روایتهای موازی




عنوان داستان : نوبت
نویسنده داستان : عبدالحمید انصاری

همهمه ای بود. انگار تمام شهر توی بانک صف کشیده بودند! صندلی خالی نبود. در جاهای مختلفی از بانک برگه هایی دیده می شد که روی آنها نوشته شده بود "برای گرفتن شبا، شماره حساب را به این شماره بفرستید"
مهدی به خوبی علت شلوغی بانکها را می دانست. یکی از کارمندان بانک با صدای بلند گفت: "برای افتتاح حساب سهام عدالت، هر نفر باید پنجاه هزار تومان واریز کنید. دیگه سوال نکنید لطفا! " تا این را گفت چند نفری آرام با قدمهای کوتاه از بانک خارج شدند.! مهدی که دغدغه خرید کردن برای مهمان های امروز را داشت مانند بقیه، به این سوء استفاده بانکها توجهی نکرد و با دستگاه نوبت زن کنار باجه نگهبانی شماره ای گرفت.
وقتی 188 را دید، جا خورد. نیم نگاهی به بالای باجه ها انداخت، شماره 54،55،49،44 ساعت یازده بود پنجشنبه ها بانک زودتر تعطیل می شد. مهدی به سختی از رئیس اداره، مرخصی گرفته بود تا برای منزل خرید کند، و ظهر، جلوی مهمان های ناخوانده کمبودی نباشه. به خودش میگفت "نباید چند تا کارت همراهت باشه که اگه یکی مشکل پیدا کرد از بقیه استفاده کنی، حالا که کارت نداری نباید دویست هزار تومن پول همراهت باشه؟!".
با این نوبت اگر می رفت منزل و کارت بر میداشت شاید منطقی تر بود. ولی ترجیح داد کمی صبر کند تا ببیند آیا شماره ها واقعی هستند.!؟ آهسته گفت: "احتمالا نوبتم بشه، خیابون ها شلوغتر از بانکن، صد و بیست نفر آدم هم که تو بانک نیس احتمالا مثِ من شماره گرفته اند و پشیمون شدن، ولی رفتن!."
به دیواره ستون وسط بانک لم داد و کمی به مردم نگاه میکرد. می دانست شعبه های دیگر بانک هم شلوغ هستند. خانمی جوان، آفتاب سوخته با لباسهایی کهنه، به همراه پیرزنی خمیده که انگار به اون چسبیده بود و هر قدمی که بر می داشت همراهیش می کرد، پشت یکی از باجه ها رفت و گفت: " آقا ببخشید، برا بچه هفت ساله هم باید پنجاه تومان بدم؟! بعدا خودم می تونم برداشت کنم؟ "
مردم را میدید و حرفهای آنها را می شنید. در فکر دلیل این شلوغی ها غرق بود. انگار که هیپنوتیزم شده، بی حرکت به نقطه ای خیره شده بود، می دید جوانی جلویش ایستاده، ولی حواسش جمع نبود،
جوان گفت: سلام آقامهدی، مهدی که انگار غرق خواب بود، یک دفعه سرش را تکانی داد و چشمانش را بهم زد، رسول پسر همسایه را دید رو به رویش ایستاده و دستش را دراز کرده. تا به خودش آمد،
یک بار دیگر رسول گفت: آقا مهدی خوب هستید؟
_ بله بله ، سلام خوبی رسول جان ، تو هم اینجایی؟
_ آره اومدم برای سهام عدالت حساب باز کنم. آقا مهدی شماره ات چنده؟
_ 188
رسول گفت: من وقتی اومدم بانک، دو تا شماره گرفتم، گفتم شاید آشنایی کسی بیاد بهش بدم.! آخه اینروزها بانکها خیلی شلوغند.
مهدی با هیجان پرسید: شماره چنده؟
_ شصت و هفت،
مهدی ناخودآگاه لبخندی زد و نگاهی به باجه ها انداخت نوبت شماره 58 بود. خیلی خوشحال شد، شماره را گرفت و از رسول تشکر کرد..
