جای مخاطب در داستان کجاست؟




عنوان داستان : زنده بود
نویسنده داستان : مهران عزیزی

کم پیش می‌آید در لحظه تصمیم بگیرم و بی‌برنامه بزنم به جاده. یعنی تا درست زیر و بالای سفر را پیش‌بینی نکنم دلم درست قرار نمی‌گیرد و همه‌ش فکرم مشغول این می‌شود که مبادا چیزی جا مانده‌باشد یا مشکلی پیش بیاید که از قبل برای‌ش فکری نشده باشد. امروز اما بی‌برنامه سوار شدیم و گازش را گرفتیم و رفتیم و من برای اولین بار بی مخالفت و غر و لند، تسلیم شدم و نتیجه‌ش هم، حالا که دارم می‌نویسم، می‌بینم بد هم نشده….
ساعت یازده صبح، صدای تهوع‌آور زنگ تلفن بیدارم کرد. گیج و خسته و لهیده، ناچار چشم‌هایم را باز کردم و جواب دادم. خانومم بود. می‌گفت خواهرش و باجناق‌م آمده‌اند و برنامه دارند گنبد سلطانیه را ببینند و می‌خواهند ما هم همراه‌شان باشیم. هر چه بهانه آوردم نتیجه نداد و سر آخر قبول کردم. تمام عید را گرفتار کار بودم و خانواده حق‌شان نبود حالا که فرصت دست داده، به خاطر من توی خانه بمانند باز. گفتم می‌آیم ولی تا ساعت شش عصر که باید بروم سر کار، باید برگشته باشیم….
دوربین را گذاشتم توی ماشین و مدارک و آب و روغن را بررسی کردم و راه افتادم. همه دم در منزل مادرخانم منتظر من بودند. هوا کمی سرد بود و من نگران پسرم، اهورا، بودم که نکند سرما بخورد. در هر حال، توکل به حق، باید می‌رفتیم….
در سلطانیه همیشه باد می‌وزد. اطراف گنبد هم که محوطه‌ی باز و وسیعی‌ست و باد، بی مانع، خودش را به سر و صورت آدم می‌کوبید و سرد بود. حواس‌م به اهورا بود که دست‌ش را از دستم در نیاورد و کار خطرناکی نکند. نزدیک گنبد که شدیم و نگاهم به عظمت این بنای آجری شگفت‌انگیز افتاد، با این که بار اولم نبود که می‌دیدم‌ش، یک جور احساس خاص، ترکیبی از حزن و تحسین، پیدا کردم. احساسی که جاهای اینطوری معمولاً پیدا می‌کنم. داخل که شدیم و به دیوارها و آجرها و نرده‌ها و نقش و نگارها و حجاری‌ها که نزدیک شدم، وسط آن همه آدم احساس کردم تنها هستم. پرت شدم به زمان‌های دور؛ همان وقت‌ها که اینجا و آدم‌هاش زنده بودند. می‌دیدمشان؛ با لباس‌ها و چهره‌ها و زبان و لهجه‌ی عجیب‌شان، می‌آمدند و می‌رفتند؛ از کنارم می‌گذشتند و من را نمی‌دیدند. دستم را می‌کشیدم روی دیوار و خاطرات ضبط و ثبت شده در نقش و نگارها، بی‌ آن که برای من معنای آشنایی داشته باشند، در تصاویر مبهم و مغشوش توی ذهن‌م زنده می‌شدند….
لب هِرّه‌ی دیوار کوتاه کنگره‌ی زیر گنبد، از آن بالا، دشت سلطانیه تا دوردست‌ها زیرپایم بود. حتی اهورا هم، با آن همه بی‌قراری که همیشه داشت، یا مجذوب مکان بود یا مَحو حال من، که تمام مدت، ساکت و آرام، دست‌ش توی دستم بود و جایی را که من نگاه می‌کردم تماشا می‌کرد….
