ما کریستف کلمب نیستیم




عنوان داستان : فوبیای تمام شدن !
نویسنده داستان : محمد مهدی تابنده

من از تمام شدن میتر.. !! از تما ... ! چگونه بگویم راستش من از تمام شدن م... !! همین الان همین لحظه که دارم با شما حرف میزنم از تمام شدن این جمله ام می...! میترسم ! خدای من باید رگباری و پشت سر هم حرف بزنم تا چیزی تمام نشود! میبینید! این درد من است. شاید به نظرتان ساده بیاید اما زندگیتان را ... ! نه نباید تمام شود! بیشتر که فکر میکنم میبینم اصلا من از تمام شدن همین فوبیا هم میترسم. دیگر با جملات تکراری سرتان را به درد نمی آورم. قبل از اینکه بگویم الان در چه وضعیت و در چه دوراهی احمقانه و پیش پا افتاده ای گیر کردم بگذارید چند خاطره کوتاه برایتان تعریف کنم. حتما تا همین الان هم (خدای من کاش این درد و دل و این متن هرگز تمام نشود! نمیخواهم بدانم چقدرش مانده!) از خودتان پرسیده اید که چرا منِ مفلوک تا به حال نزد یک روانکاو یا چیزی از این دس...! نزد یک روانکاو نرفته ام ! خب راستش درست است که فوبیای مسخره ای دارم اما مغزم هنوز هم خوب کار می کند و به عقل خودم هم رسید. برای همی...! برای همین یک روز تصمیم گرفتم سری به یک مرکز مشاوره بزنم. اما به محض اینکه نوب..! نوبتم شد و داخل شدم (راستی من لکنت زبان ندارم! آنطور که فکرش را می کنید!) فوبیایم مثل یک سوت مداوم در سرم نواخته شد و به من گفت : آیا وحشت انگیز و مستاصل کننده نیست اگر این ملاقات تمام شود؟! آن هم ملاقاتی که مربوط به فوبیای تمام شدن است؟! و دقیقا همین را به دک... ! به دکتر گفتم و او همان لحظه متوجه شد که با موردی دیوانه وار طرف است. میدانست به هیچ صراطی مستقیم نیستم. هر لحظه ممکن است او را از تمام شدن زندگی اش بترسانم تا او هم حس من را درک کند! (ایده جالبی است نه؟! پس صبر کنید!) اما دکتر خیلی خوب افکار پلید مرا خواند و سریعا خودش را در بغل امن همذات پنداری انداخت تا مبادا ذهن چرک من هیکلش را کثیف کند. از آن دکترهایی بود که سریعا ادای مهربان و فهیم بودن در می آورند. شما هم ممکن است همین الان همین لحظه با خود بگویید : مردک بیچاره! طفلک! یا الفاظی از این دست که من هیچ خوشم نمی آید. راستش به دکتر هم گف.. ! به دکتر گفتم. گفتم که من حس نمیکنم که غیرعادی هستم. حس میکنم شما سالم ها غیرعادی هستید. انگار متوجه نیستید! تمام شدن ، تمام شدنِ هرچیزی، هر لحظه دور و بر شماست و شما این را نمی بینید! نمی فهمم چطور ممکن است از تمام شدن های بسیاری که رخ می دهد نترسید! همیشه روز اول مهر هراس داشتم و جالب است که اول مه ..! اول مهر از همه روز ها برایم ترسناک تر بود. یک شروع بی رحمانه که به زودی به شکل جلادانه ای تمام می شود. آقای دکتر لطفا لطفا و لطفا این یک مورد را انکار نکنید که همیشه از تمام شدن دوران مدرسه می ترسیده اید. کار ندارم چقدر برایتان شبیه زندان بوده است و چقدر با درس های چرتتان کشتی میگیرید (آری عصبی هم هستم! و وقتی هم عصبی میشوم ممکن است فعل جملاتم را اشتباه بگویم ! آفرین که مچم را گرفتید!) شکی ندارم که شما غیرعادی هستید. بله درست میگویید آقای دکتر ! تا وقتی من خودم نخواهم درمان نمیشوم و من هم برای درمان نیامدم. اصلا نمی دانم برای چه آمده ام اما می دانم که یک جای یک چیزی می لنگد! باید چیزی پیدا بشود که تمام نشود! علاوه بر آن، این همه عذاب فقط برای یک نفر طبیعی نیست. تکرار می کنم فقط برای یک ن...! یک نفر! کاش حداقل شما هم برای به دوش رفتن این بار سنگین کمکم می کردید. نه نه ! منظورم آن کمکی نیست که فکر می کنید. ای احمق ! اصلا من از تمام شدن این جلسه لعنتی هم میترسم پس هر چه زودتر تمامش می کنم! ای احمق !
