جمله جادویی را نگهدار



عنوان داستان : اذان بی وقت

جوان بودم. تازه ازدواج کرده بودم و حسن را داشتم. شب هنوز سحر نشده بود که آن خبر شوم را آوردند.

 از سر شب جغدها غوغا به پا کرده بودند. پدربزرگ موقع خواب گفته بود.

_ به دلم بد آمده زن، آیت الکرسی بخوان و صدقه ای زیر سر بچه بگذار.

من هم به دلم بد افتاده بود. سر شب که به طویله رفتم به گاوها برسم. دیدم حیوان ها آرام ندارند. همان جا هزار صلوات نذر سلامتی آقا کردم.

مادر بزرگ تسبیح بزرگش را تکانی داد و زیر لب ذکر گفت.

_ مامان بزرگ یادت هست چه کسی خبر آورد؟

_ نه ننه یادم نیست.

 کمی مکث کرد.

_ اما چرا یادم افتاد کلب ید ا... خبر آورد.  خدا بیامورزدتش رفته بود شهر از رادیو شنید بود. با چه بدبختی خودش را شبانه رسانده بود روستا، رسیده و نرسیده صدای اذنش بلند شده بود.

مادر بزرگ دستی زیر چانه برد. گویی چیزی را در ذهن پیرش میجست که آن را نمی یافت.

_ مامان بزرگ چه سالی بود یادت؟

_ فکر کنم چهل یا نه چهل و یک بود. سال قبل قیام آقا تو قم بود. باز یادم نیست. پدربزرگ خدا بیامورز خوب حافظه ای داشت. از عمو هم بپرسی می داند.

_ حالا مهم نیست بعد چه شد؟

_ صدای اذان که بلند شد محشر کبرا شد. اول فکر کردیم مش ماشاءالله مرده آخر حالش خراب بود.

مادربزرگ نام های را میبرد که من تا آن روز آنها را نشنیده بودم.

_ مش ماشاءالله بابای همان حاج یوسف بابابزرگ...

_ حالا فهمیدم بعد چی شد؟

مادربزرگ را ول می کردی می خواست شجره تمام اجداد اهل روستا را تا حضرت آدم برات بگویید.

_ اما بعد قضیه روشن شد. تا خروس خوان چیزی نمانده بود. بار بستیم. با خر و بی خر راه افتادیم. آن وقتها از ماشین و این چیزها خبری نبود که هیچ، بعضی ها همین خر را هم نداشتند. تا برسیم غروب شد. نه صبحانه، نه نهار، حتی آب هم از گلویمان پایین نرفت. وقتی رسیدیم. هلاک شده بودیم. تابستان بود. آفتاب آتش می بارید. آنجا تا چشم کار می کند کویر و شور زار است. من یادم هست. بچه بودم چقدر طوفان شن می شد. طوفان زندگی برایمان نمی گذاشت. خانه، زندگی مان را شن بر می داشت. زمان شاه پسر بود آمدند. مالش ریختند و بعد درخت گز کاشتند.

باز گازش رو گرفت. مادر بزرگ بد به صحرا کربلا گریز میزد.

_ خوب بود. باز سرد نبود. این طور بهتر نبود؟

_ هی بالام هی، نه خوب نبود. چه خوبی وقتی رسیدیم جنازه ها بو گرفته بود. قنات ها ریخته بود یه چیکه آب نبود بخوری. تازه اگر هم بود شور و بد مزه بود.

حالا کمی می توانستم تصور کنم اوضاع چطور بوده.

_ مامان بزرگ اوضاع چطوری بود؟

_ گرم و شور و خاکی، خانه ها خراب شد بود. حتی یک طویله سالم هم نبود. نه آدم مانده بود. نه حیوان زارعت ها مانده بود. گندم درو نکرده و خرمن نکوبیده. تنها چند چوپان که شب ها، پیش گله ها تو صحرا

می خوابیدند سالم مانده بودند. از روستای صد نفر ده تا آدم سالم نمانده بود.

