سقفی برای خانه




عنوان داستان : من ساکن شهر دی دی هستم
نویسنده داستان : الهام قهرمانی


چهار پنج نفری میشن، یه ون سفید از راه میرسه. نگهبان در رو براشون باز میکنه و سوار میشن. دو تا دیگه جاشون سبز میشن. یه چمدون خیلی بزرگ دارن. با موهای زرد و پوستهای کک مکی، یه کمری کرم رنگ از راه میرسه خودشون سوار میشن و میرن. نگاه ساعتم میکنم شش و ده دیقه است. نزدیک چهل دیقه است که منتظرم. از آدمهای بدقول خوشم نمیاد. یعنی ناسا قبل از استخدام اگه امتحان وقت شناسی بگیره هیچ آشنایی تو ناسا نخواهم داشت.یه خانوم سیاه پوست سبز شد. بهم لبخند میزنه . این خارجیها هم عجب دل خوشی دارند فک میکنن با لبخند کل تاریخ تمدن رو قورت میدن و یهویی کلی متمدن میشن. یه تاکسی وامیسته و خانومه رو تو خودش قورت میده. هنوز داره لبخند میزنه حتما این هم عمل جراحی کرده نه اونجا که کسی عمل جراحی نمیکنه پس حتما عصب ماهیچه اش انقدر کار کرده حوصله برگشتن به سر جاش رو نداره.
از شیشه یه سرک تو لابی میکشم جز چند تا خارجی و چند تا کارمند هتل کسی دیگه رو نمی بینم. به خارجیها با دقت نگاه میکنم ولی یادمه آخرین باری که دیدمش هنوز شکل ایرانیها بود. شغلش رو هم قطعا به این زودی عوض نکرده. با نامیدی بهش مسیج میزنم کجایی پس؟ جواب میده :
- تو لابیم. پنج مین دیگه جلسه ام تمومه بیا تو لابی، بیرون سرده.
حوصله انگلیسی حرف زدن ندارم برای هر کلمه ای باید دهنم رو کامل به دو طرف کش بدهم. نه الان واقعا حوصله کشیده شدن لب و لوچه ام رو ندارم. بالاخره پشت سر چند تا چینی از هتل میزنه بیرون. لبخند میزنم سلام میکنه. جواب میدهم:
- سلام . چقدر لفتش دادی؟
- چرا نیومدی تو؟ میومدی معرفیت میکردم. ارتباطات برای کار و پیشرفت خوبه.
- چی کارا میکنی؟ تا کی تهرانی؟
- تا فردا. خیلی دلم میخاست ببینمت امروز نمیتونستم، مجبور میشدم یه روز بیشتر بمونم.
میخام بگم برای من مهم نبود که ببینمت حوصله در و دیوار خونه ام رو نداشتم برای همین باهات اومدم بیرون. اما به جای گفتن همه اونا یه لبخند تحویل میدم. بعد یهو ترسم میگیره نکنه عصب ماهیچه ام لج کنه و برنگرده سرجاش. اونوقت فک کن همه روز مجبورم به همه لبخند تحویل بدهم.حتی به احمقهایی که هر روز صبح تو مترو میزنن لهم میکنن. یا به راننده تاکسی که به بهونه پول خرد نداشتن ازم دوبرابر کم میکنه یا احمقهایی که هر روز به اسم همکار باید میز بغلیشون بشینم. برای همین زود لبهامو جمع و جور میکنم و میپرسم
-کجا بریم؟
- حوصله قدم زدن تا انقلاب رو داری؟
-اگه از خیابون نادری بریم آره.
شروع میکنه از کارخونه اش حرف زدن. تازه به سود نشسته و داره جون میگیره. ده نفری راهش انداختن و هر کدوم گوشه کاری رو گرفتن اما رییس اینه. میگه اگه همینجوری جون بگیره و بیاد بالا کلی پول میزنیم به جیب و مایه دار میشیم. کارخونه اشون رو شکل بالن می بینم که نیما داخلش نشسته و ده نفر دیگه هم دارند از تماشاچیها پول جمع میکنن که بفرستنش هوا. بهش میگم
-اگه نره بالا باید پولها رو پس بدین. میدونی که؟
-نفوس بد نزن با قراردادی که دو دیقه پیش بستم میترکونه.
