خرق عادت




عنوان داستان : حسرت
نویسنده داستان : هما توکلی پور


خیابان مثل همیشه شلوغ بود.مردم توی دست و پای هم می لولیدند و مشغول خرید بودند.در یک مغازه کوچک که ویترینش پر از لباسهای رنگارنگ بود سه تا بلوز_یک بلوز زرد بدرنگ یقه باز در وسط و در دو طرفش یک بلوز قرمز جیغ و یک بلوز زغال سنگی که تورهای مشکی بدقواره ای بهش دوخته شده بود _روی در باز مغازه به ردیف آویزان شده بودند.
بلوز زرد خمیازه ای کشید و گفت: از کت و کول اقتادم مردم... اه چرا شب نمیشه خیلی خسته م تا کی باید از این بالا نمایش مسخره ی این ادمای از خود راضی رو نگاه کنم
لباس تور مشکی گفت: تنبل خانم الان از خواب بیدار شدیا. خجالت بکش! دعا کن زودتر از این خراب شده راحت شیم و یکی هم برگرده یه نیمچه نگاهی به ما بندازه!
_نگا بندازه که چی؟ من که جام خوبه صد سال سیاه هم نمخام برم تن این آدما. یکی از یکی خودخواه تر و بدتر... اون خانمه رو نگاه کن تو رو خدا همچین دنبال شوهرشه که انگار برد پیته.عجب! هم روش رو اون ور کرد شوهره موبایلشه درآورد وایساد به پچ پچ کردن و حرف عاشقانه زدن!
بلوز قرمز ناگهان جیغ کوتاهی کشید و با ناله گفت: زنکه عوضی مثل ای وحشیا به مو دست زد... دل و روده م به هم ریخت خانم پیره رنگ مو بهت نِمیه! چی اعتماد به سخفی هم دِره ها
بلوز سیاه: از غیبت مردم دس وردارین خوبیت نداره
بلوز زرد: ببین اون دختره رو...از همون اول که اومده تو مغازه سرش به گوشیشه اون بچه بدبخت که بهش آویزونه چه گناهی داره خب... نچ نچ نچ مردم خودشون حالیشون نیست چی داره به سرشون میاد.بچه از گریه سیاه شد!
_چی بگم از خودمون حرف بزنیم...منو که فکر کنم واسه عزا هم کسی نخره. آخه کی این تورای عجق وجق رو روی لباسش تحمل میکنه خیلی نا امیدم...میترسم اخرش هممون رو بندازن گوشه یه انباری و درشم قفل کنن و مجبور بشیم تا آخر عمر خاک بخوریم
_خوبه خوبه توام هی آیه یاس مخانی که چی! بابا دو روز دنیا ره خوش باش تو فک مکنی موره با ای رنگ جیغی که دِرُم بَری عروسی مِخرن؟هه هه...هم تو مولودیُم موره بپوشن کُلامِه مِندازُم هوا! وای نِگا نِگا واز دعوا رف روزی نیس اینجه دعوا نَره مو نفهمیدُم سر چی ای صاب مغاره پریده به او مشتری؟
_هیچی بابا خانمه یه لباس برداشته بود زیر چادرش قایم کرده بود ببره بیرون که صدای دزدگیرش بلند شد و مچش باز شد. حالا هم هی میگه به امام زمان من نمی خواستم بدزدمش!
