فرم های داستانی به زبان شکل های ماندگار می دهند



عنوان داستان : ماجراهای آقای مهاجر

- چشم ؛ خیالتون راحت باشه ... سر موقع تخلیه می کنیم ... خدا نگهدار

مهدی مهاجر بعد از گفتن این جملات تلفن را قطع کرد و روی کاناپه دراز کشید. هنوز درست و حسابی جابجا نشده بود که همسرش وارد اطاق شد. خانم مهاجر با صدایی گرفته رو به همسرش گفت: « باید خونه رو تخلیه کنیم؟ »

آقا مهدی حوصلۀ جواب دادن نداشت و فقط سرش را به علامت تأکید تکان داد. چند دقیقه ای به همین حالت در سکوت مطلق گذشت. عوض کردن خانه برای آقای مهاجر کار سختی است. به قول خودش هزار و چهل تا بنگاه را زیر پا گذاشته ولی مورد مناسبی که به پولش بخورد پیدا نکرده.

صدای زنگ تلفن سکوت اطاق را شکست. مهاجر با بی حوصلگی نگاهی به گوشی انداخت. با دیدن اسم حاج محمد مثل اسفند روی آتش از جا پرید و جواب داد.

- الو! سلام حاجی ... ممنون ... نه هنوز پیدا نکردیم ... جدی؟ خونه پیدا کردید؟ خدا خیرتون بده ... ممنون ... خدانگهدار

خانم مهاجر که تا این لحظه بهت زده منتظر شنیدن خبر خوش بود با هیجان پرسید «چی شده؟ خونه پیدا شده؟ » اینبار آقای مهاجر با خوشحالی جواب داد « بله. یه خونۀ صد و ده متری تو شهرک جمهوری». اسم شهرک خنده را از صورت همسرش دزدید. بعد از یک عمر نشستن در خانۀ ویلایی چهارصد متری حالا فکر زندگی کردن در آپارتمان هم برای اش عذاب آور بود.

سه روز بعد آقای دکتر مهاجر استاد دانشگاه تهران و چهار فرزند و همسرش با کلی اسباب و اثاثیۀ ریز و درشت وارد منزل جدیدشان در شهرک جمهوری شدند.
کار جابجایی لوازم منزل چند ساعتی طول کشید. خستگی امان همۀ اعضای خانواده را بریده بود. کسی رمق حرف زدن نداشت. مهاجر با چهره ای متفکرانه به دنبال راهی برای استفادۀ بهینه از فضا می گشت که زنگ آپارتمان به صدا درآمد. علی پسر کوچک و آخرین فرزند خانواده با هیجان در را باز کرد. یک آقای درشت اندام با موهای فرفری و سبیل پرپشت جلوی در ایستاده بود.

- سلام
- سلام عمو... به به چه پسر خوبی ... شما چند سالته؟
- اول شما بگید کی هستید تا من جواب بدم
- بلبل زبونم که هستی ... من همسایۀ بغلی شما هستم
- من شیش سالمه ... داداش محمدم ده سالشه ... داداش مرتضی سیزده سالشه ... آبجی فاطمه هم هجده سالشه
- باریکلا! خب حالا میری پدرت رو صدا کنی
- بابا! ... بابا! ... همسایه بغلی دم در شما رو کار داره

دکتر از لابلای وسایل خودش را به دم در رساند. تا چشم اش به آقای همسایه افتاد در جا خشک اش زد. باورش نمی شد. پیش از آنکه حرفی بزند مرد همسایه به سرعت پله ها را دو تا یکی کرد و رفت پایین. مهاجر با چشمانی گرد شده در را بست و همانجا نشست. فهیمه همسرش با اضطراب پرسید: « چی شده؟ کی بود؟ » دکتر خیلی آرام سرش را بالا آورد و جواب داد: « اسی! ». خانم مهاجر مثل زنهای موش دیده جیغ بلندی کشید و گفت: « چی ؟ اسی! »

