شخصیت کامل به دیلماج احتیاج ندارد




عنوان داستان : کلاه بافتنی
نویسنده داستان : شایان آیرملو تبریزی


بوی تعفن تو دماغم پر شده بود . به نظر میومد بوی آشغالای سر ریز شده از آشغالدونی کنارخیابون باشه ، شایدم بوی گربه مرده باشه آخه اینجا فراوون گربه میمیره . هر روز صبح که به سمت دانشگاه میرم یه گربه مرده وسط خیابون میبینم . بعضیاشون که له شده ان . یه سری ام دیدم چشم یکیشون افتاده بود بیرون .انگار زیر تریلی چیزی پرس شده بود . به هر حال بوی هرچی بود حالت تهوع بهم دست داده بود .
ماشینو روشن کردم و چراغ خاموش به سمت یکی از کوچه هایی که به خیابون اصلی راه داشت رفتم . سر خیابون وایسادم و دوباره ماشینو خاموش کردم . در ماشینم باز کردم که هم بوی گند بره هم چراغ سقفی روشن شه . داشتم از کیفم یه دسمال مرطوب برمیداشتم که یهو شنیدم یکی به شیشه ماشین زد .
یه پسر با ریشای فرفری ، چشای درشت ، دماغ قرمز شده از سرما با یه کلاه بافتنی . همینجوری با دهنه نیمه باز نمیدونم به چی خیره مونده بودم . دوباره زد به شیشه ماشین و با دست اشاره کردم چیه . با انگشت اشاره کرد شیشرو بده پایین . در سمت خودمو بستم ، تا اومدم درارو قفل کنم در شاگردو باز کرد و نشست کنارم .
چشام و درشت کردم و با ترس خودمو چسبوندم به درو اومد جیغ بکشم که بره بیرون ، یهو دیدم از چشاش همینجوری داره اشک میاد . ماتم برده بود نمیفهمیدم چرا یهو حس ترسم از بین رفت .
دستای سفیدشو که بخاطر سوز بیرون سرخ شده بودنو برد جلوی صورتش ، اشکاشو پاک کرد و گفت:
- میشه منو تا یه جا برسونی ؟
نمیدونم چرا خفه شده بودم . انگار تو دلم بهش گفته باشم چشم و ماشین و روشن کردم . با یه حالته خیلی ناراحتی دیدم کلاشو کشید از سرش در آورد و دوباره لبای قلوه ایش رو آویزون کرد و شروع کرد به گریه کردن . هیچ صدایی به جز هق هق زدنش نمیومد . حرکت کردم و بخاریرم روشن کردم ، انداختم توی خیابون اصلی بدونه اینکه بپرسم کجا میره همینجوری داشتم میرفتم ، اصلا خودمم نمیدونستم دارم کجا میرم فقط میرفتم .
دوباره دستاشو برد جلوی صورتشو اشکاشو پاک کرد . چشای درشت و خوشگلش مثل ابر بهاری میبارید انگار که یه بلای آسمونی رو سرش نازل شده باشه . جرعت نمیکردم تو چشاش نگاه کنم اما زیر چشمی نگاش میکردم ، به روبه رو خیره شده بود و هیچی نمیگفت فقط خیلی آروم حق میزد . دست کرد تو جیباشو یه بسته سیگار در آورد ؛ بهمن کوتاه ، خدا بیامرز بابام میکشید وقتی ام نشست تو ماشین ، لعنتی بوی بابامو میداد . شاید اصلا دلیل اینکه یه جورایی مطیعش شده بودم این بود . آروم با صدای گرم و گرفتش گفت :
- میشه تو ماشین سیگار بکشم ؟
سرمو به علامت تایید تکون دادم و شیشه طرف اونو کشیدم پایین . یه نخ سیگار گذاشت گوشه لبش و یه بسته کبریت از جیب شلوارش در آورد و در حالی داشت سیگارشو روشن میکرد رو به من گفت :
- سیگار میکشی؟
- نه
پوک اول و مثل پیر مردایی که بیست ساله سیگار میکشن گرفت . هر دفعه که دود و از لباش میداد بیرون بوش منو میبرد به موقعی که ده دوازده سالم بود .