- خیلی خوبه که برای خودت کار میکنی؟
- نه. همه وقتت رو میگیره. اما تنها راه فرار از خونه است.
- تو که تازه ازدواج کردی. تازه اونم با عشقت.
- همه زنها مثل همند همون هفته اول خوبند بعدش فقط غر میزنن. راستی بهت گفتم بابا شدم الان پنج ماهه. ذوق میکنم . میگم:
-وای خدای من چقدر عالی. چقدر خوشحال شدم برات.حس خوبیه پدر شدن؟ مگه نه؟ خوب معلومه حس خوبیه.
- نمیدونم حسی ندارم.
ماشین بوق میزنه و بازوم رو میگیره و میکشه کنار. میگم
- همه میگن پدرها بعد اینکه بچه دنیا اومد حسش رو میفهمن.
میرسیم کافی شاپ. وارد میشیم. تاریکه. فک کنم از پول فروش قهوه و کیک نمیشه حتی قبض برق رو پرداخت کرد! نه آدمها تو تاریکی راحتتر میتونن اراجیف بهم ببافن آخه قیافه طرف مقابلشون رو که عین احمقها بهشون زل زده رو نمی بینن. نمیدونم اما قطعا بین تاریکی و حماقت ارتباط زیادی وجود داره. نصف بیشتر آدمهای زمین از توی تاریکی دنیا اومدن.
یه میز دونفره چوبی کنار پیشخون خالیه.میریم سمتش. اینجا تنها جاییکه که بخاطر کولر بالا سرمون بوی سیگار بهمون نمیخوره. میپرسه
-چی میخوری؟
-یه کافه لاته.
خودش هم یه دمنوش سفارش میده و نزدیک یه ربع از خواص علف های داخل دمنوشش حرف میزنه. میخام بهش بگم: هی منو با شکمت اشتباه گرفتی. اصلا به من چه هر کوفتی که سفارش دادی. بریز تو حلقت دیگه. اما میخام باز لبخند تحویلش بدم که یاد عصب ماهیچه میفتم. مجبور میشم به جای همه اینا بهش بگم
-میدونی چرا زن جولین بارنز ازش طلاق گرفته؟
-بارنز کیه؟
- یکی که انقدر تو گذشته رفت واومد آخرش بهش جایزه بوکر دادن.
با تعجب نگاه میکنه.
-ولش کن حالا تعریف کن ببینم چی به سر دل عاشقت اومده؟ تا جاییکه یادمه دست دانیل استیل رو از پشت بسته بودی.
یه قلپ از دمنوشش میخوره و میگه:
- میدونی شلخته است. اصلا من کشف کردم همه دخترایی که خوابگاه زندگی کردن شلخته اند. لبتابش رو باز میکنه رو مبل تا ساعتها ول میکنه همونجا بمونه. تازه شلختگی یه موردشه. نمیشه باهاش یه کلمه هم حرف زد . تازه فهمیدم که طرف اصلا شعر نمیگه همه شعرهایی که دوران نامزدی برام میفرستاد مال خواهرش بوده.
- حتی یه مصرع؟
- چرا! اما اون شعرهایی که من خیلی دوست داشتم رو همه سروده خواهرش بودن.
- مطمینی؟
- آره بابا . خواهرش بهم گفت اصلا میدونی من باید با خواهرش ازدواج میکردم.حتی غذاهایی رو که من دوست دارم رو خواهرش بهتر میپزه.
- اگه وضعتون اینجوریه چرا پس دارین بچه دار میشین؟
یه آهی میکشه و خیره میشه تو دمنوشش.
- من نمیخام اون میخاد اصلا من دلم نمیخاد پدر بشم. حوصله بچه ندارم، اون اصرار کرد. ترسید منو از دست بده . بهونه کرد که خونه تنهام، حوصله ام سر میره. دختره احمق دانشگاهشم ول کرده. دکتری ادبیات دود شد رفت هوا. 2 ماه رو تزش درست حسابی کار کرده بود الان یه زن دکتر داشتم.اما انگار نه انگار. فقط همش فیلم بوده که شوهر کنه. حالا هم که خرش از پل گذشته انگار نه انگار.
- بچه ات چیه؟
- دختر، اسمشم گذاشته محنا.
- میخای جدا بشی؟
- نه بابا حوصله ندارم مهریه بدهم. یعنی پولش رو ندارم . من بلدم ادای مردهای سر به راه و خوب رو دربیارم. همه ازدواج ها همینند مریم. آخرش اونی نمیشن که تو میخای.
