با داستان چه چیزهایی می‌توان گفت




عنوان داستان : سیسوگ
نویسنده داستان : الهام نظامجو

پدرم گفت بيست تا. عبدالغفوردوست پدرم با اخم میگفت نه ده تا.
پدرم بادی به غبغب انداخت وگفت :بيست تاگوسفند كمتر نمي دهم. مرد با بی تفاوتی گفت قبول است وبقیه مردانی که توی اتاق نشسته بودند گفتند مبارك باشد .

من توی حیاط بودم و همه این اتفاقات رااز لای در میدیدم وهیچ وقت از یادم نمیرود.خواهرم دل آرا دوید توی حیاط وبه من گفت خوشبخت بشی.
انگار دیوار روی سرم خرا ب شد با خشم به او گفتم خوشبخت؟ من فقط دوازده سالمه. دل آراسرش را پایین انداخت و گفت مگه من نه ساله نبودم .پرسیدم :توچرا هیچ کاری نکردی دل آرا؟
با تعجب گفت:چیکار می کردم؟چیکار میتونستم بکنم .این سرنوشت ماست. ماه گل را یادت رفته؟مگه چاره دیگه ای هم داریم؟
گفتم :آره داریم.من راهش رابلدم.
دل آراگفت تو چرا لباسات بوی نفت میده؟نکند این است آن راهی را که میگویی؟نه این راهش نیست.ترس توي چشمهايش بود.
1
خودم را توی بغل دل آراانداختم وبلند گریه کردم.لرزش شونه های دل آرارا احساس کردم.گفت : جانم آرامتر الا ن بابا میشنود. می خواهی دوباره بیاد کتکمون بزند؟
آن شب تا صبح من ودل آراتو بغل هم گریه کردیم. آنشب طولانی ترین شب زندگیم بود.من درنازدختر دوازده ساله بلوچ فردا همسر سوم مردی چهل ساله به اسم عبدالغفور می شدم.
******
از صبح قهر کردم وصبحانه نخوردم و با پای برهنه روی ریگزارها بی هدف میدویدم وگریه میکردم.ازوقتی دنیای اطرافم را شناخته بودم همراه بقيه بچه های طایفه این بیابان را دویده بودم و چند هفته یکبار ماشینی رد میشدو مسافرانش پیاده می شدند و با ما عکس می انداختند.حتما عکس با بچه های کپر نشین حاشیه مرزی برایشان جالب بود .میان آنهمه بچه همیشه مرا برای عکس گرفتن انتخاب میکردند.مهربی بی مادرم میگفت چون توچشمهایت درشت است و سفیدی .با بقیه بچه ها فرق داری.بچه های بلوچی همه سبزه بودند و دلیل اینکه من سفید بودم این بود که میگفتند به عمه ام رفته ام .عمه ای که هیچ وقت ندیده بودمش ومیگفتند در نوجوانی به خاطر بیماری مرده .
زود بود خیلی زود هنوز کلی آرزو داشتم .چند سال پیش که با عمو عبد حق و زن عمو صنم برای خرید عروسی دختر عمو به شهر رفته بودیم توی دلم ارزو کردم که من هم مثل پسرهای شهر به مدرسه بروم اما وقتی به زن عمو گفتم دعوایم کرد و تندي گفت مگه دختر مدرسه میره.ننگه برای مردهای طایفه .میخواهی عموت به جانت بیافتد؟
دوست نداشتم توی کپر بمانم همیشه آرزويم بود به شهر بروم و دنیای بیرون از این کپرها و بیابان ها را ببینم..دیدن شتری در بیابان رشته افکارم را پاره کرد.آنروز از هر چه شتر بود بدم می امد شتری که سرنوشت دختران قبیله را تعیین میکرد اگر می باخت این دختران طایفه بودند که باید قربانی می شدند.سر شرط بندی همین شتر بود که پدرم مرا به مردی که در شرط بندی باخته بود میداد .سرشترداد زدم که چیه چرا این جوری نگاهم میکنی. کاش تو نبودی.شتر بیچاره انگار حرفهایم را می فهمید سرش را پایین انداخت شاید ناراحت شده بود و احساس شرمندگی می کرد.شاید خودش را مقصر می دانست.آنروز مظلوم تر از آن زبان بسته نبود که سرش دادبزنم وخودم را خالی کنم.
