حرف زدن اما عمل نکردن




عنوان داستان : شعله ی آبی
نویسنده داستان : حسین خاموشی


عصر تا گردن ساختمان های شیشه ای بالا آمده بود و خیابان کم کم داشت به تیربرق هایش دستور بیدارباش می داد. سراسیمه و نفس زنان خودم را به بیمارستان رساندم. قرار نبود امروز پای مادرت سبک شود. دکتر گفته بود تو فردا به دنیا می آیی و من خاطر جمع سرکار رفته بودم. در سالن بخش، پاهای پرستار را قرض گرفته بودی تا به من برسی و از بغلش به آغوش دست هایم سرازیر شوی.
وقتی پرستار گفت:
_ برو بغل بابایی.
اول نگاهی به چپ و راست انداختم و بعد سرم را به پشت برگرداندم، هیچ کس نبود.
_ آقا...آقا دخترتون.
_ بله بله. این بچه چرا اینقدر خوشگله؟
پرستار خنده ی جان داری کرد:
_ به مادرش رفته.
_ اوه..آره.. مامانشم خوشگله. بعد...این دختر منه؟
_ بلللله که هست. نمی خواین بغلش کنین؟
_ چرا...چرا...
توی شجرنامه ی دو فامیل تا حالا اتفاق نیفتاده بود: تولد نوزادی با چشم های آبی! سبک بودی مثل خنده، مثل رویا. قلبم تند می زد ، شبیه قلب قناری کوچکی که از گربه ی پشت پنجره ترسیده.
_ چند کیلوئه؟
_ دو کیلو و هشصد.
شنیدی بابک؟ سه کیلو. یعنی چهل و هفت کیلو سبک تر از یک پاکت سیمان. پس ترسی وجود ندارد. سفت و محکم خنده ی نمکی و زیبایی غیر منتظره ات را در آغوش گرفته بودم و اینقدر از تولدت نیرو به این بازوها تزریق شده بود که احساس می کردم زورش را دارم که پله پله تو را تا پشت بام یک آسمان خراش روی دست هایم بالا ببرم. صفورا را دیدم که از پشت شیشه لبخند افتخارآمیزی روی لب داشت. با پاهای من به تخت مامان رسیدی و خودت را به بغلش پرت کردی. آن روز اولین جمله ای که مادرت با شور و شوق بی مثالی از آن صحبت کرد، چشم هایت بود: «چشاشو دیدی؟»
گریه های تو خانه ی ما را قشنگ کرده بود. خانه ی عبوس ما به خانواده ای خوشحال با آمدن تو بدل شده بود. من و مامان هیچ یک به سهم مان قانع نبودیم و من ادعا می کردم که خیلی بیشتر از آن چیزی که مامان تو را دوست داشت؛ دوست داشتم و مامان می گفت:
_عمرا بتونی قد من دوسش داشته باشی.
من می گفتم:
_مثل مرغ عشقی که عاشق ارزنه، جون می دم برا این دختر.
او می گفت:
_ من یه قرقی عشق پروازم و این دختر دوتا بالمه.

چند روزی بدون هراس بیدار شدن، سرکار نمی رفتم. کارم شده بود روی گهواره ات دست را زیر چانه گذاشتن و تو را در خواب نگاه کردن.
همراه بزرگ شدنت خوشکلی ات هم بزرگتر و دیدنی تر می شد. یادم رفت بگویم که اسمت را مینا گذاشتیم ولی من همیشه در گوشی، طوری که کسی نفهمد سوفیا صدایت می زدم. نگران نباش باباجان درست است که کارگرها در صف اول سمینارهای بزرگ جایی ندارند یا توان حضور در رستوران های گران قیمت را ندارند ولی آزادند هر اسمی که دوست داشتند را روی بچه هایشان بگذارند و برای آن بازخواست نمی شوند. سوفیا به چشم های آبی ات بهتر می آمد. اولین کلماتی را که تکرار کردی به طرز شگفت آوری "بابا" بود. و یادم می آید که به واسطه ی همین دو حرف، چقدر سر به سر مادرت گذاشتم و اشکش حسادتش را در آوردم.

