ذات داستان کوتاه




عنوان داستان : بازگشت
نویسنده داستان : حمید صادقی


-برو دیگه برنگردی!
-برو دیگه برنگردی!
دیوار زندان از صدای فریاد زندانیان می لرزد. اصلان خان قرآن کوچکی را که زندانی هم بندش بالای سرس نگاه داشته می بوسد و از زیر آن رد می شود. ساک آبی رنگش را پشت کولش انداخته و به سمت درب خروجی قدم بر می دارد. قطرات اشک از گوشه چشم اصلان پایین می غلطد از روی گونه ها و ریش کوتاهش بر روی پیراهن تیره رنگ آرام می گیرد. سعی می کند گریه اش را پنهان کند. شاید احساس با این چهره زمخت و خشن و بدن تنومند و ورزیده سازگار نیست اما روزهای سخت حبس اصلان دیگری ساخته است. قدم برداشتن و عبور از کوچه ای که هم بندی هایش دست در دست هم ساخته اند کار سختی است چرا که خاطرات تلخ و شیرین پانزده ساله را برایش تداعی می کند. شاید دیوارهای زندان هم اینهمه احساسات را تا به امروز تجربه نکرده است. دیوارهایی که بیش از پنجاه سال همدرد و همراه میهمانان گناهکار و بی گناه خود بوده اند. میهمانانی که هر کدام قسمتی از بهترین بخش عمرشان را در این چار دیواری تاریک و بی رحم سپری کرده اند.
***
-این بند ، بند زندونی های ویژه است ...آره ... ما برای همه تازه واردها مراسم خوش آمد داریم ... یعنی دوست تازه وارد باید یه هفته لباسهای هم بندی ها را بشوره ... مرتب کردن تخت ها هم که روی شاخشه ... شستن ظرف غذا هم به طریق اولی از اهم وظایف تازه واردهاست ... آره اقا اصلان ... خوش اومدی ... اینجا بند اسیران مواده !همه ما یه روزی پاک بودیم ... پاک پاک ... اما گرفتار شدیم ... یعنی خودمون خودمون را گرفتار کردیم ... که نه ... امان از دست رفیق ... رفیق بی کلک مادر و دیگر هیچ... الا یا ایها الساقی بده پیمانه ای دیگر ... که امشب آمدم من تا زنم از باده ام بست دگر را ....
خاطرات اولین روز در زندان در ذهنش دنگ دنگ‌می کند. خیرمقدم گویی و‌چرت و پرت های بزرگ بند ۱۸ . بندی که پر بود از قاچاقچیان و مصرف کنندگان مواد.یک هفته شست و رفت و تمیز کرد و هیچ نگفت. فقط به گذشته تلخش فکر کرد که چطور با دست خودش به آتش کشیده بود.به روزهای خوب با همسرش ستاره .
-اصلان اون انگشتر وسطی را می بینی ... همون که نگین های مشکی داره وسطش .. اون را برداریم ...
-اون که خیلی کوچیکه ستاره.
-باشه ... مهم نیست ولی ببین چقدر قشنگه .
وارد طلا فروشی شدند. انگشتر و دو تا النگو را اصلان به زور برای ستاره خرید.
-مثلا تازه عروسی ها... اینجوری که نمیشه!
- میشه ، خوبم میشه ... حالا خرجهای مهم تری داریم که باید انجام بدیم.
کل خرید و جور کردن بساط عروسی مختصر و دعوت میهمانان یک هفته بیشتر طول نکشید. در تمام این مدت اصلان به خوبی های ستاره بیشتر از قبل پی برده بود. از انتخاب ساده ترین مدل لباس عروس تا کمترین و ارزان ترین سرویس طلا و ... همه و همه خوبی های عروس خانوم را می رساند. عروسی هم با کمترین هزینه برگزار شد و اصلان و ستاره به خانه مشترکشان رفتند. خانه ای که خیلی زود با صدای خنده های ماه رخ دختر کوچولوی نازشان با صفا تر شد. روزها می گذشتند و برگه های تقویم تند تند ورق می خوردند . ماه رخ هم بزرگ و بزرگ تر میشد . هیچ کس تصور نمی کرد زندگی باصفا و ساده اصلان و ستاره که حسرت همگان را برانگیخته بود روزی به سراشیبی سقوط بیافتد. اما شد آنچه نباید.
