نقش کلمات و کنش‌ها در داستان‌های احساسی




عنوان داستان : دوشکا
نویسنده داستان : مهران عزیزی


من بودم و علی و صَفر، که سه تامان باهم قرار گذاشتیم راهی بشویم.
من و علی و صَفر از همان اول‌ها، از وقتی خودمان و دور و برمان را شناختیم، سه تا رفیق بودیم. اصلاً سه تایی یک نفر بودیم. همه جا باهم بودیم و جز وقت‌هایی که دیگر از زور خستگی می‌افتادیم و خوابمان می‌برد، تمام وقت‌هامان باهم می‌گذشت….
این‌ها گفتن ندارد. یعنی سختم است همه‌ش را بگویم. بغض خفه‌م می‌کند. می‌خواهم آخرش را بگویم. آخر عجیب و غریب‌ش را…
علی شنیده بود که توی مسجد برای اعزام به جبهه ثبت‌نام می‌کنند. فقط خبر را داد و گفت عزم‌ش جزم است که برود و ما هم موافق و همراه بودیم و با اشتیاق قرار گذاشتیم که شبانه صحبت‌هامان را با خانواده بکنیم و صبح برویم برای ثبت‌نام. ساده نبود، اما رضایت‌ها را هر طور بود گرفتیم و صبح، بعد از نماز، دم در ستاد بودیم، من و علی و صفر…
صفر بزرگ‌تر بود از ما، یکی دو سال. هیکل درشتی هم داشت. آدم ساکتی بود. همیشه ابروها‌ی پیوسته‌ش گره و نگاه‌ش غم داشت، حتی وقتی زورکی لبخند می‌زد.
کارها انجام شد و قرار اعزام هفته‌ی بعد بود….
آموزشی را در پادگان‌ی بودیم حوالی اهواز و قصه‌ی جنگ از همان جا جدی شد برای‌مان. نَه شهر آن روزها امن بود و نه آن پادگان. وضعیت، جنگی بود کاملاً. بودند کسانی که کم آورده و ترسیده باشند تک و توک. من و علی و صفر اما، دل‌هامان قرص بود و پشت‌مان به هم گرم بود و انگار خدا اطمینان و آرامش به دل‌هامان انداخته بود….
آموزشی که تمام شد اعزام‌مان کردند به غرب. گردان ما، از پاوه که رد شدیم، زیر آتش بعثی‌ها، توی یک تنگه، که معبر راهبردی‌ای بود، روی سینه‌کش دو تپه‌ی مقابل به هم مستقر شد و رزمنده‌هایی که قبل از ما آن‌جا بودند برای ترمیم و تجدید قوا رفتند عقب….
ما بودیم و دشمن و رزم جانانه. سرت را که بالا می‌آوردی، چه این ور و چه آن ور، با تیر مستقیم دوشکا می‌زدند. تنگه را اما حفظ کردیم هر طور بود.
یک شب خبر دادند عراقی‌ها دارند با دو لشکر پیش‌روی می‌کنند و فرمانده‌مان می‌گفت اگر عقبه‌مان هم حتی مستحکم باشد، که چندان نبود، باز یا آخرش شهادت است یا اسارت. گفتیم تا آخرش هستیم، همه یک صدا و این میان صدای صَفَر از همه رساتر بود.
شب که شد، درگیری شدید شد. چپ و راست می‌زدند و ما هم کم نمی‌گذاشتیم. وسط درگیری خبر دادند که باید عقب بکشیم. باید تنگه را رها کنیم و برگردیم عقب. زیر آتش، جمع شدیم و قرارمان عقب نشستن شد. صفر جلوی سنگر نشسته بود و داشت با دوشکا که نوار فشنگ‌ها توش گیر کرده بود ورمی‌رفت و دستش جا به جا سوخته بود از داغی لوله و تنه‌ی اسلحه، اما باکی‌ش نبود و داشت زور می‌زد. دست راست‌ش هم خون‌آلود بود، به گمان‌م تیری یا ترکش‌ی خورده بود. فریاد زدم که: باید برگردیم صفر. گفت: بروید، دارم می‌آیم پشت سرتان. جدّی گفت، یعنی طوری گفت که باور کردم….