- تو هم شدی " مثل همون مرده که رفت لوازم التحریر مداد بخره اما موندگار شد" .
- اصلا میدونی باید با نگار ازدواج میکردم....
پشت سر هم داره حرف میزنه . دهنش مرتب و منظم باز و بسته میشه. انگار بهومیل دستگاه پرس کاغذش رو گذاشته تو حالت اتومات و نشسته قهوه خودش رو بخوره. من هم کنار بهومیل می نشینم و کافه لاته ام رو میخورم و هر دو به کار دستگاه پرس و کاغذها و روزنامه های که پرس میکنه خیره میشیم. با لذت قهوه ام رو میخورم چون مطمینم همه کتابهای خوب و مهم رو بهومیل قبلا جدا کرده. دستگاه وامیسته و یه قیج صدا میکنه.
- گوشت با منه؟
- آره .
- دوست ندارم باز زنم حرف بزنه.تو بهش میگی؟
- به کی ؟ به زنت؟
- نه به محمود دیوونه
- خوب چرا خودت بهش نمیگی؟
- میترسم فک کنه از اون دسته مردهای امل هستم که میخان زنشون رو تو پستو کنن.
- خوب فک کنه. مگه مهمه آدمها چی فک میکنن اصلا میدونی چیه به نظر من آدمها فک نمیکنن فقط ادای فکر کردن رو در میارن. مثل همین پسره که پشت سرت نشسته و داره ادای هایدگر رو در میاره.
- تو هایدگر میخونی؟ آفرین
- نه. فقط میدونم یه فیلسوف بوده. من از فلسفه خوشم نمیاد. من آدم اهل فلسفه و تاریخ و چهارچوب نیستم من نمیتونم زندگی رو از دیدگاه منطقی و قانونی ببینم نمیتونم وقتی کلاغی روی درخته به این فک کنم که فلسفه وجودش چیه . جنس برتره یا نه. اصلا از دایناسور کلاغی دنیا اومده یا تخم کلاغ. روغنه یا دستگاه. چند نسل قادر به تولید مثله. دوست دارم به شاهزاده ای فک کنم که تبدیل به کلاغ شده و الان دنبال کرم طلاییه که طلسمش رو باطل کنه. نمیتونم به ذهنم بگم هی همه این خیالبافیها تفکر زائدی بیش نیس و دنیا در لحظه اکنون واقعیت داره. چون فقط تو خیالم میتونم برگ درخت رو بندازم رو کفشدوزکی که خسته از جنگ با مارمولک اومده. اصلا میدونی چیه من کاری به داورین و تکامل و اینا ندارم چون قشنگی دنیا به افسانه اساطیر یونان و الهه ها و خدایانشه و دنیایی که توش پادشاهها بدون توجه به زایش میجنگن و قدرت نمایی میکنن . آره من واقعا فلسفه دوست ندارم. دنیای سوفی برام هیچ قشنگی نداره. نامه هایی که براش میذارن اصلا کنجکاوم نمیکنه.
- یعنی تو هایدگر رو نمیشناسی بعد میگی این پسره اداش رو داره در میاره؟
- نه نمیشناسمش چون پسره رو هم نمیشناسم. اون هم من و هایدگر رو نمیشناسه. اما اگه بخای به محمود میگم . هفته دیگه میخاد بیاد از منیریه لوازم کوه بخره.
- همه دار و ندارش رو خرج کوه میکنه . یکی رو بهش معرفی کردم اونقدر خسیس بازی در آورد دختره رفت. میدونستی ادمهایی که اهل کوهند نمیتونن رابطه برقرار کنن.
به ته فنجونم نگاه میکنم و جواب میدم: واسه اینکه نمیخان برن تو ماداگاسکار. آدمهای کوهنورد از مادگاسکار فراریند.
پامیشه کتش رو از دسته صندلیش برمیداره و میپوشه. شال گردن قهوه ای رنگش رو مرتب میکنه و میره سمت پیشخوان.
به موهای پسره نگاه میکنم که با کش پول از پشت بسته و ریش بزی که عین جوارب سیاه زنانه از چونه اش آویزون شده. . چشماش روی سر پیپش متمرکز شده و با فندکش سعی میکنه روشنش کنه.