بابام منو میشوند رو پاشو واسم این شعرو میخوند :
من دئمیــــرم آی اولــماز
یـــاز اولماسا ، یای اولماز
چوخ ننه لر قیــــز دوغار
بیزیم قیــــزا تای اولماز

منم میچسبیدم بهش و سفت بغلش میکردم .یادش ب خیر زیر پیرنش همیشه بوی سیگار وعرق باهم میداد . همیشه یه برقی تو چشاش بود که هر وقت واسم شعر میخوند بیشتر میشد . دلم واسش عجیب تنگ شده بود .
تو این فکرا سیر میکردم که یهو شروع کرد به حرف زدن :
- مدت هاست دارم تو افکار خودم زندگی میکنم . افکار درهم و گنگ .
حواسم و جمع کردم به حرفاش که یه وقت قطع نکنه . ادامه داد :
- از زمانی که یادمه تنها بودم ، نه خواهر و برادری نه دوستی . تنها بازی می کردم ، تنها می دویدم ، تنها می خندیدم ، تنها گریه می کردم ، تنها تنها و همیشه تنها . دیگه تنها دوستم شده بود تنهایی . بچه که بودم هم کلاسی هام مسخرم میکردن ، شاید به خاطر این که زیاد می فهمیدم . یه روز اولین روز مدرسه اول راهنمایی که بودم یادمه ورزش داشتیم و هوا اونروز سرد بود چون یادمه برگشتنی حسابی بارون بارید . جورابامو کشیده بودم روی شلوار گرمکن صورتیم . آره ، صورتی بود چون من هیچ وقت لباسی واسه خودم نداشتم ، لباس ورزشیمم یادمه یکی از فامیلامون بهم داده بود ، هر وقت لباسی واسش کوچیک میشد یا کهنه می شد ، میدادش به من ، گرمکن صورتیه هم مال اون بود . مطمئنن دوسش نداشته چون واقعا رنگش دخترونه بود . اون روز تو مدرسه همه به گرمکن من می خندیدن ، با انگشت شلوارمو به هم دیگه نشون میدادن. من نمی فهمیدم چیش خنده دار بود به خاطر همین سعی می کردم زیاد توجه نکنم ، درسته دخترونه بود ولی تقصیر من چی بود . من که به انتخاب خودم نخریده بودمش . معلم ورزشمون یه توپ دو لایه انداخت جلوی بچه ها . همه بازی میکردن به جز من و ساعدی ، اسمش دقیق یادم نیس ، خیلی چاق بود ، واسه همین بازی نمی کرد شایدم اصلا فوتبال دوست نداشت ، آخه همیشه زنگ های ورزش تو کلاس می موند و خوراکی هاشو می خورد ، بعضی اوقات زیاد گشنش میشد و چیزی واسه خوردن نداشت می رفت سراغ کیف بچه ها . یه سری در حالی از تو کیفم لقمه هامو بر میداشت دیدمش ، اون منو ندید منم هیچوقت به روش نیاوردم . اون روز که ورزش داشتیم من پشت یکی از دروازه ها نشسته بودم دستامم گذاشته بودم زیر چونم به فوتبال بازی کردن بچه ها نگاه می کردم . انگار داشتن توی ورزشگاه بزرگ بازی می کردن ، گل که می زدن خوشحالی بعد از گل می کردن . یهو دیدم ساعدی لقمه هاشو تموم کرده داره میره سمت معلم ورزشمون . با یه توپ بسکتبال برگشت ، بعد از چند تا پرتاب به منم داد پرت کنم ، اصلا نمیدونستم چجوری باید بگیرم ، چجوری پرتش کنم .
اینارو که توضیح می داد یه حسرت عجیبی تو چشاش بود گاهی یه لبخند کوچولو می زد گاهی ام به علامت افسوس سرش رو تکون می داد . هنوز نمیدونستم دارم کجا میرم ، فقط می رفتم .
- خلاصه توپ رو پرت کردم و خورد به حلقه برگشت خورد تو صورتم ، دماغم پر خون شده بود ولی هیچ کس نیومد جلو بگه چی شده ، بچه ها بازیشون رو می کردن . دیدم از دور معلم ورزشمون داره بهم نگاه می کنه و سر تکون میده ، با یه حالت زشتی هم اشاره کرد که برم دماغم رو بشورم . رفتم تو آبخوری دماغم رو شستم ، آبخوری پر خون بود . دماغم خونش قطع نمی شد . رفتم تو دفتر ناظم ها چند تا دستمال کاغذی برداشتم ، لولشون کردم و کردم تو سوراخای دماغم گذاشتم . رفتم وایسادم کنار نرده ها بیرون رو نگاه می کردم . انگار تو زندان بودم و منتظر ملاقاتی بودم . تا این که یکی از بچه ها صدام زد گفت بیا تو تیممون ما دروازه بان نداریم ، منم خوشحال شدم با اینکه دروازه بانی بلد نبودم ولی دوسداشتم باهاشون بازی کنم . رفتم تو دروازه تا اومدم بیام به خودم یکی خوردم ، دوباره بازی شروع شد و تیم حریف توپ رو گرفت و از دور شوت کرد سمت من ، من ترسیدم و چشامو بستم ، دستامم جمع کردم جلوی صورتم . توپ رفت تو گل ، چشامو که وا کردم ، دیدم شلوارم پایینه ، خوشحالی بعد از گلش بود . همه بچه ها بهم می خندیدن .