***
-آقای اصلان مرادی!تشریف دارن ؟
-بله بله اومدم ... کجا باید برم ؟
-راهروی اول اتاق 20.
در تمام طول مصاحبه با رئیس شرکت آنقدر با اعتماد به نفس به سوالات جواب داد که حیرت آقای احسانی را برانگیخت. آقای مهندس احسانی رئیس شرکت بازرگانی امید ، سوئیچ ماشین شرکت را تحویلش داد و شد راننده شرکت . چند ماهی بیشتر از حضورش در شرکت امید نگذشت که توانمندی های خودش را نشان داد تا جائی که بعد از چهار ماه خودش را پشت میز مسئول کارپردازی دید. همکارانش همه به او حسادت داشتند اما با اخلاق خوبی که با همه داشت آن را خنثی می کرد. صبح وارد شرکت میشد و غروب ساعت شش به خانه برمی گشت. توی راه خرید هایی را که همسرش نوشته بود انجام می داد. تنها برنامه اصلان همین بود .
***
-حالا یه شب که بیشتر نیست اصلان خان... اینکه نمیشه هر هفته ما دور همی داریم ... یه شبم شما افتخار بده بیا مهمون ما باش ... یه شب خانوم و بچه را بی خیال!
اصرار نوید همکارش مجبورش کرد که با بی میلی دعوتش را قبول کند و با پیامی به ستاره شب را به خانه نوید و یا به اصلاح دورهمی همکارها برود. در تمام طول میهمانی حواسش به خانه خودش بود. آن شب گذشت اما هفته های بعد میلش به میهمانی ها بیشتر شد. تا اینکه ...
***
-بیا بزن ... شارژ میشی .. ما که چیز بد به دوستمون تعارف نمی کنیم...
سر درد شدیدی کشید اما بعد حال خوشی داشت... کم کم احساس می کرد در زندگی اش عقب بوده و خیلی از خوشی هایی که همکارانش تجربه کرده اند را بر خودش حرام کرده بود. وقتی اون مواد را کنار دوستانش مصرف می کرد حال خوبی بهش دست می داد. احساس می کرد همه مشکلات و سختی های زندگی را فراموش می کنه و سبک میشه ... سبک سبک ... بعد مثل یه کبوتر بالهاش را باز می کنه و میره بالا ، بالا و بالاتر ... .دوست نداشت مهونی تموم بشه ، دلش می خواست همونجا بمونه ، حوصله ستاره و ماه رخ را نداشت . براش مهم نبود که تنها توی خونه چه کار می کنند. نیمه شب به خونه می رسید و قیافه مظلوم و منتظر اونها را می دید ، رنگ زرد صورتشون نشون می داد که بدون اصلان شام هم نخوردن ، اما برای دل سنگ اصلان هیچ چیزی مهم نبود. از اینکه باید دوباره صبح میرفت شرکت متنفر بود . دوست داشت مهمونی و دورهمی از صبح شروع میشد تا آخر شب.
***
-برو دیگه بر نگردی !
-برو دیگه برنگردی !
دیوار زندان از صدای فریاد زندانیان می لرزد. اصلان خان قرآن کوچکی را که زندانی هم بندش بالای سرس نگاه داشته می بوسد و از زیر آن رد می شود. ساک آبی رنگش را پشت کولش انداخته و به سمت درب خروجی قدم بر می دارد. قطرات اشک از گوشه چشم اصلان پایین می غلطد و سعی می کند گریه اش را پنهان کند.درب زندان با صدای خشکی باز می شود. اصلان قدم به بیرون از زندان می گذارد. نگاهی به دو طرف می اندازد. مردم در حال عبور و مرور و زندگی روزمره اشان هستند. انگار دنبال کسی می گردد. کسی که منتظرش بوده و حالا با اشتیاق به سمتش بیاید. اما هیچ کس به او توجهی ندارد. آفتاب روی شلوار و پیراهن مشکی رنگش می تابد و عرق را به روی پیشانی بلندش هدیه می کند. آرام کلاه نمدی را از روی سرش جابجا می کند و دستی به موهای کم پشت سرش می کشد. شروع به قدم زدن می کند. انگار چیزی به ذهنش میرسد. از ساکش دفترچه یادداشتش را بیرون می آورد و در آن جستجو می کند. نگاهش روی صفحه ای خشک می شود. آخرین یادداشت ستاره. هفت سال قبل وقتی برای ملاقاتش آمد.