□□□

دخترکم پدرت کارگر است یعنی بوده و هست. این مرد دروغگو ست. حرفهایش را زیاد جدی نگیر. مثلا تا حالا هزاربار قول داده یک عروسک چوبی_از همان ها که تو دوست داشتی_ برایم می خرد. ولی ماه بعد که می آید، می بینم می گوید: ماه بعد می خرم. گوشت را بیاور...بابایت دیوانه شده. به هیچ کس نگو ولی باور کن که راست می گویم. روزی یک پاکت سیگار می کشد و گاهی دیدم توی اتاقت می رود و با عکست حرف می زند. مینا...مینا مثل بچگی هایت بگو: " ماما...ماما". مامان برایت بمیرد شب ها که سردت نمی شود؟ هر وقت ترسیدی چشم هایت را ببند و فقط بگو: ماما. قول می دهم هر کجا باشی خودم را بهت می رسانم. بیا مامان بیا بغل مامانی. گریه نکن گل خوشکلم. نکند به بابایت رفتی که تا کم می آورد می زند زیر گریه؟ نه مامانی قوی باش، مثل بابا که بیست سال است کارگر است و هنوز خم به ابرو نیاورده. امروز رفتم مغازه برایت گوشواره خریدم تا آویزان گوش هایت بکنی و زیبایی ات چندبرابر شود. ولی بابایت که این چیزها را نمی فهمد. او فقط بلد است که پودر سنگ بیست و پنج کیلو وزن دارد و برای یک روز دیوارچینی چه مقدار ملات باید درست کرد. از احساس مادر_دختری چه می فهمد؟ برای همین سرم داد کشید:《نکن زن، جلوی در و همسایه این کارا رو نکن.》
سوفیای بابا

تا حالا فکر کردی چه خوب است که فکر کردن رایگان است، دوست داشتن رایگان است، دیدن رایگان است؟ وگرنه کارگران حق عاشق شدن نداشتند. در غیر این صورت باید علاوه بر کارگری روز مره، شیفت شب را تا خود صبح کار می کردند تا بلکه دقایقی بتوانند به آن کسی که دوستش دارند فکر کنند.
 بین خودمان بماند، می خواهم پرده از رازی بردارم که چندین سال است با عذاب وجدان آن زندگی می کنم. در جوانی قبل از اینکه با مامان صفورا ازدواج کنم عاشق شدم. عاشق یک دختر چشم قشنگ. اسمش رویا بود. چشمان این دختر فندک داشت و هر بار که نگاهم می کرد، آتیشم می زد. خیلی خاطرخواهش بودم تا رفتم خواستگاری اش و جواب "نه" شنیدم. تازه آن موقع بود که به خودم آمدم و فهمیدم چه غلطی کردم. من عاشق شده بودم و هیچ یادم نبود که کارگرم. آنجا بود که یاد گرفتم دوست داشتن تنها، هیچ قیمتی ندارد. مثل جان کارگری که از روی داربست سقوط می کند. رویا ثروتمند بود و من کارگر...بگذریم. روزی که با آن چشمهای جادویی به دنیا آمدی، یک فندک را در آنها دیدم، فندکی با شعله ی آبی. بعدها هر وقت چشمم به صورتت می افتاد با خودم می گفتم: این چشم ها در آینده چه پدرها که در نمی آورد؟
این بزرگترین گناه زندگی ام بود که مامان از آن اطلاعی ندارد. خداگواه است که از روز ازدواج، تا همین الان صفورا را با تمام قلب دوست داشتم و لحظه ای به او بی توجهی نکردم. می خواهم بگویم که به محض ازدواج رویا و فکرش را کنار گذاشتم و فقط به مادرت چسبیدم. سوفیا نکند پیش خودت فکر کنی که چون دست ها و صورت پدر کارگرت زمخت و خشن است او قلبی سنگی در سینه دارد. نه باباجان به چشم های آبی ات قسم همانطور که سیمان پوست دست را نازک می کند، دل تمام کارگران هم نازک و شکننده ست. این را گفتم که اگر روزی جوان کارگری به خواستگاری ات آمد او را از روی ظاهر آفتاب سوخته اش قضاوت نکنی و خدای نکرده نگویی احساسات این مرد سنگ شده. درست مثل پاکت سیمانی که زیر باران مانده باشد.

□□□

مینا جان من
عروسک چشم آبی
دارم برایت شال می بافم. یک شال سفید کاموایی. فردا هشت ساله می شوی و می خواهم جشن تولدی در یادها ماندگار برایت بگیرم. البته پیشاپیش باید بگویم که فقط من و تو در جشن حضور داریم. بابای نامردت هر سال بهانه می آورد و روز تولدت را به خانه نمی آید. البته گفتم که این مرد روانی شده. از سرکار دیر به خانه می آید، می پرسم: کجا بودی؟ جواب می دهد: پیش مینا. حالا تو تمام روز، سرت را روی زانوی من گذاشته بودی! دروغگو هم شده. برای کادوی تولدت هم یک چراغ قوه پرنور در نظر گرفتم.