اینارو که می گفت ، بغض کرده بود ، از استرس قلنج انگشتاشو میشکست . ازم خواست وایستم تا بره از دکه سیگار بگیره . ازم پرسید چیزی می خورم ، منم به علامت تکذیب سرمو تکون دادم . هنوز نمی فهمیدم چرا بهش اعتماد کرده بودم و به حرفاش گوش می دادم ، انگار یه انرژی خارجی مجبورم می کرد . آخه چرا باید یه دختر تنها ، شب ، توی این شهری که پر از گرگه به یه پسر جوون اعتماد کنه ؟ خودم از خودم این سوال رو می پرسیدم اما واقعا جوابی نداشتم . سوار شد ، شیشه رو داد پایین ، روشن کرد .
- می دونی چیه ؟ من هرگز ، واسه هیچکس لب وا نکردم حرف بزنم ، همیشه تو خودم ریختم ، خفه شدم و چیزی نگفتم . زمانی که مردم منو اذیت می کنن ، سعی نمیکنم تلافی کنم ، کلا تلافی کردن رو بلد نیستم . به کارشون فکر می کنم ، تحلیل می کنم . نمیخوام الکی از روی خشم کاری کرده باشم ، بعد از چند دقیقه درست وحسابی لعنتشون می کنم ، که البته اونم از اعماق قلبم نیست . اونا رو هم بخشیدم . همرو ، همرو ، امشب همرو می بخشم حتی اونایی که خنجر فرو کردن تو قلبم . دلیل اینکه از گذشتم بهت گفتم این بود که عمق تنهایی هامو بفهمی . استخر تنها ، کافه تنها ، بارون تنها ، پارک تنها ، زمستون تنها ، بهار تنها حتی خونه هم تنها . تنهایی بخشی از وجودم رو تشکیل داده .
اینارو که می گفت بی اراده اشک از چشم جفتمون سرازیر شد ، می فهمیدم چی میگفت . حسش می کردم . بعد با لبخند ادامه داد .
- امروز برای آخرین بار بعد از مدت ها دیدمش ، دعوت نبودم ، خودم رفتم . موهاشو مثل اون روزا کوتاه کرده بود ، خیلی بهش میاد ، آخه میدونی دختر باید موی کوتاه بهش بیاد وگرنه موی بلند و همه دخترا دارن. توی اون لباس سفید مثل فرشته ها شده بود . فکر کنم این همون تیر خلاصیه که میگن . میشه روی این پل نگه داری ؟ این پل واسه من پر از خاطرس.
بالای پل نگه داشتم . میخواست سیگار بکشه ، بهم گفت آخرین سیگارشو میکشه و میریم. همش توی این فکر بودم که سریع در برم ، آخه اصلا نمیشناختمش. تا دیدم سیگارشو روشن کرد منم ماشینو روشن کردم و رفتم . تا میتونستم گاز رو پر کردم ، دنبال درد سر نبودم. از تو آینه که نگاش کردم دیدم اصلا متوجه رفتنم نشده داره سیگارشو میکشه و از پل خم شده بود و پایین که اتوبان بود رو نگاه میکرد . گوشیم زنگ خورد ، مامانم بود . نگرانم بود ولی جوابش و ندادم. گوشی رو انداختم رو صندلی بغل، یهو چشمم خورد به کلاهش، جا مونده بود تو ماشین. تصمیم گرفتم برگردم پیشش یه جورایی به بهونه کلاه ولی خودم نمیدونم چرا دلم خواست دوباره پیشش برگردم . نمیدونم چرا ولی هم از سوار کردنش پشیمون بودم هم از پیچوندنش واسه همین از دور بر گردون پایین پل دور زدم بر گشتم رو پل ، رسیدم روی پل اما از این سمت که نگاه کردم دیدم خبری نیست ؛ نبود .