برگشتیم و یک خط عقب‌تر زمین‌گیر شدیم و دم‌دم‌های صبح که لشکر اصفهان رسید، باز عزم تنگه کردیم و تا ظهر، بعثی‌ها را راندیم پشت تپه و فکر می‌کنم خودشان بعدش عقب‌تر نشستند، چون سر و صدای‌ ترقّه‌هاشان کم‌تر شد…
شب قبل را از هول و در شلوغی، من و علی که جدا از هم مانده بودیم، هر کدام فکر می‌کردیم صفر، لابد پیش آن یکی‌ست. ظهر، من و علی بودیم و صفر نبود. کسی هم خبر ازش نداشت….
به علی گفتم آخرین بار صفر را توی سنگر دیدم. رفتیم. پیچ معبر را که پیچیدیم، منظره‌ای که دیدیم قابل توصیف نبود. آن وسط هیکل گُنده‌ی صفر، با ساعت مچی درشت‌ و فانسقه‌ی مشکی پَهن‌ش، افتاده‌بود و دوشکاش در نزدیکی‌ش و دور و بَرش، با سی چهل متر فاصله، بی‌اغراق دویست سیصد تا جنازه‌ی بعثی….
نزدیک تر رفتیم. صورت‌ش را سخت می‌شد شناخت. تمام تنش سوراخ سوراخ و تکه پاره بود…
صفر مانده بود. از اول هم قرارش ماندن بود و تو سکوت‌هاش همه‌مان را آخر پیچاند….
نه، صفر نماند. ما ماندیم. من و علی. واماندیم…
علی هم رفت آخر. والفجر هشت بود که رفت. من اما ماندم. هم جا ماندم و هم واماندم. خودم و تنم و بغضم را، بعد از صفر و علی دارم روی این خاک سرد می‌کشانم و نمی‌دانم تا کجا و تا کِی؟….
نقد این داستان از : احسان عباسلو
شکلی از داستان جنگ، خاطره‌نویسی است. این متن به خاطره می‌ماند به خصوص که راوی آن اول شخص است و به‌ویژه که شکلی از احساس و صمیمیت در متن وجود دارد. یک تعریف از خاطره همین است: "متنی صمیمی که به بیان جریان و حادثه‌ای می‌پردازد". این متن، خاطره راوی از علی و صفر و ایام جنگ را با زبانی صمیمی و دوستانه به خود اختصاص داده است. علت دیگری که ما می‌توانیم آن را خاطره بدانیم پایان بسته و مشخص آن است. سرنوشت علی آن‌قدر کلی و اجمالی مورد اشاره قرار گرفته که گویی در ذهن نویسنده جریان دارد و روی کاعذ جایی ندارد و همین مساله آن را به خاطره نزدیک‌تر کرده است.
البته ما نباید خاطره-داستان را نیز از یاد ببریم. خاطره-داستان شکلی از داستان و خاطره است که با تلفیق این دو با هم بوجود می‌آید یعنی تلفیق واقعیت و مجاز. بخش واقعی آن را خاطره تشکیل می‌دهد و بخش مجاز آن را داستان.
نویسنده ای که مایل است شکلی از خاطره به داستانش بدهد می‌تواند از ترفندهای زیر استفاده کند:
۱) اسامی را با نام فامیل ذکر کند تا واقعی‌تر به نظر بیایند.
۲) از اسم مکان‌ها و زمان‌های واقعی استفاده کند.
۳) شخصیت‌های واقعی و شناخته‌شده را به نوشته ورود دهد. (مثلاً از شهید همت نام ببرد.)
در این داستان برای روش دوم از لشگر اصفهان نام برده شده (که البته بهتر بود گفته می شد لشگر ۱۴ امام حسین(ع)) و یا به والفجر هشت اشاره می‌شود که این‌ها بر باورپذیری و واقع‌پذیری داستان می‌افزایند. اما برای افراد نام فامیل ذکر نشده که به منظور واقعیت‌بخشی به داستان بهتر بود ذکر می‌شد.
این که متنی داستان باشد در اصل اما شکل خاطره پیدا کند، هیچ اشکالی ندارد. نباید فکر کرد که داریم خواننده را گول می‌زنیم. ذات داستان همین است. تبدیل کردن خاطره به داستان یعنی جهت‌دارتر کردن آن؛ یعنی افزودن زوایای بیشتری به خاطره و پررنگ تر ساختن آن، یعنی مفاهیم و مقاصد بیشتری را وارد خاطره کردن.
