روح زمانه در داستان




عنوان داستان : بازیِ پنهانِ چهار مردِ جوان
نویسنده داستان : عرفان بهارلو


در یک شب تابستانی در پیاده روی شلوغ شهر، هومن که از بقیه آدمها خوشحال تر به نظر می رسید سرش را بالا گرفته و با قدم هایی بلند به سمت خانه اش در حرکت بود. چند ساعت پیش یکی از همکلاسی های دوران مدرسه اش را پس از سالها به طور اتفاقی در یک فروشگاه دیده بود. فرصت نشده بود دو همکلاسی قدیمی به طور دقیق از حال و روز هم باخبر شوند. بیشتر هومن حرف زده بود، از دانشگاه و استخدامش در یک شرکت دولتی گفته بود. هومن موقع حرف زدن درباره خودش تحسین را در چهره همکلاسی اش حس کرده بود. از فکر کردن درباره ی آن ملاقات در خودش احساس سبُکی می کرد. حس می کرد مثل پر در هوا معلق است و پاهایش روی زمین نیستند.
آنقدر در افکارش غرق بود که موقع عبور از عرض خیابان حواسش به ماشینی که با سرعت زیاد به طرفش می آمد نبود. راننده جلوی پایش ترمز کرد، سرش را از پنجره بیرون آورد و داد زد: هووی الاغ جلو پاتو نیگا کن.
هومن به خودش آمد و بی حرکت ایستاد. به صورت راننده زل زد. راننده در ماشینش را با حرکتی سریع باز کرد و حالت پیاده شدن را به خودش گرفت: چیه؟ چرا واستادی بر و بر منو نیگا میکنی؟ تنت میخاره آق مهندس؟
چند پسر جوان آن اطراف گوشی هایشان را در آوردند. خندیدند و آماده فیلمبرداری شدند. قلب هومن به تپش افتاد. آب دهانش را قورت داد. قوز کرد و چند قدم عقب عقب رفت. از کودکی هر وقت احساس خطر می کرد این حرکت غیر ارادی را انجام می داد. سرش را پایین انداخت و به سرعت از عرض خیابان عبور کرد. پس از آن تمام حواسش به ماشین ها بود و دیگر نتوانست به خیالبافی هایش ادامه دهد.
ساعت نه و نیم شب بود که به جلوی در آپارتمان رسید. با عجله کلید را در قفل در چرخاند. خودش را مثل مردهای مهمی تصور می کرد که وقتی وارد جایی می شوند همه پیش پایشان بلند می شوند و برایشان کف می زنند. در را باز کرد و وارد خانه شد. دود سیاه در آشپزخانه پیچیده و بوی سوختگی غذا بلند شده بود. زنش گوش پسرش را گرفت، او را کشان کشان آورد و انداخت جلوی هومن و گفت: بچتو تحویل بگیر. زود برو آشپزخونه گند کاری هاش رو جمع کن.
دختر کوچکش هم که پشت در اتاق خواب پنهان شده بود بدو آمد به پدرش چسبید. هومن با خودش فکر کرد الان زمان خوبی است که به زنش بگوید چه اتفاقی افتاده است. اینطوری حتما خوشحال می شود و شلوغ کاری بچه ها را فراموش می کند.
-میدونی امروز کیو دیدم صدیقه جان؟
زن صدایش را بالا برد و گفت: بچه هات از صبح که بیدار شدن مثل سگ و گربه پریدن به جون هم. یه نفس جیغ و داد زدن تا همین حالا. دیگه طاقتم سر اومده. مدرسه ها که باز بودن یه نصفه روز از دست پسره راحت بودم. توام که از صبح معلوم نیست کدوم قَـبـ ،حرفش را خورد، همه برات مهمن جز زن و زندگیت. به توام میگن بابا؟ یه کم از شوهرای مردم یاد بگیر که چجوری نوکریِ زناشونو می کنن.
زن در آشپزخانه روی زمین خم شد و شروع کرد به جمع کردن خرده های بشقاب شکسته. هومن ساکت شد. از جایش تکان نخورد. روی سر بچه هایش دست می کشید. کمی منتظر ماند تا ببیند زنش درباره ی حرف مهمی که می خواست بزند کنجکاوی می کند یا نه. زن زیر لب غر می زد. هومن با خودش فکر کرد که زنش حق دارد. بچه هایش، مخصوصا آرین پسر ده ساله اش واقعا غیر قابل تحمل اند. هیچکس بیشتر از ده دقیقه نمی تواند او را تحمل کند. زن گفت: جارو برقی رو بیار اینجا رو جارو کن. مواظب باش بچه ها نیان این طرف شاید خرده شیشه ها بره پاشون.
