داستان یک معمای پیچیده نیست




عنوان داستان : دزدی
نویسنده داستان : مهدی تودشکی

از میان بوته ها به خانه اربابی که همچون کشتی در دل دشت پهلوگرفته بود نگاه کرد.خانه با اینکه متروکه بود ولی باشکوه به نظر می رسید.
کلاه کهنه اش را روی سرش میزان کرد از کنار جاده چماقی برداشت ودر مسیر باریک سنگ ریزی شده به سمت خانه راه افتاد.
پشت در ایستاد.در بزرگ دولنگه از چوب گردوی صیقل خورده.لگدی به در زد و خود را درون خانه انداخت.گرد و غبار را از مقابل چشمانش کنار زد و به فضای روبه رو که به طور تعجب برانگیزی تاریک بودخیره شد گویا خانه هیچ پنجره ای نداشت.
اجازه داد چشم هایش به تاریکی عادت کنند سپس محتاطانه شروع به قدم زدن کرد و به صدای خزیدن مارمولک ها و دویدن موش ها گوش سپرد.
کیسه اش را بازکرد و پیروزمندانه لبخندزد.اینجا همه چیز عتیقه بود.کنجکاوی و طمع بر احتیاطش چیره شد.شروع کرد به پرسه زدن.
به سمت گنجه گوشه ی هال رفت.تار عنکبوت ها را کنارزد و در گنجه را بازکرد.گنجه پر بود از خرت وپرت،جعبه هایی پر از وسایل مستعمل و کهنه و ظروف چینی که برای روز مبادا کنار گذاشته شده بودند.
در حالی که زیرلب فحش می داد چند تکه چینی به دردنخور درون کیسه ریخت و پاکشان به سمت راهروی گوشه هال رفت.راهرو از آنچه فکرمی کرد طولانی تر بود.
در انتهای راهرو سه در بود.مقابل اولین در ایستاد و دستگیره را چرخاند.اثاثیه درون اتاق بسیار مرتب چیده شده بود.تنها نشان اینکه کسی آنجا زندگی نمی کرد غباری بود که روی همه سطوح را پوشانده بود.
به نظر اتاق تحریر می رسید.میز گوشه ی اتاق از کاغذهای پر از نوشته پوشیده شده بود.کاغذهارا به امید یافتن شیئی باارزش کنارزد ولی غیر از روان نویسی خشک شده چیز دندان گیری نصیبش نشد.
کشوها را باز کرد.کشوهایی که پر از خاکستر،ته سیگار و دفترچه های برچسب دار بود.سعی کرد تاریخ روی برچسب ها را بخواند ولی تاریخ ها برایش نامفهوم بود.
دیگر امید برای یافتن چیزی به دردبخور نداشت با این حال تصمیم گرفت نگاهی به دو اتاق دیگر بیاندازد.
اتاق بعدی اتاق کودک بود.ده ها عروسک با چشم های پلاستیکی شان به او زل زده بودند وآدمک های کودکانه ی روی دیوار به رویش لبخندمی زدند.به سه چرخه ای که گوشه اتاق افتاده بود لگدی زد و بیرون آمد.
می دانست در اتاق بعدی هم همین ماجراست ولی تصمیم گرفت شانسش را امتحان-کند.
در با غژغژی باز شد.اتاق از اتاق های قبی تاریک تر بود،اندکی جلو آمد و به تاریکی خیره شد.در میان تاریکی پیکر نحیف و خمیده پیرمرد را تشخیص داد.
پیرمرد لبه تخت نشسته بود و به روبه رویش زل زده بود.دیوار مقابلش پر بود از عکس،عکس های خانوادگی.
پیرمرد رو برگرداند.چشم های برآمده اش پر از آب بود.با لب های بی رنگش لبخندی زد و به عکسی اشاره کرد.با صدایی بی جان گفت:
آه بالاخره آمدی؟بیا بنشین.داشتم به عکس هایمان نگاه میکردم.بیا به عکس خودت نگاه کن.ببین چقدر کوچک بوده ای.آن هم عکس توست.چقدر خوشحال به نظر می رسی.
به عکس ها نگاه کرد.این پیرمرد احمق چه می گفت؟هیچ کدام از آنها او نبودند.
او هیچ یک از آنان را نمی شناخت.یادش نمی آمد پدر و مادری داشته باشد.
پیرمرد از جایش بلند شو و تلوتلو خوران به سمتش آمد.ترس وجودش را فراگرفت.سراسیمه از اتاق بیرون دوید،راهرو را پشت سرگذاشت و سرانجام وقتی به هال رسید خبری از در نبود،انگار جایش را دیوار کشیده بودند.
