داستان‌نویس و روشنفکر با هم تفاوت دارند




عنوان داستان : ورود برای عموم آزاد است.
نویسنده داستان : حمید سلجوقی


اول شخص ننویسید همواره. روزی که من بروم پشت تریبون یکی از این کارگاه های داستان نویسی که ورودش برای عموم آزاد است و چهل پنجاه جفت چشم زوم کند روی من و چهارصد پانصدتا فلش از زوایای کج و معوجِ مختلف بزنند آقا و خانم های عکاس؛ این اولین نصیحتی ست که می کنم.بعد که مجریِ کناری ام دست از زیر چانه اش بردارد و با دهانی گشوده و چشمانی پرتلاش برای برق زدن و هیجان دادن به جلسه بگوید:می شود بیشتر بازش کنید استاد؟، درِ آب معدنی را باز می کنم،جرعه ای می نوشم،عینکم را ذره ای روی بینی ام جابه جا می کنم و بعد با حرکات دستم آب و تاب گونه پاسخ می دهم که: می دانید؟ داستان وقتی قرار می گیرد در معرض انظار خواننده،حکم یک مهمانی را پیدا می کند.آن نوشته ی روی کاغذِ شما یک کارت دعوت است برای هر آدمی که بهش می بخشید.توی داستان های «سوم شخص» شما آن صاحبخانه ی باکلاس و درعین حال سرسنگین هستید که آدم رویش نمی شود جلویتان دست دراز کند یک دانه موز بردارد حتی.یک حریم نامرئیِ نازک ایجاد کردید.اول شخص ولی قصه اش فرق می کند.شما یک صاحبخانه ی مشتی هستید از آن هایی که بعدِ یک دیدار تصادفی، دست دوست دوران مهدکودکشان را می گیرند با خود به خانه می آورند و می پرسند: نظرت چیه آلبومامو بیارم با هم نگاه کنیم؟ .می دانید خطرِ این دومی کجاست؟ آنجا که مهمان خیلی زود حس پسرخالگی اش گل می کند و بعد از آن تو دیگر نمی توانی بد باشی! یعنی تا عمر داری و مهمانی می دهی باید شیرین و لذتبخش و خوشکل و درست و درمان پذیرایی کنی.

بعدش از یک جایی به بعد، خواننده برایت مسیر تعیین می کند و تو توی داستان بعدی و بعدی ات هم باید همان شکلی بشوی که می خواهند.نه می خواهی.می شوی شبیهِ مسعود شصتچیِ «مرد هزارچهره» که تا می آیی لب باز کنی «من این همه نیستم» می پرند وسط حرفت که بله! شما این همه خوب می نویسی.پس بنویس دیگر چه می کنی؟!

***
آقای نویسنده چراغ را روشن می کند.قبلش توی تاریکی به محتوای سخنرانی خیالی اش در کارگاه داستان نویسی فکر کرده.توی خیالش قطعیِ چندباره ی میکروفون را دیده و حرف توی حرف های مستمعانِ جوانش را که به نظر می رسید درباره ی اَتک های کِلَش شان می گفتند یا هاج و واج نگاه می کردند و معلوم بود گوش نمی دهند،فقط چشم داده اند.
زیر نور زرد نوشتنش نمی آمد این چند وقت.جایی خوانده بود رنگ نور روی کم شدن استرس در هنگام وضع حمل بعضی حیوانات مؤثر است.این شد که تصمیمی گرفت و گفت جهنم! امتحانش ضرر ندارد، سنگ مفت،لامپ نور سفید ۱۷هزار و هفتصد تومن!.شاید این نور کمک کرد به زایش داستان از تراوش مغز.