علی ای‌حال چه در داستان و چه در خاطره نویسی بهتر است بخش هایی را که لازم نیستند کنار بگذاریم و حذف کنیم. حال ببینیم داستان‌هایی از این دست به چه بخش‌هایی نیاز داشته و دارند: این نوع داستان‌ها با تاکید بر حس دوستی و محبت و عشق و صمیمیت آغاز می‌شوند تا مخاطب از لحاظ احساسی با شخصیت‌ها پیوند بخورد. سپس حادثه‌ای شکل می گیرد و مصیبتی جمع دوستانه و عاشقانه و صمیمانه شکل گرفته را برهم می‌زند. مخاطب حالا از برهم خوردن این صمیمیت و صفا، احساس اندوه وغم می‌کند. در داستان بالا نیز تلاش شده تا در ابتدا بر دوستی و صمیمیت این سه نفر تاکید شود اما در این راستا خیلی پررنگ عمل نشده است. خیلی کلی به این رابطه اشاره شده و عاملی وجود ندارد تا مخاطب نیز با این احساس عجین شود. یک داستان موفق از این نوع داستانی است که خواننده را نیز به این جمع دوستانه وارد سازد. خواننده یار غایب این جمع باید باشد تا در زمان از دست رفتن یک نفر از میان جمع، او نیز غم فراغ را بچشد. شکلی از تراژدی از دست دادن دوست را در داستان "یک هلو هزار هلو"ی صمد بهرنگی می‌توان دید. وقتی دوستی یک دوست دیگر را از دست می‌دهد اندوه برجای مانده را خواننده به خوبی حس و درک می‌کند، چرا که در کنش‌های صمیمی شخصیت‌های داستان با آن‌ها همراه بوده و فقط به شنیدن اکتفا نکرده است. در این داستان هم باید به دوستی اولیه عمق بخشید و برای این کار لازم است تا کنش‌هایی را این دوستان با هم انجام داده باشند تا خواننده به میزان دوستی‌شان پی برده و خودش به تداعی احساسی برسد. صرف گفتن این که ما دوستان صمیمی بودیم کافی نیست. یکی دو کار که با هم انجام داده باشند و حاکی از این دوستی باشد مهم است؛ مثل شیطنت های مدرسه یا محله.
نقش کلمات و کنش‌ها در داستان‌های احساسی بسیار مهم است. باید از کلماتی بهره برد که بار عاطفی و شاعرانگی دارند. به همین ترتیب چینش کلمات و شکل دادن جملات هم مهم می‌شود. در این متن ساختار جملات به گونه‌ای است که گاه جمله شکل دستور زبان معمول را کنار گذاشته و با تعویض مکان اجزای جملات، حالتی منظوم و شاعرانه به متن بخشیده است. این نقطه قوتی برای متون احساسی محسوب می شود. متون احساسی نیازمند شاعرانگی هستند اما نباید حالت افراط بدان بخشید. از این لحاظ در این متن خوب عمل شده است.
ترسیم صحنه های درگیری هم خیلی خوب است. یک داستان جنگ خوب داستانی است که باورپذیر باشد. این که جنگ یک طرفه باشد برای داستان های تراژیک مناسب نیست.
اسم داستان اما کمکی به مضمون آن نمی کند. درست است که صفر دوشکاچی بوده اما خود دوشکا در داستان کاربردی نداشته است. این گونه داستان‌ها را می‌توان با اسامی مطرح کرد که دلالت بر شخصیت ها و دوستی‌شان داشته باشد مثل "سه رفیق"، " ما سه نفر"، "آن دو". داستانی که در مورد آدم‌هاست و تمرکز بر آدم ها دارد و داستان شخصیت محسوب می شود را نباید نام یک وسیله یا شیئی بر آن گذارد که ربطی هم با آن ها پیدا نمی کند یا در داستان حضور موثری ندارد.
در کل متن نقاط قوت زیادی دارد و نویسنده در حوزه دفاع مقدس می‌توانند داستان‌های خوبی را رقم بزنند.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
مهران عزیزی » یکشنبه 24 دی 1396
سلام و احترام. ممنونم از لطف و توجه استاد بزرگوار، جناب آقای عباسلو. موارد را به دقت خواندم و در بازنویسی این نوشته یا نوشتن داستان‌های بعدی با شوق به کار خواهم بست ان‌شاءالله. بسیار سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.