_ کمک چی؟ هلال احمر یا ارتش

_ آن وقت ها هلال احمر نبود. شیر خورشید بود. آنها بعدا آمدند. اول دوتا سرکار ژاندارمری آمدند. زنده و مرده را شمارش کردند. بعد یک آمبولانس شیر خورشید با دو تا پرستار آمدند. آنها هم یکی دو ساعت چند نفر را پانسمان کردند. وسایل شان که تمام شد رفتند. تازه آنها هم اول رفته بودند سراغ عمارت اربابی، زلزله فکر کنم قبل اصلاحات عراضی بود.

_ شما چه کار کردید؟

 مادربزرگ آدم را دق می داد تا چیزی تعریف کند.

_ چه کاری از ما بر می آمد. نه دکتری بود. نه دارویی و نه آب و غذایی، هیچ نبود. اول گشتیم دنبال زنده ها، خانه های کاه گلی آوار شده بودن و تیرهای چوبی سقف شان بیرون زده بود.

_ پس اوضاع خیلی خراب بود. از جایی دیگر کمک برایتان نیامد؟

_ چرا باز هم غیرت مردم، خدا بیامورز آن کشتی گیره بود.

_ چیز رو میگی...

_ اره همان ننه، پدربزرگ خودش او را از نزدیک دیده بود. نور به قبرتت ببارد جوان، پدربزرگ می گفت پهلوان واقعی بود. با چشم گریان هر کاری از دستش می آمد برای مردم می کرد.

_ تو چی مامان بزرگ تو او را از نزدیک دیدی؟

_ نه ننه من او را از دور هم ندیدم.

_ پس شما کجا بودی؟

_ قصال خونه

_ آنجا چه می کردی؟

_ ننه کفن و دفن مرده واجب کفایی، این جمله را بابایم خدا بیامورز همیشه می گفت، آخر مرده شور روستا بود. چند تا زن شدیم من و صغری و آبجی یک هفته آزگار طول کشید. تازه نه سدر بود نه کافور آب هم درست حسابی نبود. یک چاه سالم گیر آوردیم. با دلو آب می کشیدیم. تازه قصال خانه هم نبود. یک چهار دیواری با چادرهایمان درست کرده بودیم.

ناگهان قطره اشکی گونه مادر بزرگ را تر کرد. بغض امانش را بردید. با پشت دست اشکش را پاک کرد. به تسبیح پناه برد. ولی لب هایش  نمی جنبید. به زمین روبرویش خیره شده بود. بی اختیار دستش را به

چانه اش گذاشته بود.

_ مامان بزرگ چی شد؟

_ وقت اذان است باید آماده شوم برای نماز

ولی از جایش تکان نخورد.

_ کو تا اذان...

در این هنگام صدای اذان مغرب از سمت مسجد روستا به گوش رسید. بلند شدم که به حیاط بروم. خوب می دانستم اصرار بی فایده است. مادربزرگ به نمازش اهمیت بسیاری می داد. در حیاط سیگاری روشن کردم. پک سنگینی زدم. حیاط کوچک نقلی است. از پنجره مادربزرگ را می بینم که چادر نماز به سر می کند. ماه نیمه تمام در آسمان بود. جغد ها غوغا به پا کرده بودند. سگی هم از دور زوزه می کشید. به دلم بد افتاد. باید صدقه ای بدهم یا شاید هم هزار صلوات نذر سلامتی آقا بکنم. چند بار به روستای مادر بزرگ سفر کرده بودم. گورستانی داشت با سنگ

قبر های مشترک و گورهای بی نام و نشان زیاد، روستای کوچکی مثل آنجا  نمی باید آنقدر گور داشته باشد. مادر بزرگ صدایم کرد. چه زود نمازش تمام شد. سیگار را نیمه تمام پرت کردم لای گلهای باغچه ...

_ چه زود نمازت تموم شد.

_ اصلا نخواندم.

_ چرا؟

_ مگر اعصاب برای آدم می گذاری پسر

_ من که چیزی نگفتم.

_ چیزی یادم افتاد که می خواهم برایت تعریف کنم.

_ چه چیز؟

_ فاطمه

_فاطمه دیگر کیست؟

_یادش بخیر فاطمه دختر حاج غلام خدا بیامورز بود. با ما همسایه دیوار به دیوار بودن. از بچگی خانه یکی بودیم. حاج غلام پسر عمویی بابام بود. برای همین هم هرچه به پسرش یحیی گفتند با من ازدواج کند. گفته بود.

