شعر روایی، با داستان متفاوت است




عنوان داستان : غول آینه ها
نویسنده داستان : علی معتمدی


میون کوچه پس کوچه های یه شهر شلوغ
وسط همهمه آدما و صدای آژیر و بوق


چه شب بود و چه روز، چه گرم بود و چه سرد
یه غول که غمگین و تنها بود زندگی می کرد


ولی خب کجا؟


پشت شیشه رنگارنگ مغازه ها
لای درب چرخون و قشنگ اداره ها
و تو آینه های قدی خونه ها


غول عجیب غریب نبود، شاخ و دم نداشت
اون زمخت و زشت نبود، ساق و سم نداشت


غول تو آینه ها بود و شکل آدما می شد
با بزرگ، کوچیک و مرد و زن هم صدا می شد


می تونست کوچیک شه، هم قد و قامت بچه ها
مثه بزرگا اخم کنه، جدی شه یا دربیاره ادا

جوون شه و تیز بره بالا از دیوار راست
پیر شه، خم راه بره و ببینی دستش عصاست


می تونست مرد شه، با ریش و سیبیلای کلفت
خانم شه با رنگ قرمز روی لب هاش و رو لپ


ولی خب ..


غول قصه تنها بود، و کلی غم داشت
دلش تنگ بود و انگار چیزی کم داشت


حیف که سالهای سال کسی از غول، اسم نبرده بود
غول تنهای غمگین قصه مون طلسم شده بود

آدم صبح که جلوی آینه آب به صورت می زدن
غول رو نمی دیدن یا خودشون رو به اون راه می زدن

شب ها که دندوناشون رو می شستن با مسواک و آب
خمیازه می کشیدن و زود می خواستن برن به تخت خواب

اونا وقت خرید، تو ویترین، لباس ها رو تماشا می کردن
وقتی ام که غول رو تو شیشه می دیدن، حاشا می کردن

شاید دیدن غول واسه آدما یه ترسی داشت
باید یکی می اومد و این طلسم رو ور می داشت

***

تا یه روز دخترکی که کوچیک و نازنازی بود
دست تو دست مامان بابا و مشغول بازی بود

همینطور که سمت یه شکلات فروشی می رفت
با ورجه وورجه و خنده و بازیگوشی می رفت

به ویترین مغازه رسید و لپ هاش رو چسبوند به شیشه
انقدر شکلات دوست داشت می خواست بمونه اونجا همیشه

غول که دخترک شیطون رو از دور دیده بود
از خوشحالی قلبش دوباره تند تپیده بود

اون فوری شکل دخترک بازیگوش شد
به شیشه سفت چسبید و سراپا گوش شد

دخترک یه دفعه غول رو تو شیشه دید و مکث کرد
یکم عقب تر رفت و ایستاد، نگاهی به عکس کرد

دخترک یهو بلند خندید و گفت “این چه بانمکه ..”
لپ های قرمز غول رو می گفت که گوله نمکه

غول و دخترک تو چشم های هم می خندیدن
اونا اولین باری بود که هم رو می دیدن

دخترک به شیشه چسبید و آروم غول رو بوس کرد
قلب غول تند می زد، تا تونست خودش رو لوس کرد


آدما که دخترک و غول رو با هم دیده بودن
قصه مهربونی اونا رو شنیده بودن

تازه می فهمیدن که بابا غول ترس نداره
دوست خوبی می تونه باشه، اینکه بحث نداره

اونا یکی یکی و یواش یواش با غول آشنا می شدن
تو آینه می دیدنش، می خندیدن و هم صدا می شدن

