هبوط قهرمان



عنوان داستان : نبرد با هیولای غم

نیمه شبی است سیاه و بارانی.ابرهای تیره چهره رنگ پریده ماه را پوشانده اند و تنها صدایی که به گوش می رسد ناله جغدان شب زنده دار است.
درختان با شاخه های برهنه و تنه های خزه بسته به میهمان ناخوانده خوشامد می گویند.
پسر با چشمانی مضطرب به جاده باریک و گل آلود رو به رو خیره می شود،کوره راهی که همچون ماری سیاه به دل جنگل خزیده،سرش را به دامان کوه گذاشته و به خوابی عمیق فرو رفته است.
پسر اندک اندک سرش را بالا می آورد،آنقدر بالا که بتواند قله را ببیند،هسته ای با منظومه ای از ابر های سیاه که گاه و بی گاه از نور رعدها روشن می شود.
دیگر برای برگشتن خیلی دیر شده،توبره اش را روی شانه می اندازد و قدم در راه می گذارد.
هوای ولرم جنگل مثل آب موج بر می دارد و سکوت غریب و دلچسبش پسر را به خلسه می برد.به خود که می آید صفی از حیوانات رو به رویش ایستاده اند،گوزن ها با شاخ های باشکوه و چشمان غمگین،سگ های آبی با سبیل هایی لرزان و کمی آنطرف تر قوهایی مغرور شناور بر آب قیرگون برکه.
جانورها چنان بی تحرک اند که مرده به نظر می آیند و تنها نشان حیات آنها چشمان ماتشان است که با لجاجت به پسر دوخته شده،گویی چیزی نادیدنی درون کالبد او می بینند.
عرق از سر و رویش می ریزد،روی کنده درختی می نشیند و شروع میکند به کندن لباس هایش:بالاپوش چرمی،لنگ کتانی و دست آخر پاپوش های حصیری.
چهار دست و پا به کنار آبکند می رود و به عکسش نگاه می کند،اندام بی نقص،بازوهایی همانند شاخه های درخت خمیده و گره دار،چشمان سرد آبی و موی کمند مشکی با خطی عمیق بر گونه،بی رحم و قدرتمند همچون پدران خدایگونش.
از تصور اینکه هیولا با دیدنش بر خود بلرزد لبخندی بر لب می نشاند.
از درون توبره شیشه را بر می دارد،شیشه ای که عفریته ای ساحر به او داده و گفته است هر وقت خواب به سراغش آمد از آن بنوشد.
شیشه در دست چپ و تبرزین فولادی در دست راست به راه می افتد.
تاریکی به اوج رسیده که به دامنه کوه میرسد،پر از صخره های تیز و درختچه هایی با خارهای سمی.افتان و خیزان از کوه بالا می رود،بی توجه به خراش های عمیقی که گاه تا به رانش میرسند.
بعد از پشت سر گذاشتن چند صخره صعب العبور مسیر هموار میشود و پسر با قدم هایی چابک همچون کبک به سمت دهانه غار می رود.
دهانه غار همچون دروازه شهر های باستان حجاری شده،پر از نقش های گنگ و نامفهوم و سنگی بزرگ آنرا پوشانده است.
شیشه و تبرزین را زمین می گذارد و به زورآزمایی با سنگ می پردازد،متعجب از قدرت بازوانش سنگ را از جا میکند.از ورودی دالان مانند غار می گذرد،هیولا آنجاست،هیکلی بی قواره و بی اندازه بزرگ.
پژواک صدای ساحره را می شنود(بی امان گردنش را بزن)
همینکه تبرزین را بالا می برد چشم های هیولا باز میشود و دست و پای پسر سست.
چشمان هیولا مانند چشمان کودکی نوپا،معصومانه به او می نگرد.چشم هایش سرتاسر سیاه اند و پرده ای از اشک آن ها را پوشانده.
بار دیگر تبرزین را بالا می برد تا کار را تمام کند اما هیولا دهانش را باز می کند،زبان هیولا کوچک است،بسیار کوچک به اندازه زبان گنجشک،با ملایمت زبان صورتی و لزجش را بر پاهای پسر می کشد،از پایین،از انگشت ها به سمت ران ها.پسر از تماس زبان غرق لذتی غریب می شود و لحظه ای بعد اثری از زخم ها نیست.
تبرزین را زمین می اندازد و دستی به سر هیولا می کشد،هیولا به نشانه سپاس گزاری او را بر پشت خود سوار می کند.
خواب قدم به قدم به پسر نزدیک می شود و پیش از آنکه از معجون بنوشد او را در آغوش می کشد.
پسر به رویایی شیرین پرتاب می شود،واضح و شفاف.
مادر بالای سرش ایستاده و با شیفتگی نگاهش می کند،از زمین جدایش می کند و به سینه می چسباند،می بوسدش و در گوشش نوایی دل انگیز و محزون زمزمه می کند.پدر از راه می رسد،سوار بر اسب و پسر نخستین قدم هایش را به سمت او بر می دارد.پدر با دستان قدرتمندش او را در آغوش می کشد و در هوا می چرخاند.
اندکی بعد در آغوش محبوبش خوابیده و موهای او را نوازش می کند.
