جهان فانتزی هم قوانین خودش را دارد




عنوان داستان : چهار راه لعنتی
نویسنده داستان : فریاد صادقی

از شدت تپش قلبم از خواب پریدم ، اما ماشین از کنترلم خارج شده بود ، تا میخواستم فرمون ماشین و بچرخونم از جاده منحرف شدم و همینطور به ته دره فرو میرفتم ماشین در حال چرخیدن بود و با هر ضربه؛ سرم به شیشه و سقف ماشین برخورد میکرد و چشمام توان بینایش و از دست میداد تا اینکه بلاخره ماشین با ضربه ی نهایی به زمین چسبید. سرم سنگین شده بود و گیج میرفت آروم دستم و سمت شاسی کمربند بردم و بازش کردم و سریع خودم و از ماشین کشیدم بیرون روی زمین دراز کشیدم همه جا رو تار میدیدم نمیتونستم از جام تکون بخورم به سرم ضربه سختی وارد شده بود مدتی بی حال زیر تابش گرمای شدید خورشید روی زمین خشک شده بودم. با تمام زورم خودم و از روی ‌زمین بلند کردم کف زمین پر از خون شده بود به ماشین له شده ام یه نگاهی انداختم و بعد به بالا نگاه کردم نمیتونستم از دره بالا برم دور و برم چرخیدم صحرای وسیعی بود گوشی موبایلم و از جیبم‌بیرون آوردم آنتن نداشت ساعت ۱۱ صبح بود روبروم یه جاده خاکی بی انتها بود باید به سمت جلو از جاده خاکی میرفتم تا بتونم کوه و دور بزنم و به جاده اصلی برسم.
یه مدت طولانی به سختی در حال راه رفتن بودم و گرمای خورشید هم بی طاقتم کرده بود نگران بودم فکر میکنم نیم ساعتی میشد ‌فقط راه میرفتم شکاف سرم هم خشک شده بود اما تشنگی امانم و بریده بود از دور تو مسیر جاده خاکی روبروم یه صندلی دیدم با خوشحالی دویدم سمت صندلی نشونه ی خوبی بود وقتی به محل رسیدم صندلی تو مرکز یه چهار راه خاکی قرار داشت به هیچ چیزی فکر نمیکردم خودم و روی صندلی انداختم دیگه نمیتونستم از جام بلند شم کم کم چشام سیاه شد و‌ بی هوش شدم. در اعماق رویاها بودم که با ضربه ای از جام پریدم کلاغی داشت به پاهام نوک میزد سریع از خودم دورش کردم و از جام بلند شدم درست وسط چهار راه خاکی وایستاده بودم نگاهی به گوشیم انداختم آنتن نداشت جی پی اس هم نداشتم ساعت ۴:۳۰ بعد از ظهر شده بود نمیدونستم باید از کدوم مسیر میرفتم یه مسیر اشتباه ممکن بود توی این صحرای لعنتی گم بشم حداقل تو این جاده یه امیدی دارم اما آخه از کدوم طرف؟ تا چشم کار میکرد بیابون بی آب و علف بود با تپه ها و کوهایی که دور تا دورشو مثل حصار پوشونده بود نمیتونستم راه درستی رو انتخاب کنم به خورشید نگاه کردم کمی از بالای سرم رد شده بود باید غرب تو مسیر خورشید روبروم باشه اما آخه پیدا کردن شمال و جنوب چه فایده ای داره؟ اگه یه مسیر اشتباه برم حتما میمیرم. اونقدر خون از سرم‌ چکیده بود که متوجه باشم دارم ضعیف میشم یه نگاه به جاده روبروم کردم بیابونی بی انتها بود نمیشد حتی تهش و پیدا کرد یه نگاه به سمت راستم کردم جاده به سمت کوه ها میرفت شاید این مسیر درست باشه شاید باید از همین مسیر برم.