بله از مطب بیرون آمدم. دیگر اعصابم را به هم ریخته بود. هیچ موجودی از این احمق تر ندیده بودم. و هیچ موجودی از این متظاهرتر ! راستی حذف به قرینه معنوی هم مرا میترساند چون این گونه جمله ام زودتر تمام میشود! راستش از زود تمام شدن هم خیلی هراس دارم. شاید به خاطر همین تا به حال قصد تمام کردن زندگی ام به سرم نزده! چون حداقل اندازه یک دانه شن خیالم راحت است که زندگی ام یک ذره طولانی تر از کارهای دیگرم است! طولانی تر از مثلا موسیقی گوش دادن . یادم است که آلبومی از متالیکا با نام سخت افزار خودویرانگری را همین چند وقت پیش دانلود کردم اما فقط یک ترک از آن را گوش دادم آن هم تا نصفه! دلیلش هم مشخ..! مشخص است! یا شاید برایتان جالب باشد اگر بشنوید من به شدت عاشق ادبیات هستم اما تا به حال فقط دو رمان ( آن هم به صورت ناقص) خوانده ام. چون برایم سخت است که روزی برسد که تمام رمان های دنیا را خوانده باشم. آن وقت چه خاکی به سرم بریزم. بگذارید ابتدا وضعیت فعلی ام را بگویم بعد برایتان راجع به بروز این مشکل در فوتبال حرف بزنم. خب حقیقتش من با تمام مشکلاتی که داشتم اما فکرم خیلی خوب کار میکرد. دوران دبستان و راهنمایی را با تمام ترس هایی که از تمام شدنشان داشتم به پایان رساندم. اما خب آنها قسمت خوب ماجرا محسوب می شدند. چون بعد از دبستان ، راهنمایی است و تمام شدن مطلقی در کار نیست. این گونه نیست که تحصیل و فعالیت تحصیلی به صورت کامل تمام شود. برای همین دبیرستان و دانشگاه را هم ادامه دادم. لیسانس فوق لیسانس دکترا !! اما خب دکترا هم تمام می شود مگر نه؟! اما من فکر اینجا را هم کرده بودم. در دانشگاه شهر ما 14 رشته در مقطع فوق دکترا پذیرش می شد و من هم رشته ام را از قبل طوری انتخاب کرده بودم که جزو یکی از این 14 رشته باشم. برای همین در آزمون فوق دکترای رشته زمین شناسی شرکت کردم و همین دو ماه پیش هم قبول شدم و یک ماه است که دارم تحصیل می کنم. اما خب همانطور که حدس میزدم انتهایش هیچ نبود. بالاخره تمام می شد و این من را راضی نمیکرد. مضطرب بودم و این بالاترین حد اضطراب برای من است. همیشه یک دریایی پس از این آب ها بود اما الان دیگر به ساحل نزدیک شده ام. و این ساحل بی رحم آماده است تا مر.. ! تا مرا ببلعد! .خدای من! فعلا این بحث را داشته باشید تا با دو اتفاق جذاب سورپرایزتان کنم (یادم رفت بگویم که در مورد فوتبال که بسیار هم به آن علاقه دارم لیگ را به مسابقات حذفی ترجیح می دهم. و قطعا اسنوکر هم نسبت به بیلیارد و بازی های آن مانند 8 و 9 برایم قابل تحمل تر است! و جالب است بدانید اکثر اوقات هیچ لذتی از هیچ یک از این فعالیت ها نمی برم. هیچ یک! چون همیشه نگران تمام شدن و انتهای آنها هستم! چه مرد بیچاره ای!)