_ نه آدم که با خواهرش عروسی نمی کند.

_ برای همین هم من را شوهر دادند به بابا بزرگت، عباس برای بابام روز مزد کار می کرد. از روستا آنها تا روستا ما یک روز راه بود. برای همین هم فصل کار خانه ما می ماند.  بابام می گفت نان حلال اساس زندگی...

ولش کنی تا بندر یک کله می رود.

_ فاطمه چی شد؟

_ من که شوهر کردم آمدم اینجا ولی او همان جا ماند. شد زن پسر داییش دوتا هم بچه داشت تا وقت زلزله زینب و نرگس

_ حالا چرا این ها را داری برای من تعریف  می کنی؟

_ مگر نگفتی که چرا پهلوان رو ندیدی؟

_ بله گفتم اما فاطمه این وسط چه کار بود؟

_ من آن وقت پیش فاطمه بودم.

_ لابد سنگ صبورش شده بودی و دلداریش می دادی؟

 _ هم نه هم اره

_ یعنی چی؟

_ چقدر عجولی ننه، فاطمه را که اول پیش من آوردند نشناختمش صورتش را با خون و خاک آرایش کرده بود.  اما ننه بازم قشنگ بود. بازم انگاری می خندید. چشم هاش بسته بود. اما با همان چشم های بسته من را شناخت.

_ گلین باجی چطوری؟ زنده ای پیرزن؟

_ پیرزن خودتی

_ خوب یادم می آید. آن وقت ها هم تو از پیری و مرگ می ترسیدی.

_ و تو همیشه من را می ترساندی و می خندیدی.

_ یادت می آید قدیم ها چقدر سر به سرت می گذاشتم؟

_ بله خوب یادم.

_ یادت می آید یک بار عبای پدرم را دوشم انداخته بودم و ادای ملا محمد دشتی را در می آوردم.

_ درست انگار دیروز بود. تو کتاب برداشته بودی و می گفتی بیا برایت سر کتاب باز کنم. آیندت را بگویم.

_ تو گفتی فاطمه خاتون تو که سواد نداری.

_ من گفتم ملا هم سواد ندارد. این عینک اوست که جادویی است و به او قدرت خواندن می دهد.

_ من ساده هم باور کردم. تو عینک ملا محمد را دزدیده بودی. چقدر کتک خوردی سر این کار راستی چطور این کار را کردی.

_ من این کار را نکردم. یحیی کرد.

_ یحیی

_ بله یحیی، در مکتب وقتی ملا برای تجدید وضو میرود عینکش را روی طاقچه می گذارد. یحیی هم رندی می کند و آن را بر می دارد.

_ این را هیچ وقت به من نگفتی عینک چطور به دست تو افتاد؟

_ من عینک را دست یحیی دیدم و در عوض سکوتم قرار شد یک روز در میان عینک را به من بدهد.

_ و تو هم با آن من را سر کار گذاشتی. سر کتاب باز می کنم. آیندت را می گویم.

_ مگر باز نکردم. مگر آیندت را نگفتم. مگر زن آن دیلاق نشدی؟

_ شدم

_ مگر از روستای ما نرفتی؟

_ رفتم.

_ مگر...

_مگر عمرت دراز نشد؟ که شد؟ مگر مرگ تو را ندیدم که دیدم.

_ گلین باجی همیشه خدا اشکت دم مشکت بود. فقط یک چیز هست که نگرانم می کند.

_ چه چیز؟ نکند باز نگران آینده هستی؟

_ نه خواهر نگران گذشته و آینده نیستم. گذشته ما بدبخت بیچاره ها خاک است و آینده مان خاکستر

_ پس نگران چه هستی؟

_ خواهر کمکم کن.

_  چه کمکی؟

_ دخترهایم ....

_ دخترهایت چه؟

_ از بعد از زلزله آنها را ندیده ام.

_ تو آنها را ندیدی؟
_نه ندیدم.

_ اگر آمده بودند تو آنها را می دیدی و می شناختی، مگر نه...

_ حتما شک نکن احتمالا سالم سلامت یه جایی هستند.

مادر بزرگ دستی زیر چانه و دستی به تسبیح خشکش زده بود. مدتی بود که در این حال بود و داستانش را نیمه کاره رها کرده بود. ناگهان به حرف آمد.

