ساختار و محتوا دو روی یک سکه‌اند



عنوان داستان : معلول عشق
گلسرخ از دستم روی زمین افتاد. اتوبوس به ایستگاه رسید. مسافران با عجله پیاده و سوار شدند.

گلسرخ پا مال گام های گریزان و بی اعتنا مسافران شد. او در میان نگاه خیره من پیاده شد.

 نه ماه انتظار و کلنجار به ایستگاه پایانی رسید. او مثل هر روز هر روز این نه ماه انتظار بی حرفی و حدیثی بی هیچ جوابی به نگاه منتظر من پیاده شد و رفت. نه ماه گذشته بود.

در این مدت من درون خود بودم و او از پنجره بیرون را نگاه می کرد. ساکت و خاموش گویی که در این دنیا جز آن پنجره سهمی برای خویش قائل نبود. یک ایستگاه قبل من سوار می شد و دو ایستگاه بعد پیاده، نه حرفی بین ما رد و بدل می شد نه حتی برق نگاهی، لبخندی هم در میان نبود تا سپیدی دندانی نمایان شود.کابوس من و همدم او سپید مثل برف بود.

چرا من ندیده بودم. خیلی واضح بود. درست در کنارش نه ماه تمام همدمی داشت که من ندیده بودم. باید باور می کردم. مادرم تکه کلامی داشت که هر بار که من ظرفی را می شکستم آن را تکرار می کرد. _مگه کوری پسر...

 به واقع کور بودم. آخر مگر می شود نه ماه آزگار آن همدم همیشگی اش را ندیده باشم.

روز اولی که او را دیدم خوب به خاطر دارم. مانتو رنگ روشن به تن با شالی به طرح چمن زار روی موهایی لخت سیاهش، باریک و کوتاه و ظریف همچون عروسکی شیشه ای

_کجا دیدیش؟

_تو که باورت نمیشه

  تو اگه بگی میشه

 تو اتوبوس موقع رفتن سر کار

 خب چطور حالیش کردی خاطرش رو می خوای... اصلا چی شد فهمیدی خاطرش رو می خوای... اصلا ...

 ای مرض اصلا... اصلا... اصلا... صبر کن بابا یکی... یکی

هر روز که به خانه بر می گشتم،کارم این شده بود که برای هم خانه ام داوود توضیح بدهم چه شد و یا که نشد.

_طاهر کجا قرار میزاری

_طاهر کجا ها میرید؟

 _طاهر میخوای باهاش ازدواج کنی؟

 _طاهر دستپختش خوب؟

_طاهر در مورد بچه چی باهاش صحبت کردی؟

_طاهر سر کار چی میره؟

طاهر طاهر صدای داوود در مغزم می پیچد طاهر.... طاهر... طاهر...

_اره داوود دستپختش خوب سر کار میره ده تا بچه می خوایم درست کنیم دستش رو گرفتم بردم

کافه چی چی یونا بالا شهر آون بالاها طنین صدای خودم هم در مغزم می پیچد.... دروغ... دروغ.... دروغ... من احمق حتی در مدت این نه ماه همدم او را ندیده بودم حتی عینک دودیش...   

_طاهر جون داوود چه خبر امروز تیپ زدی؟

_بهت میگم ولی شرط داره

_چه شرطی؟ قبول...

_ادکلنت رو بهم بده ای

_به چشم حالا بگو

_دارم میرم سر قرار

_با کی این دختر گل رز

_نه خر شقایق خانم

_اسمش رو آخر بهت نگفت؟ این عجیب نیست که اسمش رو بهت نمیگه؟

 او هیچ چیز را هیچ وقت به من نگفته بود از خودم لجم می گرفت

_بابا برو جلو بهش بگو دوستش داری عاشقشی

_میترسم؟

_از چی؟

_یه وقت آگه محل به هم نده یا که نه شاید

_شاید چی؟

_شاید نامزد داشته باشه

_نداره

_از کجا میدونی؟  

_از دست چپش حلقه نداره

_طاهر گل یادت نره خسیس بازی در نیاری پسر

گلسرخ پا مال شد و شقایق عصا زنان دور شد و رفت.

_نگفته بودی

_چی رو داوود؟

_که طرف ....

_که طرف چی؟

_حالا جوش نیار فقط نگفته بودی پاش مشکل داره

_نه پاش سالم

_خدا رو شکر پس عصا برای چه کارش

_عصاش سفید بود

_خب حالا که چی با رنگ عصاش مشکل داری یا با عینک دودیش راستش رو بخوایی

 منم با این قرتی بازی ها مخالفم، عصا و عینک دودی، ولی اصلا به من چه تو دوستش داری تو عاشقش هستی طاهر چشم هات چرا قرمز؟

طاهر به یاد اتوبوس افتاد که در میان هیاهوی خیابان گم شد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای بهمن زارع کهن سلام