اول خواستم ماشین رو قفل کنم و برم اون دست اتوبان دیدم خطرناکه ، واسه همین رفتم جلوتر تا دور برگدون پیدا کنمو برم همون دست. بالاخره یه دور برگردون پیدا کردم و رسیدم اونجایی که پیادش کردم . از ماشین پیاده شدم ، در ماشین و بستم. زیر پل صدای بوق زدن ماشینا توی اتوبان پیچیده بود. دیگه خم نشدم پایین و نگاه کنم، ماشین و روشن کردم و رفتم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای شایان آیرملو تبریزی سلام

از اعتماد شما به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم و خوشحالم که آثار داستانی تان را درمعرض واکاوی و نقد قرار می دهید. «کلاه بافتنی» یکی دو تصویر و توصیف خوب دارد اما یکی دو توصیف و تصویر به تنهایی ، نه به خلق اثری قابل اعتنا می انجامدو نه می تواند ضعف های فاحش کار را بپوشاند. داستان شما ضعف ساختاری جدی دارد. پیرنگ ندارد، شخصیت پردازی ندارد، روابط علی درست و منطقی نداردو... مرد جوان و ناشناسی سوار ماشین راوی شده، برایش درد دل می کند، روی پلی پیاده می شود تا خاطراتش را مرور کند یا مثلا هوایی تازه کند، راوی با استفاده از فرصت به دست آمده می گریزد اما از سر دلسوزی و برای برگرداندن کلاه کاموایی او که در ماشین جامانده بازمی گرددو متوجه می شود جوان خودش را از روی پل به پایین پرت کرده است. خواننده با پرسش های بی پاسخ بسیاری روبروست حتی نمی داند راوی زن است یا مرد! شاید تنها با توجه به این سطر «... چشام و درشت کردم و با ترس خودمو چسبوندم به درو اومد جیغ بکشم که بره بیرون ...» بتوان حدس زد که راوی زن است اما جز این هیچ نشانه ی دیگری برای اینکه بدانیم خانم است یا آقا نداریم. اگر بی چهره بودن راوی دلیل منطقی داشت و مثلا در جایی نقابش کنار می رفت تا خواننده بتواند او را ببیند و درست تر بشناسد شاید منطقی می نمود اما راز آلود کردن بی منطق جز آنکه به ضعف های اثر دامن بزند کارکرد دیگری ندارد. نکته ی دوم ورود ناگهانی جوان است و بدتر اینکه بی مقدمه شروع می کند به واگویه کردن هذیان وار رنج ها و نشان دادن زخم های زندگی اش برای کسی که اصلا او را نمی شناسد و در واقع برای تحریک احساسات خواننده که متاسفانه برخلاف انتظار شما به جای آنکه حس برانگیز و تأثیرگذار باشد، مایوس کننده است و انتظار مخاطب را برآورده نمی کند. جوان برای چه از میان هزاران ماشینی که در آن ساعت بخصوص می توانند در خیابان و در نزدیکی او ایستاده باشند، راوی را انتخاب کرده است؟! هیچ پاسخی نداریم. سوم اینکه به نظر می رسد حضور راوی بهانه است اصلا اضافی است؛ چون جز گوش سپردن به روایت جوان و انتقال آن به مخاطب، هیچ کنش داستانی قابل عرضه ای ندارد آنچنان که اگر او را به کلی حذف کنیم در اصل ماجرا هیچ تفاوتی نخواهد داشت. شخصیت منسجم کامل، خودش می تواند خودش را نشان بدهد به دیلماج احتیاج ندارد در حالیکه کار راوی در اینجا در اصل همین است انگار فقط ایستاده تا با چند جمله در وصف حالت جوان فاصله خالی بین حرفهای او را پر کند؛ همین. دربررسی داستانی که پیش از این از شما خواندم به نثر هم اشاره کردم بنابراین لزوم توجه به نثر و کامل نوشتن کلمات را تکرار نمی کنم اما از آنجا که بسیار جوان هستی و مدت کوتاهی است که داستان می نویسی به خودم اجازه می دهم اشاره کنم که