نگویید، نشان بدهید




عنوان داستان : --
نویسنده داستان : محمد ولی وردی پسندی

پنجره‌ها را می بندم، پنکه را روشن می کنم و روی کاناپه دراز می کشم. صدای بازی بچه ها در گوشم ور می زند. کرختِ کرخت، چشم های ام را می بندم. سیگارهایم تمام شده است. هوا گرم است. احساس کلافه گی می کنم. کورمال کورمال دنبال تلفن همراه ام می گردم خاموشش می کنم. پنجره ی نزدیک کاناپه را باز می کنم. صدای ذهنم در گوشم ور می زند. چشم هایم را بسته ام. دوست دارم فرار کنم. بلند می شوم خودکار را پیدا می کنم می روم سراغِ جدول. چند لحظه نیستم. جدول تمام می شود. تلویزیون را روشن می کنم. می روم سراغ یخچال. چند دقیقه روبروی یخچال می ایستم قرص ها را می گیرم. درِ یخچال باز است. صدای کوچه در گوشم ور می زند. قرص ها را می خورم. چند مشت آب به صورت ام می پاشم بدم می آید. روبروی قفسه ی کتاب‌ها می نشینم. صدای آدم ها در گوشم ور می زند. پنجره را می بندم. روی کاناپه دراز می کشم. صدای آدم ها در گوشم ور می‌زند. چشم هایم را می‌بندم و منتظر می‌مانم.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
در نوشتن داستان هایی از این دست از خود بپرسید چه نکته ای را قرار است خواننده بگیرد؟ و چه نکات دیگری آن نکته را حمایت می‌کنند؟ نکته ای که شما قرار است به خواننده انتقال دهید، مضمون و علت اصلی داستان مینیمال شماست. در این داستان نوعی یاس و ناامیدی و در نهایت خودویرانگری شخصیت قرار است به مخاطب انتقال پیدا کند. پس این نکته اصلی شما خواهد شد. حالا دیگر موارد و نکاتی که این نکته اصلی را حمایت کرده و برای پررنگ کردن یا نمود بخشیدن به آن ضروری اند و یا دلیل آن می توانند باشند می بایست در نوشته حضور یابند. هر نکته ای غیر از این ها باید از داستان حذف شود.
روی تک تک جملات خود تمرکز کنید و ببینید آیا واقعا آن جمله در داستان لازم است؟ متنی نظیر این نیازمند تشریح موقعیت و فضا سازی است. تشریح موقعیت یعنی وضعیت ذهنی و روحی شخصیت و فضاسازی یعنی تمام آن چه که به حس مورد نیاز برای انتقال به مخاطب کمک می کند.
عموم جملات نوعی خستگی و کلافگی را تداعی می کنند و این برای ایجاد حس بسیار خوب و موثر است. صدای آزار دهنده بازی بچه ها، که البته کاش به جای "ور زدن" فعل بهتری برایش پیدا می شد، به همراه گرمای هوا و تمام شدن سیگار حسی از کلافگی را می توانند ایجاد کنند اما نویسنده محترم فراموش نکند که بهتر است چنین حسی نشان داده شود تا گفته شود. پس جمله "احساس کلافگی می کنم" اضافی است چرا که دارد می گوید تا این که نشان دهد. خواننده باید کلافگی را ببیند و حس کند نه این که بشنود. برای ایجاد کلافگی می توانیم صدای پنکه را هم به صداهای دیگر بیافزاییم. وقتی مکانی را در داستان انتخاب می کنید به امکانات آن توجه کنید. ببینید چه چیزهایی می توانند معمولا به فضای مورد نیاز شما کمک نمایند. وقتی پنکه ای را در داستان وارد کرده اید صدای آن می تواند مورد استفاده قرار گیرد و حتی نوع باد آن که گرم است یا سرد. پنجره ای که ذکر کرده اید چقدر گردوخاک روی آن نشسته؟ این می توانست همان بی علاقگی و نداشتن انگیزه برای زندگی را نشان دهد. حتی ترک خوردگی شیشه پنجره می توانست کمک خوبی برای ایجاد حس و فضا و نیز مضمون باشد.