مینایی، یک سوال برایم پیش آمده، تا حالا شده از شغل پدرت راضی نباشی؟
مینا
انصافا کارگری شغل شرافتمندانه ای است فقط یک عیب کوچولو دارد: وقت کم می آوری. تو نمی توانی مثل بقیه صبح دخترت را به مهد ببری و ظهر برش گردانی، پشت در آرایشگاه منتظر زنت باشی یا اکثر اوقات میز ناهار منهای تو می شود، چون این ها دقیقا با زمان کار کردنت تداخل دارند و نمی توانی برای انجام شان کارت را رها کنی. یا تا آخر شب ها نمی توانی کنار خانوادت فیلم بینی و در مهمانی ها تا دیروقت، شب نشینی بکنی چون خسته ای و باید هرچه زودتر بخوابی تا فردا قوت کار کردن را داشته باشی.
کارگری خوب است فقط اگر پول بیشتری داشت، خوب تر می شد. آن هم نه پولی برای سفرهای خارجه و ماشین آن چنانی سوار شدن نه، یک پول بزرگ که وقتی پول گوشت و قبض آب و نان و اجاره خانه، تکه تکه از بغلش کنده می شد؛ خرده پولی می ماند تا لباس تن بچه هایت با کسی دیگر فرق نداشته باشد.
قصد دارم نامه ای به رییس جمهور بنویسم و بگویم حالا که نمی شود کارگرها را پولدار کرد بیایید همه آنهایی که شغلشان پولداریست را کارگر کنید! می دانم کار نشدنی ای است و شاید مسخره و طنز آمیز باشد. ولی فکرش را بکن چه بامزه می شد که همه ی جامعه آفتاب سوخته و دست پینه ای باشند و شبها از کمر درد خوابشان نبرد. این جوری هیچ بچه ای توی مدرسه خجالت نمی کشید بگوید بابایش کارگر است.
قائله به همین جا ختم نمی شود مینا، هر چه قدر که کارگری آبرومند و شرافتمندانه باشد به هیج وجه زندگی عاشقانه ای نیست.  آه، نمی دانم بابا شاید زیادی غمگینم که دارم زندگی کارگرها را به بی عشقی محکوم می کنم. واقعا مانده ام که چه درست است و چه غلط. بگذار برایت از بچگی هایت بیشتر بگویم.
همان روز اولی که چشم هایت را دیدم، همان لحظه یک ترس در وجود من زاییده شد. ترس از دست دادن این چشم ها. شاید به تو و زندگی ام ظلم کردم که احساس می کردم تو برای این خانواده ی کوچک خیلی خیلی بزرگ و دست نیافتنی هستی. بخاطر همین مثل آن سریال فلسطینی همیشه می دانستم، همانطور که چشمهای آبی زهرا در خطر بود،  هرآن امکان دارد تو هم... دیر فهمیدم که آن ترس ذات الریه است و تا به خودم آمدم، دیدم که پنج سالگی ات را برای همیشه به آغوش خاک سپردم.
بابا زندگی کارگرها و کارمندها در تنها چیزی که مشترک است، در غم از دست دادن عزیز است. من مطمئنم یک بابای کارمند هم مثل یک بابای کارگر از پرکشیدن ابدی فرزندش دلش تکه تکه می شکند. اصلا این غم به طور منصفانه و برابر بین همه تقسیم شده، درست بر خلاف پول.
مینای بابا
دکترها برای بهبود حال وخیم مادرت دستور به ترک این شهر را دادند. این آخرین نامه ای است که در این شهر نوشته شده و روی سنگ آرامگاهت گذاشته می شود. این نامه را بخوان. منتظر جواب نیستم دیگر عادت کردم که جوابی در کار نیست. از این به بعد هر روز نمی توانم برایت نامه بنویسم، اگر دیر به دیر نامه هایم به دستت رسیدند، نکندکه دلتنگ بشوی. بابا جان کافی ست به قلبت رجوع کنی، من هرروزه در قلب خودم برایت نامه می نویسم و به نشانی ات پست می کنم. فقط هر بار که قلبم گفت: تاپ تاپ تاپ...بدان که نامه ای از طرف من به تو ارسال شده.