حدود 8 ماه پیش بود که بالاخره پس از 32 سال ( قاعدتا درس خواندنم تا اینجا با دو سال سربازی باید 29 سال می شد اما خب من هرجور که می شد این تحصیل لعنتی را طول میدادم تا دیرتر تمام شود!) با دختری آش..! آشنا شدم! راستش خب اگر روراست باشیم ازدواج هم روزی به پایان می رسد چه برسد به دوستی های امروزه! و هر چقدر از طرف خوشم می آمد این درد بیشتر می شد. نمی توانستم ذره ای لذت ببرم وقتی می دانستم که بالاخره روزی می رسد که جدایی بینمان دیوار می شود! پس تصمیم گرفتم کلا علاقه ای به کسی پیدا نکنم ( و این خود درد بزرگتری بود) بسیار هزینه کردم تا قوای جنسی و میل شهوانی ام کاهش یابد و علاوه بر آن بتوانم خود را مثل کورها نشان بدهم تا مجبور نباشم دختری را نگاه کنم. اما خب غفلتی کوتاه باعث شد دختری زیبارو را ببینم و بدجور عاشقش شوم. با خود گفتم ازدواج هم آنقدر ها کوتاه نیست و می شود حداقل کمی از روزهای ابتدایی اش را با لذت گذراند. اما اشتباه می کردم. ازدواج برای من کم بود. بدتر از آن اینکه ازدواج از لحاظ معنوی تمام می شد. میدانید منظورم چیست؟! یعنی اگر حتی ازدواج من و این دختر تا 92 سالگی هم پابرجا بود بالاخره شاید در سن 45 سالگی دیگر ازدواجی تمام شده محسوب می شد. بدون هدف و بدون حاصل ! این تحصیل و درس خواندن حداقل یک خوبی که داشت این بود که همیشه پله ای مرتفع تر پیش پاهایت بود اما ازدواج به طرز نامحسوسی تمام شدنی بود. به طرزی که ش..! شما نمیتوانید ببینید! یک روز صبح همان ایده پلید را اجرا کردم. دیگر تابش را نداشتم . هیچ وقت آنقدر تحت فشار نبودم. کلاس های فوق دکترایم چند روزی بود که شروع شده بود و (خدای من! به لرزش افتاده ام! چقدر تا پایان صحبت هایم مانده؟! تمامش نکنید!) زنگ هشدار برایم به صدا در آمده بود. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. مردم خیلی راحت زندگیشان را میکردند بدون اینکه متوجه چیزی باشند. بدون اینکه درد مرا حس کنند. این بیشتر از درد خودم عذابم می داد. پس تصمیمم را گرفتم. اولین نگون بختی که ببینم قربانی من خواهد بود. در را باز کردم و مردی میانسال و 38-9 ساله را متوقف کردم. پرسید که با او چکار دارم (بدون ترس) و من هم بدون هی..! هیچ حرفی ... چاقویم را بیرون کشیدم! به خانه خود بردمش. دست و پایش را محکم بستم و 6 ساعت و نیم درباره مشکلم با او حرف زدم. از زیر تا بمش را ! او هم خب مثل تمام متظاهر ها و نفهم های این دنیا افسوس و غصه میخورد و وقتی گفتم میخواهم به دلیل عدم ترس او از تمام شدن تمامش کنم به جدش قسم خورد که مانند یک آتش از دریای تمام شدن می ترسد! به لرزه افتاده بود و قسم می خورد که هیچ وقت این قدر از تمام شدن چیزی نترسیده است. مدارک شناسایی اش را از او گرفتم و از او قول خواستم که هفته بعد به دیدار من بیاید و مانند من برایم درد و دل کند و از چیزهایی که از تمام شدنشان میترسد حرف بزند. البته خب مطابق انتظار او هیچ وقت برنگشت. حق هم داشت. (لعنت به من که آنقدر جمله هایم را کوتاه می نویسم! انگار خودم هم با خودم دشمن شده ام!) همان روز رابطه