با صدای جیغ مادر همۀ اعضای خانواده دورشان جمع شدند. اسی چند ماه پیش به بهانۀ یک مشارکت پر سود همۀ دار و ندار مهاجر را از دست اش درآورده بود. دکتر برای تأمین سرمایه و خرید سهام شرکت تولید ظروف یکبار مصرف اسی ، حسابی زیر قرض رفت و بعد از ضرر و زیان شدید مجبور شد برای ادای دین مردم خانه اش را بفروشد.
آقای مهاجر به هر زور و زحمتی بود خودش را جمع و جور کرد و بدون اینکه حرفی بزند با عصبانیت رفت بیرون. ساختمان جدید محل زندگی خانوادۀ مهاجر معروف به بلوک نسترن چهار طبقۀ دو واحدی داشت. پیش از اسباب کشی فاطمه خیلی نگران شرایط اخلاقی و اجتماعی همسایه ها بود. او هم مثل پدرش نمی دانست که چه اتفاقی در حال رخ دادن است.

دختر مهاجر تلفن اش را برداشت و با عجله شمارۀ پدر را گرفت. چند ثانیۀ بعد صدای زنگ گوشی دکتر از روی میز ناهارخوری بلند شد. فاطمه با نگرانی رو به مادرش گفت: « نکنه این یارو بلایی سر بابا بیاره ». مرتضی با شنیدن این حرف از جا پرید. مادر فرصت نکرد جلوی پسر بزرگش را بگیرد. همه نگران وضعیت پیش آمده بودند ولی کسی چیزی نمی گفت.

مرتضی جواب تلفن اش را نمی داد. بیست دقیقه ای با همین شرایط گذشت. دل توی دل بچه ها نبود. بالاخره صدای زنگ خانه در آمد. علی و محمد با هم در را باز کردند. مرتضی با چهره ای درهم دستی به موهای صاف و بلندش کشید و از همان بیرون خانه گفت: « بابا رو پیدا نکردم! ». مادر با شنیدن این جمله افتاد روی زمین.
فاطمه بدون معطلی شمارۀ 110 را گرفت.

- الو! ... سلام علیکم ... پدرم گم شده ... نه! نه! آلزایمر چیه؟ استاد دانشگاهه ... نیم ساعت پیش از خونه رفت بیرون و هنوز برنگشته ... میدونم نیم ساعت زیاد نیست ... ولی ... الو! الو! ... چرا قطع می کنی ؟

اسماعیل منطقی مشهور به اسی در یک میهمانی با دکتر آشنا شد. اسی با چرب زبانی و قدرت چانه زنی بالا به قول پسر بزرگ مهاجر مخ او را زد. همین مخ زنی زندگی این استاد دانشگاه را تغییر داد. اسی علیرغم ظاهر معمولی و لمپنی اش سواد و جنم بالایی داشت. خیلی هم دعوایی و قلدر بود. دکتر هم از او خوشش آمد و حاضر شد برای سرمایه گذاری از طریق خرید سهام با او وارد معامله بشود.

اضطراب زیادی بر فضای خانه حاکم شده بود. فاطمه بالای سر مادرش نشست تا او را آرام کند ولی فایده ای نداشت. در همین حین صدای گریۀ علی هم به هوا رفت. خواهر با یک دست برادرش را بغل کرد و با دست دیگر تلفن همراه گران قیمت اش را برداشت. محمد با هیجان سوال کرد: « آبجی! دوباره میخوای به پلیس زنگ بزنی؟ » فاطمه با لبخند جواب داد: « نه داداش، میخوام به دایی محمد زنگ بزنم ». مادر با شنیدن این جمله تکانی خورد و با تکان دادن تهدید آمیز دست جلوی دخترش را گرفت.

مرتضی بلند شد تا دوباره از خانه خارج شود. همینکه دستش به دستگیرۀ در رسید با فریاد مادرش سر جا میخکوب شد. در نیمه باز بود. مرتضی نه اجازۀ رفتن داشت و نه پای ماندن. پیش از اینکه حرفی بین مادر و پسر رد و بدل شود صدای قیژ قیژِ در همۀ اهل خانه را ساکت کرد. چند لحظه بعد آقای مهاجر وارد شد.

