کدام ظرف، کدام سوژه




عنوان داستان : مورد عجیب عمو قدرت
نویسنده داستان : مهدی ناظری


- دربست شهریار !
کمی جلوتر رفتم و ایستادم . از سرصبح پشت رل بودم و خسته اما کرایه شهریار هم چیزی نبود که در آن ایام بی پولی بشود راحت بی خیالش شد.
آینه را نگاه کردم تا ببنیم بطرف ماشین می آید یا نه اما نبود دنده را در یک گذاشتم که در ماشین باز شد و پیرمرد چپید داخل و نشست کنارم . پیرمرد قلچماقی بود با سبیل سیر طالبی سفید که وقتی روی لبهایش میرسید زرد میشد.
-شهریار میری دیگه؟
: آره میرم ولی بعد یاد کرایه افتادم که طی نکرده بودم :
- چقدر میدی؟
نگاهم نکرد سیگار فروردینش را از جیب اورکت آمریکایی اش در اورد و با زبان کناره هایش را ترکرد
- برو با هم کنار میاییم
سیگار را با فندک زیپویش روشن کرد .راه افتادیم . در طرف شاگرد باز بود و چراغ داخل ماشین روشن مانده بود برگشتم طرفش
-حاجی در رو یه بار دیگه قایم ببند باز مونده
خم شد که در راببندد چشمم به دست چپش افتاد که نزدیکی های مچ خالکوبی غریبی دیده میشد شبیه مارمولکی بود که مثل دستبندی کبود دور مچ پیرمرد را گرفته بود .
-عجب تاتویی کردی حاجی
دود سیگار را از درز بالای پنجره بیرون داد و با چشمهای زاغش نگاهم کرد.
-چی چی کردم؟
با چشم و ابرو به دستش اشاره کردم:
-روی دستت ....این خالکوبیه رو میگم
با کنار چشم نگاهش کردم نقش حیوانی بود پولک دار و پر نقش ونگار با زایده ای روی سر و زبان دراز دوشاخه ودمی دراز سرش روی مچ بود که با چشمان سیاهش به آدم زل زده بود پوزخندی زد مچ دستش را چرخاند و سیر تماشایش کرد مثل اینکه تا بحال ندیده بودش: داستان داره
- از مهرآباد تا شهریار هم راه درازه داستانشو بگو حوصله مون سر نره
پیرمرد کونه سیگار را بیرون انداخت و مدتی خیابانها را نگاه کرد . بالاخره سرحرف امد
خیلی وقت پیش پیش تو همین مهراباد میشستیم آقام فعله شهرداری بود خب اوضامون زیاد تعریفی نداشت پنج شیش تا خواهر برادر بودیم تو یه خونه شصت متری .وقت خواب به زور میشد پاتو دراز کنی . همون موقع ها یه بار که رفتم موال گوشه حیاط یه بچه مارمولک دیدم چسبیده بود به دیوار سیمانی راستش شبیه بقیه مارمولکا نبود پوستش به سبزی میزد یه خال قرمز روی سرش بود به قاعده عدس شبا وقت خوایبدن بقیه یه تیکه نون یا گوشت کوبیده برمیداشتم میبردم اونجا. بعضی وقتا میومد و نون رو دهن میگرفت و میرفت تو یه سوراخ گم میشد . حیوون عجیبی بود. با اون چشای گرد سیاه همچین نگا میکرد مث اینکه آدم رو میشناسه
- حاجی پس بخاطر اون دوران هست که از اون مارمولکه خوشت میاد؟
آهی کشید و سرش را پایین انداخت و شروع کرد به شمردن دانه های تسبیح قرمزش .بعد مدتی سرش را بالا آورد و نگاهی به شهر انداخت: نه آقاجون داستان داره خیلی سال گذشت دیگه اصلا مارمولک رو یادم رفته بود چن وقتی بود که از اجباری برگشته بودم یه روز صبح وقتی رفتم مستراح دیدمش قد یه کف دست شده بود خیلی عوض شده بود . پشتش خار درآورده بود و رنگش سبز شده بود اون لکه قرمز وسط سرش شده بود قد یه نخود اولش ترسیدم یعنی راستشو بخوای شلوارم رو نکشیده پایین بعله گلاب به روت اما بعد که شناختمش یه جورایی ترسم ریخت حیوون مثل برق رفت تو سوراخ چاه و غیب شد .
