بودن یا نبودن های داستان




عنوان داستان : منشأ صدا
نویسنده داستان : علی پاینده

این داستان حائز رتبه ی اول در جایزه ادبی تهران که به صورت ملی برگذار می شود بوده است.
منشأِ صدا
روز اول
صدا می آمد. زشت. ناهموار. ناسور، ناجور، پشت سر هم، خِر، خِر، خِر، خِر، خِر. پتو را کشیدم روی سرم اما نمی شد. هِی می رفت و هِی می آمد جوری که طاقتم طاق شد؛ پشت سر هم، خِر، خِر، خِر، خِر، خِر. گفتم، عجب همسایه های بی مراعاتی. پتو را کنار زدم. ناراحت از جا برخاستم. ساکت شد. سکوت. آرامش. خواب. و... دوباره. همین که پلک سنگین شد، شروع شد. پشت سر هم؛ خِر، خِر، خِر، خِر، خِر. لعنت به این همسایه. بلند شدم. صدا از آپارتمان های مجاور نبود، از آپارتمان خودم بود! اِی وای که موش آمده. گشتم. گشتم. نبود. نمی یافتمش. ساکت ایستادم تا خودش را نشان دهد؛ نیامد. پشت کمدها زدم تا بیرون بیاید؛ نیامد. کوبیدم؛ نیامد. موش زرنگی بود. بیشتر دقت کردم. صدا از دریچه ی کولر بود. پخش می شد توی ساختمان. جایش تغییر می کرد. سکوت می شد و باز می گشت. حرکت می کرد. با حرکت من حرکت می کرد. هوشمند. به یاد آوردم روزی را، سال ها پیش، که گربه ای در کولر خانه ی پدری ام گیر کرده بود. اینجا آپارتمان بود! گربه آنجا چه می کرد؟! موش بود، موش. خرابکارترین موجود عالم. اگر می آمد تو چه؟ دریچه های کولر را بستم. عصبی بودم. لباس پوشیدم. صبحانه نخورده، رفتم. فرار کردم. رها کردم خانه را با او.

روز دوم
باز هم. صدا. صدا. صبح زود. زودترین موقع عالم. عنفوان خواب و بیداری. پتو را کشیدم. محکم. محکم تر. سفت تر. متکا را گذاشتم روی سرم. فشار دادم. نمی شد. بلند شدم؛ ساکت شد. خوابیدم؛ شروع شد. پشت سر هم. خِر، خِر، خِر، خِر، خِر. بلند شدم. باید می یافتمش. باید کولر را، دریچه ها را، همه جا را به دنبالش می گشتم. باید هر چه بود، این مانع آرامش، از میان می رفت. صندلی ها را جا به جا کردم. در تراس را گشودم. پرید. خودش بود. کبوتر. و رفت. نفس راحتی کشیدم. لااقل موش نبود. کبوتر بود. و رفت.
روز سوم
باز هم صدا، صدا. همان بود. خودش بود. کبوتر. برگشته بود. بلند شدم؛ ساکت شد. خوابیدم؛ شروع شد. در تراس را گشودم؛ پرید و رفت. و دوباره خواب از چشمان من رفت.
روز چهارم
صبح شد؛ آمد. صدایش. خِر خِرَش. در تراس را گشودم. پرید و خواب و آرامش را با خود برد. برد تا دورترین عمق پرواز. رفتم. صبحانه نخورده. درست نخوابیده. عصبی. از هر کس که می شد پرسیدم. گفتند، حتمن لانه ساخته و جفت گرفته. برگشتم. گشتم. درست می گفتند. بالای کولر بود. فضایی کوچک و تنگ که تاکنون به چشمم نیامده بود. چوب های سست در هم تنیده شده. ویرانش کردم و نفسی به آرامش کشیدم. حتمن دیگر نمی آمد.