نزدیک صندلی میشه و میگه بریم حساب کردم.بلند میشم. کیفمو برمیدارم.دو قدم میرم و بعد برمیگردم به پسره میگم
- میدونی بیشتر شبیه برتراند راسل هستی. فقط باید مدل موهات رو یه طرفه بکنی و فندک طرح پراگ تو جیبت بذاری.
دختره بغل دستیش با عصبانیت نگاهم میکنه دهانش رو باز میکنه که حرف بزنه ازشون دور میشم.
- تو دیوونه ای . دختره میخاست خفه ات کنه.
شونه هامو بالا میندازم و میگم خوب میخاست با آدم اشتباهی نیاد بیرون.
- حالا واقعا برتراند راسل فندک طرح پراگ داره.
- نه اما من فندکی که روش عکس پراگ باشه رو دوست دارم.
- میخنده و میگه باید منتظر بمونم تا ده شب. باجناقم صبحی یادش رفته بهم کلید رو بده.
- خوب برو توچال. ببین کوه پر از برفه. "کمی از دخترهای باکره و ماهیهای گندیده که در هر گوشه و کنار در کمینند دور شو و مواظب باش تا آزادی از قید تعلقت داغان نشه".
- قصد جونم رو کردی. تو این برف برم توچال کلا از قید دنیا آزاد میشم.
- پس بیا بریم جمهوری برای این دوساعتت ترومپت بخر
- ترومپت؟
- گاری میگه "آدمها نمیتونن داخل ترومپت زندگی کنند" اما الکی میگه آدمها هر جا که بخان میتونن زندگی کنن. همین پیرمرد سر محله ما صبح ها ساز دهنی میزنه انقدری که از نفسش حسابی گرم بشه تا شبها توش بخوابه. خودم دیدم شبها دو تا سطل اشغال رو بهم نزدیک میکنه و یه پارچه میندازه بینشون و میره زیرش. اینجوری خودش رو مخفی میکنه که کسی نفهمه توی ساز دهنیش زندگی میکنه مگه نه توی این سرما آدم بین دو تا سطل اشغال منجمد میشه.
بهت زده نگاهم میکنه و میگه:
- من میرم حالا یه کاریش میکنم تو هم بهتره خیلی تنها زندگی نکنی و ازدواج کنی. خداحافظ .
ازم چند قدم دور میشه داد میزنم:
- نیما سر راهت کتاب شعر بخر.
و آروم تو دلم میگم خرج شاعر اندازه یه مهریه سنگین پای آدم در میاد.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود بر خانم قهرمانی عزیز
اولش این‌که باید به شما تبریک بگویم. داستانی که از شما خواندم جزو داستان‌های خوشخوانی بود که این چند وقت در پایگاه نقد داستان خوانده‌ام. یعنی اولش که شروع به خواندن کردم فکر نمی‌کردم در این داستان به من خوش می‌گذرد، اما حقیقتا در طول مسیر دو شخصیت داستانی که خلق کرده‌اید به من خوش گذشت. این خوش گذشتن هم دلیل داشت. اولین چیزی که برایم جالب بود اشاره مداوم به عنصر ماهیچه‌های صورت و طرح لبخند بود. چیزی که باعث می‌شد حواس مرا به داستان جلب کند و مرا با خودش همراه کند تا بالاخره ببینم این ماهیچه‌ها چه کاری می‌خواهند انجام بدهند. همین عنصر در کنار عناصر دیگری که خلق کرده‌اید داستان شما را خوشخوان کرده.