ام با معشوقم را هم قطع کردم تا هر چه زودتر این ... ! این رابطه ی محدود و پایان دار تمام شود. حالا من مانده ام و یک دو راهی! استعفا دادن از رشته فوق دکترا و تمام کردن آن به د... ! به دست خودم ! به علاوه یک تمام کردن اختیاری از جنسی دیگر که آن را به شما معرفی می کنم : خودکشی ! یا اینکه برعکس! بازگشت به آغوش معشوقم و ازدواج با او، گرفتن مدرک فوق دکترا و پایانی باشکوه + لذت بردن از همین لحظه های تمام شدنی با علم به تمام شدنشان! ترس تمام شدن این متن لعنتی هم تمام وجودم را دارد می خورد. شاید بهتر باشد مثل خیلی دیگر از کارهایم آن را سریع تر از موعد کوفتی اش به پایان برسانم. پس بهتر است خودم همین الآن تمامش کنم. جوری که در واقع هیچ وقت تمام نشود. و همیشه در جریان باشد. چگونه؟! با یک پایان باز معنی دار و الزامی یا در واقع بدون هیچ پایان خاصی! بدون تمام شدن!
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستانت را خواندم. به نظرم داستان جذابی بود اما در مورد داستانت نکاتی هست که توجه به آن‌ها عیار داستانت را بالا می‌برد. فرق بزرگی هست میان این‌که یک نفر خود راوی باشد با این‌که یک نفر به جای راوی فکر کند. تو در داستانت خود راوی نبودی به جای راوی فکر کردی شاید در جواب بگویی که خودت هم فوبیای تمام شدن داری پس چاره‌ای نبوده جز این‌که خود راوی باشی، اما باز هم جوابم این است که شاید تو خیلی خوب راوی را بفهمی اما خود او نیستی، به جای او فکر کرده‌ای. اگر خود راوی بودی مسائل مهمی همچون عشق زندگی یا مدرک فوق دکترایت را با یک شیرین‌کاری در انتهای داستان حل و فصل نمی‌کردی. ببخشید که می‌گویم شیرین‌کاری، چون واقعا به نظرم شیرین‌کاری آمد. این‌که مسائلی به این مهمی فدای این شوند که تو چطور و چگونه این متن را تمام می‌کنی؟ با یک پایان باز یا یک پایان خیلی باز. مساله‌ام با بیشتر حرف‌های راوی داستانت این است که بیشتر از آن‌که ترس از به پایان رسیدن را به من مخاطب القا کنند شعف حاصل از متفاوت بودن را به من اثبات می‌کنند و به همین خاطر است که در نهایت به نظرم می‌رسد تو بیشتر از آن‌که راوی باشی سعی کرده‌ای که شبیه راوی داستانت فکر کنی. این روزها به نوعی داشتن فوبیا به یک پز اجتماعی تبدیل شده است. یعنی بیشتر آدم‌ها فهمیده‌اند که فوبیا دارند و در دورهمی‌ها اعلام می‌کنند که کلاستروفوبیا دارند یا که آگروفوبیا دارند، اما واقعیت این است که کسی که فوبیای چیزی را دارد این‌قدر مشغول ترسیدنش از آن چیز است که کمتر وقت می‌کند در مورد آن صحبت کند. این علامت تعحب‌های زیادی که در متنت وجود دارد هم مخاطب را از داستان دور می‎کند. انگار که راوی با این همه علامت تعجب، مخاطب را ملزم به تعجب کردن بکند یا که نشان بدهد متنش برای خودش هم عحیب است. می‌خواهم بگویم راوی داستان تو بیشتر از این‌که فوبیا داشته باشد و مشغول ترسیدن باشد مشغول پز دادن به واسطه فوبیایش است و این همان چیزی است که برای من مخاطب آزاردهنده است. به نظرم بهترین راهکار فرار از این ضعف در داستانت، این است که خود راوی باشی. واقعا