از این شهر می رویم به خاطر مادرت. باید او را از اتاق و وسایلت جدایش کنم و گرنه این توهم همه جا تو پنداری و بادر و دیوار اتاقت حرف زدن، او را از پا می آورد.
من باید بروم عزیزم
مینای چشم آبی بابا تولد هشت سالگی ات پیشاپیش مبارک. راستی یادم رفت بگویم که آن روزهایی که تو در زندگی ما حضور داشتی کارگری بهترین و عاشقانه ترین شغل دنیا بود که حتی مدیری بانک هم به گرد پایش نمی رسید.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست خوبم سلام؛ پیش از هر چیز باید بگویم که داستان روان و خوش‌خوانی نوشته‌اید که به راحتی به مخاطب اجازه پبگیری می‌دهد و این همراهی مخاطب ضروری‌ترین شرط برای نوشتن یک داستان موفق است. در انتهای داستان پرسیده بودید که آیا باید به روی شخصیت مینا تمرکز بیشتری شود؟ آیا لازم است که میمیک صورتش هم در داستان باشد یا که نه؟ به نظرم چیزهای مهم‌تری در این داستان هست که باید گفته شود؛ داستان شما داستان از دست رفتن بچه‌ای و تاثیر این فقدان بر پدر و مادر این بچه است. مساله‌ای هم هست که در داستان تاکید زیادی بر آن شده، آن هم شغل پدر یعنی کارگر بودن او است. سوال مهمی که برای من ایجاد شده کارگر بودن مرد داستان شماست. این کارگر بودن چرا فقط به یک کلمه خلاصه شده است وقتی نقشی به این مهمی در داستان شما دارد؟ لحن راوی شما، زبان راوی شما و کنش او بخش مهمی از شخصیت پردازی اوست و این شخصیت پردازی به هیچ‌وجه صورت نگرفته است. لحن و ادبیات یک قصاب با لحن و ادبیات یک دکتر، با لحن و ادبیات یک معلم و یک کارمند متفاوت است. هرکدام از این‌ها بنا بر رونق و پیشه‌ای که انتخاب کرده‌اند دایره واژگانی مخصوص به خودشان دارند، دایره واژگانی که باید در تمام داستان شما تسری پیدا کند اما این‌طور نشده است. اگر خود راوی این‌قدر بر کارگر بودنش اصرار نداشت من به هیچ عنوان متوجه این مساله نمی‌شدم. این کارگر بودن او چه نقشی در داستان شما دارد؟ قرار است چه استفاده‌ای از آن بکنید؟ به عنوان مثال وقتی ما با یک راوی روانپریش مواجه هستیم، دایره واژگان، شکل روایت او و کنش‌های او و واکنش‌های او در پاسخ به دنیای داستان باید این مساله را برای مخاطب بسازد که این راوی روانپریش است. بدترین کاری که نویسنده می‌تواند بکند این است که راویش داستان را سلامت و سرراست روایت کند و او برای فهماندن بیماری او به ما بگوید که فلان قرص آرام‌بخش را می‌خورد یا که بدتر از آن این‌که سرراست به ما بگوید که راوی داستانش دیوانه است. راوی داستان شما هم دقیقا همین کار را می‌کند. جای آن‌که با کردارش با گفتارش با دایره واژگانش به ما بفهماند که یک کارگر است مدام این حقیقت را جار می‌زند و تقریبا هیچ استفاده از این حقیقت که برای ساختن داستان را از ریتم انداخته است، نمی‌کند. اما مساله بعدی که تاثیر این فقدان بر پدر و مادر این بچه است؛ پدر و مادر این بچه جز آه و ناله هیچ کاری نمی‌کنند و درتمام این داستان ما نشسته‌ایم به گوش دادن به آه و ناله‌های پدر و مادری که به تازگی فرزندشان را از دست داده‌اند. این فقدان، منجر به هیچ اتفاق جدیدی در زندگی آن‌ها نشده است. این که پدر و مادری فرزندشان را از دست بدهند به تنهایی داستان نیست، این روایت وقتی سر و شکل داستانی به خودش می‌گیرد که این فقدان منجر به اتفاق جدیدی در زندگی پدر و مادر بشود. می‌فهمم که در داستان شما برای شکل گرفتن این ماجرا تلاشی صورت گرفته است اما متاسفانه این تلاش به نتیجه نرسیده است. اما مساله بعدی این تغییر