***
می نشیند پشت لپتاپش و سراغ پوشه موسیقی می رود، از آن طرف هم کاغذ و قلمش را می آورد.همینطوری اش هم برای خودش داستانی ساخته! داستانی با این شروع و با این شخصیت که شاید تا پایان بیشتر بشناسیدش و با این موقعیتِ مکانی که متشکل است از اتاقی کمی کوچکتر از سه در چهار،پشت میز کوچکی، خم شده بر روی کاغذی.داستانش اتفاقاً کشمکش هم دارد؛ از نوع کشمکش درونی.نویسنده ای حلوا حلوا شده که باید داستانی بنویسد اما لام تا کام اندازه ی ارزنی هم در سلول های فسفری مغزش جرقه ای زده نمی شود.نویسنده ای که هی ماتش می برَد و تنها هنرش خط خطی هایی ست که روی کاغذهایش نقاشی می کند؛ مرور خطوط و اشکال هندسی سوم ابتدایی.خط های شکسته،صاف،خمیده و...
***
تا اینجایش را دوست دارید؟ اگر دوست نداشتید می توانم تغییرش بدهم.می توانم نویسنده ای نشانتان بدهم تپل و با لپ های گل انداخته و لبخندی ملیح که عین توپِ یویو دائم در جهش بین زمین و آسمان است و آمده سربختِ جعبه ی خودکارهای رنگارنگش تا با فیروزه ایِ مورد علاقه اش عاشقانه ای مستوروار یا ثمینی آسا بنویسد!

***
راستش مانده ام! .ماندم داستانِ آن نویسنده ای که مانده داستانش را چطور بنویسد، چطور تمام کنم؟! .به یک اوج نیاز دارم. اوجِ یک گیر و گرفتِ اساسی در ناتوانیِ نویسندگی چه می تواند باشد؟
می توانم یک آن کاری کنم آسمان رعد و برق بزند و نویسنده ی جوان بلند شود برود توی تراس،بایستد زیر باران، دستهایش را موازی عرض شانه ها باز کند،نفس های عمیق بکشد و بعد صدای زنگ پیامک تلفنش را بشنود.پیامکی که نوشته «جلسه این هفته انجمن داستان تعطیل است.جلسه ی بعد ان شاءا... دو هفته بعد داستان هایتان را بیاورید».زیرپوستی خوشحال شود و برود ادامه ی زیرباران مانی اش!
می توانم هم رمانتیکش نکنم اما نویسنده را به پیروزی برسانم.مثلا چشم نویسنده بیافتد به عنوان کتابی در کتابخانه اش و اسم داستانش درآید و بعد برای اسمِ«اگر شبی از شبهای زمستان مسافری» قصه بسازد و بنویسد...
***
اما داستان برای نویسنده ی جوان ما اینطوری تمام نمی شود.تهِ داستان که حتماً نباید خواننده کف کند یا چه می دانم یک کله قند فریمان توی دلش آب شود و....، نه! اول شخص روایتش نکردم که توی پذیرایی خیلی هم بهتان خوش نگذرد.منوی آزاد نداریم! این بار دستپختِ کم روغن و بی نمک و کمی سوخته ی صاحبخانه را با نان اضافه و نوشابه میل کنید تا شاید هضم و بلعش برایتان ذره ای راضی کننده باشد؛
نویسنده ی جوان لپتاپ را خاموش می کند، برگه های مرورِ ریاضی سوم ابتدایی! را مچاله می کند، سر خودکارش را می بندد، چراغ را راحت می کند، گوشی را برمی دارد، برای استادش که طلب داستان کرده شکلکِ شاخه گلی صورتی می فرستد،پتو را روی سرش می کشد و داستانِ تکراریِ امروزش هم به پایان می رسد!