اما این‌جا می‌خواهم از علایق شخصی‌ام در داستان حرف بزنم. اگر داستان شما را در کنار یک داستان حادثه‌دار و پر اتفاق و قصه‌گو بگذارند قطعا داستان قصه‌گو را انتخاب می‌کنم. حسن داستان شما این است که شیرین ماجرا را تعریف کرده‌اید، اما از قصه در آن خبری نیست. وقتی که می‌گوییم داستان برشی از زندگی روزمره است قطعا هر برشی نمی‌تواند باشد. اگر شیرین‌زبانی‌های شخصیت داستان‌تان را از اثرتان حذف کنیم چه چیزی در داستان‌تان باقی می‌ماند؟
با این‌همه شما در جزءنگاری خوب عمل کرده‌اید. خیلی وقت‌ها داستان‌هایی که به جزئیات توجه می‌کنند و همه عناصر و حالات و رفتار و صحنه‌های دور و برشان را تعریف می‌کنند کسالت‌آور از آب در می‌آیند. می‌دانید چرا؟ چون وقتی شما وارد یک کافه می‌شوید و جزئیاتی که از یک کافه می‌بینید را تعریف کنید چه حاصلی برای من خواننده خواهد داشت؟ قطعا اگر نگاه تازه‌ای در این جزءپردازی‌ها نباشد کار کسل کننده از آب در می‌آید و باید فاتحه داستان را خواند. مساله‌‌ای که در بسیاری از داستان‌ها هست و عمومیت دارد. برای همین است که از جزئیات در داستان خوشم نمی‌آید و اگر داستان به جزئیات رفتار و کردار و مکان و چیزهای دیگر بپردازد حوصله‌ام را سر می‌برد. اما چند خط بالا به نکته‌ای اشاره کردم که جزءنگاری را استثنا می‌کند. از نگاه تازه در جزءپردازی حرف زدم. اگر شما به عنوان داستان‌نویس نگاه خودتان را به اطراف داشته باشید حتما من با شما همراه می‌شوم. این کاری است که شما در داستان‌تان انجام داده‌اید. از نگاه خودتان داستان را نقل می‌کنید. جزئیات مخصوص خودتان است. دقت در جزئیات اطراف‌تان مرا وادار می‌کند که با داستان شما همراه شود. این‌جا تبریک مرا بپذیرید که داستان جزءنگارانه‌ای نوشته‌اید که فقط جزئیات را ندیده بلکه جزئیات را از نگاه شخصی دیده است. این هم نمونه از داستان‌تان: «خودش هم یه دمنوش سفارش می‌ده و نزدیک یه ربع از خواص علف‌های داخل دمنوشش حرف می‌زنه. می‌خام بهش بگم: هی منو با شکمت اشتباه گرفتی. اصلا به من چه هر کوفتی که سفارش دادی. بریز تو حلقت دیگه. اما می‌خام باز لبخند تحویلش بدم که یاد عصب ماهیچه می‌فتم.»
یک سفارش دادن ساده باعث می‌شود شما جزئیاتی را شرح دهید که مخصوص خودتان است. این‌که می‌گویید «منو با شکمت اشتباه گرفتی» ماجرای حرف زدن شخصیت داستان‌تان و جزئیات سفارش دادن را ویژه و مخصوص خودتان می‌کند. اگر بخواهم از این دست نمونه‌ها بیاورم باز هم در داستان‌تان وجود دارد و داستان را شیرین و خواندنی کرده است. حرکت‌ها و فکرهای شخصیت داستان‌تان و غیرقابل حدس بودن حرف‌ها و رفتارهایش ما را با خودش همراه کرده است. اما چیزی که در این میان کم دارید اتفاق است. شاید رابطه سرد مرد و زن و رابطه این دو شخصیت و دیگران و مجموع این‌ها در نظر شما داستان‌تان را ساخته اما به شما اطمینان می‌دهم که یک اتفاق داستان شما می‌خواهد که هم داستان‌تان خوش‌خوان باشد و هم قصه‌اش را روایت کند. این‌که شعرهایی که مرد از زنش قبل از ازدواج شنیده سروده خواهر زنش بوده قصه نیست. این‌ها عناصری است که به داستان رنگ می‌دهد. داستان را رنگین‌تر می‌کند و از یک دستی و خشکی‌اش می‌کاهد.
شما در این اثر انگار ساختمانی ساخته‌اید و پیش از سقف زدن خانه شروع کرده‌اید خانه‌تان را رنگ‌آمیزی کرده‌اید. قطعا اگر باران بیاید همه این رنگ‌ها از بین می‌رود. سقف خانه را فراموش کرده‌اید. قطعا جمله آخری که در داستان‌تان نوشته‌اید قرار بوده جای سقف در داستان‌تان را بگیرد. همان‌جا که می‌گویید: «و آروم تو دلم می‌گم خرج شاعر اندازه یه مهریه سنگین پای آدم در میاد.»
قطعا این سقفی که برای داستان‌تان زده‌اید سقف محکمی نیست. ربط دادن فریب شعر را خوردن و زندگی روزمره‌ای که مرد گرفتارش شده قرار بوده قصه شما باشد، اما بگردید سقف محکم‌تری برای خانه‌تان دست و پا کنید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.