دیری نمی پاید که رویای شیرین به پایان می رسد و کابوسی هولناک جای آن را می گیرد؛نور کورکننده آتشی که خانه و مادر را می سوزاند و صدای کرننده گام هایی که پدر را سمت مرگ می برند،محبوبش آغشته به خون در میان دستانش.
با دردی شدید از خواب بیدار می شود و هیولا را با دندان هایی سرخ از خون می بیند.کشان کشان به سمت دهانه غار می رود ولی سنگ به جای خود بازگشته و او دیگر توانایی تکان دادنش را ندارد.
به سنگ تکیه می دهد و اشکی گرم از چشمانش فرو می چکاند.او،تنها و بی کس در این غار گرفتار هیولا شده است،گرفتار غم.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام اقای تودشکی عزیز. چقدر خوشحالم که فرصتی دوباره پیش آمد که داستان دیگری از شما بخوانم. «نبرد با هیولای غم» داستان خوبی بود. نسبت به داستان قبلی توصیفات بهتری داشت و به نظرم در این داستان نویسنده قبل از نوشتن می‌دانست که خط داستانی‌اش چیست و می‌خواهد چه چیزی بگوید و چگونه بگوید.
داستان شروع درگیرکننده‌ای دارد و المان‌هایی چون نیمه شب، تاریکی، سیاهی، هوای بارانی و ورود به جنگل که همیشه نشانه رازآلودی است خواننده را آماده می‌کند برای اتفاقاتی که پیش رو است.
«نبرد با هیولای غم» داستان فقدان است. از دست دادن عزیزان، پسر جوانی را دچار بحران کرده و برای رهایی از چنگال اندوهی که زندگی‌اش را فراگرفته تصمیم به ایستادگی در مقابل غم می‌کند. آن چه این داستان را دلنشین کرده، شیوه پرداخت است. این موضوع ساده به سادگی روایت نمی‌شود و در لفافی از وهم و فضایی سورئال اتفاق می‌افتد. خواننده در خواندن داستان رئال احساس مسافری را دارد که از مسیری آشنا عبور می‌کند و به مقصد می‌رسد ولی هنگامی که نویسنده از فضای رئال فاصله می‌گیرد خواننده را دعوت به مسیری ناآشنا می‌کند که این تجربه جدید هراس و لذت را توامان دارد اگر پرداخت درست باشد.
شخصیت اصلی داستان برای کنار آمدن با فقدان و رهایی از اندوهی که زندگی‌اش را در بر گرفته تصمیم به سفر می‌گیرد. این سفر همان سفر قهرمان است. قهرمان سفر می‌کند که از اندوه رها شود و فقدان را بپذیرد اما این سفر سرانجام خوبی ندارد و همین پایان داستان را دلنشین‌تر کرده. قهرمان به جای صعود، هبوط می‌کند. شخصیت تاب نمی‌آورد و غم بر او پیروز می‌شود و در ورودش به زندگی‌ای که بیرون غار تنهایی‌اش در جریان است را بسته می‌شود. اما این داستان جای کار بیشتری داشت. حیف شد که فضای به این خوبی را ساختید و درست جایی که باید عظمت اندوه را در پسر نشان می‌دادید و تلاشش برای پیروزی در نبرد، داستان را تمام کردید. استفاده از آن همه نماد و نشانه و سفر پسر برای بازگشت دوباره به زندگی، حجم بیشتری را می‌طلبید. از فضای غار و رویارویی پسر و هیولا استفاده نکردید. سفر قهرمان مراحل زیادی دارد که قهرمان با گذر از آن ها وارد مرحله جدیدتری از زندگی‌اش می‌شود و به هدفی که از سفر داشته نزدیک‌تر می‌شود. پسر جوانی که با آن شور و اراده و تبرزین به دست به جنگ غم می‌رود باید مقاومت بیشتری بکند. همین مقاومت و تلاش به داستان عمق می‌دهد و خواننده با شخصیت همسان‌پنداری می‌کند.

در جایی از داستان می‌گویید معجونی از عفریتی ساحر گرفته. این با نشانه‌های متنی جور در نمی آید. سفری که برای مبارزه با هیولای غم است باید راهنمایی مثل پیر دانا داشته باشد (می‌توانید نمونه های بسیاری را در داستان‌های اسطوره‌ای ببینید.) عفریت و عفریته‌ها غالبا قهرمان را به سمت نابودی می‌کشانند.
جایی از داستان که هیولا را توصیف می‌کنید که خواننده به وضوح تصویر هیولا را می‌بیند، نوشته‌اید زبانی به اندازه زبان گنجشک دارد. خودتان این تصویر را در ذهن مجسم کنید و ببینید که باورپذیر است؟
زبان داستان قابل قبول بود و چند مورد جرئی که احتیاج به اصلاح دارد را حتما خودتان در بازنویسی برطرف‌ می‌کنید.
بخوانید و بنویسید و داستان‌هایتان را برای ما بفرستید.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.