بغض فاطمه با دیدن سر و صورت سیاه و دست خونی پدر ترکید. پسرها با چشمانی از حدقه درآمده به آقای مهاجر خیره شده بودند. فهیمه خانم با صدایی لرزان پرسید: « کُشتیش ؟ ». محمد دست علی را محکم گرفت و او را به داخل اطاق خواب برد. مرتضی که در بین رفقا و فامیل با خیال پردازی های پلیسی اش مشهور است بدون معطلی پرسید: « کسی هم شاهد ماجرا بود؟ »

مهاجر با تعجب نگاهی به زن و بچه های اش انداخت و گفت: « چی شده ؟ چرا شما اینجوری حرف میزنید ؟ من رفتم دنبال اسی ؛ پیداش نکردم. داشتم بر می گشتم که دیدم ماشین یه بنده خدایی خراب شده. با خودم گفتم درست نیست ولش کنم. در حال کمک کردن بودم که دستم برید! همین»

سه چهار روز از مستقر شدن خانوادۀ مهاجر در منزل جدیدشان گذشت. با هر زور و زحمتی بود بالأخره کار چیدن خانه تمام شد. آقا مهدی ترجیح داد اطاق نشیمن خانه را با پارتیشن و دیوار پیش ساخته تبدیل به اطاق خواب کند تا بچه ها دو به دو برای خودشان اطاق داشته باشند. حالا آپارتمان دوخوابه سه خوابه شده بود ولی کوچکتر شدن خانه بدجور توی ذوقشان می زد. مدتی طول کشید تا وضع جدید زندگی برایشان عادی شود.

مهاجر با اینکه بیشتر عمرش را در مجامع علمی و محیط های آموزشی گذارنده، عادات رفتاری جالبی دارد. چیزهایی مثل ورزش رزمی، تفریحات پر هیجان و سفرهای پر خطر. به قول اسی قد بلند و اندام ورزیده اش خوراک همین کارها بود. یکی از برنامه های ثابت اش هم ورزش مختصر صبحگاهی است. تا چند روز قبل بعد از نماز صبح در حیات خانه مشغول ورزش می شد. چاره ای نبود ؛ بالاخره بعد از چند وقفه صبح زود لباس ورزشی سورمه ای اش را پوشید و دستی به موهای کم پشت و جو گندمی اش کشید و رفت تا چند دقیقه از در پارک محله سر خودش را با ورزش گرم کند.

نسیم خنک پاییز جان می داد برای دویدن و نفس عمیق کشیدن. پارک محله درختهای قطور و بلندی داشت ولی محوطه اش کثیف و به شدت غیر قابل تحمل بود. چهار دهه از ساخت شهرک می گذشت. دیدن چنین صحنه هایی در پایان دهۀ چهارم عمر محله حال دکتر را بهم زد.

مهاجر در حال قدم زدن بود که صدای پچ پچ دو نفر از پشت شمشادهای کنار پیاده راه به نظرش مشکوک رسید. زیر چشمی اوضاع را زیر نظر گرفت. موضوع فروش مواد مخدر بود. خیلی آرام و پاورچین پاورچین به سمت صدا رفت. هنوز به منبع صدا نرسیده بود که دو نفر پا به فرار گذاشتند. مهاجر خیلی زود یکی از آنها را گرفت. ظاهر طرف علیرغم جوانی فریاد می زد که معتاد است. مهاجر خیلی مودب از او پرسید که پشت شمشادها چکار داشتی؟ جوان معتاد که از ترس به لکنت افتاده بود با ترش گفت: « استاد! بخدا من فقط مصرف کننده ام »

کلمۀ استاد مثل پتک روی سر مهاجر فرود آمد. با تعجب پرسید: « ببینم! مگه تو شاگرد من بودی ». جوان معتاد سرش را پایین انداخت و جواب داد: « بله ؛ سال 90 درس آشنایی با مفاهیم اجتماعی در قرآن رو با شما گذروندم. البته قرار بود تو مقطع ارشد هم شاگردتون باشم که ... » جوان معتاد حرفش را خورد و ساکت شد. دکتر مهاجر فکرش را هم نمی کرد که با چنین ماجرایی روبرو بشود. مهاجر آدم بی خیال شدن چنین ماجراهایی نبود. دستش را گذاشت روی شانۀ جوان تا آرامش کند که نفر دوم از راه رسید. آقا مهدی از تغییر مسیر نگاه جوان معتاد متوجه پشت سرش شد ولی فرصت هیچ واکنشی را پیدا نکرد. چاقوی برزیلی ساقی مشهور شهرک جمهوری از پشت داخل کمر استاد مهاجر فرو رفت.

