باید جایی بگذارید که قلاب ذهن خواننده به آن گیر کند



عنوان داستان : نگار

-میشه اینقد عصبی نباشی؟ منم خوشحال نیستم اما خب...دست ما نیست...می فهمی؟ بازم دستمو پس می‌زنه اما من کوتاه بیا نیستم! دوباره آروم نوازشش می کنم. این بار واکنشی نشون نمیده. توی دلم آشوبه، حالم داره به هم می خوره...می ترسم همین جا بالا بیارم. یادم میاد توی کیفم قرص گذاشتم. دست کردم درش بیارم اما تا نگاهم بهش افتاد، پشیمون شدم. البته دیگه به اون ربطی نداشت اما...کاش می شد برمی گشتم. نمی شد...قول داده بودم، مجبورم کرد قول بدم.
-می دونی خیلی دوس‌ت دارم. زیر لب، یه جوری که فقط خودش بشنوه، میگم. منتظر می مونم اما عکس العملی نشون نمیده. می‌دونم گوش می کنه ولی ناراحته، شایدم باور نمی کنه ولی بخدا عاشقشم...عشق!
-می دونی عشق چیه؟ واقعا می دونی؟ معلومه که نمی دونی، نمی فهمی. تا تجربه ش نکنی، نمی فهمی! بازم تلخ شد...محکم زد بهم. حق داری...من نمیذارم، من نذاشتم بفهمی. همون عشق لعنتی منو به اینجا رسوند که مجبور شدم ازت بگذرم، بخاطر خودم، بخاطر خودت. دیوونه شده بودم اون روزا، الانم دیوونه م! اما از اون دیوونگی تا این دیوونگی کلی راه و تفاوت هست. دلم میخواد بخندم...بلند خندیدم...خانمه که از اولش هم یه جوری بهم نگاه می کرد، براق و باتعجب خیره م شد. میگم که دیوونه م...
-دیوونه بستنی رو چرا این طوری می کنی؟ با دهن پربستنی و کش اومده از خنده، بستنی رو مالیدم به لپ ش. اونم می خندید، دنیا هم همراه ما می خندید، با خنده های از ته دلمون. گریه م گرفت. پس چی شد؟ "تو نباشی مردم ها" کجا رفتن؟ الان با یه "نگار"ه دیگه می خندی؟ آره اسمش نگاره. چشمام از اشک می سوختن. توو کیفم دنبال دستمال گشتم...لعنتی! نیست انگار. خانم براق بازم باتعجب اما همدلانه، دستمالی به طرفم دراز کرد. شاید می فهمه اونم.
-چقدر ساکتی؟ تو هم دلت می سوزه برام؟ تو رو خدا ببخش منو...نمی تونم با خودم ببرمت...نمی تونم بخدا...
-تو بیماری. فکری به حال خودت بکن. ضمنا به من مربوط نیست...مختاری. منِ تنهایِ ترس خورده یه روزی عشقش بودم یا...دروغ بود همه چی؟ این لبخند چرا حالم رو به هم می زنه؟ چرا این چشمای وقیح به نظرم نجیب می اومدن؟ باشه خودم تصمیم می گیرم...تصمیم گرفتم. ببخش منو...بلند گریه می کنم...تو هم انگار ترسیدی، نگران منی، نگران خودت، محکم لگد می زنی...بمیرم برات. ببخش که...
-خانوم خوبین؟ نوبت شماست...بلند شید. دستای سردمو توی دستاش می گیره و کمک می کنه بلند بشم...پاهام می لرزن. ای خدا... دلم میخواد چشمامو ببندم و باز کنم و اون چشم ها این بار نجیبانه، مث روزای اول، بهم زل بزنن و من آب بشم زیر نگاهش. بگه برگرد...بگه "نگار" ه من تویی...بگه می خوامت، می خوامش... دستامو از دست منشی می کشم بیرون...هوای دور و بر رو به هوای دستاش چنگ می زنم. بازم رویا، همون رویا که منو به اینجا رسوند.
-اینقد نزن...من بدتر از توام...دستامو میذارم روی شکمم.
-خانوم زود باش دیگه.
-ببخشید حالم خوب نیس. میشه واسه یه روز دیگه نوبت بدین، بیام؟ باعصبانیت دفترو ورق میزنه
-خانوم دفعه آخره نوبت تون رو جابجا می کنم...واسه خودتون هم خوب نیست هی عقب می ندازین.
-باشه ممنونم ازتون. آخ هوای آزاد...بازم منم و تو. نمی دونم...شاید واسه همیشه من و تو. تو "نگار" من و من "نگار" تو. نمی دونم...تصمیم گرفتن چقد سخته...بازم؟ لگد؟ دیگه چرا؟ دهنم کش اومد با یه خنده کشدار. هنوزم عاشقم...
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
تمام این داستان بر مبنای شکلی از غافلگیری بنا شده است. داستانی که شکل‌های کلاسیک و کاملی از آن را داستان‌های بزنگاهی می‌نامند. یعنی بر سر بزنگاه ناگهان اتفاقی می‌افتد که همه چیز را تغییر می‌دهد یا نویسنده اطلاعاتی را رو می‌کند که می‌فهمیم از اول همه چیز طور دیگری بوده و ما اشتباه برداشت کرده بودیم. در این داستان نیز یک تک‌گویی تنگاتنگ وجود دارد که در نهایت متوجه می‌شویم سخن گفتن مادری با جنین خود است. یا احتمالا چنین است. احتمالا بخشی از ذهن نویسنده تشخیص داده است که بیان مستقیم و صریح چنین گفتگویی با جنینِ ناخواسته یا محکوم به مرگ چندان حس و حال داستانی ندارد بنابراین با اضافه کردن کمی ابهام و پیچاندن دیالوگ‌ها باعث شده که به راحتی هم نتوانیم بگوییم ماجرا دقیقا چه بوده است. چون اگه بتوانیم این را بگوییم آن وقت به نظر می‌آید دست‌مان به اندازه کافی پر نیست که با مواد داستانی موجود اثری کامل و زنده خلق کنیم.
عموما نویسندگان و خوانندگان جدی ادبیات چندان سر سازگاری با داستان‌های بزنگاهی ندارند مخصوصا اگر غافگلیری آن خیلی هم شک‌آور نباشد. اما منهای این سلیقه‌ی کلی، مشکلی که این تکنیک و مسیر در داستان ایجاد کرده است ابهامی آزارنده است. زیرا نویسنده طبیعا نمی‌خواهد دست خود را لود دهد و بگوید این گفتگویی که از آغاز داستان تا انتها ادامه دارد با چه کسی است تا ما خودمان حدس بزنیم و این باعث شده ما از همان ابتدا در فضایی بی‌شکل و ابعاد و مبهم سرگردان شویم و قلاب ذهن و ادراکمان به هیچ جای متن وصل نشود. این ابهام باعث می‌شوند حس و همزادپنداری عمیقی هم با فضا و موقعیت و شخصیت داستان پیدا نکنیم و به کل رشته‌ی داستان از دستمان در برود. در حالی که آشکار است نویسنده تسلط خوبی به زبان و روایت و درونگری‌های داستانی دارد و اگر می‌توانست خود را از دام این تکنیک بی‌اثر نجات دهد تردیدی نبود که می‌توانست داستان بسیار بهتری بنویسد.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.