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام؛ داستان شما را خواندم. شاید من برای داستان شما مخاطب درستی نباشم. من این را می‌فهمم که پشت این داستان که به ظاهر زیاد داستان خوبی نیست نویسنده خوبی نهفته است. این را از لحن داستانش می‌فهمم که تقریبا یک‌دست است، این‌را از "آن"های داستانی می‌فهمم که در جای جای داستان ساخته شده اما پرداخته نشده است. راستش را بخواهید من داستان ضدِ پلات را از نویسنده‌ای می‌فهمم که پلات را بشناسد. من داستان سورئال را از نویسنده‌ای قبول می‌کنم که رئال را بشناسد، داستان شما ادعای قراردادش با مخاطب این است که من ضد پلات هستم، قراردادش با خاطب این است که من پست‌مدرن هستم اما خود داستان به من مخاطب می‌فهماند که نویسنده پشت داستان پلات و داستان مدرن را آن‌طور که باید نمی‌شناسد که داستان پست‌مدرن یا داستان ضد پلات بنویسد. در مورد داستان یک حقیقت همیشه صادق وجود دارد؛ حتی آوانگاردترین داستان دنیا را می‌شود در یک جمله تعریف اما داستان شما را نمی‌شود در یک جمله تعریف کرد چون مفهوم ابتدایی داستان در آن شکل نگرفته است. سابقه داستان‌نویسی برای نوشتن چنین داستانی زیادی کم است. راستش را بخواهید ضد پلات نوشتن برای ادبیات داستانی ایران هم زود است، چون سابقه این ادبیات این‌قدری نیست که بتواند در دل خودش داستان ضد پلات را جا بدهد و شاید به همین خاطر باشد که ما حتی یک نمونه موفق ضد پلات هم در تاریخ ادبیات داستانیمان نداریم. این داستان بیشتر به یک زورآزمایی شبیه است. انگار که بخواهید تخیل خلاقتان را به رخ مخاطب بکشید. قبل از هر چیز دو نکته وجود دارد که نویسنده باید به وقت نوشتن داستان به آن‌ها توجه کند؛ یکی این‌که خودش از نوشتن داستانش لذت ببرد، از پروسه خلق آن و نه از برخورد مخاطب با آن و دوم این‌که نویسنده باید موقع نوشتن خودش را فراموش کند و حواسش را پی این ندهد که حالا مخاطب با خودش در مورد نویسنده این داستان چه فکری می‌کند؟ واقعیت این است که وقتی داستان شما را می‌خواندم مدام نظرم پی این بود که نویسنده این داستان برای نوشتنش چقدر خودش را اذیت کرده است و مدام به مخاطبش فکر کرده، به این‌که مخاطب با خواندن این داستان به خودش می‌گوید چه نویسنده قهاری با چه ذهن خلاقی پشت این داستان نهفته است و همین مساله باعث می‌شود که درست شما از پشت داستان به عنوان نویسنده داستان بیرون بزند و هیچ نویسنده قهاری دستش از پشت داستانش پیدا نیست. استفاده از علامت تعجب در داستان جایی ندارد. حقیقت و ماجرایی که شما به عنوان داستان‌نویس از آن صحبت می‌کنید یا باعث تعجب مخاطب می‌شود و یا نمی‌شود. این‌که بخواهید این تعجب را به ضرب علامت تعجب به مخاطب بفهمانید کار درستی نیست. استفاده از علامت تعجب و صفت (جز در موارد خاص) در دنیای ادبیات داستانی هیچ جایی ندارد. نگاه از بالایی هم که به دنیای ادبیات داستانی دارید، یکی از نقاط ضعف اصلی در داستان شماست. اجازه بدهید همین ابتدا تکلیف را مشخص کنم، داستان نویس و روشنفکر دو سمت جداگانه هستند که هیچ ارتباطی به هم ندارد. نویسنده داستان لزوما آدم روشنفکری نیست یعنی قرار نیست که باشد. نویسنده داستان قبل از هر چیز باید بتواند با تعریف کردن یک قصه درست و سلامت برادری‌اش را ثابت کند و بعد از آن به سراغ زورآزمایی و تکنیک کمتر رایج در ادبیات داستانی فارسی برود. این نگاه از بالای شما به ادبیات داستانی هیچ‌گاه به شما اجازه نخواهد داد که داستان‌نویس موفقی بشوید، این را به گواهی ترکیب کنایی که در ارتباط با «مصطفی مستور» و «نغمه ثمینی» و فضای حاکم بر جلسات ادبی به کار بردید می‌گویم. نمی‌خواهم توضیح واضحات بدهم اما من نوعی همیشه به آقای مستور به عنوان یک پیشکسوت نگاه می‌کنم، چه داستان ایشان را دوست داشته باشم چه نداشته باشم.