بدین ترتیب کلمات "کرخت کرخت" نیز اضافه هستند چرا که شما دارید آن را بر زبان می آورید و نشان نمی دهید. دیگر این که وقتی شخصیت روی کاناپه دراز می کشد آیا کفش به پا دارد؟ این نشان دهنده بی تفاوتی به زندگی می تواند باشد. شما بایست به کنش های چنین شخصیتی دقت کنید. به خصوص کنش هایی که از ضمیر ناخودآگاه این گونه افراد سر می زند. این که شما مدام به ضمیر آگاه و هشیار فرد مراجعه کنید کنش های واقعی شاید بدست ندهد.
درگیری درونی این شخصیت به هیچ وجه عمیق نیست. کسی که دارد خودکشی می کند چرا باید بنشیند و جدول حل کند؟ فضای داستان از بی حوصلگی ناگهان به سمت ناامیدی محض رفته است. اما هیچ نشانه ای برای این تغییر در داستان وجود ندارد. داستان مینیمال شاید بخش هایی را به سپیدخوانی بگذارد (که البته در این جا گذاشته نشده) اما بدین معنا نیست که ناگهان بی هیچ منطقی شخصیت تغییر بینش دهد. ضمن آن که خودش اعتراف می کند "دوست دارم فرار کنم" یعنی به راه حل هایی دیگر هم دارد فکر می کند.
تکرار "چشم هایم را بسته ام" چه ضرورتی دارد وقتی قبلاً هم به صراحت آن را گفته اید و در ادامه هم ذکر کرده اید "کورمال کورمال". تکرار آفت داستان مینیمال است مگر که ضرورت وجودی داشته باشد. این نوع تکرار دارای آن ضرورت نیست. مثلاً در مورد صداها که تکرار می کنید این ضرورت وجود دارد چرا که بر آزار دهندگی آن تکیه دارید و تکرار قابل قبول می باشد.
نوشته بواقع هیچ چیز خاصی برای گفتن ندارد. داستان هایی تکراری و مشابه را بارها و بسیارها دیده و خوانده ایم. از حیث مضمون چیزی برای گفتن وجود ندارد. زبان نیز گیرایی لازم را ندارد. نویسنده محترم توجه نمایند که افعال این متن گاه بسیار انشائی و معمولی و گاه نیز تکراری اند. افعال "می بندم" و "می کنم" چقدر تکرار شده اند؟ در "قرص ها را می گیرم" از کجا و از چه قرص ها را می گیرد؟ قرص مگر از یخچال گرفتنی است؟
نقطه قوت داستان حفظ فضای آن است که موقعیت را آزار دهنده ساخته و حفظ کرده است.
در انتها داستان شما را نوعی دیگر بازنویسی می کنم تا ببینید همان حرف ها را با کلمات کمتر هم می شود گفت. به خصوص دقت کنید که توالی کنش ها را چگونه می توان مختصر نمود. برای نمونه توالی کنش های " بلند می شوم خودکار را پیدا می کنم می روم سراغِ جدول. چند لحظه نیستم. جدول تمام می شود. تلویزیون را روشن می کنم. می روم سراغ یخچال." را ببینید چطور خلاصه شده بدون آن که ضرورتی به ذکر کامل جملات باشد.

"پنجره‌ گرد گرفته‌ها را که می بندم با کفش های خاکی روی کاناپه می افتم. "بی پدر"ی نثار پاکت خالی سیگار می کنم. ذهنم به جای تلفن همراه خاموشم مدام زنگ می زند. بلند می شوم . خودکار و جدول. چند لحظه نیستم. بعد تلویزیون و بعد یخچال. چند دقیقه روبروی یخچال می ایستم و قرص ها. صدای آدم ها در گوشم ور می زند. روی کاناپه دراز می کشم. صدای آدم ها در گوشم ور می‌زند. چشم هایم را می‌بندم. صدای آدم ها در گوشم ور می زند. صدای آدم ها در گوشم... صدای آدم ها... ."

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.