دکتر نشست روی زمین. جوان معتاد هم از ترس پا به فرار گذاشت. صادق بیابانی مشهور به صادق سگ دست ساقی همه جور مواد مخدر سنتی و صنعتی و مشروبات الکلی آقا مهدی را هل داد تا راحتتر فرار کند. هنوز قدم از قدم برنداشته بود که ایستاد. صادق دستش را به سمت جیب دکتر برد و در چشم بر هم زدنی تلفن همراهش را برداشت و به قول معروف زد به چاک. طولی نکشید که تمام دوروبر مهاجر پر از خون شد. با وجود شدت خونریزی بیست – سی متری حرکت کرد ولی ضعف و سرگیجه خیلی زود به سراغش آمد و افتاد روی زمین. پارک حالت متروکه ای داشت و بعید بود کسی از آنجا رد بشود. درد زیادی هم داشت. چند باری سعی کرد که خودش را به سمت خیابان بکشد ولی موفق نشد. هم خیابان خیلی دور بود و هم رمق او هر لحظه کمتر می شد.

با صدای فهیمه خانم دکتر نگاهی به اطراف اش انداخت. چند دقیقه ای طول کشید تا وضعیت اش را بفهمد. پرستار جوان و مودب بیمارستان ایرانی ها در حال وصل کردن سرم دست اش را روی شانۀ مهاجر گذاشت و گفت: « خدا را شکر به هوش اومدید. صبح که آوردنتون اینجا زخمی و بیهوش بودید. ما هم یه عمل جراحی سرپایی روی کمر شما انجام دادیم. چیز مهمی هم نیست. البته اگه به بیمارستان نمی رسیدید با اون شدن خونریزی خدای نکرده مرگتون حتمی بود. »

ساعت چند دقیقه ای از 12 گذشته بود. جملات پرستار تمام وقایع پیش آمده را جلوی چشم دکتر به تصویر کشید. فهیمه خانم با یک لیوان آبمیوه به سمت همسرش رفت. مهاجر بعد از احوالپرسی اولین سوالی که پرسید این بود: « کی من رو رسوند بیمارستان؟ ». خانم مهاجر شانه اش را بالا انداخت و گفت: « نمی دانم ». پرستار که همچنان مشغول کار خودش بود با تردید پاسخ داد: « اونجوری که به من گفتن یه پسر جوان شما رو توی پارک دیده و آورده بیمارستان » آقا مهدی پرید وسط حرف پرستار و سوال کرد: « اسمش چی بود؟ شما می شناسیدش » پرستار پیش از جواب دادن یک آمپول کوچک از جیب روپوش سفید و تمیزش خارج کرد و با سرنگ ریخت داخل سرم. کارش که تمام شد رو به مهاجر گفت: « نه من ندیدمش ولی حتماً مأمورهای نیروی انتظامی بیمارستان میدونن کی بوده. آخه اونها تو اینجور مواقع یه سری سوال از طرف می پرسن ».

مهاجر دلش می خواست که دانشجوی سابق اش اینکار را کرده باشد ولی خیلی هم امیدوار نبود. فردای آن روز هنگام مرخص شدن همراه همسرش سری به اطاق افسر شیفت بیمارستان زد. با شنیدن توضیحات مأمور ناجا هم خوشحال شد و هم ناراحت. پلیس به او گفت که بر اساس بازبینی دوربین ها یک جوان ظاهراً معتاد او را به بیمارستان رسانده و پیش از آمدن مأمورها از در اورژانس متواری شده است. مهاجر شکایتی هم نداشت و با امضای برگۀ رضایت از بیمارستان خارج شد. برادر فهیمه خانم با خودروی شاسی بلندش کنار خیابان منتظرشان بود.