یه لحظه نگاهم به پشت سرم افتاد و اون جاده توجه ام‌ و به خودش جلب کرد از دور باغی عظیم و داشتم میدیدم با خوشحالی توی جاده قدم برداشتم پاهام به زمین کشیده میشد باید خودم و به اونجا میرسوندم هر چی بیشتر پیش میرفتم فضای دلنشین روبروم واضح تر میشد آره تازه داشتم کنار باغ، برکه آب هم میدیدم قدم هایی که برام سنگین شده بودند و تندتر کردم از سمت چپم از دور حاله خاکستری رو میدیدم که به سرعت بهم نزدیک میشد نمیدونستم چیه مثل یه تیکه ابر بود من بی اتنا فقط با خوشحالی به سمت باغ قدم برمیداشتم همینطور که دوده خاکستری با سرعت به طرفم میومد متوجه طوفان شن شده ام تا بخودم اومدم تو دل طوفان شن فرو رفتم شدت باد به حدی بود که روی زمین پرتاب شدم شن ها مثل میخ به صورتم میکوبیدند، چشمام و بسته بودم نمیدونستم باید چیکار کنم فقط سرم و داخل سینه ام فرو بردم و دستام و سپر سرم کردم صدای وزش باد توی گوشهام جیغ میکشید صداش مثل زوزه شغال‌ بود و سنگ ریزه ها روی پوستم چنگ مینداختند بعد از چند لحظه همه چیز آروم شد چشمهام و باز کردم طوفان از روی سرم رد شده بود از جام بلند شدم دور و برم میچرخیدم اما اثری از باغ نبود گیج وسط صحرای ناکجا آباد گم شده بودم نگران فقط به اطرافم نگاه میکردم اما نمیتونستم چیزی جز خاک‌و تیغ ببینم امیدم و از دست دادم دیگه حتی جونی هم واسم نمونده بود که بتونم به راه رفتن ادامه بدم فریاد زدم، اما نه چی منو به اینجا کشوند؟ هوس باغ و آب تازه؟ هه باید به همون چهار راه برگردم و از همون جاده کوهستانی راه بیافتم دیگه نباید اشتباه کنم باید زنده بمونم! باید زنده بمونم.
چند قدمی به عقب برگشتم بلاخره تونستم رنگ ضعیفی از جاده رو که خاک پوشونده بود ببینم به سختی خودم و وسط چهار راه رسوندم دیگه رمقی برای قدم برداشتن هم نداشتم سرم گیج رفت و روی زمین افتادم تشنگی امونم و بریده بود حتی نفس کشیدنم هم به سختی با خس خس از سینه ام بیرون میومد همینطور که صورتم به خاک چسبیده بود با چشمای نیمه باز به روبه رو خیره بودم یه دفعه یاد خانواده ام افتادم یاد عزیزانم حتی یاد دختری افتادم که چند وقتی بود عاشقش شده بودم با خودم عهد کردم اگه از این جا جون سالم به در ببرم این بار بدون کوچیکترین ترسی میرم و حرف دلم و بهش میزنم باید زنده بمونم! بعد تصویری از رویا رو توی ذهنم دیدم و صدایی ازش شنیدم که میگفت امید منم دوستت دارم بعد لبخند زدم باید زنده بمونم! باید زنده بمونم. همینطور که تو این افکار بودم چند تا سگ لاغر اندام و ضعیف دورم حلقه زدند و شروع کردن به خندیدن داشتن منو مسخره میکردن یکیشون با صدای کلفتی گفت تسلیم مرگ‌شو همینطور که ما شدیم.
یکیشون با غرور گفت این چهار راه آخرین امید برای مردنه هیچ راه فراری نداره یکیشون هم که فقط میخندید خنده اش و قطع کرد و گفت امید واهی از مردن بدتره
حتی دیگه توان حرف زدن هم نداشتم عصبی شده بودم فقط با اخم میتونستم نگاهشون کنم دوباره صدای خنده ی نازک و مسخره ای به گوشم رسید که باعث شد کنترلم و از دست بدم با تمام قدرتم دستم و به سمت سنگی جلو بردم اما دستم نمیرسید به دور و برم نگاهی کردم هیچ سگی نبود دیگه داشتم عقلم و از دست میدادم هوا تاریک شده بود و آخرین روزنه نور خورشید هم داشت تموم میشد صداهای عجیبی به گوشم میرسید صدای جیغ دختری از تاریکی ، صدای پای رد شدن سوسک خاکی از کنار گوشهام ، صدای خورد شدن استخونهام ، صدای زوزه باد باز هم صدای جیغ دختری که شهامتم و قورت میداد.