_میگم بچه ها یه چیزی رو فهمیدین؟ای صاب کارمون یه ریگی به کفشش هست... چن روزه ادمای مشکوک میان مغاره ش و یه پچ پچی میکنن و یه چیزی رد و بدل میکنن.می ترسم آخرش در ای مغاره رو ببنده و بره دنبال کارای خلاف. ما هم آواره بشیم
_ها که همیجور مِره پس چی فکر کردی... توو ای هفته دو سه تا دختر به چه سانتال مانتالی آمدن به در مغاره، ندیدی چطوری با همشا حرف مِزنه؟طفلیا فک مُکنن زمین دهن باز کرده ای سبز رفته. به همشا هم مِگه تو عشق اول و آخر مویی! ها ارواح بابات کاش زبون مِداشتُم پَته ش ره مِریختُم رو آب ...حیف
_خاک عالم اونروزی من خواب بودم از صدای حرف زدنش بیدار شدم داشت با یه نفر حرف میزد و دروغ پشت دروغ تحویل اون بدبخت میداد کلی قسم آیه میخورد که پول ندارم و مادرم بیمارستانه و عموم تصادف کرده! وای مغزم داشت سوت میکشید راست میگی ها خواهر کاش یکی ما رو زودتر بخره دیگه تحمل این آدم برام سخت شده
_هه هه تو فک مکنی فقط ای ایجوره؟! بابا چی خیال کردی همشا هَمی ان. او دو تا خانم ره یادت رفته؟ یادُمه موره انتخاب کرده بودن شاگرد مغازه دار داشت موره کادو مِکرد مویم خوشحال که بالاخره سر و سامون گرفتُم یهو دیدُم صدا بلند رفت، نگو ای یکی دوست پسر او یکی ره قاپ زده بوده و همو لحظه پسره زنگ مِزنه و دستش رو مِره چه روزی بود...چه گیس و گیس کشی هم رفت!خلاصه از مغازه بیرونشا انداختن ...مویم شانس نِدرُم خواهر
_برو خدا رو شکر کن تو تن همچین سلیطه هایی نرفتی حیف تو نیست آخه...من که انقدر آفتاب بهم تابیده که رنگ لیموییم شده زرد رنگ و رو رفته!ولی غمم نیست دلم می خواد یه آدم خوب و درست حسابی بیاد دست بزاره روم و کادوم کنه و بفرسته خارج... وا خدا مرگم بده چرا میخندی تو
_مو کجا مِخندوم! آب گلومه قورت دادُم سلفه م گرفته!اشک از چشمُم میه فکر کنُم سرما خوردُم واز. خاب یکی نیس بگم جونُم مرگ رِفته همی جاییه موره آویزون کردی؟ از هر طرف باد مُخوره به سر و صورتُم. خدا بگم چکارت نکنه
_ آخ آخ اخ
_وای چی رفت، کجا بردنش؟
_انگار اون خانمه چادریه انتخابش کرد چقدرم از رنگ زردش داره تعریف می کنه خوش به حالش
_انگار دِرن چونه مزنن انا دیدی چی رفت خریدنش...چرا اِنقد یهویی.یعنی دگه نمیبینُمش؟مو دلم براش تنگ مِره ...
_آره منم ولی زندگی همینه دیگه فردا روز نوبت ما هم میرسه و خداحافظی همیشه تلخه...دعا کن که اندازه تن یه آدم باشخصیت بشیم..
_ها خواهر خدا کنه...ولی به ای خانمه نِمیه که بخه کادو خارج بفرسته هاااا
_حالا اونم یه چیزی گفت تو باور...واااییییی
_خدا موره مرگ بده تویم رفتنی شدی که اوه اوه او دختره چاق چجوری مِخه توره به برش کنه مغازه دار احمق ره نِگا دره مگه کِش میه. چه زرای مفتی! هم دو روز نکشیده پاره مِره که...وای چی دِره مگه ای؟ مگه مُخام مغازه ره جمع کنم فست فوت بزنُم دیونه مشنگ!پس بگو ای آب زیر کاه وانمانده چه نقشه ای برای ما کشیده بوده حالا ای چشای کوروم دره مبینه!قیمتا ره چی پایین آورده...ای دختره چرا زل زده به مو با او چشای بابا قوریش!....آخخخ. وااااییی! نههههه...
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود بر خانم توکلی‌پور عزیز
در داستان «حسرت» اتفاقات خوبی رخ می‌دهد. چیزهایی در آن است که آدم دلش نمی‌آید سرسری از کنارشان بگذرد. نخستین چیزی که توجه مرا جلب کرد تغییر زاویه دید شما از سمت آدم‌ها به اشیاء بود. یعنی جان‌بخشی به اشیاء توجه مرا به سمت خودش کشید. این کار چرا توجه برانگیز است؟ چون شما را با یک خرق عادت همراه می‌کند. فضای ذهنی مخاطب را می‌شکنید و با فضای کلیشه‌شده ذهن او بازی می‌کنید و همین باعث می‌شود داستان به سمت بدیع شدن پیش برود. اکثر داستان‌هایی که خوانده‌ایم راوی آدم‌ها هستند ولی این داستان از زبان لباس‌هایی است که در یک مغازه منتظر خریده شدن‌اند و همین باعث می‌شود شما فضایی جدید خلق و تجربه کنید.