مهاجر نشست داخل ماشین و طبق عادت دست اش را به سمت کمربند ایمنی برد. سرش که چرخید چشم اش به آن سمت خیابان افتاد. خودش بود ، همان جوان معتاد توی پارک با یک موتور قرمز رنگ و بزرگ. تا دکتر شیشه را پایین بکشد جوان گازش را گرفت و رفت. مهاجر با هیجان رو به حاج محمود برادرزنش کرد و فریاد زد: « چرا ایستادی برو دنبال اون موتور قرمزه » حاج محمود هاج و واج نگاهی به خیابان انداخت و گفت: « تا دور بزنیم و بریم توی اون لاین خیابون موتوره رسیده خونه و یه چایی هم خورده ؛ حالا کی بود. چرا گفتی بریم دنبالش »

دکتر سرش را تکان داد و با بیان جملۀ قصه اش مفصله! بحث را به سمت دیگری کشاند. در طول مسیر به چیزی جز دانشجوی سابق اش فکر نمی کرد.
بچه ها خانه را برای آمدن پدر آماده کرده بودند. فاطمه با دیدن بابا مشتی اسفند دور سرش چرخاند و روی آتش سرخ منقل ریخت. صورت لاغر پدر برای چند لحظه در دود سفید اسفند گم شد. علی و محمد و مرتضی دور پدر را گرفتند. مهاجر به سختی دستی روی سر آنها کشید و از همسرش پرسید:

- هنوز بچه ها رو تو مدرسۀ جدیدشون ثبت نام نکردی؟
- نه! دیروز باید می رفتم که نشد ... حالا چیزی هم نیست فردا میرم.

ادامه دارد ...
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
خب اگر این متن بخواهد در حد همان بداهه‌نویسی در فضای مجازی باقی بماند مشکلی وجود ندارد. چون فضای مجازی هیچ اهمیت و ارزشی برای اصولی که در دنیای واقعی اهمیت و کاربرد دارند قایل نیست. مساله فضای مجازی این است که ماندگاری و عمق تاثیر گذاری آن بسیار محدود است و متن‌ها به همان سرعتی که منتشر و فراگیر می شوند به همان سرعت نیز محو و فراموش می‌شوند، بنابراین چندان برای کسی اهمیت ندارد که اصول و قوانین نگارش که باعث عمق و ماندگاری کلام می شود چقدر به کار رفته است یا خیر. چون از اساس ماهیت داستان چیز دیگری است و با فضای مجازی سازگاری کامل ندارد و فضای مجازی بیشتر می تواند به عنوان خوراک از آن استفاده کند یا باعث برانگیختن ضمنیِ گروهی محدود شود که شاید مخاطب جدی‌تر داستان شوند.
اما به طور خلاصه می توان گفت این متن از موقعیت و فضای داستانی خوبی برخوردار است که برای تبدیل شدن به داستانی کامل، نیاز به چند اصل داستانی مشخص و بنیادین دارد: اول زبان. زبان این متن بیش از حد گزارش‌گونه و اداری و شکننده است در حالی زبان ادبی نیاز به خیال آفرینی و تصویر سازی های دقیق و موثر دارد. دوم مسله انسجام روایی ست. ما نمی توانیم توی یک داستان کوتاه مدام از این شاخه با آن شاخه بپریم چون خواننده ما تمرکزی کرده است که داستان مشخصی را پیگیری کند و ما اگر مسیر و امکان این پیگیری را در اختیار او نذاریم پس از مدت کوتاه ی خواننده داستان ما را رها خواهد کرد. حتا اگر این داستان قرار است به صورت اپیزود یا بخش‌های مجزا باشد باز هم ضروری است که ما یک بخش را به سرانجامی مشخص برسانیم و بعد به سراغ شروع ماجرایی تازه برویم و این به سرانجام رساندن نیز نیازمند طراحی فرم داستانی است که شامل عناصر و اجزایی مثل حادثه اصلی و حادثه فرعی و اوج و فرود های مناسب است.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.