روز پنجم
باز هم صبح. باز هم آمد. خودش؛ خِرخِرَش؛ بی خوابی اش. پشت سر هم. خِر، خِر، خِر، خِر، خِر. دوباره صندلی ها را کنار زدم. دوباره پرید و رفت. و دوباره خانه اش؛ همانجای سابق؛ انگار نه انگار که خرابش کرده بودم، درست به همان شکل، همان جا سبز شده بود، و... تخمی هم دورنش بود. زردتر و کوچک تر و بدشکل تر و کثیف تر از تخم مرغ. اِی بابا. حالا که تخم گذاشته دیگر برو نبود. لباس پوشیدم. صبحانه نخورده. عصبی و ناراحت که با این مهمان ناخوانده چه باید کرد. هنگام باز کردن دَرِ ماشین به تراس آپارتمانم نگاه کردم. دو تا بودند. همین که من می رفتم، می رفتند سر خانه و زندگی شان. همینکه احساس خطر می کردند، می رفتند آن طرف حیاط مجتمع، روی چراغ بلند محوطه می نشستند. از این سو به آن سو می رفتند و بَغ بَغو بَغ بَغو می کردند. شاید هم بغ بغو نبود، شاید... شاید... بیشتر به هو... هو... شبیه بود. رفتم در مغازه اما حواسم به کار نبود. درست جواب مشتری ها را نمی دادم. بیشتر سعی می کردم رَدِشان کنم. در فضای کم از این سو به آن سو می رفتم. همسایه ها متوجه شدند. پرسیدند، چه شده؟ گفتم، کبوتری آمده. بعضی ها خنده یشان گرفت. اِی بابا؛ حالا گفتیم چه شده؛ انگار مار آمده خانه اش. یک نفر گفت، برو از سلمانی طبقه ی بالا بپرس. پرنده باز قهاریست. راست می گفت. دکانش پر بود از پرنده هایی که نمی دانستم به آنها بُلبُل می گویند یا سحره یا چمی دانم چه. گفت چه شده؟ گفتم. گفت، اذیتِ شان نکن، نفرینت می کنندا. گفتم چاره چیست، ذله شدم. گفت هر جور میلت است. تا تخم آن جاست آن ها تکان نمی خورند. حالا تو هر کار می خواهی کن. تخم... تخم... تغییر مکان تخم. رفتم سراغ تخم. آرام، آرام. لانه را آرام بلند کردم که... همین که بلندش کردم تخم از میانش سر خورد و اُفتاد. پخش شد کف تراس. عجب خانه ی سستی! پرتش کردم بیرون. تراس را شستم. ابر آوردمو و بریدمو و تکه تکه کردمو و جای شان را مسدود کردم. دیگر نمی توانستند بیایند. نفس راحتی کشیدم. عصر که می رفتم سر کار، به بالا نگاه کردم. بیچاره ها هِی می رفتند و باز می گشتند و نمی دانستند که خانه یشان چه شده و تخم کجا رفته و فاصله ی بالای کولر چرا اینطوری شده. بالاخره خسته یشان می شد. حتمن می رفتند و دست از سر ما بر می داشتند.
روز ششم
صبح. خِر خِر. باز هم! دیگر چه شده؟ ابرها را خورده بودند؟! پتو را کشیدم روی سرم اما نمی شد. پشت سر هم؛ خِر، خِر، خِر، خِر، خِر. اِی بابا. بلند شدم. صندلی ها را جا به جا کردم. در تراس را گشودم. دوباره آن جا بودند. پریدند و رفتند و روی پاتوقِ شان، چراغ بلند محوطه نشستند. چشم هایم داشت از حدقه در می آمد. لانه بود، تخم بود، کثافت هاشان بود، تکه های چوبِ شان این طرف و آن طرف بود، انگار نه انگار که من این خانه و این تخم و این آت و آشغال ها را ویران کرده بودم. همه چیز درست به همان شکل، فقط جایش عوض شده بود. روی حفاظ سیمانی تراس بود. عِین دفعه ی اول. عجبا! چه باید می کردم؟ نفس عمیقی کشیدم. خُب چاره چه بود؟ راهی نبود. باید صبر کرد تا بچه یشان به دنیا بیاید، شاید آن وقت دست از سر ما برداشتند و دست نورسیده یشان را گرفتند و رفتند دنبال کار و زندگی شان. باید تحمل کرد. نکند یک وقت واقعَن نفرینم کنند؟ برگشتم. یک پایم را گذاشتم داخل که... اما... یادم آمد که چند روز بعد باید رخت هایم را بشویم. اگر آن ها آنجا باشند که نمی شود. لباس های تازه شسته را به گند می کشند. چه باید می کردم؟