آخرین نفسی که از ریه هام خارج شد به من فهموند این چهار راه پایان زندگیمه ، چند سال منتظرم بوده؟ این چهار راه هیچ راهی نداره. آروم چشمام و بستم کاملا ترسیده بودم همیشه تا حرف از مرگ میشد تنم میلرزید آره حالا منتظرش بودم. مدتی بعد قطره ای بارون روی دستم چکید و بعد از چند ثانیه قطره دیگه ای روی صورتم چکید و از روی گونه ام آروم سُر خورد تا رسید به لبهام زبونم و روی‌ لبهای خشک شده ام کشیدم و لبخند کوچکی زدم بعد قطره دیگه ای درست روبروی چشمام توی خاک فرود اومد صدای رعد‌ و برق آسمون و پر کرد و بارون شدیدی بارید همین که قطره های بارون وجودم و خیس کرد انگار جون تازه ای گرفتم اما نمیتونستم حتی عضلاتم و تکون بدم با خودم میجنگیدم که بتونم از جام بلند شم ‌اما بی فایده بود دهانم و باز کردم و مقداری آب‌ همراه با خاک قورت میدادم که صدایی مهیب و وحشتناک قلبم و لرزوند یک صاعقه درست تو فاصله چند متریم به زمین ضربه زد یک شوک عظیم کافی بود تا بتونم از ترس سریعا از جام بلند شم مضطرب در حال چرخیدن دور خودم بودم قلبم از شدت تپش داشت قفسه سینه ام و میشکافت به صندلی نگاه کردم و کمی روی اون نشستم هنوز تو شوک عصبی ‌بودم آروم آروم تصویر رویا دوباره جلوم نمایان شد بهم نگاه میکرد و میخندید گفت چرا نشستی؟ گفتم نمیدونم باید چیکار کنم؟ گفت به حرف دلت گوش کن. نگاهی به مسیر کوهستان انداختم از جام بلند شدم به سمت جاده قدم برداشتم این بار باید به دلم گوش میدادم زیر لب گفتم خداحافظ چهار راه لعنتی. بارش بارون نیروم و دوچندان کرده بود دیگه تشنه نبودم باید مسیرم و پیدا میکردم باید زنده بمونم یه نفر منتظرمه باید زنده بمونم. از تپه بالا رفتم به پشت سرم نگاهی انداختم هیچ چیز جز تاریکی دیده نمیشد جاده کنار کوه رو دنبال کردم از پشت کوه بیرون اومدم زیر پام روشنایی چراغ خونه های روستایی و میدیدم باورش برام سخت بود اما بلاخره نجات پیدا کردم لبخند زدم و زیر لب گفتم رویا دارم میام
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای فریاد صادقی عزیز، سلام. چه خوب که چندین سال است به نوشتن روی آوردید و حالا تصمیم گرفتید داستان‌تان را برای نقد به پایگاه بفرستید.