همه چیز آنطور پیش می رفت که میخواست. نگاهش رو به رو بود، چهره بی حس جوانی، توجه اش را جلب کرد. لحظه ای نگاه شان قفل شد. علی همه ی حرفهای آنها را شنیده بود و سری تکان داد و پای راستش را بالا آورد و از پشت به دیوار چسباند و سرش را به سمت پیرزنی که انگشترش را برای مهر کردنِ فرم های افتتاح حساب، توی استامپ میزد، چرخاند. اصلا حوصله نداشت به چیزی غیر از پاس شدن چک امروزش فکر کند! امروز باید پول را به حساب چک می ریخت، پولی که به زحمت و آبرو از چند نفر از دوستانش قرض گرفته بود.
سه ماهی می شد با چک آقا مظفر موتوری خریده بود که همزمان با درس و دانشگاه در آمدی کسب کند، این سه ماه، با موتور، هزینه های درس و دانشگاه را در آورده بود ولی چک دو میلیونی همسایه را نه،! اگر امروز پول جور نمی شد جلوی آقای مظفری خجالت زده و بدقول می شد!.
علی وقتی به شماره اش نگاه کرد پیش خودش گفت: من یک ساعت اینجا هستم و از کلاس درسم زدم و این آقا دو دقیقه ای شماره قبل از من را برداشت، فکر نمی کند این...
علی غرق افکارش بود که بلندگوی بانک، شماره 67 را به باجه ی چهار، فرا خواند.
مهدی سریع پشت باجه رفت و چک یک میلیونی را به کارمند بانک داد و پیش خودش گفت: " هیچی پول نقد نمی شه! "پول را گرفت و از بانک خارج شد.
ساعت یازده و نیم بود. علی پشت یکی از باجه ها با چهره رنگ پریده و حالت شوک، به کارمند بانک گفت: آقا همین الان 67 کارش انجام شد، کارمند بانک که آثار خستگی در صورتش نمایان بود با بی حوصلگی گفت: آقای عزیز سیستم همین الان قطع شد.یا صبر کن وصل بشه یا تو یکی از بانکها که حساب داری پول را واریز کن و با عابر بانک انتقال بده به حساب چک، کارت هم که داره. یا هم پول را بده، فرم را دستی براتون مهر میکنم و هر وقت وصل شد می ریزم حساب.
علی سعی می کرد با دلایل منطقیِ کمبود وقت و درس و کلاسهای دانشگاه، و فرم خوردن چک، کارمند بانک را متقاعد کند، واریز باید الآن انجام شود. ولی جواب همان چیزی بود که می شنید. "دنیا که به آخر نرسیده، زنگ بزن صاحب چک، به دارنده چک، چه می دونم آقای محترم..." علی آرام و بی حوصله گفت: جناب ، چک فروخته شده نمی خوام فرم بخوره، اه ه ...

کارمند چون سابقه قطعی سیستم پنجشنبه ها را می دانست به علی گفت: شاید وصل بشه ولی به نظر من شعبه مرکزی برید مطمئن تره، بازم فکر نکنم کارت امروز انجام بشه، شلوغه و معمولا سیستم دوازده به روز می شه حدود یک درست می شه. که بانک تعطیله، البته قطعی نیست.
یکی از کارمند های بانک بلند گفت: سیستم قطع شده، کسانی که می خواهند افتتاح حساب کنند، فرم های مخصوص را پر کنند و با پنجاه هزار تومان پول تحویل دهند. و شنبه برای شماره حساب مراجعه کنند.
علی عصبانی از بانک خارج شد. با خودش حرف می زد و به سیستم بانکی می تازید و همزمان از ماشینها با رانندگان عصبانی و عجول در خیابان، فرار میکرد! پشت سر هم می گفت: "اگه اون بی... شماره شصت وهفت رو نمی گرفت اینطور نمی شد، حالا می فهمم چرا این همه مردم عصبانی هستند،"
در همین افکار بود که صدای جیغ ترمز، علی را به خودش آورد و علی که هیچ راهی برای فرار ندید، محکم به ماشین روبه رو برخورد کرد و ...
