داستان مانند یک ارکستر سمفونی است.




عنوان داستان : مجموعه داستانِ دورِ باطل
نویسنده داستان : سعید طالبی چابک


ترم دوم دانشگاه تموم شده بود. اومده بودم شهرمون و حسابی فرصت داشتم که با بر و بچه ها باشم. کیان که از دوستای خوبم بود و چند سال ازم بزرگتر کاسبی راه انداخته بود و مغازهَ ش شد پاتوق من. پاتوق که نه، یه جورایی چون اون پاش بند شده بود به مغازه،همون جا بهش سر می زدیم که ببینیمش. پیشش نشسته بودم و داشتیم جدول حل می کردیم. مثل همیشه دو حرفیا رو بدون اینکه بپرسه خیلی چُست و چابک حل کرد. ضمیر من و تو و ویتامینِ جدولی و عدد خیطی رو که تموم کرد، بازم گذرش افتاد به دباغ خونه.
کیان: پایتخت استرالیا مگه سیدنی نمیشه؟
+ کامبرا
کیان: چرا من همیشه فکر می کردم سیدنی پایتختشه؟
+ نمی دونم. لابد واسه المپیک سیدنی
کیان: فیلمی با بازی پیمان معادی و نگار جواهریان؟
+ ملبورن . دیدیش؟
کیان: نه. خوبه؟
+ من بدم نیومد. ارزش دیدن داره. فقط صدای تلفن و آیفون یه خورده رو مخ میره
کیان: می بینمش حتما. راستی طراح جدول دلش اونور بوده انگار. کامبرا،ملبورن ...
+ سعدی افشار
کیان: چی؟
+ هشت افقی،اولی.

همین طور که خانه خالی جدول پر می شد به دانشگاه رسیدم. توی یکی از همین خانه های عمودی.

+ دیگه هف هشت تا خونه خالی بیشتر نمونده. تمومش کنیم من برم.
کیان: همیشه خونه خالی یا کم بوده،یا جاش تابلو
+ دیوونه ای بخدا
کیان : ای بابا، دیوونگی هامون رو ندیدی. ۶ سال پیش من جای تو بودم. از همون ترم اول تا لحظه ای که بعد امتحان آخر عکس دست جمعی انداختیم و خداحافظی کردیم کلی نقشه داشتم و کلی دیوونگی. زندگی پر از امروز بود،پر از لحظه. الان شده پر از فردا و پس فردا

[میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم]

گوشیش بود که داشت زنگ می خورد. عاشق سیاوش بود و از زنگ گوشی تا ضبط ماشینش کم پیش میومد صدایی جز سیاوش در بیاد. رفت گوشی و برداشت و منم به جدول نگاه می کردم و فکرم به ۶ سال بعدم بود. به جمله ای بود که وسط حرفامون کیان گفت، با یه حس عجیبی هم گفت: جوری این روزا رو بگذرون که بعد نگی اصلا نفهمیدم کی تموم شد. بفهم چجوری تموم شد.