روز رختشویی
کیشتِ شان کردم. لانه یشان را دوباره ویران کردم. زندگی شان را از هم پاشیدم. تخم شان را شکستم. رفتند و دیگر پیدا یشان نشد. آخیش! حالا می توانستم با خیال راحت به کارم برسم. تا می توانستم این کار را به تأخیر انداخته بودم. شروع کردم. شستم و سابیدم و روفیدم لباس ها را در لباسشویی. تمام شد. پَهنِ شان کردم روی طناب های در هم تنیده شده در فضای کَمِ تراس. چقدر بی چِرک و عرق زیبا به نظر می رسیدند. با رضایت عرق پیشانیم را گرفتم. پایم را گذاشتم تو که... همین که رفتم اولینِ شان آمد. نشست روی لباسِ تمیزِ عزیزِ من. حتمن قصد داشت رویش کثافت کاری هم بکند. فریاد کشیدمو و کیشتش کردم. رفت. رفتم. دوباره آمد. دوباره کیشتش کردم. رفت. من رفتم. دوباره آمد. خدایا چه باید بکنم؟ حتمن این نفرین شکستن تخمِ شان بود. از فاصله ی نزدیک خیلی بزرگ تر از آنچه من فکر می کردم به نظر می رسیدند. دیگر مثل وقتی در حرم ها می دیدمِ شان زیبا نبودند. زشت بودند و کریه. آمدم داخل. دور خود می چرخیدم و نمی دانستم چه باید بکنم. از این سر سالن به آن سر و داخل این اتاق و آن اتاق می رفتم و مثل دیوانه ها با خودم حرف می زدم. ناگاه نگاهم به تفنگ بادی پنج و نیم اُفتاد که زیرِ میزِ اتاقِ کنارِ تراس قرار داشت. چند لحظه به آن چشم دوختم. نگاهم چند بار میان کبوتر ها و تفنگ رَد و بدل شد. سرانجام به سمتش رفتم و برداشتمش. خاک رویش را تکاندم. بسته ی ساچمه کنارش بود. مسلحش کردم. اما درون تراس که نمی شد تیراندازی کرد. به شیشه های آپارتمان آن طرف خیابان نگاه کردم. تفنگ بادیه قوی ای بود و بردش زیاد. اگر تیرم خطا می رفت چه؟ تازه همین که من کنار تراس می رفتم، کبوترها پر می کشیدند و می رفتند. دوباره تفنگ به دست از این سو به آن سو رفتم و با خودم حرف زدم. فکری به ذهنم رسید. کبوترها را کیش کردم. همانطور که فکرش را می کردم، پر می کشیدند و می رفتند در پاتوقِ شان. پنجره ی سمت راست اتاق کنار تراس را باز کردم. دید خوبی نداشت. سراغ پنجره ی سمت چپ رفتم. دیدش عالی بود. یکی شان درست مقابلم بود. نشانه گرفتم. نفسم را حبس کردم. آرام... چکاندم. بَنگ... کبوتر تکان نخورد. با تعجب به او چشم دوختم. دوباره تفنگ را مسلح کردم. کمی به چپ نشانه رفتم. آرام... بَنگ... کبوتر کمی تکان خورد و به راست رفت. دوباره تفنگ را مسلح کردم. اینبار زیرش را نشانه رفتم. آرام... بَنگ... پر کشید و دور خودش چرخ خورد و در صحرای سمت چپ نشست. پرَ پرَ می زد. نمی توانست بلند شود. زده بودمش اما نه به جای حساسش. سگی از کنار جاده منحرف شد و به سمتش آمد. بیشتر پَر پَر زد. توجه ام رو به جفتش رفت. روی تیر چراغ نشست. مضطرب از این سو به آن سو می رفت و هو... هو... می کرد. سریع تفنگ را مسلح کردم. حالا پس از سال ها قلقش دوباره دستم آمده بود. زیرش را نشانه رفتم و... بَنگ... پَر پَر زد و سرنگون شد. پنجره را بستم. خدا کند کسی ندیده باشدم که در مجتمع تیراندازی می کنم. تفنگ را در جای سابقش قرار دادم و جلوی لباس ها نشستم. وقتی خیالم راحت شد، دَرِ تراس را بستم.