روایت است؛ تغییر روایت به شرطی که با پشتوانه انجام نشود یا که از آن استفاده معقول و به جا نشود یا که در داستان تمعیدی گنجانده نشود که بر این تغییر روایت دلالت کند از مهلک‌ترین تکنیک‌های داستان‌نویسی است. در داستان شما این تغییر روایت به این پشتوانه انجام شده است که ما با دو دیدگاه متفاوت در ارتباط با مساله روایت یمنی از دست دادن عزیز و جای خالی او مواجه شویم یعنی ادعای شما این است که شما به بهانه این داستان می‌توانید در قالب دو آدم جداگانه با ما صحبت کنید، دو آدم که لحن و گویش و دایره واژگان مربوط به خودشان را دارند دو آدم که ایدئولوژی خودشان را دارند و مسائل را به واسطه قوه ادراک خودشان استتناج می‌کنند، در نتیجه به مساله‌ی داستان واکنش متفاوتی نشان می‌دهند و به عنوان یک نیاز حداقلی داستان شما باید دو صدایی باشد اما نیست. داستان شما با وجود تغییر روایت کاملا تک صداست یعنی کاملا مشهود است که یک نفر به جای هر دو شخصیت شما صحبت می‌کند و به همین واسطه دست نویسنده از پشت داستان بیرون می‌زند و اجازه باور پذیر شدن به داستان شما نمی‌دهد. دقت کنید که یکی از شخصیت‌های داستان شما زن است و این زن بودن به شکل ادای کلمات و ساختن جمله‌ها به واسطه این کلام زنانه خلاصه نمی‌شود، بلکه این باید در نگاه او و منطق هم خلاصه شود و به تعبیری شخصیت دوم با منطی کاملا زنانه مسائل را درک کند و ادراک به واسطه نگاه زنانه او به مسائل که نسبت به نگاه مردانه نگاهی جزئی نگرتر است شکل بگیرد اما هر دو شخصیت شما کاملا شبیه همدیگر صحبت دقیقا مشخص است که یک نفر به جای هر دو صحبت می‌کند هر دو هم ادبیاتشان هم دایره واژگانش و هم لحنشان و هم شکل نگاهشان به مسائل کاملا بر همدیگر منطبق است. مساله مهم دیگر این داستان شما سراسر حرف است. انگار که دو نفر مهمان یک برنامه رادیویی هستند و مدام حرف می‌زنند. داستان شما کاملا از کنش خالی است. به عنوان مثال وقتی یک نفر می‌خواهد چیزی را بگویم اما جراتش را ندارد می‌تواند مدام از گفتن طفره برود، یا اصلا خیلی سرراست بگوید می‌خواهم این حرف را بگویم اما جراتش را ندارم. این پیش پاافتاده‌ترین راه حلی است که یک داستان نویس برای بیان درونیات شخصیت داستانش می‌تواند به کار ببرد دقیقا همان کاری که شما با شخصیت‌هایتان کرده‌اید. این شخص می‌تواند صدای تلویزیون را کم کند و وقتی نگاه همه به سمت او چرخید دوباره صدای تلویزیون را زیاد کند و به همین واسطه ما بفهمیم که او می‌خواهد حرفی را به دیگران بگوید اما جرات گفتن این حرف را ندارد. خواهشم از شما این است که با توجه به حرف‌های من به داستانتان نگاه کنید و دوباره آن را بنویسید. منتظر نسخه جدید داستان شما هستم. میمیک و ظاهر فرزند مرده طبق قرارداد داستانی شما با مخاطب نقش زیادی در داستان ندارد.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
حسین خاموشی » یکشنبه 24 دی 1396
سلام. خیلی ممنون از وقتی که گذاشتید. ممنون از شما و آقای رضایی ادمین این پایگاه خوب. چندین بار نقد شما را خواندم. با حرف های شما موافقم. واقعیتش این است که همه دوست دارند دایره ی واژگانی و لحن و گفتار هر شخصیت با دیگری تفاوت داشته باشد ولی پیاده کردن این موضوع کار سختی ست. اعتراف کنم که وقتی مشغول نوشتن می شوم این گوشزدها این تکنیک ها یادم می رود. دوتا نکته ی خوب یاد گرفتم از آنالیز دقیق. سعی می کنم در داستان های جدیدم از این نکات استفاده کنم. مرسی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.