اما تنه اصلی داستان؛ شروع داستان با یک مانیفست بلندبالاست در مورد راوی او شخص و سوم شخص و تفاوت میان آن‌ها که هیچ پشتوانه‌ای ندارد، بیشتر شبیه به یک متن جذاب برای یک استندآپ کمدی است برای آدم‌هایی که داستان را می‌فهمند. با نمک است اما در بدنه داستان نقشی ندارد چون داستان بدنه‌ای ندارد، هر کدام از پاره‌های داستان را که از آن بیرون بگذاریم کلیت داستان متوجه هیچ خسارتی نمی‌شود. این‌همه تغییر نظرگاه در ادامه و این خرده‌روایت‌های خوشه‌ای، تبدیل لحظه‌ای راوی سوم شخص ناظر به دانای کل برای گنجاندن استراتژی نبردی در بازی کلش آف کلنز، برای داستان شما شبیه به بمب ساعتی است. شرط اصلی موفقیت یک داستان همراهی مخاطب با داستان است و هر چیزی که این همراهی را متوجه خطر بکند برای داستان زیان‌بار است. یکی از اصلی‌ترین عواملی که باعث می‌شود مخاطب از داستان عقب بماند، تغییر نظرگاه است. کمتر داستان برجسته‌ای در تاریخ ادبیات دنیا وجود دارد که تغییر نظرگاه بدون پشتوانه‌ای در دل خود داستان عوض شده باشد و این‌همه تغییر نظرگاه قطعا داستان شما را دچار خطر می‌کند. نخ تسبیح یا پل ارتباطی میان خرده‌های داستانی آن‌قدر کم‌جان است که وزن این خرده روایت‌ها روی تنه نحیف این خط محو اکنونی سنگینی می‌کند. نمی‌شود یک نفر برای ثبت‌نام به کلاس نقاشی برود و بگوید من می‌خواهم از روز اول نقاشی سورئال کار کنم. شما برای کشیدن یک تابلو سورئال حتما باید نقاش رئال چیره‌دستی باشید. درست مثل این است که برای آموزش زبان به موسسه‎ای آموزشی بروید و بگویید که از روز اول می‌خواهید در ترم‌های بالا بنشینید بدون این‌که آشنایی زیادی با آن زبان بیگانه داشته باشید. داستان شما پر است از تکنیک‌های داستان نویسی پیچیده که هیچ‌کدام هم درست خرج نشده‌اند، به همین خاطر می‌شود گفت که داستان شما یک داستان تکنیک‌زده است. در پس این روایت پلات‌گریز و این تغییرهای بدون پشتوانه نظرگاه، من دست نویسنده را می‌بینم که از پشت داستان بیرون زده است و من همه این‌ها را از چشم همان نگاه بالای شما به ادبیات داستانی می‌بینم. این حقیقت را با خودتان مرور کنید که داستان‌نویس و روشنفکر با هم متفاوت هستند و شما دوست دارید کدام‌یک از این‌ها باشید؟ اگر انتخابتان داستان‌نویسی است منتظر خواندن داستانی سالم فارغ از این زورآزمایی‌ها با روایتی سرراست که قصه‌ای که بشود یک خطی آن را تعریف کرد هستم. برای شما آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم به همین داستان‌های بیشتری از شما بخوانم یا که شما را به عنوان یکی از معروف‌ترین روشنفکران عرصه ادبیات داستانی یا هر عرصه دیگری که مورد علاقه شماست بشناسم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.