داشتم فکر می‌کردم، این اثرهای باستانی، این سنگ و خاک و آجر، که خودشان را از درازنای تاریخ تا امروز به هر زحمتی هست کشانده‌اند، چه چیزشان برای ما مردم امروز جذاب و جالب است. شکل و فُرم‌شان، عظمت و قدمت‌شان، اسم و رسم‌شان یا…، این‌ها همه هست اما مهم‌تر از این‌ها، خاطراتی‌ست که با خود دارند و مال همه‌ی ماست و ما گم‌شان کرده‌ایم. شاید پیداشان نکنیم ولی دست‌کم دنبال‌شان که گشته‌ایم در این دیدن‌ها….
نه، سفر نیم‌روزه‌ی بی‌برنامه، بد هم نبود.
آخرش گنبد سلطانیه ماند و ما آمدیم و تا در افق دوردست گم بشویم، داشت با تمام رازهای توی دل‌ش، سرد و سنگین و غمگین نگاهمان می‌کرد….
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام؛ داستان شما را خواندم. زبان و لحن قابل قبولی داشت و به راحتی می‌شد از ابتدا تا انتها آن را خواند اما می‌شود داستانتان را برای من تعریف کنید؟ یعنی برای خودتان این داستان را در یک خط تعریف کنید؛ مردی که به همسر و فرزند و خواهرزن و باجناق به دیدن گنبد سلطانیه می‌رود؟ همین؟ داستان برای شکل گرفتن حداقل به دو اتفاق نیاز دارد. داستان شما بیشتر به خاطر شبیه است. خاطره‌ای از سفر یک روزه‌ای که همین چند روز پیش رفتیم. بیایید از همان ابتدا داستان شما را با هم و سوالاتمان را با هم مرور کنیم. چیزی در داستان شما هست که این‌قدر به آن پرداخته نشده است که می‌شود در داستان شما وجود ندارد، این‌که راوی داستان شما میانه‌اش با سفر ناگهانی خوب نیست اما حالا بنا بر ضرورتی به سفری ناگهانی رفته، سفری تکراری که بنا به دلیلی این مرتبه از دیدار برای دیداری به یاد ماندنی شده که این دلیل می‌تواند شکوه و عظمت گنبد سلطانیه باشد. اگر داستان شما هم همین است این چیزی که نوشتید طرح این داستان است چون راوی شما نه دلیل بد آمدنش از سفرهای ناگهانی را برای ما دراماتیک می‌کند و نه داستان این شکوه و عظمت را برای ما می‌سازد فقط به پشتوانه مقداری کلی‌گویی که می‌تواند برای منار جنبان و میدان امیر چخماق و تمام نقاط دیدنی ایران درست باشد سعی دارد مخاطب را به آن‌چه می‌خواهد بگوید مجاب کند. داستان شما پر است از صفت، مثلا می‌گویید "زنگ تهوع‌آور تلفن". استفاده از صفت یکی از مهلک‌ترین کارهایی است که داستان‌نویس می‌تواند در داستانش انجام بدهد. زنگ تلفن در حالت عادی تهوع‌آور نیست، اما ما نمی‌دانیم چرا راوی شما به این زنگ می‌گوید "زنگ تهوع‌آور". هیچ کدام از صفات در داستان کاربردی ندارد به عنوان مثال وقتی شما در داستانتان می‌گویید آن بچه زیبا، هیچ تلاشی در جهت بهبود داستانتان انجام نداده‌اید چون از نظر شمای نویسنده زیبا یک چیز است و از نظر من خواننده زیبا یک چیز دیگر. شما باید زیبای خودتان را در داستان بسازید. از این "تهوع‌آمیز" ابتدای داستان خواستم یک نتیجه گیری بکنم؛ این‌که شما در ابتدای داستان تلاشی برای شخصیت‌پردازی راوی کرده‌اید، تلاشی که به کمی کلی‌گویی و بیشتر غرولند ختم شده است و بعد از آن به شخصیت راوی رسیده‌اید، در صورتی که آن‌چه شما به آن رسیده‌اید یک تیپ است که بر بدیهیات سوار است، شبیه شخصیت‌های سریال‌های تلویزیونی که ما تیپ بیشتر آن‌ها را در ظرف ذهنی خودمان داریم. نکته دیگری در داستان شما وجود دارد که باید به آن اشاره کرد. راوی شما چند مرتبه با مخاطب صحبت می‌کند. موقعیت راوی چیست؟ یعنی ایستاده و این‌ها را برای افرادی تعریف می‌کند یا این‌که مثل بیشتر داستان‌ها این حرف‌ها از ذهنش می‌گذرد؟ اگر حالت دوم است که این سوال‌ها هیچ معنایی ندارد و اگر حالت اول است که از این حضور مخاطب در داستان چه استفاده‌ای شده است؟ از آن مهم‌تر این‌که در این حالت دوم، جا و مکان راوی خیلی مهم می‌شود، این‌که کجا ایستاده و این حرف‌ها را به ما می‌زند؟ در غیر این صورت این ساز و کار نه برای یک داستان، که برای یک متن ژورنالیستی است و بیشتر به درد گزارشی از سفر به سلطانیه برای یک مجله یا روزنامه می‌خورد. اما اصلی‌ترین نکته در داستان که باعث موفقیت یا عدم موفقیت داستان شما می‌شود ساختن گنبد سلطانیه در داستان شماست، دقت کنید که گنبد سلطانیه در داستان شما دیگر گنبد سلطانیه اصلی نیست. یعنی شما باید فرض را بر این بگیرید که مخاطب شما گنبد سلطانیه را از نزدیک ندیده است، آن وقت در داستانتان گنبد سلطانیه را با همان جلال و جبروت از نو بسازید. حالا اگر هم دیده بود و از گنبد سلطانیه ظرف ذهنی داشت که به نفع شما، اما فرض شما باید بر این باشد که مخاطب گنبد سلطانیه را از نزدیک ندیده است و گنبد سلطانیه در داستان شما از نو ساخته شود. خشت به خشت، آجر به آجر، باید گنبد را داستانتان داشته باشید و بگویید چه چیزی است که در این دیدار مرتبه چندم تا این حد بر راوی شما تاثیر گذاشته است؟ چه چیزی از «گنبد سلطانیه» راوی شما را به تعریف کردن این داستان واداشته؟ راوی شما در مورد گنبد به کمی کلی‌گویی بسنده می‎کند که این کلی‌گویی‌ها داستان شما را فقط و فقط به یک طرح داستانی شبیه کرده است. به نظرم از همین حالا شروع کنید به نوشتن داستان و آن را از سر حوصله بنویسید. سعی کنید به تمام نکاتی که در ارتباط با داستانتان کفتم توجه کنید و به وقت بازنویسی داستان این مشکلات را از داستانتان رفع کنید. زبان و لحن داستان شما زبان و لحن پاکیزه‌ای است، فقط به نظر کمی در شناخت ساختمان داستان مشکل وجود دارد که برای رفع این مشکل باید شروع خواندن مبانی نظری در ارتباط با داستان بکنید و داستان را بهتر بشناسید و ذهنتان را کمی قصه‌گوتر بار بیاورید. دقت کنید که نویسنده داستان به اعتبار قصه‌هایی که مغزش درست می‌کند شناخته می‌شود، به اعتبار درامش، ... و راوی داستان شما اصلا راوی قصه‌گویی نیست. امیدوارم به همین زودی داستان دیگری از شما بخوانم یا بازنویسی‌شده همین داستان به دستم برسد.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
مهران عزیزی » شنبه 02 دی 1396
سلام و احترام. ممنونم از توجه شما و لطفی که به بنده و نوشته‌ام داشتید. با شما موافقم و البته پیش‌تر عرض کرده‌بودم خدمتتان که نظر خود حقیر هم نسبت به این نوشته شبیه نظر جنابعالی‌ست. دارم بی‌وقفه تلاش می‌کنم، بسیار می‌خوانم و می‌نویسم، که بتوانم عاقبت لااقل یک داستان بنویسم و لطف عنایت شما بزرگواران در این مسیر ان‌شاءالله مددم خواهد بود. در باب بازنویسی هم عرض می‌کنم: به چشم و سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.