مرخصی




عنوان داستان : مرخصی
نویسنده داستان : ریحانه یوسفی


کاری می کنند که آدم از اسمش هم متنفر می شود. روی هزار بار صدایم می کنند که "کمالی چای بیاور". "کمالی غذاها را گرم کن". "کمالی قهوه بیاور"."کمالی میوه ها را بشوی". گاهی دلم می خواهد در جواب همه شان بگویم "کمالی و کوفت" اما مگر می شود؟
همین منشی رییس، دخترک بی چشم و رو حتی حساب سن و سال آدم را هم نمی کند. از سر صبح تا آخر وقت یک بند خورده فرمایش دارد. باز حالا اگر مدیری یا کارمند ارشدی بود، حرفی نبود. اما یک منشی کم سن و سال که به واسطه خوش چشم و ابرو بودنش استخدام شده که نباید هی به آدم دستور بدهد. دلم می خواست یک بار که ماتیک و آیینه به دست با آن صدای جیغ مانندش داد می زند "کمالی یه کافی برایم بیاور" بگویم "دو دقیقه آن ماتیک و سرخاب و آن تلفن بی صاحب را زمین بگذار، خودت برو بردار". اما مجبورم بگویم "چشم" و به جایش توی دلم بد و بیراه نثارش کنم.
همین فکل کراواتی های پشت میز نشین را می بینی؟ با هم که گپ می زنند، مدام از خاطرات سفرهای اروپا و آمریکایشان می گویند اما زیر میزهایشان را نگاه کن. روزی هزار بار هم که جارو بزنم باز هم کثیف می کنند. انگار نه انگار که زیر همه میزها سطل آشغالی هم هست.
یا آن خانم مسن پشت میز کنار پنجره را می بینی؟ همان که موهای روشن و عینک دسته مشکی دارد. از صبح تا شب به این و آن درس اخلاق می دهد اما دیروز برایش چای که بردم، همین که استکان را روی میزش گذاشتم، آن را با عصبانیت جوری کنار زد که نصف استکان روی میزش خالی شد. چرا؟ چون خاطرم نمانده بود چایش را کمرنگ باید بریزم.
این جور وقتها خیلی ناراحت می شوم. از دست این ها روزی هزار بار تصمیم می گیرم استعفا بدهم اما زود پشیمان می شوم.
تا تو اینجا توی کابینت کنار دوستهایت بنشینی، من یک دستمالی روی میز جلسه بکشم و برگردم و پر از قندت کنم. گمانم مهندس امروز هم مهمان داشته باشد. دو-سه هفته پیش که مهمان داشت و من یادم رفته بود خاک روی میز را بگیرم، هرچه از دهانش در آمد جلوی این منشی ورپریده اش به من گفت. سر برج هم از حقوقم پنجاه تومان کم کرد. به خدا اگر می شد با یک حقوق بازنشستگی اجاره خانه و هزینه شیمی درمانی فاطی و خرج خورد خوراک و رخت و لباس بچه ها را داد، همان جا استعفا می دادم.کمر درد هم امانم را بریده است. آن جوان لاغر پیرهن آبی را می بینی؟ دو-سه ماه پیش از مرخصی آمده. یک ماه مرخصی با حقوق گرفته بود. به نظرت مهندس این بار هم با یک هفته مرخصی من موافقت نمی کند؟
نقد این داستان از : مصطفی خرامان
سرکار خانم یوسفی
دست شما درد نکند. نثر خوبی دارید و ایده‌ی خوبی هم انتخاب کردید، اما داستانی وجود ندارد. در واقع می‌توانیم بگوییم گزارش خوبی از یک وضعیت است.
ساده‌ترین شکل داستان کلاسیک این است که شخصیت اصلی هدفی دارد و مانعی برای رسیدن به آن هدف وجود دارد. بدیهی است رفع آن مانع می‌تواند دلیلی برای جذابیت باشد و مخاطب را با خود همراه کند.
با اغماض می‌توانیم بپذیریم که مشکل شخصیت اصلی شما (آبدارچی) این است که می‌خواهد استعفا بدهد.
مانع‌اش این است که حقوق بازنشستگی‌اش، کفاف اجاره خانه، شیمی‌درمانی فاطی و هزینه‌های جاری را نمی‌دهد.
می‌توانستید داستان را با طرح مسئله‌ی استعفا با مدیر یا ... شروع کنید. آن وقت برای من به عنوان مخاطب جالب می‌شد که بدانم این بنده‌ی فقیر خدا (آبدارچی) چرا می‌خواهد استعفا بدهد و دلایلش را بدانم.
علاوه بر ساختار داستان، نکته‌ای که باید به آن توجه کنیم واقع‌نمایی در داستان است. وقتی در شرکت یا اداره‌ای که چند نفر کار می‌کنند، کسی وجود ندارد که به مسایل انسانی هم توجه کند؛ غیر واقعی است و در آن اغراق شده است. خانم منشی رُژ می‌زند و آقایان هم فکل‌کرواتی‌اند و آشغال زیر میز می‌ریزند. مهندس (مدیر شرکت) هم که پیشاپیش متهم است.
آبدارچی در این داستان در حد پسر پیغمبر است و بقیه‌ را در حد یک همه چیز دان قضاوت می‌کند.
می‌بینید که آدم‌ها در شرایط طبیعی نیستند.
پیشنهاد من این است که همان مسئله‌ی مشکلات مالی را ببرید اول داستان. موضوع وام یا اضافه حقوق هم می‌تواند دغدغه‌ی آبدارچی باشد.
اگر مدیر شرکت دیوی است که پولدار است و کمک نمی‌کند، عکس‌العمل آبدارچی می‌تواند جالب باشد.
بهتر است آدم‌های‌تان خاکستری باشند.
برای من نگاه شما به منشی شرکت جالب بود. شما خودتان خانم هستید و می‌دانید که آن رُژ قرمز هم بعضی وقت‌ها برای نگهداشتن شغل است، اما ...
به نظرم منشی هم از جنس آبدارچی است با جایگاهی متفاوت.
یک نکته در نوشتن داستان نقشی مهم دارد و آن اندیشه‌ی نویسنده است. در این داستان شما می‌گویید آبدارچی که فقیر است آدم‌تر از بقیه‌ی آن‌هایی‌ست که پولدارند و تو آن شرکت کار می‌کنند.
به نظرم در این اندیشه اشکال اساسی وجود دارد، این نگاه را اصلاح کنید، داستان شکل دیگری می‌گیرد.
ایده‌تان می‌تواند تبدیل به داستانی قابل قبول شود.
موفق باشید.

منتقد : مصطفی خرامان

مصطفی خرامان، 1334 / تهران / کارشناسی ارشد عضو هیات مدیره‌ی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان (شش دوره: چهار دوره بازرس، یک دوره خزانه‌دار، یک دوره دبیر) • عضو شورای نویسندگان سروش نوجوان (1368 ـ 1371) • عضو شورای مرکزی و دایمی جشنواره‌ی حبیب ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.