حتی در نثر شکسته هم واژه ها اینطور نوشته نمی شوند مثلا « دهنه نیمه باز» اشتباه است باید «دهن نیمه باز» بنویسی چون ممکن است خواننده شما دهن را مثلا با دهنه اسب اشتباه بگیرد البته اینگونه اشتباهات از محصولات فضای مجازی هم هستند با این حال اگر قرار است داستان نویس باشی باید درست نویسی را یاد بگیری. لطفا به شکل خستگی ناپذیر و پیگیرانه داستان های خوب بخوان و به تمرین ها ادامه بده. برای شما آرزوی موفقیت می کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱۲
آناهیتا آروان » 27 روز پیش
منتقد داستان
5- چشم، نظر شما در مورد فضای کم ثبت دیدگاه را هم طرح می کنم و برای خواندن داستان های بسیار خوب شما، امیدوار و منتظرم. زنده باشی
آناهیتا آروان » 27 روز پیش
منتقد داستان
4- من معلم املا نیستم منتقد داستان شما هستم؛ اما اگر به درست نویسی این همه تاکید می کنم فقط و فقط برای این است که وقتی اشتباهی هست همین جا فرو بریزد و تکرار نشود؛ همین. تلاش و تمرین کن تا داستان هایت را هر بار با صبوری بازنویسی کنی تا هم جمله هایت صیقل بیشتری بخورند و درخشان تر شوند و هم جلوی تکرار چنین اشتباهات به ظاهر کوچک اما اثرگذار، گرفته شود. هرقدر نسبت به شسته رفته بودن اثری که می آفرینی وسواس بیشتری داشته باشی مخاطب می فهمد که متوجه شأن خودت و او هستی.
آناهیتا آروان » 27 روز پیش
منتقد داستان
3- اگر خواهش می کنم که به نثر شکسته ننویسی و مراقب درست نویسی باشی برای این است که به عنوان نویسنده یادبگیری باید حداقل استانداردها را رعایت کرد لطفا به این واژه ها نگاه دیگری بینداز: شیشرو(بنویس شیشه رو)، با یه حالته(با یک حالتِ؛ باز هم به جای کسره از ه آخر استفاده کرده ای)، بخاریرم( بنویس بخاری رو هم)، جرعت( جرأت)، پوک( به سیگار پُک می زنند پوک نمی زنند)، چجوری(بنویس چه جوری)، همرو(بنویس همه رو)... این ها اشتباه لپی نیستند؛ روان نویسی هم نیستند بلکه از سر کم توجهی و عادت به اشتباه نویسی است.
آناهیتا آروان » 27 روز پیش
منتقد داستان
2- در «تاریک خانه» هدایت، فضاسازی هست و مقدمه ای برای ورود شخصیت مشکوک مرد پالتو پوش و آن بیانیه هایش و ...اما مهمترین نکته این است که بدانی هر اثری را به اعتبار خود اثر بررسی می کنند نه به دلیل شهرت نویسنده اش؛ آثار صادق هدایت هم از این قاعده مستثنی نیستند به این معنی که چون صادق هدایت نوشته وحی منزل به حساب نمی آیند بلکه فقط فضل تقدم دارند( سگ ولگرد دهه 20 چاپ شده) وگرنه آثار ایشان هم قابل بررسی اند و در بسیاری موارد دارای ضعف های جدی؛ پس لازم نیست برای اثبات اثرت آن را با سایر آثار مقایسه کنی
آناهیتا آروان » 27 روز پیش
منتقد داستان
آقای آیرملو سلام پسرخوب! هرگونه تصور شما درباره پیشینه مطالعاتی من یا دیگری، نه مایه مباهات است و نه سرافکندگی؛ بنابراین پیش از آنکه به جورکردن جواب فکر کنی، خوب بشنو که چه می گویم: 1- وقتی در نقد سوال طرح می کنم که چرا این اتفاق نیفتاده یا چرا اینجا اینطوری شده، منظور این است که شما بایداز ابتدای طرح متوجه همه این پرسش ها باشی و همه جواب ها باید در خود داستان باشد که نیست؛ منتقد در واقع از خود اثر سوال می کند نه از نویسنده ای که شما باشی چون هیچ نویسنده ای را برای توضیح به اثرش سنجاق نمی کنند.