هومن بچه ها را از پیش پایش کنار زد. رفت از اتاق خواب جارو برقی را آورد و آشپزخانه را جارو کرد. زنش خواست سفره ی شام را بچیند. او همچنان به دنبال فرصتی بود که حرفش را بزند. رفت نزدیک زنش، کمی قوز کرد. انگار وزن کلمه هایی که در راه گلویش جمع شده بودند کمرش را خم می کرد. با صدایی آرام که به زحمت شنیده میشد گفت: امروز یکی از همکلاسی های دوران مدرسم رو دیدم. اسمش محموده. قرار گذاشتیم با دو تا از همکلاسی های دیگه که باهاشون در ارتباطه آخر هفته یه جا جمع شیم.
زن گفت: به سلامتی.
هومن که دیگر خشونت را در صدای زنش حس نکرد کمرش را راست کرد، با صدای بلندتر ادامه داد: فقط من بینشون دانشگاه رفتم. هر سه تاشون ترک تحصیل کردن و دیپلم هم نگرفتن. وقتی محمود فهمید من لیسانس گرفتمو کارمند یه شرکت دولتی هستم چشماش از تعجب چهار تا شد. باورش نمی شد من انقد آدم با عرضه ای باشم.
زنش ساکت بود و در حالی که سفره شام را می چید به حرف های شوهرش گوش میداد. هومن طوری با اشتیاق از ریزترین اتفاقات دوران مدرسه اش حرف می زد که انگار کاتب ها دوره اش کرده اند و زندگی نامه اش را می نویسند. فکر می کرد همه چیز دست به دست هم داده تا او از موفقیت هایی که به دست آورده حرف بزند و تحسین بقیه را برانگیزد. ولی هر چه بیشتر وارد جزئیات دوران کودکی اش می شد قیافه ی زنش بیشتر در هم می رفت.
هومن حالت مطمئنی به خودش گرفت و گفت: اتفاقا این سه تا همکلاسیم کسایی بودن که منو مسخره می کردن. جلوی خونمون کشیک میدادن وقتی از در خونه بیرون میومدم تا مدرسه پشت سرم راه میفتادن و با صدای بلند هو میکردن. منم اصلا بهشون محل نمی دادم. نه اینکه فک کنی ازشون میترسیدم، نه. چاره ای نداشتم. چون اگه هم سر و صدا راه مینداختم و دعوا می کردم باز هیچکس از خانوادم نمیومد طرفمو بگیره. بابام که بنده خدا کله ی سحر می رفت طباخی کله بار می ذاشت و آخر شب میومد خونه. وقتی هم که میومد نمیشد باهاش یک کلمه حرف زد. مادرم هم که همش درگیر داداشِ علیلم از این امامزاده به اون امامزاده پی شفا بود. کسی نبود واسه من سینه سپر کنه. کار خدا بی حکمت نیست. همین چیزا باعث شد من بتونم رو پای خودم بایستم و زندگیمو سر و سامون بدم. ولی خب گذشته ها گذشته. من از محمود و نوچه هاش کینه به دل ندارم. خودش پیشنهاد داد دور هم جمع بشیم.
زنش گفت: بچه ها بیایید سر سفره تا غذا از دهن نیفتاده. دیر بیایید سفره جمع میشه ها.
هومن و محمود قرارهایشان را برای آخر هفته گذاشته بودند. پنجشنبه ساعت ده صبح در خانه محمود. هومن ماجرا را به همکارانش گفته بود. قرار گذاشتند وقتی او با دوستانش دور هم جمع بودند چند تا از همکارانش به هومن زنگ بزنند و از او درباره ی کارهای شرکت سوال کنند. مرد جوان با خودش فکر کرد که وقتی با جملات قلنبه سلنبه به همکارانش که زنگ می زنند دستور بدهد که فلان کار را باید به فلان صورت انجام دهند چه لحظه باشکوهی برایش خواهد بود. خودش را مثل فرماندهی می دید که در آخرین لحظه ها قبل از یک پیروزی بزرگ در تدارک نوع آخرین حملات است تا دشمنانش را به زانو بیندازد. سال ها بود چنین فکرهای لذت بخشی نکرده بود.