« خیلی دوست داشتم بتونم بازم منتظرت بمونم .... اما دیگه نمیشه .. همه پلها را خودت خراب کردی . منم خیلی تحت فشارم . بهتره هر کدوم بریم دنبال سرنوشتمون »
هفته بعد صیغه طلاق در زندان خوانده شد و اصلان و ستاره برگه ها را با اشک امضا کردند. از آن روز دیگر هیچ ملاقاتی نداشت. بعد از مرگ مادرش کسی جز پدر نداشت. پدرش هم بعد از افتادن در دام مواد و اخراج مفتضحانه از شرکت او را نفرین کرده بود و ستاره هم که ...
***
برگهای زرد پائیزی زیر پای اصلان خش خش می کردند. نگاهش را به آسمان دوخت و نا امید قدم بر می داشت. نمی دانست الان باید به کجا برود. دوست داشت به بند بر می گشت و کنار دوستانش می نشست. به سمت خانه حرکت کرد. همان خانه ای که هجده سال پیش با ستاره زندگی اشان را شروع کرده بودند. کوچه خیلی تغییر کرده بود. چند مغازه بزرگ و شیک با ویترین های جدید چشم را نوازش می داد. جلوتر رفت. از بقالی کوچک سید خبری نبود. وارد مغاره بزرگ سوپری شد.
-ببخشید با آقا سید مصطفی کار داشتم.
-سید مصطفی؟ خدا بیامرزه چند ساله که عمرش را داده به شما.
سرش گیج رفت. دستش را به یخچال بزرگ قرمز رنگ گرفت تا تعادلش را حفظ کند. سید مصطفی و لبخندهایش را فراموش نمی کرد. همون روزهای اولی که به آن خانه آمده بودند و چیزی برای خوردن نداشتند سید مصطفی اجناس را نسیه به او‌می داد تا به قول خودش کاری دست و‌پا کند و زندگی اش روی ریل بیافتد. همون شبهایی هم که به دورهمی می رفت و‌نصف شب نئشه به محله بر می گشت سید مصطفی بود که مثل پدر نصیحتش می کرد اما حیف که گوش شنوایی برای اصلان نمانده بود.
از مغازه بیرون آمد و به سمت خانه رفت. تغییری نکرده بود. همان در کوچک آبی رنگ . زنگ را زد. خانمی در را باز کرد:
-بفرمایید امرتون؟
اصلان با دستپاچگی جواب داد:
-ببببخشید ستاره خانم را کار داشتم.
-ستاره خانم ؟هفت هشت سالی هست که از این خونه و محله رفتن.
-کجا رفتن نمی دونید؟
-والا گفتن می خوان برن خارج از کشور!
عرق سردی روی پیشانی اصلان خان می نشیند. بی اختیار دو سه قدم به عقب بر می دارد و کنار خیابان می نشیند.
***
با دلهره وارد موسسه شد. فرمی را که از منشی گرفته بود تکمیل کرد و‌ روی میز گذاشت. باید در انتظار می نشست تا صدایش بزنند. دوباره به فکر فرو رفت. انگار هنوز حرفهای پسر سید مصطفی را باور نکرده بود. وقتی دوباره به سوپر مارکتی برگشت و از او سراغ خانواده اش را گرفت.
-والا چی بگم. بعد از رفتن شما هفت هشت سال اینجا بودن. با دخترتون زندگی سختی داشتن. ستاره خانوم میرفت یه کارگاه خیاطی . ماه رخ را هم با خودش می برد اونجا. بعد از چند سالی هزینه های اجاره خونه و خورد و‌خوراک را به سختی می تونست جور کنه. تا اینکه با دکتر ازدواج کرد و رفتن آلمان . یکی دو ماهی خبری ازشون نداشتیم. اما بعد از چند ماه خبر دادن که توی یه سانحه رانندگی دکتر و‌ستاره خانوم جونشون را از دست دادن. ماه رخ هم پاهاش را از دست داد و باید تا اخر عمرش روی ویلچر می نشست. بعد هم برگشت ایران. از ارث زیادی که بهش رسیده بود یه موسسه تاسیس کرد. نمی دونم کجاست اما شنیدم موسسه خیریه است.
-آقای اصلان مرادی بفرمایید داخل.