نوشته بودید که به ژانر فانتزی علاقه‌مندید و در این حوزه داستان می‌نویسید و با توجه به این‌که پنج سال سابقه‌ی نوشتن دارید، حتما ژانر فانتزی و خصوصیاتش را خوب می‌شناسید. آقای صادقی، درست که در ژانر فانتزی جادو داریم، عناصر خیالی داریم، دست‌مان برای شکستن قوانین طبیعت و ورود موجودات ماوراءالطبیعه به داستان باز است ولی نباید فراموش کنیم که فانتزی هم باید داستانی داشته باشد. آغاز و میانه و پایانی، محتوایی و پیرنگی. آشفتگی که در روایت شما به چشم می‌خورد، حاکی از این مسئله است که قبل از نوشتن برای داستان‌تان برنامه و پیرنگ مشخصی نداشتید. می‌خواستید در این فضایی که ساختید به خواننده چه بگویید؟ اگر نظر من را می‌خواهید داستان شما بیشتر از آن‌که فانتزی باشد شبیه کابوسی است که راوی در آن گیر افتاده. برزخی که باید برای ادامه زندگی تصمیم بگیرد. حال و هوایی شبیه داستان‌های معناگرا. مرد جوانی که در میانه‌ی چهارراه، باید یکی را انتخاب کند که راه بازگشت به زندگی است. حتی اگر منظورتان از نوشتن این داستان، مفهومی شبیه این که من می‌گویم نبوده پس ناخودآگاه تان از شما پیشی گرفته و در تعیین مسیر نوشتن از شما و ذهن‌تان جلوتر عمل کرده. نشانه‌هایی که در داستان استفاده شده خواننده را به این سمت سوق می‌دهد که مردِ جوانِ داستان در جهان واقعیت کنشی انجام داده که حالا دچار تردید شده و در برزخ انتخابِ راهِ درست، گرفتار است و عشق پاکی که به رویا دارد در انتخاب راه به کمکش می‌آید. اما در همین مفهومی هم که از داستان شما برداشت می‌شود، اشکالات بسیاری به چشم می‌خورد. در فضای میان واقعیت و ناواقعیتی که خلق کردید، هر نشانه‌ یا نمادی می‌تواند خواننده را به مفهومی که مد نظر نویسنده بوده نزدیک یا از آن دور کند. به عنوان مثال سگ نشانه وفاداری، پیام‌آور خدایان در هنر بسیاری از تمدن‌ها، نشانه مالیخولیا و یکی از هفت گناه بزرگ است. با این که سگ‌های داستان قدرت سخن گفتن دارند ولی هیچ کمکی به خواننده نمی‌کنند که علت گرفتار آمدن مرد و تردیدش را بفهمد. کلاغ بدیمن است و نشانه مرگ و در دین مسیحیت نماد شیطان است. اما کارکردش در داستان شما قابل دریافت نیست. اگر قصد نوشتن داستان فانتزی هم داشته باشید باید از موجوداتی که به جهان داستان دعوت‌شان می‌کنید و به آن‌ها قدرت سخن گفتن می‌دهید در پیشبرد داستان استفاده کنید و نقشی بر عهده شان بگذارید. نه این‌که بیایند و در صحنه چرخی بزنند و بروند. پیدا شدن کلاغی در وسط صحرایی بی آب و علف نشانه چه چیزی می‌تواند باشد؟ چرا بی دلیل در راهِ رسیدن به باغ طوفان می‌شود؟ چرا راوی صداهایی عجیب و بی ربط می‌شنود؟ چرا هیچ چرایی در داستان جواب داده نمی‌شود؟ این همه گنگ بودن روایت و گنگ ماندنش به این مسئله برمی‌گردد که نویسنده در پرداخت فکر اولیه خوب عمل نکرده است.
اگر قصدتان نوشتن داستان فانتزی بوده، باید قبل از شروع دلیل نوشتن این فانتزی را برای خودتان مشخص کنید. در این جهانی که خلق می‌کنید چه داستان و ماجرایی را می‌خواهید روایت کنید که در جهان رئال امکانش برای شما فراهم نیست. حتی اگر قصدتان از نوشتن فانتزی صرفا سرگرم کردن خواننده و لذت بردن است باید داستانی بنویسید که هیجان خواندن‌اش خواننده را تا پایان همراه راوی نگه دارد. خواندن داستان‌های فانتزی از نویسندگان بزرگ ادبیات جهان می‌تواند کمک بزرگی باشد.
زبان داستان را از حالت محاوره‌ای خارج کنید. این شیوه از ادبیت داستان‌تان کم می‌کند. اما اگر اصرار دارید به همین شیوه روایت شود، یک دست روایت کنید. اگر این راوی اول شخص دوست دارد با خواننده این‌قدر نزدیک باشد که داستان را با این زبان و شیوه روایت کند پس از نوشتن توصیفات و کلمه‌هایی که به این نثر ساده نمی خورد، پرهیز کنید.
آقای صادقی عزیز، خیلی خوب است که از جوانی نوشتن را شروع کرده‌اید و خوب‌تر که علاقه‌تان را که نوشتن فانتزی است دنبال می‌کنید. قطعا با بیشتر خواندن و بیشتر نوشتن در این راه موفق خواهید بود. بسیار بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.