کاش می شد بروم جلوی پدرم بایستم وبگويم نمي خواهم زن مردي همسن پدرم بشوم. اما مگر ماه گل نبود که جلوی عمو صمد ایستاد وگفت وهاب را دوست ندارد.هنوز صدایش در گوشم است که جیغ می زد و عمو و چند مرد دیگر اورا دنبال کردندتا صدایش قطع شد.ودیگر بعد از آن هیچ کس حق نداشت اسم ماه گل راجلوی مردهای طایفه بیاورد حتی زن عمو حق نداشت جلوی عمو گریه کند ما حتی نفهمیدیم قبر ماه گل هم کجاست چون به عقیده مردان این ننگ باید پاک می شد.مردا ن میگفتن3 زنی که با صدای بلند حرف بزنه نباید زنده باشد.نمی دانم عمو صمد چطور می توانست شبها راحت بخوابد.
.رسم بود وقتی از قبیله ای دختر می گرفتندقبیله مقابل هم بایددختر می داد.قبیله مقابل ماه گل رابرای وهاب پسری که می گفتند عقل درستی ندارد و خل است می خواستند. ماه گل نزدیک پانزده سالگی بود و طبق باور طایفه که میگفتند اگر دختری به سن پانزده سالگی برسد و هنوز در خانه باشد بدیمنی می اورد عمو می خواست اوراشوهربدهدتا زودتر از شر این بدیمنی خلاص بشود تا مبادا بدیمنی ماه گل دامنش را بگیرد .ماه گل همبازی من بود موهایش طلایی وزیبا بود.کاش این لحظه اینجا بودو مثل بچگی روی این ریگزارها باز هم بازی می کردیم.حالا چقدردلم برایش تنگ شده بود.
به خانه ی کپری مان برگشتم لباسهای نفتی ام راکه دیروز جایی پنهان کرده بودم را برداشتم و پنهانی طوری که کسی متوجه نشود به پشت خانه رفتم وقتی نبود تا بخواهم لباسم را بشویم و ممکن بود پدرم متوجه بوی لباس شود و به جانم بیافتد.
با دستهایم گودال کوچکی کندم ولباسها را داخل گودال گذاشتم و رویش را با خاک پوشاندم.
به خانه برگشتم تا چشم مهر بی بی به من افتاد گفت کجا بودی دختر از صبح رفتی مگه نمی دانی امروز چه خبر است.همیشه مهربی بی را دوست4 داشتم اما آنروز اورا هم مقصر می دانستم.اما بعدها فهمیدم که اوهم سرنوشتی شبیه من داشته همسن من بود که اورا به مردی دادند که دوستش نداشت.دوست داشتن چه كلمه ي خنده دار و بی معنايي بود وقتی خودت در سرنوشت و آینده ات هپچ انتخابی نداری.رسمی داشتیم به اسم ناف بران كه هرنوزاد دختری که دنیا می امد نافش را به نام یکی از پسران طایفه می بریدند تا وقتی به بلوغ رسید با اواذدواج کند ناف مادرم را به اسم عمویم بریده بودند اما عمویم قبل از اینکه به بلوغ برسدمرده بود وباید صبر میکردند تا برادر کوچکترش که دوسال از مادرم کوچکتر بود به سن بلوغ برسد تا مادرم با او اذدواج کند .دلم برای مهر بی بی میسوخت زنی که همه ی سالهای عمرش به سوزن دوزی تگردبافی* و وسواس بافی والبته بچه داری می گذشت.مهربی بی هیچ وقت چیزی نگفت واعتراضی نکرد این ها را خاله ام برایم گفته بود و گفته بود جلوی مهربی بی چیزی نگویم.
من چهارمین بچه از هفتمین بچه از همسر اول پدرم بودم.اسم مرا سیسوگ گذاشتند .مادرم انروزکه من را به دنیا اورده بوددو بارسیسوگ را دیده بود. سیسوگ پرنده زیبایی است که بصورت گروهی در کوه و جنگل‌های بلوچستان زندگی می‌کند این پرنده هرگز رام نمی‌شود،چرا که پرواز بر فراز قله هاو دره ها را به همه‌ی راحتی‌های قفس ترجیح می‌دهد ، ترجیح می‌دهد در زمستان‌های سرد از بادهای سردو سوزان شلاق خورد و در تابستان یک روزخوش نبیند، اما هرگز راحتی‌های قفس را نمی‌پسندد. اگر در قفس باشد رویای هر روزش پرواز است ،فقط پرواز .این خصایصش به وحشی‌ها می‌‌‌ماند اما رفتارش آرام ، با وقار وبسیار طناز گونه است.
همیشه برایم سوال بود که چرا پدرم به جای بدهی اش به جاي من شترش رابه غفور نداد؟شاید می خواست از نان خورهای سر سفره اش کم کند یا شاید شتر بیشتر به کارش می امد تامن .
