خلق جزییات




عنوان داستان : پیامک سر وقت
نویسنده داستان : مجید صادقی

ساعت ۵ و ۳۷ دقیقه عصر پنج شنبه ۳۰ شهریور شده!
همیشه آخرین روز غیر تعطیل ماه، نهایتش تا ساعت ۲ حقوق واریز می شد . در طول چهار سالی که توی شرکت بوده همیشه همینطور بود ، اصلا چنین چیزی سابقه نداشت
چند ماه قبل با سه چهار نفر از دوست های صمیمی روز آخر ماه راه افتادند ناهار رفتند بیرون ، همه مهمان خودش بودند ، در حالی که فقط ۲۰ هزار تومن ته حسابش مانده بود . با خیال راحت نشسته بودند دور میز و غذایشان را خورده بودند. غذا که تمام شده بود ساعت یک و نیم بود ، شروع کرده بود به تعریف کردن خاطره و خوشمزگی کردن تا اینکه صدای اس ام اس واریز حقوق ساعت ۱و ۳۷ به گوشش رسید، آن وقت رفته بود برای حساب کردن پول ناهار
این بار اما تک و تنها توی خانه لم داده بود و الا معلوم نبود چند ساعت باید خاطره می گفت تا صدای این اس ام اس واریز به حساب در بیاید.
فردا جمعه است ، هیچ بانکی باز نیست.
کدام کارمندی ممکن است روز جمعه برای واریز حقوق برود در شعبه را باز کند؟
لابد می ماند برای شنبه ، آن هم بعد از اینکه مشتری های اول هفته ای را راه انداختند و صبحانه خودشان را خوردند.
هیچ وقت کارمندهای بانکی اهمیت و حساسیت زمان را برای آدمی که آنطرف باجه منتظر است درک نمی کنند، وای به حال اینکه اصلا مشتری حی و حاضر جلوی چشمش نباشد و توی خانه لم داده باشد یا توی خیابان سرگردان باشد تا صدای اس ام اس واریز حقوق را بشنود.
خوب است آدم به چیز های منظم اعتماد نکند، دقیقتر از ساعت که نداریم، ساعت هم یک وقت هایی خواب می رود، نگاهی به ساعتش انداخت، ساعت تیک تیک جلو می رفت و به ۶ عصر نزدیک می شد!
با دیدن ساعت باز هم گرسنگی توی دلش چنگ انداخت، تصویر ماهیچه پلویی که برای ناهار که به خودش وعده داده بود خیلی زنده تر از هر زمان در ذهنش شکل گرفته بود ، طوری که حس می کرد تمام خیابان بوی ماهیچه پلو می دهد.
کم کم گرسنگی داشت حالش را بد می کرد، بدجور غافلگیر شده بود، کاش لااقل به اندازه یک یک وعده غدای ارزان و ساده ته حسابش پول باقی می گذاشت.
در خیابان پرسه زدن هم دردی از او دوا نمی کرد، بوی غذای که دم غروب به خیابان هجوم آورده بود تا مردم را سر میزغذای رستوران ها و غذا خوری ها بکشاند، کار را بدتر می کرد. حتی ممکن بود در این دم غروب آخرهفته ای به پست یکی از دوستان و آشنا ها بخورد و سر تعارف و تعارف بازی کارش به جاهای باریک بکشد و مجبور شود ادای کسی را که می خواهد پول غذای یکی دیگر را حساب کند در بیاورد و آنوقت است که می گویند تعارف آمد و نیامد دارد.
راهش را به طرف خانه کج کرد ، سر کوچه سوپرمارکت محله ذهنش را روشن کرد ؛ بعد از این همه مدت خرید کردن از این مغازه لابد اینقدر اعتبار دارد که چندقلم خوردنی بردارد و با آن تا شنبه شکمش را پرکند و شنبه که حقوق ها واریز شد پول سوپری محله را بپردازد.
از ته دل خوشحال شد وقتی دید مغازه خلوت است و فروشنده هم سر حال بود و هنوز پایش به در نرسیده با یک سلام گرم و آبدار از او استقبال کرد.
آدم وقتی یک جای کارش می لنگد، اغلب از در بذله گویی و خوشمزگی و رفاقت وارد می شود تا طرف مقابل را در رودربایستی قرار بدهد . برای همین حال و احوال سوپری محله را پرسید و گفت که ظاهرش نشان می دهد حسابی خوشحال است.
از آنطرف وقتی کسی کارها بر وقف مرادش باشد و خوشی اش به چشم بیاید لابد سعی می کند با چند گله گذاری کوچک ادعا کند که آنطور ها هم همه چیز خوب نیست!
مرد دکّان دار گفت که این روزها چه اوضاع بدی شده ، مشتری های چندین و چندساله هم یک باره بد حساب شده اند ودر حساب دفتری اش چند نفر مشتری قدیمی دارد که ماه هاست حسابشان را صاف نکرده اند . تازه گفت به خودش و پدرش لعنت اگر بعد از این باز حساب دفتری برای کسی باز کند و نسیه بفروشد!
انگار آب یخ ریختند روی سرش ، باز گرسنگی چنگ انداخت ، انگار می خواست یک تکه از روده اش را از راه دهنش بکشد بیرون، چشمش سیاهی رفت!