صدای منشی رشته افکارش را پاره کرد. داخل اتاق شد و در را بست. با دیدن دختر جوانی که پشت میز بود تعجب کرد. جلوتر که رفت بیشتر شگفت زده شد. ناگهان انگار آب سردی روی سرش ریختند. یاد حرفهای پسر سید مصطفی افتاد:
-ماه رخ هم پاهاش را از دست داد و باید تا آخر عمر روی ویلچر می نشست.
***
تو که رفتی زندان روزگار ما خیلی سخت تر شد. نه اینکه قبلش خوب باشه اما تو بودی که سایه ات بیافته روی خونه ما و کسی جرات نکنه نگاه چپ به من و مامان بندازه. یادمه اون روزهای تلخ را . روزهائی که دیگه حسرت شد برام که مثل قبل من را بغل کنی و نوازشم کنی و باهام بازی کنی. فقط می دیدم نصفه های شب نئشه یا خمار تلو تلو می خوردی و میو مدی تو خونه و یه گوشه می افتادی تا صبح. هر چی هم من و مامان اشک می ریختیم و التماس می کردیم انگار سنگ شده بودی. بعد هم که پلیس ها ریختن توی خونه و بردنت. هفت هشت سالی خیلی سختی کشیدیم . مامان من را می برد مدرسه و خودش میرفت کارگاه خیاطی. از مدرسه باید مستقیم میرفتم اونجا و کمکش می کردم تا شب. بعد هم خسته و تنها می اومدیم خونه. توی کوچه و خیابون و محله هم فقط نیش و کنایه بود و نگاه های جور و واجور. تا اینکه دیگه نه اجاره خونه را می تونستیم در بیاریم و نه هزینه خورد و خوراکمون را. مامان تو را خیلی دوست داشت اما ... اما مجبور شد. روزی که اون نامه را نوشت و اومد برای خداحافظی مثل بارون گریه می کرد. می گفت کاش میشد صبر کنیم تا بابا برگرده. بعدش هم که ازدواج با دکتر و رفتن به آلمان. اونجا یکی دو هفته مزه زندگی را چشیدیم ، فقط یکی دو هفته تا اینکه اون تصادف لعنتی. هر شب برام کابوس میشه . غم از دست دادن مامان ستاره اونقدر سخت بود برام که پاهای نداشته ام را فراموش می کردم. برگشتم ایران . دکتر هیچ کس نداشت و همه اموالش رسید به من. منم اینجا را تاسیس کردم . موسسه خیریه ای که پناه باشه برای درمونده ها. زنهای بی سرپرستی که شوهراشون توی زندان هستن ، زندانی هایی که میان بیرون ولی هیچ پناهی براشون نیست . اینجا کارگاههای مختلفی داریم که اینا می تونن مشغول به کار بشن و هزینه های زندگی اشون را در بیارن. خوابگاه و غذا و همه امکانات . حالا که تو اومدی بابا منم تنها نیستم ... یه تکیه گاهی دارم که پشتم وایسته و هوامو داشته باشه.ماه رخ بغض می کند. اشک ها را از روی گونه هایش با دست پاک می کند. نگاهش را به صورت خیس پدر می دوزد. با ویلچرش به جلوتر می آید و دستهای پدر را در دست می گیرد. گرمی دستها به او آرامش می دهد. آرامشی که چند سال از او‌دور بوده. اصلان خان دخترش را در آغوش می کشد.
-میدونم خیلی سختی کشیدی می دونم بابای خوبی نبودم برات اما... اما قول میدم‌ دیگه پیشت بمونم و ‌اون گذشته تاریک را جبران کنم.
***
-برو‌دیگه‌برنگردی!
-برو‌دیگه برنگردی!
زندان یک صدا فریاد می زند . حسام ساک قرمز رنگ را روی کول می اندازد و از زیر قران رد می شود. عبور از خاطرات پنج ساله زندان برایش سخت است. درب زندان باز می شود و حسام قدم در خیابان می گذارد. به اطراف نگاه می کند. مردم در حال عبور و مرور هستند. می داند که کسی منتظر او ‌نیست.آرام روی برگهای خشکیده قدم بر می دارد. ناگهان دستی روی شانه هایش می خورد.
-سلام داداش!
صدای اصلان خان هم‌بندی مهربانش را می شناسد . بر می گردد و او را در آغوش می گیرد.
-بیا بریم ... بیا که کلی حرف نگفته داریم. ضمنا بچه ها هم منتظرت هستن.