سیگار دیگری آتش زدو کام بلندی گرفت و پس از مکثی چند ثانیه ای دود را بیرون داد :
- همون شب آقام سکته کرد ومرد
- خدا بیامرزدش ولی حاجی ....
قدرت پسرجان! قدرت !چیه هی حاجی بستی به ریش ما؟
-چشم مش قدرت حالا فوت پدر شما چه ربطی داشت به مارمولک ؟
پیرمرد آهی کشید و با دست راست مارمولک کبود را نوازش کرد:
صبرداشته باش گفتم داستان داره مارمولک هربار پیداش میشد قطع به یقین یه بلا ملایی سرما میومد لامصب مث جغد شده بود از مردن کفترام و تیر خوردن آبجی تو جریان انقلاب بگیر تا موقعی که با اون هیکل سبزش جلوم وایساد و هنوز از مستراح در نیومده صدام بی پدر بمب انداخت مهرآباد ننه خدابیامرزم بعد اون تا اخر عمر زبونش بند اومد . بخودم گفتم قدرت تو نمیری این حیوون آخرش یه بلایی سرت میاره ایندفه که اومد بگیرش ببر مولوی بفروش اقلکن یه پولی دربیاری این بود که یه چماق و یه پارچه گذاشته بودم کنار مستراح که اگه اومد بگیرمش.
افتاده بودیم اول جاده سعید اباد مه جاده را گرفته بود رد نور ماشینهای جلویی را گرفته بودم تا راه را گم نکنم : خوب عمو قدرت چی شد گرفتیش؟
سرش را تکان داد و خندید : دفه اخری که دیدمش خیلی بزرگ شده بود پوستش یه دست سبز چمنی وپر خار, زبونش رو که در میاورد نیم متری میشد .اون خال قرمزش شبیه خروس چل تاج شده بود اما چشاش مث زمون بچگیش همونطور سیاه و بانمک بود تا اومدم بخودم بجنبم مث اینکه دستم رو خوند مث برق رفت خودش رو چپاند تو سوراخ مستراح و غیب شد
یعنی بعد اون ندیدیش؟
نه ولی میدونستم اونجاست چون برعکس خونه های محل ,ما هیچوقت نه سوسک داشتیم نه موش بعضی وقتا خاک باغچه انگار شخم خورده بود یا سر وته موش و سوسکی گوشه حیاط پیدا میشد من که میگم کار مارمولک بود هرچند بچه محلا هیچوقت باورشون نشد.فقط اسمش رو ما موند ..هه.. اسم ما رو گذاشتن "قدرت مارمولک"
-یعنی عموقدرت بخاطر اینکه مارمولکه خبر بد برات میاورد روی مچت تاتوش یعنی خالکوبیش کردی؟
عمو قدرت دستی به سبیلش کشید و به ضبط اشاره کرد : ببینم تو نوارات قدیمی پدیمی نداری چیه این بچه قرتیا گوش میدی.
-نه عمو قدرت ولی داریوش دارم بزارم
-داریوش ؟ نمیشناسم
- با فلاش فندکی ماشین ور رفتم تا آهنگ رو پیدا کردم صدا توی ماشین پیچید : آخرین سنگر سکوته ....
تا اخر توی سکوت گوش کردیم مش قدرت سیگاری را روشن کرد و رفت تو عمق اهنگ .
آهنگ که تمام شد نطقش باز شد : میدونی جوون بعد رفتن مادرم من و عیال و بچه ها هم تو همون خونه میشستیم نمیدونم سال چند بود زنم شاکی شده بود که وقتی تنهاست از دیوارو زیر زمین صداهای ناجور میاد میگفت یکی انگار خاک رو میکنه و روی دیوار با ناخن میکشه خودم هم شبا صدا رو میشنیدم .از زیر اتاق صداها هر شب بیشتر میشد طوریکه که ضعیفه دست بچه ها رو هم گرفت رفت خونه باباش که خونه رو عوض کن اونجا جن داره منم ناچار موندم .هرچی میگفتم چیزی نیست مارمولکه بدتر قاطی میکرد و داد و بیداد راه مینداخت .بایست کف خونه رو میکندم تا از شر حیوون راحت شم اینطوری شد که ور وسایل رو جمع کردم وبردم خونه پدر زنه سمت پیروزی .صبح که شد دوتا کارگر از میدون برداشتم و رفتم خونه. سرکوچه که رسیدم دیدم کوچه پر شده از شهربانی و کمیته و آتیش نشانی و...