مشکل داستان «معلول عشق»ربطی به زاویه دید ندارد بلکه کار دچار ضعف ساختاری و محتوایی است. پسری عاشقِ دختری می‌شود و نه ماه منتظر می ماند تا به او ابراز علاقه کند روز موعود، عصای سفید او را می بیند و متوجه می‌شود معشوق نابیناست. صحنه های ابتدایی کار یعنی همان دو سه سطر اول خوب است اما بعد از آن به سرعت سقوط می‌کند. گذشته از اینکه دیده نشدن عصای سفید در آن مدت طولانی باورپذیری کار را به شدت پایین می آورد، کاربرد چندباره «همدم» به جای عصای سفید چه کمکی به پیشبرد اثر یا ایجاد زیبایی، اثرگذاری و حس برانگیزی کرده است؟! چرا نباید راحت بنویسید «....نه ماه تمام عصای سفید دستش بود و من ندیده بودم»؟ چنین ابهامِ بی دلیل نه تنهاکمکی به قوت اثر نمی‌کند بلکه وقتی می‌نویسید «نه ماه تمام همدمی داشت که من ندیده بودم...»و با تاکیدی که بر ۹ ماه داری، بعید نیست خواننده تصور کند معشوق، باردار است یا مثلا همسری دارد که تمام مدت در کنار او بوده اما وقتی متوجه می‌شود منظور عصای سفید بوده و چنین اطلاعات ضروری از او دریغ شده، حس می‌کند نویسنده می‌خواسته او را بازی بدهد و به شدت توی ذوقش خواهد خورد. دیالوگ‌های میان راوی و دوستش هم کمک چندانی به پیشبرد اثر نمی کنند و کارکردی ندارند. گذشته از همه اینها، این اثر دچار ضعف محتوایی نیز هست. راوی بی آنکه با دختر ارتباط کلامی برقرار کرده باشد تا دست کم با زوایایی از شخصیت او آشنا شود، تنها با این توصف کلیشه‌ای عاشق او شده که: «... شالی به طرح چمن‌زار روی موهایی لخت سیاهش، باریک و کوتاه و ظریف همچون عروسک شیشه ای...» خوب فرض را بر این می گذاریم که خواننده تا این جای کار را بپذیرد و کلیشه ظاهری این معشوق را نادیده بگیرد اما چطور به محض دیدن عصای سفید، باز بی آنکه حرفی زده باشد و بی آنکه سعی در شناختن او داشته باشد یا بخواهد خواننده هم او را بشناسد، جا می زند؟! مگر نه اینکه قرار است در داستان به لایه‌های درونی شخصیت ها نزدیکتر شویم تا حس‌های بیان‌نشده انسان را در موقعیت های مختلف بشناسیم؟ کاش خواننده شاهد کنشی داستانی میان راوی و دختر خانم بود و نویسنده‌ای که شما باشی، چشم‌انداز تازه‌ای بر روابط انسانی می‌گشود؛ اما چنین نشده. چون بنیان اثر را بر عشق چیده‌اید و اتفاقا از آنجا که معشوق نابیناست، انتظار می‌رود با اثری انسانی و عاشقانه در دنیای کم‌توانان جسمی روبرو باشیم اما بی‌توجهی به محتوا، تمامی کار را ویران کرده و موجب تزلزل تمامی عناصر به ویژه شخصیت‌پردازی است. لطفا به خاطر داشته باشید که ساختار و محتوا دو روی یک سکه‌اند.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۴
آناهیتا آروان » 27 روز پیش
منتقد داستان
اگر بناست در داستان ها به واکاوی جامعه و افراد آن بپردازی جز با شناخت لایه های درونی شخصیت هاو اشاره به جزییات درست داستانی ممکن نیست و به خاطر داشته باش منتقد داستان چه «هادس» باشد و چه «کوپید»، فرقی نمی کند، او فقط و فقط بر اساس معیارها اثر رابررسی می کند بنابراین تصور شما درباره ی رمانتیک بودن یا نبودن منتقد، تأثیری بر ضعف و قوت اثر نخواهد داشت و پاسخ سوال شما هم هر چه که باشد چیزی را اثبات یا رد، نمی کند. لطفا بیش از پیش به شخصیت پردازی، به معجزه دیالوگ نویسی و...توجه کن. زنده باشی
آناهیتا آروان » 27 روز پیش
منتقد داستان
آقای زارع کهن، سلام 1- اینکه «...این نقدهادقیقا وارد باشد و در عین حال دقیقا نقاط ضعفی که بیان شداز نظر شما نقاط قوت اثر باشد...» که شدنی نیست! مگر اینکه جمع نقیضین محال نباشد! ؛ اما درباره 9 ماه انتظار عرض می کنم که هر نوع منظور نویسنده ای که شما باشی باید آنچنان در جهان داستان و با روابط علت و معلولی درست، طراحی و اجرا شود که قابل تأویل و قابل انتقال به مخاطب باشد نه اینکه شما درباره اش توضیح بدهی که چنین چیزی مد نظر بوده. آنچه می فرمایی در این اثر درنیامده.
بهمن زارع کهن » سه شنبه 28 آذر 1396
دقیقا تمام مطالبی که شما به عنوان نقطه ضعف داستان بیان کردید از نظر من نقطه قوت آن بود. چون من به اهداف رسیدم. من در تمام داستان هام به واکاوی جامعه و افراد آون در قلب کلی می پردازم. برای همین زیاد وارد دنیای آدم های داستان نمیشم. در ضمن شما زیادی رمانتیک هستی. جامعه در واقعیت اینگونه نیست. یک سوال برای ثابت کردن حرفم آیا حاضر هستید برای پسر یا دختر خود همسر معلوم انتخاب کنید؟
بهمن زارع کهن » سه شنبه 28 آذر 1396
با سپاس از خانم اروان عزیز دقیقا نقدهایی شما وارد. اما مطلبی هست نه ماه انتظار و حرف آبستن بود معشوق نیست. به گونه ای آبستن شدن این عشق که مولودی مرده به دنیا میاره. مطلب دیگر دیالوگ های طاهر و داود مخصوصا در انتها به این منجر میشه ما میبینیم داود هم اگر در چنین وضعی بود چنین عشقی را رها میکرد. من در داستان گود برداری نمیخواستم کنم. واقعیت جامعه را می خواستم بگم. داستان داستان دو جوان عاشق نیست داستان داستان نحو برخورد جامعه با یک معلول قصد من واکاوی جامعه است نه شخص

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.