نه غول و نه آدما دیگه هیچ کس تنها نبود
یه هم کلوم خوب داشت و اسیر غم ها نبود

بساط غصه و تنهایی بسته شده بود
طلسم غول قصه مون شکسته شده بود
نقد این داستان از : احسان عباسلو
به طور طبیعی اولین نکته‌ای که می‌توان در مورد آن بحث کرد شکل متن است. شکلی که حالت شعر پیدا کرده و لذا تا حدودی هویت داستانی متن را به خطر انداخته است. اگر صاحب قلمی به دنبال داستان‌نویسی و داستان نویس شدن است ناگزیر باید به حفظ هویت قالب داستانی متعهد باشد. مدتی است که عده‌ای شعر و داستان را به یکدیگر نزدیک کرده اند. در داستان مینیمال برخی با شکستن جملات و نوشتن آن ها در زیر یکدیگر ، شکلی از شعر به داستان می دهند. به شخصه با خدشه‌دار کردن هر هویت ادبی مخالف هستم و فکر می‌کنم اولین گام برای هر علاقمند به حوزه های ادبی و هنری حفظ هویت‌هاست. البته در مورد نوآوری مشکلی وجود ندارد، اما نوآوری نبایست به حذف هویت منتهی شود بلکه باید به ارتقای آن بیانجامد.
اما در خصوص این نوشته. آیا متن شعر است یا داستان؟ اگر شعر است که نویسنده بزرگوار باید آن را به پایگاه نقد شعر ارجاع می دادند و اگر داستان که طبیعتاً شکل اثر باید شکل نثر داستانی هم پیدا می کرد. البته ما نثر منظوم داریم، همن گونه که شعر منثور هم داریم. لیکن چیزی که ما آن را داستان می شناسیم متفاوت از این متن است. شاید هم نویسنده محترم قصه ی این شعر روایی را مورد نظر داشته و برای نقد ارسال داشته اند. به هر حال با توجه به این نوشته، نکاتی جهت اطلاع نویسنده محترم درج می گردد.
اول این که قالبی از این دست شما را محدود می سازد و نمی توانید راحت حرف خود را بزنید. برای نمونه در سطور 13 و 14
داریم:
می تونست کوچیک شه، هم قد و قامت بچه‌ها
مثه بزرگا اخم کنه، جدی شه یا دربیاره ادا
برای درآمدن قافیه ناگزیر به سخت خوانی و نازیبایی در سطر دوم شده‌ایم. بماند که از لحاظ وزنی هم نوشته در این جا ایرادهایی دارد. ضعیف بودن قدرت نویسنده در بخش شعری و آهنگی متن قوت نثر او را هم تحت الشعاع قرار می دهد. بنا بر این کیفیت اثر دچار مشکل شه و زحمت نویسنده از بین می رود.
دیگر زبان خودمانی متن است. زبان خودمانی منظور زبان کوچه و بازار است اما این زبان خودمانی در مواردی با اغراق روبرو شده است. مثلا خط سوم از انتهای متن که می گوید: "یه هم کلوم خوب داشت" حتی در محاوره هم جز قشر خاصی از مردم از کلمه "کلوم" استفاده نمی کنند.
توجه به فرم در این نوع متون باعث می شود که قصه از قدرت و اوج و هیجان لازم برخوردار نشود. در اینجا نیز حادثه مهمی شکل نمی گیرد و خواننده به هیجان و لذت نمی رسد. گره نوشته که فاصله مردم با غول است به راحتی و سادگی و با آمدن دخترکی کوچک حل می شود. در حالی که حضور غول نوید یک ترس و مبارزه را می دهد. حتی اگر کلیشه شکنی هم بخواهد اتفاق بیافتد باید چیزی جایگزین شود که از میزان هیجان و حس و لذت دست کمی از مبارزه با قول نداشته باشد. رابطه میان غول و دختر هم به یک رابطه احساسی قوی تبدیل نمی شود و خیلی ساده و سطحی بیان شده است.
شاملو از این دست اشعار دارد مانند «قصه دخترای ننه دریا». هیچ کس آن‌ها را داستان نمی‌داند. نوعی شعر روایی هستند. مخاطب این نوشته هم به نظر مخاطب عام است. گرچه تلاش شده تا به مضمون مهمی بپردازد اما عدم قدرت فرم موجب پررنگ شدن مضمون نشده است.
این که هر کس غول خود است هم می شود مضمونی برای داستان انگاشته شود اما مضمون زمانی زیبا می شود و در ذهن می نشیند که در دل صورت زیبایی هم قرار گرفته باشد.
نویسنده محترم اگر به شعر روایی و یا نوشته هایی از این دست علاقه دارد بایست نمونه های زیادی بخواند تا وزن و قالب در ذهنش جاگیرد و در آن صورت هم حتی با کمک یک شاعر کاربلد متن خود را از لحاظ وزن و قافیه و امثال این‌ها چک نماید.
داشتن ایده برای نوشتن یک مضمون خوب کافی نیست. مهم تر از ایده قالب مناسب است. قالبی که محتوا را آن قدر زیبا سازد که مخاطب را به سمت خود جلب نماید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.