زمان و راوی سردرگم




عنوان داستان : بعضی وقتها آدمها در فضا گم می شوند!
نویسنده داستان : عبدالحمید انصاری

زن به آرامی چشمش را باز کرد و با اکراه، به مرد نزدیک شد! می خواست آخرین تلاشش را برای حفظ زندگی اش بکند. دستش را روی دست سرد مرد کشید، و سرش را به آرامی نزدیک صورت مرد برد. چشمان مرد، بسته و خود را به خواب زده بود، این را زن به روشنی می فهمید. موهای لَخت زن مانند شاخه های بید مجنون روی صورت مرد غلط می خورد. گرمای نفسهای او را احساس می کرد. ولی مرد همچنان بی حرکت و بدون احساس، خواب بود! قطره های اشکی هم که روی صورتش می ریخت باعث نشد محسن از رویای قرار فردا با الناز بیرون بیاید!
الناز بیست و دو سالش بود و دانشجو، محسن به الناز گفته بود همسرش در یک تصادف کشته شده و تنهاست. محسن در حالی که چهل سالش بود ولی بسیار جوانتر از سنش به نظر می آمد چهره و اندامی مردانه و البته جوان و زیبا داشت. الناز با سادگی تمام، دل به محسن بسته و حسابی عاشق شده بود!
شیدا که از رفتارهای سرد محسن خسته بود، چشمان آبیِ درشت ولی بی حسش را بست و در خاطراتش فرو رفت، روزی که اولین بار توی پارک محسن را دید، در یک لحظه نگاهشان به هم گره خورد، به نظرش آدم جذابی می آمد، بعد از آن، چند بار محسن را در پارک دیده بود، در حال مطالعه، ورزش و ... ولی هیچ وقت فکر نمی کرد یک روز، محسن، نشانیِ بهترین کافی شاپ آن اطراف را از او بپرسد، به همین دلیل هول شده بود و با دست، قهوه خانه ای در زیر زمین مرکز خریدِ رو به روی پارک را نشان داد. محسن اولین خنده ی دلفریبش را به او تقدیم کرد و راهی باز شد تا سه ساعت و نیم برای شیدا حرف بزند! و از گذشته و حال و آینده بگوید. آن هم برای شیدایی که کمتر از ده روز پیش دکتر روانپزشک برایش داروی ضد افسردگی و فضای آرام را تجویز کرده بود. وقتی پافشاری اش برای ازدواج با محسن یادش می آمد حسابی کلافه می شد. مغازه، ماشین، خانه و... آرزو می کرد پدرش به جای رضایت اجباری، مانند دفعه ی قبل، توی گوشش می زد.! نه اینکه اینهمه ثروت به پای زندگی نکبت بار دخترش بریزد،
محسن یک ماه بعد وقتی دادخواست طلاق را دید نیشخندی شیطانی زد، به اندازه کافی پول از خانواده شیدا بالا کشیده بود و شیدا غیر از مزاحمت چیزی
برایش نداشت.!
الناز پنجمین شکار محسن در بیست سال اخیر بود، وجه اشتراکش با همه ی طعمه های قبلی، پوست سفید، قدِ بلند، موهای صاف و چشمان آبی بود! که در او خیلی نمایان بود،
وقتی الناز فهمید چه بلایی سرش آمده، از ترس آبرو رفت سراغ موتور برادرش و کمی بنزین کشید و با خود به انباری برد...
مادر الناز روی ویلچر فقط اشک می ریخت...
فردای آن روز، محسن غرق افکارش، سر درگم در پارک قدم می زد. زندگی اش را تاریک می دید، خسته بود، نمی دانست باید چه کاری انجام دهد. صدای گنجشکان به او آرامش نمی داد. نسیم خنک زیر درختان، انگار به صورتش سیلی می زد، احساس بدی داشت، نفس عمیقی کشید، روی اولین نیمکت نشست. کنار دختری چادری با چهره ای سبزه و زیبا، با چشمانی قهوه ای...! دختر، غرق مطالعه، حواسش به مرد کناری اش نبود،
ببخشید خانم...!
دختر جا خورد،
بله، بفرمایید...
...
بید بر سایه خزید
زلف بلندش رقصید
بر اندام پلید سنگ
شبنمی می بارید
روی سنگی دلگرم، به هوای فردا
بید در کابوسش، برگهایش می ریخت
آنسوتر
یاس زیبایی، شد، همرنگ فضا، دودی!
خاکسترش هم رفت در نیل فرهنگش!
صد زلزله آمد، پایان احساسش!
آن روز محسن چند ساعتی با من حرف زد. به تمام گناهانش اعتراف کرد، گفت می خواهد خودش را به قانون بسپارد، می گفت تو بیست سال، هنوز خنده ی دختر چشم آبی صاحب کار مادرش را فراموش نکرده است! و گفت: "بعضی وقتها آدمها در فضا گُم می شوند!" بلند شد ورفت،
من، مات و مبهوت مانده بودم؛
و مانده ام...!
96/9
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب انصاری عزیز درود
اسم داستان‌تان «بعضی وقت‌ها آدم‌ها در فضا گم می‌شوند» را دوست داشتم. خودش می‌تواند برای مخاطب جذاب باشد که او را ترغیب به خواندن کند. اما ابتدا درباره مساله‌ای که پرسیده‌اید دوست دارم حرف بزنم و بعد وارد داستان‌تان شوم. شما برای پایگاه نقد داستان نوشته‌اید: «شش سال پیش در ذهنم نوعی داستان به نام داستان سپید، آمد که داستان‌های کوتاه با پیچیدگی‌ها و شعری سپید در لابه‌لای نوشته‌ها بود. ادامه ندادم حتی نمی‌دونستم چنین چیزی سابقه داشته یا نه. چون دسترسی به آموزش نداشتم کلا قید آن را زدم. این داستان کمی در همان سبک است که البته بلندتر و کاملا روشن، دوست دارم راهنمایی شوم.»