پرستار بلندگفت همراه بیمار تصادفی کیه؟ شعیب داماد علی نزدیک شد و خودش را معرفی کرد، پرستار گفت: زودتر، ولی بیمار بره پیش دکتر رحیم زاده، باهاشون کار داره،
شعیب با حالت ترس و بی قراری جلوی دکتر ایستاد و گفت: آقای دکتر علی حالش چطوره؟ دکتر که ناراحت و کمی عصبی به نظر می رسید، خودش را جمع کرد و آرام گفت: ولیِ بیمار؟!
_ شعیب بلافاصله گفت: مادرشون، پیرزن، او و اونم تو بیمارستانه، بگم بیاد؟! خواهرشونم هست،
_ شما چه نسبتی با بیمار دارید؟
_ دامادشونم دکتر،
_ متاسفانه بیمار شما دچار مرگ مغزی شده و کاری از دست ما بر نمیاد.به ولی بیمار بگید در صورت رضایت، فرم اهدای عضو را امضا کنه اگر سریع اقدام بشه می تونه جون چند انسان نیازمند را نجات بده.
انگار آب یخ روی شعیب ریخته بودند، بی حال و آهسته خودش را از اتاق دکتر بیرون کشید. سرش را به سرامیکهای سرد بیمارستان تکیه داد و هق هق گریه می کرد، می گفت : "چطور به این پیرزن بگم چه بلایی سرش اومده، اگه دومین سکته را زد چی؟ "
مهدی کلید در را وارد کرد و آهسته چرخاند، بر خلاف روزهای قبل، مریم امروز به خاطر مهمان بیدار بود، و روی مبل رو به روی در نشسته بود مهدی که می خواست با زود آمدن، همسرش را سورپرایز کند خود سورپرایز شد و در آن لحظه، لبخند، عکس العمل هر دو بود.
بعد از احوالپرسی،! مهدی پلاستیکهای خرید را همراه لیست به خانومش داد و گفت: بفرما خانوم این هم اجرای دستورات شما، ببین میوه ها رو، تو صورتت لبخند می زنن...
کتش را آویزان کرد و با دستمالی، عرق صورتش را گرفت و گفت: خانوم شانس آوردم رسول رو دیدم، به دادم رسید.
_ چیه باز؟ وسایل را کمکت بالا آورده، تنبل خان...
مهدی خودش را روی مبل انداخت و گفت: خدا خیرش بده، اگه اون نبود باید می اومدم خونه کارت بانکی را می بردم.تا عصر گیر بودم.
_ چیکار کرده مگه؟
_ تو بانک یه نوبت اضافه گرفته بود، بهم داد، حداقل دو ساعت کارمو زودتر راه انداخت.
خانم مهدی لبخند رضایتی زد و گفت: خدا کمکش کنه و تو شرایط سخت دستش رو بگیره...!
_ خوب خانوم، حالا بگو برنامه مهمونا چی شد، ساعت چند میان؟ اگه بدونی چقدر گشنمه، ناهااار چی داریم...؟!
_ پسر عمه زنگ زده برای ناهار نمی رسه، عصر میاد. خورش هم که خام تو پلاستیکه، فقط برنج.
هر دو خندیدند...!