-بچه ها ؟ کدوم بچه ها؟ اصلان خان مثل اینکه نمی دونی من کسی را ندارم ... یعنی ... یعنی خودم کسی را برای خودم نزاشتم.
- آهان ! منظورم هم بندی هائی هستند که توی این یکی دو سال آزاد شدن و پناهی نداشتن. همه شون توی موسسه ما مشغول کارن. بعضی ها هم بعد از یه مدت برگشتن پیش خانواده هاشون و دوباره دارن زندگی قبلی اشون را کنار خانواده شون ادامه میدن.
اشک شوق در چشمان حسام می درخشد. نیروی دوباره ای می گیرد. صدای خش خش برگهای پائیزی زیر پای اصلان خان و حسام به گوش می رسد.
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
در مقایسه داستان کوتاه با رمان، مثال معروفی وجود دارد که می‌تواند ما را به شناخت ذات داستان کوتاه و تفاوت ماهوی آن با رمان راهنما باشد. داستان کوتاه را در برابر رمان به میکروسکوپی تشبیه کرده‌اند در برابر تلسکوپ. دو نظاره‌گر پژوهنده از پس چشمیِ این دو وسیله به موضوعشان می‌نگرند و هر دو در کار کنکاش و شناختن جهان هستند. ابزار و موضوع مورد نظرشان امّا متفاوت است. اوّلی جان و کلّیت جانداران هستی را در گیاهان و در یک درخت و در آوندهای یک برگ بازمی‌شناسد و دومی جهان را بانظاره‌ی ستارگان و سیّارات. دامنه‌ی کنکاش اوّلی محدود است به برگی و دومی به پهنای جهان گسترده.
تنها از روی حجم داستان نمی‌توان قضاوت کرد که داستانی که می‌خوانیم داستان کوتاه است یا نه. باید ببینیم آنچه می‌خوانیم حدّ و حدودی دارد یا نه؟ آیا اثر به یک مکان و زمان و شخصیت و رخداد و تاثیری کلّی محدود شده است یا نه؟ چه بسا داستانی با حجمی کم، پر است از زمان‌ها و مکان ‌و رویدادهای اصلی و تاثیراتی که نویسنده سعی کرده همه‌ی آنها را در داستانش بگنجاند.
اگر به ذات داستان کوتاه که همان حدّ و حدود است و قائل شدن به محدودیت رخداد و تاثیر که اصلی‌ترین حدودها هستند، توجّه نکنیم، چه بسا داستان کوتاهمان تبدیل می‌شود به یک قصّه‌ی فشرده که از همه‌ی حدودها فقط حدّ حجم را رعایت کرده است، درست مثل قصّه‌هایی که پر از حادثه و رخداد است و سیر زندگی شخصیت را می‌خواهد در مجالی اندک تعریف کند.
هنگامی که بخواهیم در ظرفی محدود، یک روایت عریض و طویل نقل کنیم که مثلاً شامل ازدواج و شغل و دوستان ناباب و اعتیاد و به زندان افتادن و جدایی زن و شوهر کردن زن سابق و جریان تصادف و معلولیت فرزند و جریان ارثیه و موسسه خیریه و ...باشد چاره‌ای جز تعریف کردن نداریم. آنچه باعث می‌شود چنین شتاب‌زده و گزارش وار تعریف کنیم و فقط تعریف کنیم و نتوانیم نشان بدهیم، همین عدم توجّه به ذات داستان کوتاه است.
داستان کوتاه جای تعریف کردن نیست. در داستان کوتاه یکی از بی‌شمار رخدادها انتخاب می‌شوند تا در یکی از بی‌شمار زمان‌ها و مکان‌ها نشان داده شوند تا از میان بی‌شمار تاثیرها، در ما یک تاثیر واحد بگذارند.
نویسنده‌ی داستان بازگشت می‌تواند به جای تعریف کردن کلّ زندگی شخصیتش، دست به انتخاب بزند؛ زمان و مکانی محدود از داستان گسترده‌ای را که در ذهن دارد انتخاب کند، رخداد واحدی را که می‌تواند معرّف چنان زیستن و سرنوشتی باشد، برگزیند و همچون نظاره‌کننده‌ای که از پس چشمی میکروسکوپ، آوند یک برگ را درشت می‌کند تا به رمز و راز حیات درخت پی ببرد، ما را به واسطه‌ی ذات داستان کوتاه، به تماشای این کنکاش خاص و بخصوص فراخواند.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

متولد 1357 ورامین



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.