بر ملا شدن ناگهانی رازها




عنوان داستان : راز پدر
نویسنده داستان : غلامرضا افضلي

دیگر طاقتم طاق شده بود باید رازی وجود داشته باشد حتما رازی در این تابلو ی چادرگلی وجود دارد که مادرم اینچنین به آن علاقه دارد همیشه با دقت و وسواس خاصي آن را دستمال می کشد و تمیز می کند و همیشه هم هنگام تمیز کردن آن چنذ قطره اشک در گوشه چشمان درشتش برق می زند .اگر هم رازی در این تابلو وجود داشته باشد حتما راز پر غم و اندوهیست . از روزی که پدرم مرده بوده نمی دانم شاید هم به قتل رسوندنش این تابلو سنگ صبور مادرم شده . امشب تصمیم گرفتم که به هر شکلی شده راز این تابلو را از زبان مادرم بیرون بکشم ولی هر موقع چنین تصمیمی می گرفتم ندایی از درونم فریاد می زد که نکنه باعث جریحه دار شدن دل مادری بشوم که عمرش را پای فرزندانش ريخته مادر دل نازکی که پس از مرگ پدرم برای ما هم پدر بوده هم مادر یعنی سخت بیرون از خانه کار کرده در خانه هم نگذاشته آب تو ی دل ما تکون بخوره ولی همیشه می توانستم خستگی را در عمق چشمانش ببینم. این تابلو و نوع برخورد مادرم با آن چنان کنجکاوم کرده بود که تصمیم گرفتم هر طور شده راز آن را از زبانش بیرون بکشم . سینی چای را گذاشت روي میز و بر صندلي كنارم جابجا شد دستش را تو دست هام گرفتم .

_ ننه خسته نباشي . بایستی زني بستونم كه خدمتت كنه.

_ نه پسرم همینکه شما رو موفق و خوشحال می بینم کافیه .

به صورتش نگاه کردم دیدم نگاهش روی تابلو متوقف شده است.

_ ننه آخرش نگفتی این تابلو از کجا اومده ؟

_ واسه خودم هم جای سواله. نمی دونم .

_فکر می کردم تنها کسی که خبر داره خودت باشی!

. برای من که تنها کلید معما تابلو را مادرم می دونستم شنیدن این حرف سخت بود انگار خورده باشم به یک کوچه بن بست.

_آخه مادرم چطور ممکنه تنها کسی که خبر داره خود تویی.

نگاهی به تابلو کردم از تمیزی برق می زد .

_تو خیلی این عکسو دوست داری نگو که اشتباه می کنم .

_درسته پسرم این آخرین یادگار پدرته .

_ راستی بابا چه زود مرد شايد هم كشتنش ها ؟

_ امروز بیست و پنج سال از اون روز می گذره .

_روز فوتشو می گی؟

_ آره از مرز آستارا به هش زنگ زدند فوری بلیط اتوبوس گرفت تا بره آستارا.

_ واسه چی ؟

می گفت یه دوست قدیمیه خواسته بیندش .

_یه دوست قدیمی آستارا چکار می کرد؟ واسه چی می خواست ببیندش؟

_کمی صبر داشته باش به هت می گم باشه .شوروی سابق تازه از هم پاشیده بود مرز باز شده بود اون هم اومده بود این طرف.

_خب حالا اینا چه ربطی به این تابلو و مرگ پدرم داره .

_باز هم که عجله کردی - تو رو خدا بگو آخرش چی شد؟

زندگی به من یاد داده بود که نباید عجله کنم البته در شغل من گاهی حل یک مسئله چندین سال طول می کشد مادرم هم زن صبوری بود چشم های گرد و سیاهش دوخته شده بود به تابلو به نظرم رسید اگه سوال پیچش نکنم به نتیجه نمی رسم تا رشته کلام گم نشه ادامه دادم:

_نگفتی چطوری یه دوست در شوروی اون موقع داشته؟

_ازش پرسیدمۀ

_چی گفت ؟

_گفت خیلی وقت پیش خیلی عادی رفته ولی دیگه نتونسته برگرده.

_ حالا این عکس چه ربطی به اون داره؟

_پدرت بعد از این که اونو تو آستارا می بینه همه اين اتفاق ها براش می افته.

_چه اتفاقی؟

نگاهش را ازعکس برمی دارد به من خیره می شود انگار می ترسد که باقی مطلب را بگوید ترس را می توانستم از چشمانش بخوانم نمی توانست نگرانیش را از من پنهان کند گویا از ادامه صحبت منصرف شده بود باید یک بار برای همیشه این راز سر به مهر را می گشودم _ چی شد؟

_اون شب قرار بود برگرده, تو و خواهرت خوابیده بودید نیمه های شب بود که زنگ در به صدا در اومد فورا به طرف در دوییدم در رو بازکه کردم با بدن خون آلودش روبرو شدم این تابلو هم دستش بود هنوز زنده بود ازم خواست که این تابلو رو قایم کنم من بی توجه به حرفش با سرو صدا همسایه رو خبر کردم تا آمبولانس برسه یکی از همسایه ماشینش رو اورد و پدرت رو رسوندیم به بیمارستان پلیس هم اومد تو بیمارستان چند تا سوال از م پرسید ولی من چیزی ندیده بودم فقط همین چیزا رو به اونا هم گفتم ولی یادم رفت از تابلو چیزی به هشون بگم .