روزها به سرعت گذشتند. صبح پنجشنبه هومن با اتومبیل پراید مشکی اش خیابان ها و کوچه ها را پشت سر می گذاشت و به طرف خانه محمود می رفت. در میان مردمی که سر خیابان ها و چهارراهها منتظر تاکسی بودند دقت می کرد تا شاید دوستانش را که می خواهند به مهمانی بیایند بشناسد و سوارشان کند. دوست داشت همه گل های کودکان کار را که سر چهارراهها به این و آن التماس می کنند یکجا بخرد تا همه آن ها به اندازه ی او خوشحال باشند. به همه ی عابرانی که می خواستند از عرض خیابان عبور کنند راه می داد و به آن ها لبخند میزد. به محل قرارشان رسید. کسی در کوچه نبود. پراید مشکی اش را گوشه ای پارک کرد. تلفن همراهش را در آورد و شماره گرفت. محمود گوشی را برداشت.
هومن گفت: سلام خوبی محمود؟ من توی کوچتونم . تو کجایی؟
صدای بوق و شلوغی خیابان از آن طرف خط می آمد و صدای ضعیفی که گفت: نزدیکم. ببخشید چیزی تو خونه نبود اومدم یه کم خرید کنم. چند دقیقه دیگه اونجام.
هومن انگشت اشاره اش را روی سقف ماشینش کشید، سرش را بالا گرفت و با لحنی که از رضایت خاطرش خبر می داد گفت: می خوای بیام دنبالت؟ وسیله دارم.
محمود بدون مکث جواب داد: نه مخلصیم داداش. خودم میام.
هومن که آن روز می خواست نقش مهم تری را در بین همکلاسی های قدیمی اش بازی کند پرسید: ابراهیم و مهدی چی؟ شمارشون رو ندارم تماس بگیرم. ازشون خبر داری؟ هوا گرمه نمیخوان برم دنبالشون؟
محمود که از لحنش پیدا بود نمیخواهد این مکالمه ادامه پیدا کند گفت: نه نه نمی خواد بری. بهم زنگ زدن. اونا هم نزدیکن. بمون میایم، و گوشی را قطع کرد.
تا جایی که هومن به یاد می آورد این سه مرد جوان که منتظرشان بود همیشه با هم بودند. حتی هر سه با هم ترک تحصیل کردند. مدت ها بود از آن ها خبر نداشت. جمعه هفته قبل هم که همدیگر را دیده بودند این محمود بود که در نگاه اول هومن را شناخته بود. محمود آنقدر چاق شده بود که هومن با دقت زیاد در چهره اش او را به یاد آورده بود. اما هومن تقریبا هیچ تغییری نکرده بود. هنوز همانطور لاغر بود و بینی درازش کمی به سمت راست انحراف داشت. فقط عینکی شده بود و موهای سفید بین موهای سیاهش به وفور دیده می شد. محمود پس از ترک تحصیل شاگرد مکانیکی شده بود. ابراهیم پادوی یک نمایشگاه اتومبیل و مهدی هم پس از چند بار عوض کردن شغل پادوی یک صرافی شده بود. هر چهار مرد جوان قرار بود در مهمانی امروز از حال و روز هم باخبر شوند.
هومن به پراید مشکی اش تکیه داده بود. به گذشته فکر می کرد. اگر چه گذشته سختی داشت ولی در آن لحظه که می خواست داشته هایش را به رخ همکلاسی هایش بکشد، لذت فکر کردن درباره آن را به هر اندیشه دیگری ترجیح می داد. برای گرفتن وام خرید خودرو خیلی این در و آن در زده بود. بعدش هم چون هنوز پول کم داشتند مجبور شده بود به خیلی ها رو بیندازد. چند هفته اولی که تازه ماشین را خریده بودند دائم در سفر بودند. هومن علاقه خاصی به این داشت که موقع مسافرت حتما وسایل سفر را روی باربند ماشینشان بگذارند تا همه بفهمند که آن ها خانواده کوچک خوشبختی هستند که دارند به مسافرت می روند.
