این نویسنده است که داستان را باورپذیر می‌کند



عنوان داستان : کُنَر
دست هایش را به دو طرف باز کرد. نفس عمیقی کشید . صورت نحیف و رنجورش از لبخند شکوفه باران شد . با نفس عمیقی بلند گفت :
- آه !.... ، ای دیار من !.... ، ای کُنَر !.....، چه قدر دلتنگ بلندی های سرسبزت بودم !....
چشم هایش را بست ودوباره بلندتر از قبل نفس کشید وهوای مطبوع وسردکوهستانی را با تمام وجودش بلعید .عطر چمنزارهای تر وتازه ، گل های وحشی رازقی ، بوی خاک باران خورده ، او را از خود بیخود کرده بود.
چشم هایش را گشود.. لنگ لنگان به صعود خود ادامه داد.بعد از مدتی پیاده رَوی ، بر روی تخته سنگی نشست .دستی به پاهای پر دردش کشید که یادگار شکنجه ی دژخیمان بود....
به اطرافش نگریست دوست نداشت نقطه ای از مناظر اطراف از قلم بیفتد.
کوهستان سربه فلک کشیده ، دشت های وسیعِ پُر گل و مرتع های سرسبز ،گله های گاو ،شکوهی بیش از قبل داشتند .دست هایش را دور دهانش گرفت وبا تمام قوا فریاد زد :
- خدایا ! شکرت ..... من برگشتم !.....
قصد کرده بود اولین کاری که بعد از برگشتنش انجام میدهد صعود به ارتفاعات کُـنَر باشد.به یاد دوران نوجوانی ، بعد از پنج سال دوری ...
اما دیگر از آن نوجوان پرشور وشر خبری نبود .اکنون ،جوانی بود، نیم سوخته با پایی که
می لنگید .آن روز نحس را به خاطر آورد...روزی که سواره نظام هوابُرد آمریکایی ، بالگرد های خود را در این دشت سرسبز فرود می آوردند و او مشغول چراندن گله ی گاو دهکده بود
چند رأس از گاوها براثر فرود بی ملاحظه ی بالگردها تلف شدند و او خشمگین، با جسارت نوجوانی، شروع کرد به پر تاب سنگ بر کلاه سبزها... [شنیده بود که آن ها را اینگونه صدا می کردند] .کلاه سبزهای عصبانی پس از تعقیب ودویدن های بسیار بلاخره اورا گرفتند وبا قنداق تفنگ بر بدنش کوبیدند. آزاد، آش ولاش بر زمین افتاد .درحالی که هنوز سنگی در مشت داشت.
هیچ کس نفهمید برسرآزاد چه آمد ! ...
حال ، بعد از پنج سال اسارت و بیگاری برای دشمنان دون ، با خروج نیروهای آمریکایی و استقلال افغانستان ، به زادگاهش برگشته بود ....
آه بلندی کشید. قطره اشکی که از چشمانش چکیده بود را با پشت دست پاک کرد وازجا برخاست. و به طرف دشت حرکت کرد .دخترکی را دید که چوب به دست ازگله ای گاو مراقبت می کرد.
نزدیک شد وبا لبخند سلام کرد .دخترک با تعجب سرتاپای اورا براندازنمود .آزاد، به دخترکه با وحشت به او می نگریست نگاهی انداخت ویک آن ، با صدای بلند پرسید :
- آهو !..... تویی ؟!...
- شما کی هستین ؟!...
- منم ! .... آزاد !.... پسرخاله آزاد ....
آهو با شناختن آزاد فریاد بلندی کشید وبه طرف دهکده شروع به دویدن کرد تا همه را از برگشتن آزاد خبردار کند.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
متاسفانه داستان ضعف‌های زیادی دارد. نویسنده محترم حتما در کلاس های داستان‌نویسی با اساتید ممتاز شرکت نمایند و عناصر داستانی را ابتدا خوب فرا گرفته و بر شیوه و کیفیت استفاده از آن ها در داستان دقت و ممارست نمایند.
اصلی‌ترین عناصر یک داستان خوب، شخصیت و موقعیت و حادثه هستند. داستان شخصیتی دارد به نام آزاد یا همان پسرخاله آزاد اما صرف حضور یک شخصیت در داستان به منزله وجود یک شخصیت قوی نیست. شخصیت باید پردازش شود، باید با مخاطب رابطه برقرارنماید، باید به مخاطب معرفی و آشنا شود، باید مخاطب بتواند از او یک تصویر ذهنی بسازد. فیزیک شخصیت مهم است. مخاطب برای تصویرسازی نیازمند توصیفات فیزیکی است.