نکته بعدی که باید به آن اشاره کنم توجه ویژه شما به تفاوت این لباس‌هاست. همان‌طور که در رنگ و طرح این لباس‌ها تفاوت ایجاد کرده‌اید در لحن آن‌ها هم این تفاوت دیده می‌شود. این تفاوت به داستان شما رنگ می‌دهد. اعتقاد دارم دیالوگ یک داستان را پویاتر می‌کند. دیالوگ می‌تواند به داستان رنگ بدهد و صداهای مختلف را وارد داستان کند. پس همین جا بگویم که من طرفدار پروپاقرص دیالوگ هستم. این‌جا در داستان «حسرت» دیالوگ حرف اول را می‌زند و از آن طرف هم لحن‌هایی که برای این لباس‌ها ساخته‌اید آن‌ها را ویژه کرده است. گاهی با تکیه کلام یا لهجه یا کوتاهی و بلندی می‌شود دیالوگ‌های متفاوت از زبان شخصیت‌های متفاوت ساخت. شما بخشی از این اتفاق را در این داستان رقم زده‌اید و همین باعث می‌شود که داستان شما خوش‌خوان‌تر باشد.
اما همین دیالوگ جایی خطرناک ظاهر می‌شود. وقتی وارد گفت‌وگو می‌شویم چند نوع گفت‌وگو داریم. اگر دیالوگ استفاده می‌کنیم باید اصول دیالوگ را رعایت کنیم. دیالوگ باید پیش‌برنده داستان باشد. تعریف ساده‌ای که برای دیالوگ گفته‌ شده این است که «الف» حرف می‌زند و «ب» بر اساس حرف «الف» پاسخ می‌دهد و بعد «الف» بر اساس حرف «ب» پاسخ او را می‌دهد و این روند تا حصول نتیجه ادامه پیدا می‌کند. این تعریف ساده‌ای است از دیالوگ. شما وقتی می‌خواهید از گفت‌وگو استفاده کنید باید پیش‌رفت داستان را هم در نظر بگیرید. یعنی هدفی مشخص کنید و بر اساس آن هدف شخصیت‌های‌تان را تعریف کنید. اتفاقا شما این پیش‌برندگی را دارید، اما حس می‌کنم داستان شما پیش نمی‌رود. چون استراتژی درستی ندارد. این‌که یک مغازه‌دار جنس‌هایش را حراج کرده و جنس‌های مغازه دارند درباره آن حرف می‌زنند تازه شروع ماجراست. این‌که یکی از لباس‌های خریده می‌شود هم شروع ماجراست. یعنی در داستان شما اتفاقی رخ نمی‌دهد. دیالوگ‌های شما در حد حرف زدن باقی می‌مانند و به عملی منتج نمی‌شوند یا نمی‌خواهند عملی را رقم بزنند. این‌جاست که داستان شما ضربه می‌خورد. زمانی که می‌گویید همین اتفاقی که خلق کرده‌ام برای داستان من کافی است. اگر جای شما بودم اتفاق مهم‌تری را رقم می‌زدم. اتفاقی که باعث شود همه چیز به هم بریزد. شما اتفاق دراماتیکی خلق نکرده‌اید. تنها خرق عادت کرده‌اید و کمی رنگ به داستان داده‌اید. داستان شما پتانسیل این را دارد که از داستانی معمولی به داستانی خوب و خواندنی‌ تبدیل شود. این‌جا ابزاری دارید که داستان‌های دیگر ندارند. شما همین ابتدا توانسته‌اید فضای داستان‌تان را باورپذیر کنید و به مخاطب بگویید لباس‌ها هم حرف می‌زنند. بنابراین لباس‌های شما هر کار دیگری هم می‌توانند انجام دهند که مخاطب باورشان کند. این لباس‌ها می‌توانند حتی عیله مغازه‌دار توطئه کنند. آن‌ها می‌توانند راه بروند و تغییر رنگ بدهند و توهم ایجاد کنند. این‌ها می‌توانند در اتاق پرو کسی که آن‌ها را می‌پوشد زشت یا قشنگ جلوه دهند. اصلا این لباس‌ها می‌توانند برای تعطیل شدن مغازه توطئه کرده باشند یا هر کار دیگری از این‌ها ساخته است. پس ببینید شما درست جایی که باید از فضایی که ساخته‌اید استفاده کنید آن را به حال خودش رها کرده‌اید. داستان باید خواندنی باشد. حادثه داشته باشد. اتفاق داشته باشد. این‌که چند لباس با هم حرف بزنند داستانی ساخته نمی‌شود.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.