ما به همه مدارس اعلام کردیم که آزمون یک هفته عقب افتاده. نمی دونم چرا به شما نگفتند.
پدر گفت: یعنی هفته دیگه باید بیایم همینجا؟
- بله. هفته دیگه همین روز دوشنبه ساعت 9. بیاین ساختمان قدیم. سر کوچه است.
- بله بلدم اونجارو.
پدر کاغذ را تا کرد و در جیبش گذاشت. خانم گفت: باز ببخشید که این نا هماهنگی پیش اومده. و بعد رو به پسر کرد و گفت: پسر گل، این هفته رو باز خوب درس بخون. ان شالله که موفق بشی تو آزمون.
- چشم خانم.
ظهر شده بود. خیلی پیاده راه رفته بودند. داخل پارکی که مجسمه های بزرگی از حیوانات داشت نشسته بودند. ساندویج هایی که خریده بودند را می خوردند. پسر به ساعتش نگاه کرد. ساعت دوازده و بیست دقیقه بود.
- بابا هفته دیگه می تونی منو بیاری؟
- آره باباجون. هفته دیگه شب کارم. صبح که رسیدم سریع راه میوفتیم تا مثل امروز دیر نشه.
پسر لبخندی از رضایت زد. پدر نصفه‌ی ساندویجش را در کیسه پلاستیکی پیچید و در جیب ژاکتش گذاشت.
- چرا نمی خوری؟ دوست نداشتی؟
- واسه مامانت ببریم.
پدر نوشابه اش را سر کشید. پسر گاز بزرگی به ساندویچش زد.
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
داستان شما سادگی دلچسبی داشت. داستانی که در ظاهر هیچ اتفاقی ندارد. اما تاریخ داستان نویسی جهان نشان می دهد که نویسندگان خوب می توانند حتا از هیچ داستان هایی بزرگ بنویسند. داستان شما در چنین مسیری قرار دارد. بیان اتفاقی بسیار ساده که دست مایه شناخت آدم ها و موقعیت های زندگی قرار گرفته است.
اما برای نوشتن داستانی که بتواند با هیچ چیز خیلی چیزها بگوید و به خواننده حس خوب و کامل داستانی بدهد باید رازی را کشف کرد، راز داستان های بزرگی را که به چنین شیوه ای نوشته شده اند. داستان نویسندگانی چون چخوف یا ریموند کارور که بهترین داستان های شان عملا هیچ اتفاق یا ماجرای چشمگیری ندارد.
آن چه این داستان ها را چنین دلنشین و جذاب می کند ظرافت نگاه و درک عمیق و غافلگیر کننده ی نویسنده از انسان، جهان و موقعیت های روزمره ی زندگی ست. مثلا در داستان همسایه ها کارور بدون هیچ تظاهر یا حادثه ی عجیبی، عمق حسرت های انسان را به خواننده ی خود نشان می دهد یا در داستان اندوه، چخوف نشان می دهد که یک انسان تا چه حد می تواند تنها و باشد به عمق اندوه یک مرد که فرزندش را از دست داده نفوذ می کند.
داستان شما نیز چنین ظرفیتی را دارد. به واقع شما گام اول را برای نوشتن چنین داستانی برداشته اید. ما لحظه های کمرنگی از درد و شادی و ایثار و عشق را در این پسر و پدر می بینیم اما تصاویر هنوز ظرافت و عمق کافی که بتواند به جان ما چنگ اندازد را نیافته است. این داستان می توانست خیلی عمیق به ما نشان دهد که احساس یک کودک در برابر فداکاری پدرش چه ابعادی دارد یا ترس های ساده ی زندگی می توانند چه ریشه هایی ناپیدایی داشته باشند. من صمیمانه آرزو می کنم نویسنده داستان بتواند به چنین عمق و چشم اندازی در داستان های بعدیش دست یابد و این سادگی هوشمندانه را تبدیل به تاثیر عمیق و ماندگار کند.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۲
کامران قیصر » سه شنبه 12 دی 1396
به خاطر محدودیت کاراکتر پست قبل را خلاصه نوشتم. توضیح بیشتر آنکه برای مورد اول، نقد داستان "اتوبانی که نه پیچی داشت و نه خمی" و برای مورد راوی، نقد داستان "سکوت ایستگاه" بیشتر مد نظرم بود. باز هم از شما و همه دست اندکاران این پروژه سپاسگذارم
کامران قیصر » سه شنبه 12 دی 1396
با سپاس. متمنی هستم راهنمایی فرمایید یکی از ایراداتی که دیگر منتقدین همین سایت بر داستانهای قبلیم گرفتند این بود که کنش و گره در داستان وجود ندارد و حتا نقد کرده بودند که داستانی شکل نگرفته است که نقد شود. من خودم نمیدانم که این داستان چه خصوصیت شاخص مثبتی نسبت به داستان های قبلی دارد که تا حدودی شما نظر مثبتی به آن داشته اید. بر من نقد شده بود که راوی از سوم شخص به راوی دانای کل تبدیل می شود. در این داستان چنین ایرادی وجود داشت که با رفع آن، عمق حالات درونی شخصیت ها کمرنگ شد. چه باید می کردم؟

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.