از سویی در خصوص موقعیت بایست دقت کرد که موقعیت مهم باشد، خطیر باشد، هیجان داشته باشد، جذاب باشد. در کل موقعیت برای جلب نظر مخاطب و قرار دادن شخصیت در یک گره مهم می باشد. گاه البته این نویسنده است که موقعیت را مهم و خطیر می کند یعنی از یک موقعیت معمولی یک موقعیت مهم و هیجانی می سازد . بهر حال موقعیت باید شکل گیرد و قابل توجه هم بشود تا ذهن و چشم خواننده را متوجه خود سازد و حس کند داستان دارای اهمیت و هیجان و احساس خاصی است و باید پیگیری شود.
حادثه هم از دل چنین موقعیتی بدست می آید. وقتی موقعیت مهم شد ، شخصیت بایست ابتدا خطا و لغزشی بکند تا حادثه بوجود آید و یا حادثه ای در دل موقعیت شکل گرفته شود و شخصیت برای رفع و رجوع آن بیاید. مثلا جنگلی آتش گرفته باشد و عده ای در آن گرفتار آمده باشند و شخصیت قهرمانانه برای نجاات آنان بیاید. با نجات آنان و یا بازنمودن و مرتفع ساختن گره، داستان به پایان خویش خواهد رسید.
در نوشته شما گره کجاست؟ موقعیت خطیر نیست؟ شخصیت عمل مهم یا قهرمانانه ای که چشم مخاطب را متوجه خود سازد انجام نمی دهد. بماند که از خود شخصیت نیز تصویر مشخص و کاملی نداریم.
شروع داستان نیز زیادی رمانتیک است. شخصیت این داستان یعنی پسرخاله آزاد به گونه ای حرف می زند که یک دکترای ادبیات گویی دارد صحبت می کند. وقتی پی می بریم که او در حال چراندن گاوهای دهکده بوده و لذا باید او را چوپان بدانیم تصویر خاصی در ذهن ما شکل می گیرد ، تصویری که با صاحب جملات اول بسیار تفاوت دارد. "خدایا ! شکرت ..... من برگشتم !...." سخنی بسیار طبیعی تر از سخنان اول داستان است.
وقتی به یک مساله تخصصی در داستان اشاره می کنید باید اصطلاحات تخصصی را نیز بشناسید. مثلا در داستان شما افراد ارتشی را دارید و از اصطلاح "سواره نظام هوابرد" استفاده کرده اید در حالی که سواره نظام برای سربازانی است که از اسب استفاده می کنند. کماندوهای آمریکایی و یا نیروی هوابرد اصطلاحات بهتری بودند.
اسامی دو شخصیت حاضر یعنی آزاد و آهو خوب انتخاب شده اند و با طبیعت منطقه هم همخوانی دارند. به خصوص آزاد که مدتی به اسارت آمریکایی ها نیز درآمده بوده است. فقط توجه داشته باشید که مدت پنج سال زمان خیلی طولانی نیست که دیگران کسی را فراموش کنند یا نتوانند بشناسندش. می شد در داستان چنین تلقین شود که همگان فکر کنند آزاد مرده است و حالا آمدن و دیدن او باعث توجه شود. اما در مقابل چشم یکی از اقوام ظاهر شدن پس از پنج سال خیلی عامل قوی در نشناختن او نیست.
نکته دیگر باورپذیر کردن داستان و واقعیت بخشی به آن است. درگیری او با نظامیان آمریکایی بر سر نحوه فرود هلی کوپتر و تلف شدن چند گاو کمی غیرطبیعی است. هلی کوپتر که بیاید به طور غریزی حیوانات رم کرده و می گریزند و نمی مانند. نویسنده اگر بر تلف شدن گاوها توسط هلی کوپتر تاکید دارد باید راهی طبیعی برای آن پیدا کند. این ها نکاتی نیستند که با اشاره بگوئیم و رد شویم. باید بدقت توصیف و تشریح شوندو در داستان گفته نشده چگونه هلی کوپتر باعث تلف شدن گاوها شده است. اگر می خواهید داستان تان را باور کنند، آن را باورپذیر کنید. این نویسنده است که داستان را باور پذیر می کند.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.