از دور هر مرد پیاده ای را که وارد کوچه می شد به دقت نگاه می کرد. ناگهان یک ماشین شاسی بلند مشکی وارد کوچه شد که چند بار چراغش را روشن و خاموش کرد. هومن اطرافش را نگاه کرد. جز او کسی در کوچه نبود. عرق سردی روی پیشانی اش نشست. ماشین که نزدیکتر شد راننده اش را شناخت. محمود بود سوار بر یک تویوتا لندکروز مشکی. هومن با یک حرکت سریع طوری که انگار برق او را گرفته است خودش را از روی کاپوت پراید مشکی اش به بالا پرت کرد و از آن فاصله گرفت. آرزو کرد کاش جثه اش چند برابر محمود بود تا پراید مشکی اش را پشت خودش قایم می کرد. محمود از ماشین پیاده شد و به سمت هومن آمد. طوری می خندید که زبان کوچکش دیده می شد. هومن گیج شده بود. دهانش در جهت بینی کجش به سمت راست جمع شد و سقوط یک وزنه را در دلش احساس کرد.
محمود نگاهی به پراید هومن انداخت که در ذهن او مثل زیر گرفتن ماشینش بود. با کف دست راستش محکم به شانه هومن زد و گفت: خیلی کار خوبی کردی اومدی. معطل شدی. شرمنده داداش.
هومن کمی به عقب پرت شد و گفت: خواهش می کنم.
چند جمله ی کوتاه بینشان رد و بدل شد. هومن هر طوری بود سعی کرد تصویری را که از این ملاقات در ذهنش ساخته بود بازسازی کند. هنوز امید داشت که بتواند در این مهمانی جایی برای خودش تصور کند. در همین فکر بود که ابراهیم با یک خودروی هیوندای سانتافه و مهدی با یک کیا اسپورتیج جلوی خانه محمود ایستادند. هومن خودش را در محاصره آن ها احساس می کرد. دیگر تمام روزنه هایی را که فکر می کرد می توانند همچنان امروزش را روشن نگه دارند بسته شده دید. خودش را مثل سربازی بی سلاح وسط میدان جنگ دید که شکست خوردنش حتمی است. خدا خدا می کرد همکارانش با او تماس نگیرند. دلش می خواست برود یک گوشه ای دستانش را دور سرش بگیرد و از ته دل گریه کند. سه مرد جوان دوره اش کرده بودند. مردمک های چشم هایشان بین هومن و ماشینش می چرخیدند. صدای خنده هایشان کوچه را پر کرده بود. در حالت ایستادن هومن و خنده های زوری اش درماندگی پیدا بود.
بعد از مهمانی در تمام طول راه هومن نه به فکر تحصیلات دانشگاهی اش بود و نه به فکر شغل دولتی اش. فقط درباره رفتارها و حرف های محمود و اشخاصی که در مهمانی بودند می اندیشید. به محمود و کسانی که ثروتشان زندگی آرام او را دچار تلاطم کرده بود دشنام می داد. تمام طول راه از آن ها به نفرت یاد کرد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم. داستان روانی است یعنی می‌شود به راحتی آن را تا انتها خواند و خسته نشد. خوب است که بهانه داستان و سرگرم کردن مخاطب به زمانه خودت نقد کنی و به این بهانه داستانت را صاحب لایه‌های عمیق‌تری بکنی و مخاطب را به فکر وا داری. نکاتی هستی که توجه به آن‌ها داستانت را از آن چیزی که هست بهتر می‌کند. اولین نکته‌ای که به نظرم باید در بازنویسی داستان به آن توجه کنی این است که یک فکر نمی‌تواند چند شخصیت داستانت را دنیای داستان پیش ببرد. به نظر ماشین زیر پای آدم‌ها متر و مقیاس مناسبی برای سنجیدن موفقیت آدم‌ها نیست. اگر هم باشد یک حقیقت مطلق بر داستانت نیست. مخاطب از تو به عنوان نویسنده انتظار بیشتری دارد یعنی انتظار دارد که توی نویسنده نگاه دقیق‌تر و موشکافانه‌تری در زندگی آدم‌ها داشته باشی و متر و مقیاست نسبت به آدم‌های دیگر متر و مقیاس موجه‌تری باشد. از طرفی انتظار دارد که اگر چهار شخصیت در داستانت وجود دارد همه این چهار شخصیت ملاک موفقیت خود را ماشین زیرپایش نداند. قطعا برای تشخیص موفقیت یک زندگی متر و مقیاس‌های معتبرتری از ماشین شاسی بلند وجود دارد. چرا ماشین شاسی بلند؟ چرا در سریال‌های تلویزیونی هرکسی که پولدار است ماشین شاسی بلند سوار است؟ چرا در داستان تو هم همین‌طور است. تا پیش از یک سوم انتهایی داستان ظاهرا هومن چیزهای دیگری را نشانه‌های موفقیتش در زندگی می‌دانست، تحصیلاتش در دانشگاه را، زن و بچه‌اش را، شغلش را اما در یک سوم پایانی تمام این‌ها به یک پراید مشکی خلاصه شد یعنی هومن از زندگی‌اش راضی بود چون یک پراید مشکی داشت و به واسطه این پراید مشکی می‌خواست موفقیتش را در چشم عالم و آدم بکند؟ خب این به نظرت منطقی است؟ این‌که در این روزگار یک نفر به بهانه داشتن یک پراید مشکی فکر کند آدم موفقی است؟ پاسخ به این سوال مساله جدیدی را مطرح می‌کند. این‌که محیط داستان شما بازتابی از روح زمانه خودش است یا که کاملا محیطی برساخته است که هیچ همپوشانی با دنیای بیرونش ندارد و هرچیزی فقط در این دنیا معنا و مفهوم خودش را دارد. به نظرم ادعای داستان شما مورد اول است و اگر این‌طور باشد موفق عمل نکرده است. یعنی شما بازتابی کاریکاتوری از زمانه خودتان را در محیط داستانتان پیاده‌سازی کرده‌اید که این برای داستان شما خوب نیست. به عنوان یک تمرین جداگانه سعی کنید از زمانه خودتان بنویسید و فرض را بر این بگذارید که سیصد سال دیگر یک نفر به دستنوشته شما دسترسی پیدا می‌کند. توضیح شما باید این قدر جامع و کامل باشد که او روزگار ما را همان‌طوری بشناسد که ما آن را تجربه می‌کنیم. اما اگر فرض بر راهکار دوم باشد یعنی این‌که دنیای داستان شما دنیایی برساخته است. آن‌وقت باید بگویم که داستان شما اصلا کارش را درست انجام نداده است. نکته دیگری که به نظرم در بازنویسی داستانتان باید به آن توجه کنید دراماتیک کردن خرده روایت‌های داستانتان است. به عنوان مثال آن‌جایی که هومن برای همسرش از شرارت همکلاسی‌هایش در سال‌های گذشته می‌گوید، تعریف می‌کند که آن سه در مسیر دنبالش می‌رفتند و برای او هو می‌کشیدند. خب این دم دستی‌ترین آزاری است که می‌شود برای یک بچه در نظر گرفت به نظرم شما باید تمام خرده روایت‌های داستانتان را دراماتیک تر از اینی که هست برگزار کنید. نکته دیگر روند اتفاق‌های داستان شماست. هومن و همکلاسیش که هر دو ماشین دارند همدیگر را با پای پیاده در خیابان می‌بینند. بدون این‌که هیچ اطلاعی از زندگی خودشان بدهند قرار می‌گذارند که همدیگر را ببینند. و این دیدار طوری است که همه همان لحظه با ماشین‌هایشان می‌رسند. می‌دانید این که داشتن ماشین بهتر در دنیای داستان شما فضیلت است و سیر اتفاقات طوری است که این فضیلت خودش را به رخ مخاطب بکشد هم از باورپذیری داستان شما کم می‌کند. به نظرم نگاه شما به دنیای داستانتان باید نگاه همه‌جانبه‌تری باشد. باید موفقیت در سایه رضایت از زندگی را پیش از نوشتن داستان برای خودتان شرح بدهید و روی کاغذ مواردی را که به سعادت و رضایت ختم می‌شوند بنویسید، آن وقت این‌ها را به عنوان پیش‌داستان برای خودتان داشته و تازه شروع به نوشتن داستانی با این محوریت بکنید. نکته دیگری هم که هست این هست دغدغه‌های هومن برای مردی که زن و بچه دارد زیادی بچه‌گانه است. شاید همین‌ها برای هومن موفقیت باشد و او کمی شبیه بچه‌ها فکر کند اما دو نکته وجود دارد یکی این‌که این داستان چیز دیگری است. دیگری این‌که تلاشی بر ساختن این وجهه از شخصیت هومن نشده است. امیدوارم که این یادداشت شما را ترغیب به بازنویسی این داستان و برای بازنویسی این داستان وقت بیشتری بگذارید و دنیای داستانتان و آدم‌هایش و دغدغه‌های آن‌ها را بهتر بشناسید و ماجرا را سر حوصله‌تر برای مخاطب شرح دهید و دراماتیک کنید. منتظر خواندن نسخه جدیدی از داستان شما هستم. به نظرم حیف است که این داستان بازنویسی نشود.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.