_ هنوزم طنین خندهای زنگ دارش توی گوشم می پیچد. به او دروغ گفتم دخترهایش پیش از او آمده بودند.

_ به کی دروغ گفتی؟ فاطمه چی شد؟

 حس می کردم مادربزرگ حال کسانی را دارد که در بیابان بی آب و علف چاه آبی پیدا کرده اند و برای اینکه بداند در داخل چاه، آبی هست یا نه به درون آن سنگی انداخته منتظر شنیدن صدای آب هستند.

مادر بزرگ ساکت و خاموش بود. انگار منتظر شنیدن صدای آب از ته چاه است.

دیگر سوال کردن از او بی فایده بود. چند دقیقه گذشته بود و او هیچ حرفی نزده بود. من داستان نیمه کاره زیاد از مادربزرگ شنیده بودم. این هم یکی دیگر، مگر فرقی بین داستان ها مختلف بود.

داستان، داستان است. لابد مادربزرگ این حرف ها را از خودش در آورده و حالا نتوانسته آنها را جمع جور کند. بخاطر همین هم آن را نیمه کاره رها کرده بود.

 بی اختیار چرخیدم به سمت تلویزیون روشنش کردم. اخبار خبر فوری پخش کرد.

زلزله غرب کشور را لرزند.

 مادربزرگ هق هق گریه اش بلند شد. من به یاد اذان بی وقت کربلای ید ا... افتادم.

 
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای بهمن زارع کهن سلام

«اذان بی وقت» را خیلی خوب شروع کرده‌اید، به ویژه این جمله بسیار خوب است: «...شب هنوز سحر نشده بود که آن خبر شوم را آوردند...» حتی نیازی به دو جمله پیش از آن نیست. همین یک جمله یکی از بهترین جملاتی است که می‌تواند خواننده اثر را بی معطلی به دل ماجرا پرت کند اما حیف که ادامه کار انتظار مخاطب را برآورده نمی‌کند. اگرچه طبق توضیحات خود شما خاطره‌ای است از سال‌های دور، اما پتانسیل تبدیل به داستان دارد با این حال می‌دانید چه باعث شده کار در حد و اندازه همان خاطره باقی بماند؟ علاوه بر اینکه رفت و برگشت‌های زمانی غیرداستانی و این نوع دیالوگ‌نویسی انسجام اثر را از بین برده است، مهمترین نکته این است که شما به جای روایت دست دوم آن خاطره باید بروی در دل اتفاق و خودت راوی روایت دست اول باشی. یعنی نیازی نیست که مثلا ماجرا را از زبان مادربزرگ یا هر کس دیگری روایت کنی، از همان فضاسازی که به کمک خاطره در ذهن شما شکل گرفته استفاده کن؛ همان فضا را حفظ کن و در ذهن با آن بازی کن حتی می توانی ماجرای اصلی را عوض کنی. اصلا مجبور نیستی نعل به نعل به همان خاطره وفادار بمانی، فقط تعدادی از تصویرها یا جزئیات را برای باورپذیری کار حفظ کن اما ماجرای دیگری بیافرین. قصه دیگری خلق کن. حتی می‌توانی از همان جغرافیا (بویین زهرا) استفاده کنی. جغرافیای اثر و مکان روایت یکی از جاذبه‌های داستانی است. فرقی نمی کند واقعی باشد یا ساخته ذهن نویسنده؛ مهم این است که هنرمندانه ساخته و پرداخته شود. در این داستان هرجا که ماجرا به خود بویین زهرا یعنی به اصل روایت می‌رسید کار قوت بیشتری می گرفت. آن جمله جادویی ابتدایی را حفظ کن و برو به دل ماجرا. برای مکان و زمان فضاسازی کن (مثلا همان بویین زهرای سال چهل و یک اما با پرداختی جزیی‌تر و داستانی‌تر) طرح داستانی قدرتمندی بنویس، شخصیت‌های جدیدی خلق کن و با زاویه دیدی مناسب داستان را روایت کن. شما را به خواندن داستان «خاک» نوشته خسرو باباخانی دعوت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
بهمن زارع کهن » شنبه 09 دی 1396
سپاس استاد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.