از غفور می ترسیدم چند ماه پیش بود که به عروسی دایی رفتیم زن دوم غفور رویش را پوشانده بود وقتی زنان دیگر علتش را پرسیدند نقابش را برداشت تمام سمت راست صورتش به طرز وحشتناکی کبود بود .جهان گل زن اول غفور گفت غفور دستش سنگینه من هم وقتی سومین دخترم را اوردم طوری مرا زد که تا چند روز نمی توانستم را ه بروم. ازهمانموقع بود که از غفور بدم امد اما دست سرنوشت حالا مرا به خانه او می برد.
گندونن* وهبرجني *و بربند مال* همه در يك روز انجام شددر واقع پولی به نام ولور به پدر دختر می دادند و آن پول قیمت دختر بود و میزانش بستگی به موقعیت طایفه و زیبایی دختر داشت.از این پول چیزی به ما دختران نمی رسیر همانطور که ارثی از پدر و برادر نداشتیم. گل هزار توي اتاقي كه من بودم آمد اشک توی چشمهایش جمع شده بود با بغض گفتم گل هزار دلم برایت تنگ میشه.میدانستم طبق رسمی که بود بعد عروسی دیگر حق اینکه به خانه پدرم بیایم ندارم دلم برای مهر بی بی و گل هزار تنگ می شد .طبق رسوم وقتی دختری اذدواج می کرد دیگر پدر و برادرش هیچ اختیاری نداشتند .حتی اینکه برای احوال پرسی به خانه دختر بیایند. مهر بی بی انروز گریه نکرد ومن بعدها فكر كردم که شايد نمی خواست توی دلم را خالی کند .مهر بي بي زن عاقلي بود.6
روز عروسي مارا بهار گاه انتخاب ميكردند اما نمي دانستم زندگيم شبيه بهار بود يانه. دوات يا نكاح بندان در خانه داماد بود وطبق رسم فقط يك نفر از خانواده عروس بايد بانور را همراهي ميكرد انروز فقط عموصمد همراه من بودكاش جاي عموصمد يك نفر ديگر مي آمد .عمو صمدرا كه مي ديدم ياد ماه گل مي افتادم.
بعد درخانه ما مراسم جل بندی *بود.من دختری که تا دیروز در ریگزارها به همراه دختران مشغول بازی بودم ومیدویدم حالا برایم سه روز در جل نشستن چه سخت بودم .مهربی بی راست میگفت که مثل سیسوگ درقفس نمی توانم بمانم وهمیشه باید در جست وخیز باشم.فقط برای رفع حاجت میتوانستم از جل بیرون بیایم آنهم به همراه مهر بی بی ودل اراوبا نقاب .سنگینی رشته های گردن بند راروی سینه ام احساس می کردم وسنگینی نالوک وجمکه* گوشم را اذیت می کرد.من که همیشه عاشق چلا*ونالوک* واینها بودم .اما امروز تمامشان بر تنم سنگینی می کرد.مشاطه برایم آوردند وقتی موهایم را می بافت بی هوا گفتم موهایم را مدل موهای ماه گل ببافد مادرم مهر بی بی سریع جلوی دهانم را گرفت و گفت هیس بابایت نشنود ومن هنوز نمی دانم گناه ماه گل چه بود از بچگي هر وقت برلب مادريا خواهرانم مزوانك ميديدم دوست داشتم من هم مثل آنها باشم اما انروز مزوانک* هم روی لبهایم سنگینی میکرد.مشاطه چقدر چهره ي سردي داشت..پولوك* را روي بيني ام فشار داد.از بيرون صداي پاديگ* مي امد چقد ربدصدا بود.مشاطه كيد* را در موهايم فرو كرد و سريگ* قرمز را روي سرم انداخت. آينه را روبرويم گرفت خودم را در آينه ديدم چقدر بزرگ شده بودم.شبيه مهر بي بي.