مادرم که به اینجا رسید دیگه حرفی برای گفتن نداشت حالا مسئله پیچیده تر شده بود .

_شاید عتیقه ست .خواهرم بود که حرف های ما را شنیده بود راست می گفت چرا خودم متوجه نشده بودم فرداش یک عتیق فروش خبره آوردم تا نظرش را در باره تابلو بگوید عتیقه شناس بعد از کلی بالا و پایین کردن و زیر ذره بین بردن خیلی راحت دم و دستگاهش را جمع کرد موقع رفتن گفت: نه نیست یک تابلوي معمولیه. عتیقه فروش دوم و سوم هم نظر عتیقه فروش اول را تایید کردند دو روز بعد زنگ موبایلم به صدا درآمد مادرم با صدای لرزان و بریده بریده به من فهماند كه تابلو را دزدیده اند دوازده ظهر بود فورا زنگ زدم و قرار امروز را لغو کردم به سمت خانه حرکت کردم معما لحظه به لحظه برام پیچیده تر می شد به خانه رسیدم به چیزی دست نزده بودند فقط تابلو را دزدیده بودند فورا به یاد عتیقه فروش هایی که برای دیدن تابلو به خانه آورده بودم افتادم خودم را به خیابان فردوسی رساندم فایده ای نداشت مغازه عتیقه فروشی بسته بود چه کار باید می کردم ؟!با ناامیدی به سوی مغازه عتیقه فروش دیگر رفتم جلوی مغازه شلوغ بود دیر شده بود جنازه عتیقه فروش روی برانکارد داشت به طرف آمبولانس می رفت اینجا و آنجا سربازهای پراکنده ایستاده بودند و ماشین نیروی انتظامی و آمبولانس با چراغ های گردان خیابان را بسته بودن و مردم هم کنجکاوانه در حال تماشا بودند سربازی که جلوی د مغازه بود جلوم را گرفت : کسی اجازه داخل شدن ندارد. فکر کردم اگر اصرار کنم به من مشکوک می شود برگشتم و داخل ماشینم نشستم منتظر ماندم تا دور و بر مغازه خلوت بشود احتمالا مرگ این عتیقه فروش به تابلو ربطی داشته باید به داخل مغازه می رفتم شاید تابلو همینجا باشد کم کم همه رفتند و دور و بر مغازه ساکت و خلوت شده بود همین که قصد داشتم از خودرو پیاده بشوم یک فولوکس قدیمی با شیشه های دودی جلوی عتیقه فروشی نگهداشت دو نفر از فولوکس پیاده شدند با گازنبری که در دست داشتند سعی در شکستن قفل داشتند همه راز معما در دست همین دو نفر بود اگر به تنهایی کاری می کردم به سرنوشت عتیقه فروش کشته شده دچار می شدم فوری شماره پلیس را گرفتم ماموران پلیس دیر کرده بودند آن دو نفر به راحتی پس از شکستن قفل تابلو را از داخل مغازه به ماشین خود بردند بی درنگ ماشین را روشن کردند و هنوز پلیس نرسیده بود نزدیک بود همه چیز خراب شود اگر دست روی دست می گذاشتم این دو نفر به آسانی به چیزی که خواسته بودن می رسیدند و دیگر از دست هیچکس کاری برنمی آمد در این فکر بودم که چکار کنم ناخودآگاه خودرو را روشن کردم همینکه فولوکس قصد رفتن داشت از روبرو درآمدم شاخ به شاخ با فولوكس تصادف كردم محکم به فرمان خورده بودم سینه و شکمم سخت درد می کرد صدای ماشین پلیس را شنیدم دیگر متوجه چیزی نشدم .در بیمارستان که چشم باز کردم مادرم داستان ش را تمام کرد همه چیز روشن شده بود تابلوی خانوم چادرگلی در واقع ژوکوند بود که از فرانسه دزدیده شده و در ایتالیا با این چادر استتار شده و به شوروی رسیده بود و تا آذربایجان آمده بود دوست پدرم قصد داشت آن را از طریق پدرم به ایران بفرستد و پدرم هم به تهران می آوردش و قبل از اینکه به خانه برسد تصمیم می گیرد به چند عتیقه فروش نشان دهد ولی عتیقه فروش قصد جان او را می کنند و در تیراندازی که به او می کنند و او را زخمی می کنند رد پدرم را گم می کنند و آن روز من دوباره تابلو را به آن ها نشان می دهم.