همینطور که فرمان ماشین را دو دستی چسبیده بودم داد زدم : چرا؟ مارمولکه اومده بود بیرون بچه ای چیزی رو خورده بود ؟یا اهالی گرفته بودنش ؟
مش قدرت دستش را گذاشت پشتم : نه آقاجون هول نکن یه موشک درست خورده بود وسط حیاط. خونه رفته بود رو هوا چندتا خونه همسایه هم داغون شده بودن کوچه نگو صحرای کربلا مرد وزن ریخته بودن بیرون اولش فکرمیکردن ما مردیم همینطور که از سرکوچه اومدم زنا فکر کردن روحم .داد کشیدن تا حالیشون کردم داستان چیه پدرم در اومد .
هنوز داشتم روی فرمان فشار میاوردم دستم را شل کردم : پس برا همین بود.
اره اگه مارمولک نبود من وزن وبچم اون شب مرده بودیم برا همین وقتی رفتم ژاپن برا کار, تو مغازه تایلندیا یه نقش از مارمولک دیدم مثل خودش .خیلی خوشم اومد دادم رو دستم درآوردن .
رسیدیم اول شهریار گفتم پس عمو قدرت مارمولکه هم تو اون شب مرد
مش قدرت نگاهیی به تاریکی بیرون انداخت و چشمهاش رو نازک کرد : نمیدونم .شاید . بعد اون قضیه که من خونه رو فروختم و با پول عملگی تو ژاپن اینجا یه باغچه خریدم بچه ها هم ول کردن رفتن خارج بعضی وقتا میرم سراغ بچه محلا رو میگیرم ولی هنوزم دور و ور خونه ما نه موش پیدا میشه نه سوسک شایدم هنوز زندست و شبا از چاه میزنه بیرون کلک موشا رو میکنه خنده خشکی کرد و بعدش چند سرفه آبدار و پنجره را پایین کشید و تف کرد بیرون.
رسیدیم شهریار گفتم عمو قدرت کجا برم کاغذی از جیب کتش در اورد و نشان داد شماره تلفنی رویش نوشته بود: اینو بگیر بهت میگه
شماره را گرفتم دختری پشت خط جواب داد.
سلام دخترخانم این شماره رو این اقایی که مسافر من هست داده گفتن آدرس رو از شما بگیرم
دختر گوشی را رها کرد اما صدایشان می امد
مامان! مامان! بابابزرگ پیدا شد الان راننده تاکسی زنگ زد.
خداروشکر خوب شد این شماره رو تو جیبش گداشتم وگرنه ...مسعود مامان برو ادرس خونه رو بده من دستم بنده.
نگاهی به مش قدرت کردم با لبخندی بر لب رفته بود توی بحر خالکوبی کبود.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب ناظری عزیز درود
«مورد عجیب عمو قدرت» داستانی است که خوب پیش می‌رود. یعنی شما طرح مساله می‌کنید و قصه‌تان را سوار بر داستان می‌کنید. داستانی که برای عمو قدرت ساخته‌اید داستان خوبی است. جذاب است و کشش هم دارد.
بعد هم این‌که باز داستانی از شما می‌خوانم هم خوشحالم. چون نشان می‌دهد نوشتن را جدی گرفته‌اید و خودتان را برای نویسنده شدن آماده می‌کنید. داستان‌نویس شدن چیزی جز همین مدام نوشتن‌ها نیست. آن‌قدر باید نوشت که دست‌تان پر شود. سوژه‌های خوبی را که پیدا می‌کنید خوب‌تر روایت و پرداخت کنید. وقتی داستان شما را می‌خواندم دریغ‌ام می‌آمد که داستان پر کششی انتخاب کرده‌اید اما به ساده‌ترین وجه آن را برگزار کرده‌اید.