-----------------------------------------------------------------------

تگردبافي:حصير بافي
گندونن وهبرجني و بربند مال:خواستگاري .بله برون و نامزدي
جل بندي :عروس سه روز دور از چشم ديگران در حجله مانند مي نشيند تاكسي اورا نبيند
چلا و نالوك: انگشتر و گردن بند
جمكه :گوشواره
پولوك:حلقه مزوانك:رژلبي تهيه شده از ريشه درخت
سريگ شال نازك گلدوزي شده
پاديگ :فلزي كه نوكران موقع رقص به پا مي بستند
كيد: تل مرواريد
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
نثر روان و شیوه ی بیان ساده و به دور از آرایه‌های مزاحم ادبی اولین نکته ی ارزشمندی ست که در این داستان به چشم می آید. سپس استفاده از عناصر فرهنگ بومی که می‌تواند جذابیت فیلمی مستند را داشته باشد ما را جذب می‌کند. همین دو نکته کافی ست که این متن خواندنی باشد و از خواندش لذت هم ببریم. ولی درست به یک‌سومِ اول داستان که می رسیم کم کم ابرهای تیره ذهن را می‌پوشاند. این داستان فقط دارد درباره ی مظلومیت زنان در فضای خشن جامعه سنتی و بومی حرف می زند. درست در همین لحظه است که خواننده از نویسنده جلو می زند و دست او را می خواند. بعد جلوتر می رویم و دنبال اتفاقی داستانی، کشف و شهود، حادثه یا دست‌کم شگردی فرمالیستی می گردیم که ما را به ادامه ی خواندن داستان ترغیب کند. اما نویسنده فقط به شرح حال این دختر مظلوم و قربانی ادامه می دهد و مضمون داستان چنان برای خودش جذاب است که دیگر قصه گویی و پیچ و تاب دادن داستان را به کل رها می کند.
این باعث می شود که لذت خواندن این متن در حد همان مطالعه ی نثری روان و آشنایی با برخی عناصر فرهنگ بومی باقی بماند و به ساحت لذت و شهود داستانی نرسد. این جاست که به یاد می آوریم چرا بزرگان فن داستان نویسی، بارها گوشزد کرده اند داستان ابزار مناسبی برای بیان مستقیم مفاهیم فرهنگی و اخلاقی و سیاسی و انتقادی و اجتماعی و روانشناسی و فلسفی و غیره نیست و در داستان فقط باید داستان گفت و هر مفهومی فقط و فقط باید به زبان داستانی بیان شود. مسلما این بدین معنا نیست که در داستان نباید درباره ی هیچ چیزی حرف زد. اما تمام این حرف ها و مفاهیم باید چنان به خورد اتفاقات و ساختار و پیچ و تاب های داستان رفته باشد که هیچ کجا نتوان دست نویسنده را خواند. زیرا خوانندگان فقط نویسنده ای را دوست دارند که دنبال قصه و ماجراهای او بدوند و زمانی که خودشان بتوانند از نویسنده جلو بزنند و دست او را بخوانند، او را به حال خود رها می کنند و همان حسی را دارند که وقتی لطیفه یا داستانی تکراری را می شنویم به ما دست می‌دهد.
بنابر این چیزی که می تواند این متن را به ساحت درخشان داستانی وارد کند اضافه کردن ماجرا و حادثه ای داستانی ست. و یا درون کاوی عمیقی که خواننده را درگیر شناخت شخصیت سیسوگ کند. یا شاید نگریستن از زاویه ای تازه به این مضمون مهم ولی تکراری بتواند باز خواننده را پای این داستان نگه دارد. شاید هم می شد همه این داستان را در دل یک مسابقه هیجان انگیز و غمبار شتردوانی روایت کرد و در نهایت بیان تصویری و نمایشی قصه نیز می تواند کمک کند خود را در فضای داستان بیشتر احساس کنیم و شاید کمکی با آن همزاد پنداری کنیم.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۲
امید غریب » دوشنبه 07 آبان 1397
نوشته ی شما نثر روان و یکدستی دارد و صداقت لحن راوی به دل مینشیند، اما اگر بعنوان یک داستان به ان نگاه کنیم حرف چندانی برای گفتن ندارد! جدای از تکنیک های نوشتن نویسنده باید کمی با فاصله و از دور سوژه هایش را ببیند در چنین جوامعی که در همه ی نقاط ایران وجود دارد همه قربانی هستند و اسیر جهل و خرافه! گاراکتر های عمو و مادر جای کار داشت! و اگر مردی هم در داستان بود که با جهل و زور مخالف بود چه بسا به روایت هم کمک بسیار میشد، بیشتر بخوانید ! بخوانید و بخوانید و بخوانید
عرفان بهارلو » شنبه 01 مهر 1396
فکر می کنم یکی از جنبه های داستان خوب این است که نویسنده بتواند بی طرفی اش را حفظ کند و قضاوت را به خواننده واگذارد. در این داستان درباره مردها قضاوت ها و تصاویر خشن و مستقیمی ارائه شده است و به خواننده اجازه نمی دهد بتواند مردان این سرزمین را در ذهنش به درستی تصور کند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.