گفت لیست خریدش را در خانه جا گذاشته، یک وقت دیگر بر می گردد برای خرید ! از مغازه فورا خارج شد و به سمت خانه رفت !
کیلید را در قفل چرخاند با صدای تقه ی باز شدن در، صدای یک اس ام اس از گوشی هم بلند شد!
پیامک می گفت مدت زمانی که دریافت پیامک تبلیغاتی را لغو کرده بود تمام شده و اگر دوست دارد دوباره کدی را به شماره ای بفرستد!
یادش آمد که یکی دو روز پیش یکی از همکارانش ارسال کد لغو دریافت اس ام اس های تبلیغاتی را گفته بود و او امتحان کرده بود ! یعنی ضمن لغو پیامک های تبلیغاتی دریافت پیامک بانک را که اینقدر منتظرش بود لغو کرده بود ؟
در را دوباره بست و رفت تا خودش را به رستورانی که ماهیچه پلو اش را نشان کرده بود برسد!
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب صادقی عزیز درود
داستان «پیامک سر وقت» درست عین داستان‌های غافلگیرکننده، از همان شیوه‌ قدیمی‌اش استفاده کرده. یعنی ماجرا را تا انتها زمینه‌سازی کرده‌اید تا در نهایت و پایان داستان ضربه را به خواننده وارد کنید. معمولا چنین داستان‌هایی یکبار مصرف هستند چون بعد از خواندن جذابیت‌شان را از دست می‌دهند. مگر چه تکنیک‌های عجیب و غریبی وارد کرده باشید که خواننده تمایل به خواندن دوباره‌اش داشته باشد. در عین حال باید چند نکته را با شما در میان بگذارم. یکی از مهم‌ترین ایرادهای داستان شما سوم شخص بودن روای‌تان است. چرا این را ایراد می‌دانم؟ چون از اثرگذاری داستان‌تان کم شده است. یعنی یک نفر سوم را میان شخصیت اصلی و مخاطب قرار داده‌اید تا او روایت کند. روایتی که احتیاج دارد ما با شخصیت اصلی همذات‌پنداری کنیم. بنابراین برای همذات‌پنداری فاصله ایجاد شده است. اگر شخصیت داستان‌تان خودش ماجرا را روایت می‌کرد من احساس نزدیکی بیش‌تری با داستان و شخصیتش می‌کردم. آن وقت دلم برایش می‌سوخت و این مصیبت بی‌پولی را بهتر درک می‌کردم. مثلا بیایید به بخش آخر برویم. همان جایی که شخصیت شما وارد مغازه شد و با مغازه‌دار روبه‌رو شد و درنهایت نتوانست درخواستش را بگوید. شما این‌جا می‌توانستید همان بذله‌گویی‌هایی که در داستان به آن اشاره کردید با انتخاب اول شخص به داستان‌تان وارد کنید. اما این فرصت را از دست داده‌اید. «آدم وقتی یک جای کارش می‌لنگد، اغلب از در بذله‌گویی و خوشمزگی و رفاقت وارد می‌شود تا طرف مقابل را در رودربایستی قرار بدهد.» شما از این بذله‌گویی حرف می‌زنید درحالی که چنین چیزی را در داستان شما نمی‌بینیم. شما اگر از این بذله‌گویی استفاده کنید داستان‌تان قابل باور می‌شود. داستان‌تان رنگ می‌گیرد و با مخاطب فاصله‌ نزدیک‌تری خواهید داشت. همیشه سعی کنید مخاطب را با خودتان همراه کنید. کسی که پول ندارد خیلی می‌تواند آه و ناله بیش‌تری راه بیندازد و دل دیگران را به درد بیاورد. بنابراین شما با انتخاب راوی سوم شخص این نزدیکی را از خودتان سلب کرده‌اید. بنابراین رویکرد نامناسب روایتگری به داستان شما لطمه زده است. این فاصله با مخاطب در جای جای داستان شما دیده می‌شود.
مثلا این بخش از داستان‌تان را ببینید: «انگار آب یخ ریختند روی سرش، باز گرسنگی چنگ انداخت، انگار می‌خواست یک تکه از روده‌اش را از راه دهنش بکشد بیرون، چشمش سیاهی رفت! گفت لیست خریدش را در خانه جا گذاشته، یک وقت دیگر بر می‌گردد برای خرید! از مغازه فورا خارج شد و به سمت خانه رفت!»
حالا اگر شخصیت داستان خودش راوی این بخش بود اتفاقات بهتری می‌افتاد. مثلا همان جایی که می‌گوید لیست را جا گذاشته می‌توانست خیلی درگیری ذهنی با خودش ایجاد کند تا بالاخره این راه‌حل به ذهنش برسد. انواع روش‌ها را در ذهنش مرور کند و بعد به لیست برسد. این‌طوری است که داستان‌تان جاندارتر می‌شود. از روی اتفاقات نباید سرسری گذشت. داستان باید اتفاقات را درست کند. رنگ بگیرد و جزییات را در داستان ببینیم. شما از کنار این جزییات به راحتی گذشته‌اید. دیالوگ‌های خوبی که می‌توانست بین شخصیت اصلی داستان و مغازه‌دار رد و بدل بشود را فدای سرعت کار کرده‌اید و به سادگی از رویش عبور کرده‌اید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.