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای انصاری عزیز سلام. خوشحالم که به نوشتن داستان روی آورده‌اید و داستان‌هایتان را برای پایگاه نقد فرستادید. داستان «نوبت» شروع خوب و درگیرکننده‌ای دارد. با موقعیت مهدی در بانک آغاز می‌شود و تا نیمه‌ی روایت، با داستان او همراه هستیم. اما با چرخشی ناگهانی دوربین روی شخصیت دیگری به اسم علی زوم می‌کند و تا یک پاراگراف مانده به پایان داستان، روایت علی را داریم. این داستان دو شخصیت اصلی دارد. علی و مهدی هر دو در کنار هم روایت را پیش می‌برند. در داستان «نوبت» دو روایت از دو شخصیت داریم که باید به موازات هم باشند. وقتی تا نیمه یک شخصیت روایت می‌شود این شبهه برای خواننده پیش می‌آید که او شخصیت اصلی است و وقتی از نیمه‌های داستان شخصیت دیگری وارد می‌شود و تا پایان پر رنگ باقی می‌ماند و پیش‌برنده روایت است این حس را در خواننده ایجاد می‌کند که داستان دو پاره شده و تکه‌ها از هم جدا افتاده‌اند.
در داستان‌هایی از این دست نویسنده باید هر دو شخصیت، موقعیت و روایتشان را با هم پیش ببرد. چند خط از مهدی و دلیل بودنش در بانک و عجله‌اش برای رسیدن نوبتش بگوید و در چند خط بعدی علی را وارد روایت کند و خواننده را با او و مشکل و موقعیتش آشنا کند. به این روش داستان یک‌دست جلو می‌رود و خواننده همزمان به دو شخصیت نزدیک می‌شود و روایت‌شان را دنبال می‌کند.
آقای انصاری عزیز، داستان‌هایی که محتوا یا درونمایه‌ای شبیه داستان شما دارند، ذهن خواننده را به این سمت سوق می‌دهد که داستان پندآموز می‌خواند و قرار است نتیجه‌گیری پر رنگ و گل درشت در پایان او را پس بزند. اما شما با پایان داستان‌تان نشان دادید که با هوشمندی از این دست داستان‌ها فاصله گرفته‌اید و خواننده امروز را که دوست ندارد داستان با نتیجه‌های عبرت‌آموز و شبیه «تصمیم کبری» تمام شود، به این پایان سوق داده‌اید. همیشه هم قرار نیست اتفاق عبرت‌آموزی بیافتد و همه به سزای عمل‌شان برسند، لااقل تا جایی که این داستان پیش رفته، قرار نبوده این اتفاق بیافتد. خندیدن مهدی و زنش همان آشنایی‌زدایی را که شما در این پایان مدنظرتان بوده به خواننده منتقل کرده.
گاهی جزئیاتی که به نظر مهم نمی‌آیند، می‌توانند زندگی در داستان را به جریان بیاندازند. فضا را باورپذیر کنند و داستان را رنگ و بو بدهند. از این جزئیات در داستان شما هست. مثل جایی که علی پای راستش را بالا می‌آورد و به دیوار می‌چسباند و سرش را به سمت پیرزنی... چه کنش خوبی بود.
داستان را حتما بازنویسی بفرمایید و اشکالات نگارشی‌اش را برطرف کنید. زبان داستان دست‌اندازهایی دارد که مطمئن هستم در بازنویسی خودتان متوجه‌ می‌شوید. در بعضی قسمت‌ها هم دچار اطناب شده. آدمهای این داستان عجله دارند و با طولانی کردن دیالوگ‌ها یا توصیفات، سرعت داستان را کم کرده و روایت را از نفس انداخته‌اید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید. روزگارتان پر از اتفاقات داستانی.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
عبدالحمید انصاری » شنبه 02 دی 1396
درود خانم جودت استاد گرامی و عزیز سه داستان ارسالی در یک روز نوشته شده و قطعا اشکالات زیادی دارند.از اینکه سطح کاری شما عزیزان را درنظر نگرفته ام و البته بیشتر سواد کمم باعث شده، عذر خواهی میکنم. هدفم این بوده که شخصیت اصلی داستان مهدی باشه، یه آدم معمولی که با گرفتن نوبتی اضافه،و نا حق، (کاری که روزانه اکثر افراد انجام می دهند ) برای کاری معمولی، می تونه باعث چه اتفاقاتی آن سوی داستان بشه، از همین سایت یاد گرفتم پند آموز نباشم... آموختم سپاسگزارم از اینکه وقت با ارزشتون را به من دادید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.