این که می‌گویم ساده‌ترین وجه یعنی شخصیت اصلی را در یک تاکسی نشانده‌اید و داستان را برای راننده تاکسی روایت می‌کنید. این ساده‌ترین روشی است که می‌شود برای پرداخت داستان استفاده کرد. این‌که ما از چه منظری وارد داستان بشویم تجربه می‌خواهد. اگر شما از تاکسی استفاده می‌کنید باید توجه داشته باشید که یکی از مهم‌ترین معایبی که دارد زمان آن است. شما از یک مبدا تا مقصد فرصت دارید که داستان‌تان را تعریف کنید. اما اگر داستان را طور دیگری تعریف کنید قطعا این محدودیت برداشته می‌شود. اما شاید این روش برای شما مناسب بوده. چون یک بازه چند دهه را در یک فشردگی زمانی روایت کرده‌اید اما یادتان باشد داستان تعریف کردن تنها پرداختن به موضوع اصلی نیست. خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم اگر موضوع اصلی را بگوییم و به حاشیه‌ها نپردازیم داستان شکل می‌گیرد. داستان دقیقا پرداختن به جزییاتی است که دیگران نمی‌بینند. داستان شما می‌توانست شاخ و برگ بیش‌تری داشته باشد. شخصیت شما پتانسیل روایتگری بیش‌تری دارد که شما به راحتی از کنارش عبور کرده‌اید. از بچگی او و دیدارش با یک مارمولک شروع می‌کنید و بعد در یک بازه زمانی طولانی فراموش می‌‌شود تا به دوران سرباز می‌رسیم. در این‌جا دوباره مارمولک رخ نشان می‌دهد و پدر شخصیت داستان‌تان می‌میرد و بعد باز وقفه داریم تا این مرد زن و بچه‌دار می‌شود. خانه‌اش ویران می‌شود و بچه‌هایش بزرگ می‌شوند و خودش در این میان به ژاپن می‌رود و... این همه بازه زمانی برای داستان زیاد است. وقتی چنین بازه‌ای انتخاب می‌کنید مجبور هستید داستان‌تان را فقط تعریف کنید و در یک مبدا تا مقصد آن را تعریف کنید. داستان شما تعریف می‌شود اما ما با شخصیت شما همراه نمی‌شویم. ما تنها در تاکسی کنار این‌ها نشسته‌ایم و به حرف‌های‌شان گوش می‌کنیم. این برای داستان آسیب است. فکر می‌کنم بی‌حوصلگی نویسنده خودش را این‌جا نشان می‌دهد. نشان می‌دهد که نویسنده سوژه خوبی دارد اما حوصله پرداخت بیش‌تر آن را ندارد. شما موظف هستید برای داستان‌تان ظرف انتخاب کنید. شما نمی‌توانید یک لیتر آب را توی لیوانی به اندازه 300 سی‌سی جا بدهید. شما به ظرف بزرگ‌تری احتیاج دارید. شما باید یا به فکر داستان بلند باشید یا رمان تا این موضوعی که انتخاب کرده‌اید منعقد بشود. بنابراین در این فشرده شدن چیزهای زیادی از دست رفته است و شما سر سری از کنار اتفاقات داستان گذشته‌اید. یک موجود باعث شده زندگی شخصیت شما دچار تغییر بشود. این می‌تواند جذابیت‌های زیادی ایجاد کند. یادتان می‌آید داستان «داش آکل» صادق هدایت وقتی دارد با طوطی حرف می‌زند و بعد از مرگش طوطی به مرجان می‌گوید که عشق او داش آکل را کشته؟ اینجا هدایت درست از این انس با حیوان استفاده می‌کند. ظرفی که استفاده کرده هم ظرف درستی است. یا داستان بلند «کبوتر» نوشته پاتريك زوسكيند که وقتی شخصیت داستان به خانه می‌آید کبوتری جلوی آپارتمانش می‌بیند و همین زندگی‌اش را دگرگون می‌کند. این داستان را هم بخوانید اگر نخوانده‌اید. ببینید از چه ظرفی برای داستانش استفاده کرده است. بنابراین به شما پیشنهاد می‌کنم در این موضوع به کار بلندتری فکر کنید. همین سوژه را با فراغت بیش‌تری بنویسید و روابط را در داستان گسترش دهید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
مهدی ناظری » 15 روز پیش
ممنون از راهنمایی های خوب و ارزنده تان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.