چند روز بعد
داشتم ناهار می خوردم که دوباره آمد. خودش بود. همان صدا. همان بَغ بَغو. همان هو هو. دیگر به خوبی می شناختمش. عصبی به سمت تراس دویدم. هیچ چیز نبود. حَتمَن خیالاتی شده بودم. نفسی کشیدم و دوباره سر سفره نشستم. چند دقیقه به سکوت گذشت اما... اینبار خیالات نبود. دقت کردم تا منشأِ صدا را بیابم. بله درست بود. دوباره کبوتر بود و دوباره هم دو تا بودند. سایه هاشان از پشت همان پنجره ای که من به قبلی ها شلیک کردم بودم پیدا بود. درست همان جایی که تفنگ را گذاشته بودم تا ثابت بماند و تیرم خطا نرود. آرام دو لنگه ی ابتدایی پرده را از هم باز کردم. صدا شان قطع شد. خیلی خیلی آرام بند پرده را کشیدم و آن را کنار زدم. یکی شان پرید و رفت. احتمالَن کبوتر نَر بود. آن یکی بی صدا و مبهوت در لانه نشسته بود. سر سفره رفتم و مشتی برنج برداشتم. آرام دریچه را باز کردم. همین که لبه ی در باز شد، دومی هم پرید و رفت. برنج ها را آنجا ریختم و دریچه را بستم. تا چند روز وقتی از خواب بلند می شدم، اولین کارم این بود که آن پرده را کنار بزنم و به برنج های دست نخورده ای که هر روز پلاسیده تر می شدند چشم بدوزم. کبوتر ها هرگز باز نگشتند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای علی پاینده سلام

برای موفقیت‌هایی که این داستان قبلاً کسب کرده خوشحالم و برایتان موفقیت هایی به مراتب بزرگتر و باشکوهتر از آن نیز آرزو می کنم. از اعتماد شما به پایگاه نقد داستان هم سپاسگزارم.. یکی از نکات مثبت قابل توجه در «منشا صدا»، ضرباهنگ خوبی است که به مدد تک جمله های کوتاه توصیفی به وجود آمده و تا اندازه ای در ایجاد فضای پرکشش و تعلیق آن نیز موثر بوده است. آنچه که می توانست ضرباهنگ را حفظ کند و نثر را تا پایان زنده و سرپا نگه دارد، انتخاب درست واژه ها بوده که اتفاق نیفتاده. گاهی احساسات و جاذبه ی اثری که خلق شده، فاصله ی موثر و لازم میان نویسنده با اثر را از بین می برد در نتیجه مولف نمی تواند از بیرون به تماشای قوت و ضعف کار بایستد و به جلا و درخشش آن بنشیند. در این داستان هم به نظر می رسد نویسنده، خودش به دام جاذبه آهنگ واژه ها افتاده و متوجه انتخاب درست کلمه ها و ترکیب ها، چینش درست آن ها ، پرهیز از تکرار و زیاده گویی و مهمتر ، متوجه تمامی وجوه عناصر داستانی نبوده است. مثلا در همان سطر نخست، راوی می گوید: «صدا می آمد، زشت، ناهموار، ناسور، ناجور، پشت سر هم ....» زشت و ناهموار و ناجور صفت های خوبی برای فضاسازی و ایجاد ضرباهنگ مناسب آن فراهم آورده اند اما «ناسور»، اگرچه معنی زخم می دهد و می توان مثلا صدای ناسور را به صدای زخمی هم تعبیر کرد با این حال نه تنها بودن و نبودنش چندان تفاوتی ندارد، بلکه در صورت تکرار ممکن است به نظر برسد توجه نویسنده بیشتر به آهنگ واژه ها و قافیه سازی است تا داستان نویسی. یا مثلا در بخشی از توصیف روز دوم آمده : « ...صبح زود. زودترین موقع عالم. عنفوان خواب و بیداری...» یکی از معانی عنفوان، آغاز است، درست؛ اما بهترین انتخاب برای توصیف اوج یا ابتدای خواب و بیداری دم صبح است؟! یا تکرار مداوم کلمه ها: «در تراس را گشودم. پرید. خودش بود. کبوتر. و رفت. نفس راحتی کشیدم. لااقل موش نبود. کبوتر بود. و رفت...» بعد رفته رفته سایه رنگین و آهنگین تک جمله ها آنچنان پررنگ می شود و چنان چتری بر سراسر کار می‌افکند که تعدادی از توصیف ها به کلی از دایره نثر داستانی بیرون می افتند: «باز هم. صدا صدا. صبح زود. زودترین موقع عالم...» ، «صبح. خر خر. بازهم!...». بگذریم که صحنه های دو روز دوم و سوم تقریبا شبیه یکدیگرند و در هیچکدام از آن ها شاهد اتفاق تازه و متفاوتی نیستیم. همه این ها به اضافه شخصیت پردازی نا تمام که بی چهره مانده و درست شکل نگرفته ، مانع خلق فضای سورئالی مطلوبی شده اندکه می‌توانست اتفاق بیفتد اما اتفاق نیفتاده. بهمن محصص می‌گوید: «هنرمند باید بداند همان قدر که وارد شدنش به صحنه مهم است، به همان اندازه خارج شدنش از صحنه نیز اهمیت دارد» (نقل به مضمون) این درس، در داستان نویسی نیز به کار می آید. نویسنده باید بتواند اثر را از بهترین نقطه آغاز کند و در بهترین نقطه‌ی ممکن به پایان برساند. لطفا به آخرین جمله در این داستان نگاه دیگری بیندازید و ببینید بودنش بهتر است یا نبودنش؟

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.