وحشت زده،مثل حیوانی در قفس،خودش را به دیوار کوبید و با ناخن هایش دیوار را خراش داد.ناامیدانه زانو زد.
چیزی در ذهنش جریان یافت((پیرمرد باید راه خروج را بداند))
چماقش را برداشت و در حالی که آن را سبک وسنگین می کرد به سمت اتاق پیرمرد راه افتاد.
از راهرو گذشت.پشت در اتاق ایستاد.چماق را بالا برد و در را گشود.
اتاق خالی بود.با قدم هایی مردد درون اتاق پاگذاشت.پشت در را نگاه کرد.خبری از پیرمرد نبود.قاب های عکس روی زمین ریخته بودند.آینه ای گوشه اتاق اندک نور موجود را بازمی تاباند.
مقابل آینه ایستاد ودرون آن را نگاه کرد.پیرمرد آنجا بود.گوژپشت و چروکیده.صدایی به گوش رسید؛انگار کسی با لگد به در خانه کوبیده بود.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام؛ بعد از این‌که داستانت را خواندم به سن و سابقه داستان نویسی‌ات توجه کردم. به نظرم برای شروع زیادی خوب است. زبان داستانت ایراد دارد، اما نمره قبولی را می‌گیرد. به نظرم داستان نویس بااستعدادی هستی و باید نوشتن داستان را جدی بگیری. اول از نکات سطحی داستانت شروع می‌کنم. استفاده از صفت برای داستان نویس کار قشنگی نیست. «تعجب برانگیز» و «پیروزمندانه» را از داستانت حذف کن و به جای آن به من بفهمان که چه حجمی از تاریکی باعث ایجاد اعجاب می‌شود. این تاریکی را برای من تصویر کن و بگو به چه چیزی شبیه است. به من بگو لبخند پیروزمندانه چه لبخندی است؟ تا من به وقت خواندن داستان تو به جای کلمات سر و کارم با تصاویر باشد.
اما مساله اصلی داستان تو که همان جمله آخر است. همین حالا در یک پاراگراف دو سه جمله‌ای داستانت را برای خودت تعریف کن. حتم دارم جمله آخرت برای خودت هم کمی مبهم است اگر هم نباشد، دلیلمند نیست یعنی برای دفاع از منطق آن دستت خالی است. داستان برای این‌که خوب باشد لزوما نباید پیچیده باشد. تا یک‌جایی از داستانت کارش را درست انجام می‌دهد؛ این‌که یک نفر به نیت دزدی وارد متروکه‌ای می‌شود که زمانی خانه اعیانی به حساب می‌آمده و آن‌جا با صاحب خانه مواجه می‌شود، صاحب خانه تنها و غم‌زده و پیری که او را با فرزند خودش اشتباه می‌گیرد. تا همین‌جا تو یک داستان خوب داری که می‌توانی به آن شاخ و برگ بدهی و با توصیف فضا و توصیف شخصیت‌ها آن را بسازی و از آن به یک داستان قدرتمند و جذاب برسی. هم آمدن دیوارها و یکی شدن دزد و پیرمرد، از آن شگردهایی است که بیشتر از آن‌که مخاطب را خوشحال کند نویسنده را مشعوف می‌کند و از همین‌جاست که بیشتر داستان در ذهنت جا می‌ماند و مخاطب نمی‌تواند داستان را همان‌طوری بفهمد که خودت می‌فهمی. اگر قصد داری همین طرح را حفظ کنی در دادن اطلاعات به مخاطب خساست به خرج نده و خیلی راحت داستانت را با او در میان بگذار، چون ویژگی راوی که برای روایت داستانت انتخاب کرده‌ای همین است؛ این‌که داستان را از بالا نگاه کند و آن را ساده‌تر و فهمیدنی‌تر برای مخاطب توضیح دهد. داستان یک پازل پیچیده نیست که مخاطب از حل کردن آن و پی بردن به روابط میان شخصیت‌های آن خوشحال شود، اگر هم پیچیدگی هست این پیچیدگی به طرح داستان مربوط می‌شود و نه به شکل بیان آن مگر در موارد خاص (مانند راوی اول شخصی که آلزایمر دارد). تنها توصیه‌ام به تو بیشتر خواندن و بیشتر نوشتن است، در این صورت موفقیت تو در داستان نویسی تضمینی است.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۲
زینب ارونی » جمعه 28 مهر 1396
سلام داستان خوبی بود سپاس
فاطمه محمدی نژاد » دوشنبه 24 مهر 1396
با در نظر گرفتن تمام نکاتی که جناب خانلری فرمودن، می شه گفت این یکی از داستان های خوب و جذابی بود که در این سایت خوندم. با یک پایان مناسب. تبریک.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.