از تمام شدن بترسی و ببینی که تمام شدن چه بلایی بر سرت خواهد آورد. نکته بعدی استفاده از ساده‌ترین فرم روایت برای این داستان است، این‌که مخاطب را بنشانی پای گفته‌هایت و شروع کنی: جونم براتون بگه که ... بعد در میان خاطره‌هایت پرسش‌هایی دم دستی از مخاطب بپرسی و با استفاده از پرانتز راست و دروغ ماجرا را به ما بفهمانی؛ فرق میان واقعیت با آن چیزی را که به نظر می‌رسد. این‌همه صمیمیت راوی با مخاطب هیچ پشتوانه‌ای در داستانت ندارد و جز این‌که زبان داستانت را به زبان ژورنالیستی نزدیک کند کارکرد دیگری در داستانت ندارد. راوی داستان بیشتر از آنی که از فوبیایش حساب ببرد، از داشتن آن خوشحال است. مساله دیگر بازی فرمی است که در تنه داستانت از آن استفاده کرده‌ای، ناتمام گذاشتن جمله‌ها به واسطه ناتمام گذاشتن کلمات، این بازی فرمی بیشتر از آن که به فوبیای راوی مربوط باشد به لکنت شبیه است که همین تو را وادار به اعترافی در میان دو پرانتز کرده است. این فوبیای تمام شدن فرمی، در طول کار هم از دست می‌رود یعنی اگر در پاراگراف‌های ابتدای داستان چند مرتبه اتفاق می‌افتد در پاراگراف پایانی دیگر اتفاق نمی‌افتد چون به جای این‌که تو داستان را مغلوب خودت بکنی داستان تو را مغلوب خودش کرده است. مساله بعدی مساله طرح داستانی است. داستانی که من خواندم طرح مشخصی ندارد. طرحی که از نقطه‌ای مشخص شروع شود و بعد از گره‌افکنی و گره‌گشایی به نقطه مشخص دیگری برسد. در داستان تو ما به جای طرح یک تصویر داریم، یک آن داستانی که به اندازه یک داستان کش آمده است. در حال حاضر مساله راوی تو مشخص نیست. او فوبیای تمام شدن دارد و این فوبیای تمام شدن شده دغدغه روایتش، اما روایت چه چیزی؟ روایت عشقی که در یک پاراگراف شروع می‌شود و در همان پاراگراف تمام می‌شود؟ چرا راوی فکر می‌کند ادامه رابطه عاطفی او یا که ادامه تحصیل او برای ما مهم است؟ مگر او برای ایجاد این اهمیت یا ساخته شدنش در داستان تلاشی کرده است. حالا رابطه او تمام شود یا که درسش نیمه‌تمام بماند چه فرقی برای من می‌کند؟ مگر او چه‌قدر من را شریک دانسته‌هایش کرد؟ او حتی خودش هم مسائل به این مهمی را فدای این کرد که چگونه متنش را به پایان برساند. او داستانش را با مطلبی در یک روزنامه تاخت زد. این داستان از آن داستان‌هایی است که کمی تحقیقات میدانی و کمی تحقیقات نظری می‌خواهد. هر ترسی فوبیا نیست و نوشتن به جای کسی که فوبیا دارد آن هم فوبیای به این خاصی، نیازمند تحقیقات بیشتری است. ما به عنوان نویسنده قرار نیست مخاطب را درگیر موقعیت بکری بکنیم که فکر کمتر کسی به آن رسیده است. ما کریستف کلمب نیستیم. نویسنده خوب کسی است که از معمولی‌ترین و پیش پا افتاده‌ترین مسائل روزمره، بهترین و دراماتیک‌ترین داستان‌ها را می‌سازد. من اگر جای تو بودم و در این سن و سال داستانی به این تر و تمیزی می‌نوشتم، حتما داستان نوشتن را جدی می‌گرفتم و تلاش بیشتری در این زمینه می‌کردم. امیدوارم که به همین زودی داستان‌های بیشتری از تو بخواهم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.