ما که نفهمیدیم چی شد. الان ۶ سال از اون روز گذشته و امشب تولد ۲ سالگی پسر خوشگلِ کیان جانه. دارم میرم پیشش که زندگی پر از لحظه باشه، پر از امروز و احتمالا پر از سیاوش.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
دوست بزرگوار، معمولاً صحبت از داستان های ناقص اشتباه است چرا که ممکن است چیزی گفته شود و نقصی برشمرده شود در حالی که در شکل کامل داستان این نقص مرتفع شده باشد؛ یا در مورد شخصیتی حرفی زده شود و اظهار نظری بعمل آید اما در شکل کامل اثر، این نقص اصلاح شده باشد و اصلاً شخصیت طور دیگری ظاهر شود. بنابر این بهتر است داستان ها به شکل کامل ارسال گردند.
علی ایحال در مورد همین تکه داستان که ارسال فرموده اید باید گفت:
برخی با این زبان اشکال دارند و می گویند زبان متن باید رسمی باشد. اما به نظر من متن است که زبانش را تعیین می کند و نه ایده های پیش از متن. اگر دوستی متن شما را خواند و به دور از رابطه های دوستی و تعارفات الکی آن را پسندید و مشکلی نداشت پس زبان مشکلی ندارد. پیشنهاد می شود به خوانندگان حرفه ای کار خود را بدهید بخوانند. بالشخصه من می پسندم.
به عنوان یک تکه از یک داستان بلند ، نوشته خوبی است گرچه خود این تکه هم کامل است چرا که تمام عناصر یک داستان کامل را دارد و نتیجه هم از موقعیت حاصل گرفته شده است. شیوه دیالوگ این دو شخصیت در ضمن پر کردن خانه های یک جدول کار زیبایی است. انتخاب دیالوگ ها و سئوالات جدول هم خوب هستند.
کنار هم قرار گرفتن دو موقعیت زمانی متفاوت که یکی به جدول حل کردن در مغازه کیان باز می گردد و دیگری به زمان رفتن به خانه کیان به مناسبت جشن تولد بچه اش خیلی خوب با هم نشسته اند و نویسنده ترفند زیبایی استفاده کرده.
در فرم متن وقتی در اواسط آن آورده : " همین طور که خانه خالی جدول پر می شد به دانشگاه رسیدم. توی یکی از همین خانه های عمودی." ابتدا این خط خواننده را گول می زند که شخصیت ها در مغازه کیان بودند و چه شد که ناگهان گفته می شود به دانشگاه رسیدم؟ اما در انتها وقتی راوی می گوید دارد به خانه کیان می رود می شود پی برد که جدول حل کردن در زمان حال باعث تداعی ذهنی راوی شده و ذهن او را به زمانی برده که در مغازه کیان جدول حل می کرده اند. دلیل رجوع به خاطره مغازه کیان دو علت است یکی مناسبت تولد بچه اش و دیگری جدول حل کردن فعلی. این دو خیلی خوب در کنار هم نشسته‌اند.
تنها ایراد به نظر بنده کمی فلسفی حرف زدن کیان است در جایی که از بعد از فارغ التحصیلی می گوید:" زندگی پر از امروز بود،پر از لحظه. الان شده پر از فردا و پس فردا". بهتر بود کمی خودمانی‌تر و تندتر حرف می زد. مثلا می‌گفت "زندگی پر از رویا بود نه مثل الان ترکمون."
پرش های بین متنی مانند پخش آهنگ سیاوش برای صدای موبایل که بازهم خواننده را دچار شوک و تعجب ابتدا می کند که یهو این خط چیست و چرا نوشته شده، خیلی خوب به نظر می رسد در عین حال که از داستان هم بیرون نزده است.
ارتباط میان اجزا از جدول و سئوالات آن گرفته تا آهنگ موبایل و تا حرف های این دو شخصیت و جشن تولد بچه کیان همه خوب و منطقی هستند. این از نقاط قوت یک نوشته است که بتواند تمام اجزا را در خدمت داستان بیاورد. داستان مانند یک ارکستر سمفونی است که همه باید در آن هماهنگ بنوازند و کسی خارج نزند. اگر یک نفر هم خارج بزند تلاش بقیه را خراب خواهد کرد. نوشته فعلی همه اجزاء را خوب بهم چفت کرده است.
فقط سفارش می کنم تلاش کنید تا داستان تان تکراری نشود. بزرگ ترین هنر می تواند در این دوران آن باشد که از تکراری بودن فرار کنیم. همان حرف های همیشگی و کنش های معمول که در داستان های شبه روشنفکری و امثال این ها هزارباره گفته شده را کنار بگذاریم. اگر متفاوت نباشید دیده نمی شوید. این یادتان باشد. نقطه سیاه روی دیوار سفید بدان جهت زود دیده می شود که متفاوت است. قلم خوبی دارید. با اندکی تفاوت نویسنده خوبی هم خواهید شد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.