به گمان من می‌شود هرچیزی را وارد داستان کرد به شرط آن‌که زمینه‌هایش را فراهم کنیم و خواننده را مجاب کنیم. نمی‌شود همین طور بی‌هوا عنصری خارج از داستان وارد کار کرد. مثلا یک زمانی است شما زبان شاعرانه برای داستان‌تان انتخاب کرده‌اید. یا فضای شاعرانه‌ای در داستان خلق کرده‌اید آن وقت است که می‌شود حضور شعری سپید در داستان را توجیه کرد، وگرنه داستان‌تان با شعر به شکست می‌رسد. درست همین اتفاقی که در این داستان افتاده. یعنی یک بخش کاملا مجزا از داستان را وارد اثرتان کرده‌اید. چیزی که اصلا نمی‌دانیم لزوم استفاده‌اش چیست؟ شما باید ترفندهایی ایجاد کنید که بتوانید شعر را وارد داستان کنید. مثلا برای نمونه شما می‌توانید یک راوی دخالت‌گر در روند داستان داشته باشید که مثلا در حین روایت بگوید حالا که شما دارید این ماجرا را از من می‌شنوید یاد شعری افتادم که می‌گوید... شاید با چنین ترفندهایی بشود شعر را وارد داستان کرد وگرنه این‌گونه که شما از آن استفاده کرده‌اید فقط خوانش را دچار مشکل می‌کند و خواننده سردرگم می‌شود که این شعر از کجا وارد روایت داستانی شد؟ اصلا چه لزومی دارد این شعر در داستان باشد. بنابراین باید بتوانید راه‌حل مناسبی پیدا کنید که شعر را وارد داستان کنید.
اما به داستان بپردازیم. شما روایت‌های‌تان را جوری کنار هم چیده‌اید که آدم زمان را گم می‌کند. یعنی یک وقتی روایت می‌شود که محسن با الناز قرار دارد. بعد یک دفعه می‌بنیم پای شیدا وارد داستان می‌شود و بعد می‌بینیم الناز خودکشی کرد و بعد هم محسن بعد از بیست سال فریب دادن دخترها می‌خواهد خودش را معرفی کند. این همه آشفتگی در زمان روایت به کار لطمه می‌زند. آدم نمی‌داند الان که دارد داستان روایت می‌شود چه زمانی است. شما به راحتی نمی‌توانید دست زمان را در داستان‌تان بگیرید و هر جا دل‌تان خواست ببرید. همه این‌ها باید با حساب و کتاب پیش برود. شما این حساب و کتاب را در این داستان رعایت نکرده‌اید. این رعایت نکردن زمان در راوی هم دیده می‌شود. یکباره در یک چرخش ناگهانی و دور از انتظار راوی سوم شخص شما به اول شخص تغییر زاویه می‌دهد. بدون این‌که دلیلی داشته باشد. بدون این‌که داستان شما این اجازه را به شما بدهد که زاویه دید راوی را عوض کنید. شما دارید از زاویه سوم شخص داستان را روایت می‌کنید و یکباره می‌بینیم راوی با شخصیت داستان حرف زده و به گناهانش اعتراف کرده. اصل این کسی که محسن پیش او اعتراف کرده چه کسی است؟ راوی چه نقش و جایگاهی در زندگی شخصیت اصلی دارد؟
ببینید، مشکلات جدی‌ در این داستان وجود دارد. اگر بخواهید زاویه دیدتان را عوض کنید حتما نیاز دارید که خواننده باور کند که شما تکنیک تغییر زاویه دید را بلد هستید و داستان هم این اجازه را به شما داده. شما نمی‌توانید یکباره بدون هیچ دلیلی چنین تغییراتی در داستان‌تان ایجاد کنید. این‌کارها جز این‌که خواننده را گیج کند و نفهمد شما چه کار کرده‌اید سودی ندارد.
پس ابتدا تکلیف زمان را در داستان‌تان مشخص کنید و بدانید از کجای زمان دارید داستان را روایت می‌کنید و بعد ببینید راوی‌تان چه کسی است و چرا دارد این روایت را برای مخاطب عنوان می‌کند.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۲
عبدالحمید انصاری » شنبه 02 دی 1396
به واقعیت نزدیکتر بشه. از اینکه اشکال کار را گوشزد کردین بسیار سپاسگزارم. سیاست سایت شما و اندیشه تان عزیزان قابل ستایشه...
عبدالحمید انصاری » شنبه 02 دی 1396
درود جناب مرشدی گرانقدر استاد عزیز سه داستان متفاوت برای نقد فرستادم. با نقد شما عزیزان به خواسته ام رسیدم. کاش فرصتی در سایت مهیا می شد تا نویسنده بتواند بعد از نقد داستانش سوالی از منتقد بکند و راهنمایی بگیرد. در اینجا قصد این بود خانم نویسنده و شاعری که روی صندلی های پارک نشسته و به طور اتفاقی شنونده ی کل داستان زندگی محسن شده، زندگی او را به صورت داستانی سپید بنویسه و در آخر، خودش را به عنوان روایت کننده ای آگاه معرفی کنه که محسن ریزترین جزئیات زندگی اش را خود به او گفته و داستان به واقعی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.