شایان آیرملو تبریزی » یکشنبه 26 آذر 1396
یا خراب کردن اوضاع بکنه ، مثالش میتونم به داستان تاریکخونه صادق هدایت اشاره کنم . و اما راجع به اون اشتباه لپی من عذر میخوام از دستم در رفت . اگرچه خیلی روون (روان) مینویسم اما واقعا این یکی رو از دستم در رفت و در آخر من هم به سایت یه ایراد کنم که من وقتی میخوام جواب نقد رو بدم خیلی متن کم توی هر پیامم میتونم جا بدم ، این باعث میشه رشته افکار و متونم از هم بپاچه . و باید بگم خیلی ممنونم که زمان گذاشتید و خوندید و از همه مهمتر ایراداتش رو بیان کردید با تشکر فراوان شایان آیرملو تبریزی
شایان آیرملو تبریزی » یکشنبه 26 آذر 1396
اونم راجع به ردی که اقدام به خود کشی داره و فقط دم آخری دوسداره حرفاشو کسی بشنوه . و اما چرا ماشین اون ؟ خب اون وقت شب توی خیابون فرعی ، بازم اتفاق و البته من ترجیح دادم توی اون ماشین بشینه چون اگر سوار ماشین دیگه ای میشد داستان فرق میکرد (: و اما اینکه میگویید راوی بهانه است؟خواهش میکنم این رو به عنوان ایراد نگویید چون جسارتا شک میکنم که داستان های مختلفی خونده باشید ، من خیلی قاطعانع میتونم بگم توی خیلی از داستان ها راوی فقط روایت کنندس نه بیشتر ، حتما لزومی نداره که کاری در راستای بهبود
شایان آیرملو تبریزی » یکشنبه 26 آذر 1396
من دئمیــــرم آی اولــماز یـــاز اولماسا ، یای اولماز چوخ ننه لر قیــــز دوغار بیزیم قیــــزا تای اولماز حالا اینجا ایراد میگیرید که همه ترکی بلد نیستن منم میگم من به شخصه وقتی کتاب میخونم تا حرف آخر کتاب رو سعی می کنم بفهمم و در صورت نیاز معنی کنم . معمولا کسی که کتاب میخونه باید باید پی گیر باشه منم این انتظار رو از خواننده داستان هام دارم . راجع به سوال دوم شما که بی مقدمه اومد و هذیون و چرا ماشین اون دختر ؟ جسارتا این سوال که یهو اومد از شما بعیده ، آیا واقعا اتفاقات اجازه میگیرن یا خبر میدن
شایان آیرملو تبریزی » یکشنبه 26 آذر 1396
سلام خانوم آروان اول باید خدمتتون عرض کنم که خیلی خوشحالم سوالات به جا می پرسید و نقد های به جا میکنید و اما راجع به سوال اول ؛ خیلی راحت میشه به این سوال جواب داد که راوی زن ه یا مرد ، یکیش همونه که گفتید ، دیگری اینه که اشاره شده دستمال مرطوب راوی ازز کیفش بر میداره ، حالا اینجا میشه گت مگه آقایون از دستمال استفاده نمیکنن ، والا ما که استاده نمیکنیم ، ولی جای دیگه کامل مشخصه که راوی زنه ، کجا ؟ همونجا که خاطراته پدرش براش تداعی میشه و شعر ترکی میخونه :
الهام قهرمانی » سه شنبه 28 آذر 1396
آقای شایان آقایان هم از دستمال مرطوب استفاده میکنن .حداقل من تو دست خارجیها دیدم. بالاخص بعد از جلساتی که مجبورا بخاطر مناسبات کاری دست بدن. بلافاصله بعد از جلسه دستهاشون رو با دستمال مرطوب ضدعفونی میکنن. اما درباره شعر ترکی. خوب حق با شماست خواننده های ترک زبان خیلی راحت میتونن بفهمن راوی یه خانوم هست. با تشکر قهرمانی
الهام قهرمانی » یکشنبه 26 آذر 1396
با سلام من هر روز سعی میکنم نقد اساتید رو بخونم. برای همین قبلش داستانها رو هم میخونم. دروغ چرا معمولا اکثر داستانها رو نصفه میخونم. اما داستان شما رو تا انتها خوندم. کشش داشت و حس کنجکاوی من خواننده رو بر می انگیخت. هر چند همه ایرادات خانم آروان که متخصص این امرهستند کاملا بهش وارده اما بعنوان نکته مثبت میخاستم بگم از لحظه ای که اون مرد سوار شد داستان کشش داشت. فقط طبق گفته منتقد کاش یه جور دیگه تمومش میکردین. با تشکر قهرمانی
شایان آیرملو تبریزی » یکشنبه 26 آذر 1396
سلام خانوم قهرمانی ممنونم که خوندید و خیلی خوشحالم که کشش این رو داشته که شمارو به ادامه داستان سوق بده و اشتیاق شما رو بیشتر کنه با تشکر فراوان شایان آیرملو تبریزی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.