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب افضلی عزیز، درود. چند نکته در داستان شما است که نمی‌تواند بگذارد داستان منطق خودش را حفظ کند. و مدام سوال‌هایی را برای من به عنوان خواننده ایجاد می‌کند. روابطی که در این داستان ساخته‌اید مرا مجاب نمی‌کند. اجازه بدهید داستان را با هم جلو ببریم. یک تابلو بر دیوار خانه وصل است که شخصیت داستان رازش را نمی‌داند و می‌رود از مادرش سوال می‌کند. تا اینجا تعلیق کوچکی را ایجاد کرده‌اید. «دیگر طاقتم طاق شده بود» نشان می‌دهد که مدت‌ها به دنیال کشف ماجرای تابلو بوده اما هیچ‌وقت از مادر جواب درستی نشنیده است. اما این مساله در داستان پررنگ نیست. چرا مادر راز تابلو را پیش خودش نگه می‌دارد؟ دلیل منطقی‌اش چه می‌تواند باشد؟ آیا قتل پدرش دلیل این پنهان‌کاری است؟ اگر چنین است در داستان شما این مساله بروز جندانی ندارد و در نهایت در میانه داستان چرا مادر می‌آید و داستان را تعریف می‌کند درحالی که ما در چند دیالوگ پیش از تعریف ماجرای تابلو از مادر چنین دیالوگی در جوای این‌که تابلو از کجا آمده، می‌شنویم «واسه خودم هم جای سواله. نمی‌دونم.»
جناب افضلی یا مادر جریان را نمی‌داند یا می‌خواهد پنهان‌کاری کند که اگر هرکدام از این‌ها باشد باید مقدمه درست و درمانی برایش در نظر بگیرید. از این‌که سال‌ها از مادر پرسیده‌اید و طفره رفته. از این‌که مدام مادر شما را از دانستن راز تابلو منع کرده است و یا دلایل داستانی دیگر. خواننده نمی‌تواند به سرعت این همه اتفاق ناگهانی و بی‌مقدمه را در داستان بپذیرد. همه اتفاقات باید دلایل منطقی خودش را داشته باشد. هر مساله‌ای که در داستان مطرح می‌کنید باید سابقه‌ای در داستان داشته باشد. سابقه‌ای که مساله را باورپذیر بکند. شما داستان جذابی را طرح‌ریزی کرده‌اید اما کجا دچار مشکل شده‌اید؟ دقیقا جایی که باید داستان را پرداخت کنید. باید روابط آدم‌ها را درست کنید. منطق ماجراها را مرتب کنید. همه ماجراها ناگهانی رخ می‌دهند. یکباره مادر تصمیم می‌گیرد جواب شخصیت اصلی را بدهد. ناگهان تابلو برای ارزیابی به عتیقه‌فروشی‌ها برده می‌شود. ناگهان دزد به خانه می‌زند. ناگهان عتیقه فروشی کشته می‌شود. یکباره پس از قتل دزدهایی به مغازه پلمب شده عتیقه‌فروش دستبرد می‌زنند. ناگهان و ناگهان و ناگهان. این داستان بسیار جذابی است اگر با شتاب روایت نشود. اگر خرده روایت‌هایی که در داستان است درست و با حوصله تعریف شود. شما تنها خواسته‌اید ایده‌ای که داشتید را بنویسید و این پیش زمینه‌پردازی‌ها را از قلم انداخته‌اید. ما برای نوشتن داستان می‌گوییم داستان باید منطق روایت داشته باشد. یعنی باید دلیلی برای تعریف کردنش داشته باشیم. دلیل قطعی‌ای برای تعریف این داستان وجود ندارد آن هم داستانی که مادر می‌داند با کشف شدنش جنایتی رخ داده است و در آینده هم رخ خواهد داد. همه این‌هایی که گفتم تنها با اضافه کردن چند جمله ساده قابل حل شدن است. اما نویسنده باید حوصله کند و روابط داستانی‌اش را مو به مو خلق کند و در داستان جا بدهد. یک مساله دیگر هم تابلو لبخند ژوکوند است که وارد ماجرا می‌شود و منطق را به هم می‌ریزد. شما یک داستان رئال را تعریف می‌کنید و ماجرای دزدیده شدن لبخند ژوکوند را از فرانسه در سال 1911 پیش می‌کشید که این تابلو به ایران آمده و این تابلو همان تابلو است. این خیال‌پردازی هیچ ایرادی ندارد اگر و اگر شما زمینه‌های باورپذیر کردن آن را در خواننده ایجاد کنید. نکته آخری که می‌خواهم بگویم این است که در نثر هم شما یک دست عمل نکرده‌اید. جاهایی در روایت کردن کتابی داستان را پیش برده‌اید و در جاهایی بی‌دلیل به محاوره نزدیک شده‌اید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
عباس عنافچه » پنجشنبه 30 شهریور 1396
سلام اینکه آن تابلو ، تابلوی ژوکوند باشه خیلی تو ذوق می زنه . اگه از نقاشان وطنی بود بهتر می شد .

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.