پس رفتن به زمان ماضی




عنوان داستان : روزی که ثریا مرد
نویسنده داستان : کامران قیصر


سه چیز آن روز از یادم نخواهد رفت. چاقو و شال اسد که کنار بخاری بود، چایی بابام که سرد شده بود و ابری که "شاه جهان" را پوشانده بود. اسد جلوی در خانه داشت با چند نفر غریبه حرف می‌زد. از پنجره می دیدمش. روی کلاهش برف نشسته بود.
صبح هنوز هوا تاریک بود که از خانه بیرون زدم. در آن سرمای آدم کش، مثل یک ظرف آبجوش از دهانش بخار بلند می شد. اطراف لبش همه زخم بود و با دهان باز نفس‌های سنگینی می کشید. با هر نفس، تن سنگینش بر روی زمین بالا و پایین می‌رفت و صدای خس سوزناکی از حنجره اش بیرون می‌آمد. تاول‌های روی صورتش تا لثه‌ها ادامه داشت. روی زبانش زخمهای دایره واری با مرکزی خاکستری رنگ حلقه زده بود. بوی تعفن در فضای نه چندان بسته و سرد طویله پیچیده بودو گلو را به شدت می فشرد. دمش را تکان می داد و در کثافات پس داده اش می مالید. در طول شب با دست و پا زدن هایش کمی جا به جا شده بود. قدمی بیش با مرگ فاصله نداشت.
از کوره راهی بین برف‌ها به سمت خانه برگشتم. برف تا ارتفاع بیش از یک متر، مثل دیوارهای سخت یک قلعه در دو طرف راه یخ زده بود. به داخل خانه که وارد شدم، بابا بیدار شده بود. چیزی بهش نگفتم. دلم مثل هوای مه آلود بیرون گنگ بود. پوستی بر دوش انداخت و از خانه بیرون زد. درِ طویله را به سختی باز کرد. صدای دلخراش شکستن درچوبی یخ بسته را می شنیدم.

بلوک‌های سیمانی طویله از دیوار خانه‌ تمیز‌تر بود. لیلا مثل مادرش غذا خوب می‌پخت اما هیچ وقت خاک دیوارها را نمی‌روبید. بوی کاه با خاکی که نمناک می‌نمود، فضا را پرکرده بود. لیلا گردن تلیسه سفید و قهوه‌ای را بغل گرفته بود و صورتش را به سر و روی حیوان می‌مالید. زندگی در رگهایش می دوید. موهای خرمایی لیلا بر گردن گاو شکن بر می داشت. لیلا سر برنگرداند.
- اسم براش می‌ذارم... چشمش رو دیدی؟
و بعد بی آنکه منتظر جوابی بماند گفت:"ثریا" صفرعلی به سمت لیلا آمد. در آغوشش گرفت و سرش را بر سینه‌اش خواباند. از وقتی که لیلا بالغ شده بود این دومین باری بود که لیلا را بغل می‌کرد. این بار از گریه و زاری خبری نبود. هر دو خوشحال بودند.
- راضی شدی دختر؟ الان دیگه خوشحالی؟
لیلا با لبخند سرش را تکان داد.
- بابا شما چی؟ دلت روشن بود به این کار؟
- مگه دلی هم مونده؟
پیشانی لیلا را بوسید.
- توکل به حق دختر جان ان شالله که خیره.

بابا با دو دست برسرش می‌کوفت. فریاد می‌زد و می دوید. پوست از دوشش افتاده بود. از میان کلمات نامفهومش، ناله و فغان را می شد فهمید. از در حیاط بیرون دوید. از خانه بیرون زده بودم. دقیقه ای بعد با عمو الله قلی برگشت. عمو الله قلی گفت: «دختر جان خبر بد زود می رسد.» گفتم: «بابا اسدشون چرا نیومد؟» اسد هم از در آمد. می دانستم که داشتم گریه می کردم. عمو الله قلی جلوتر وارد طویله شد. شال را بر دهانش گذاشت. بیرون جهید. بابا که دل دوباره رفتن نداشت. دستانش بر سرش ماسیده بود. اسد سرش را بالا نیاورد. همیشه همین بود. چه قدر دوست داشتم که نگاهم کند. چه قدر دوست داشتم که آن موقع نگاهم کند تا به نگاهش بند شوم، کمی از این هراسم بکاهد؛ ولی ازم دور می نمود. دلهره می‌آورد. فقط زیرلب سلامی کرد و داخل طویله شد.

لیلا چادرش را بر سر کشید. شادی از صورت لیلا بیرون می جهید. چشمانش می خندید. تا اسد از در آمد به او گفت: « بالاخره راضی شد. وضعمون خوب میشه. نه؟»
اسد سرش پایین بود. تماشای صورت لیلا سخت بود. وقتی لیلا را می دید حس می‌کرد ششهایش خنک می شود، باد می‌کند و درون قفسه‌ی سینه اش تنگ می نمود.
- وضعمون خوب که شد، می خوام براش زن بگیرم. اونوقت منو ببر شهر.
- شهر هم خبری نیست.
- هست. اینجا همیشه دلم می‌گیره. همیشه گریه می‌کنم.
- شهرم اگه پول نباشه دلگیره.
- همه چی که پول نیست. درس می خونم.
اسد سرش رو بالا آورد. چادر لیلا برشانه‌اش سر خورده بود. با تابش نوری که از پنجره راه گرفته بود، موهایش طلایی می‌نمود. آن همه شادی پشت چانه‌ی قهرآلود لیلا قایم شد. اسد سعی کرد بخندد.
- تو فعلن واسه بابات زن بگیر، بعدش هر کار تو بگی می کنیم.
- اول باید از این حیوون گوساله بگیریم.
- وقت زیاده. منم باید برم سربازی.
- اگر راه دور بندازنت...

الله قلی اسد را صدا کرد. اسد یکه خورد و سریع از طویله بیرون رفت.
عموالله قلی گر گرفته بود. گوشهایش سرخ بود.
- صفر! گفتی که زخمش بیشتر نشده.
- دیشب سرپا بود. علوفه خورد. دکتر گفته بود اگه غذا بخوره یعنی خوب شده.
- اسد نیسان رو بردار برو دنبال دکتر. از دست میره حیوون.
دلم هری ریخت. گفتم: «عمو الله قلی، جاده یخبندونه. خطر داره»
- نه اسد بلده چه جوری بره. حیوون از دست بره بدبخت میشیم. دیروز هم گاو حاج ممد همینجوری تلف شد.
بابا به داخل طویله رفته بود. اسد را صدا کرد: «به دکتر نمی رسه. اسد چاقو بیار خلاصش کن. گوشتش حروم نشه.»

همگی داخل طویله شدند. ثریا پشت سر هم نعره می کشید اما نایی نداشت. صدای حیوان با رعد آسمانی که شلاق وار می بارید درهم آمیخته بود. صفرعلی بر روی گاو چمباتمه زد. دستان گوساله بیرون بود. الله قلی دستان گوساله را گرفت و به آرامی بیرون کشید. مثل مادرش قهوه ای و سفید بود. سر گوساله که بیرون آمد ثریا نعره‌ای طولانی کشید. لیلا دم در ایستاده بود.
- عمو! ماده است؟
گوساله کامل بیرون آمد.
- نه عمو جان. سال بعد ان شاالله. این حیوون حالا حالاها می‌زاد.
لیلا بالای سر گوساله آمد. دستهای گوساله را از زیرش در آورد و حیوان را پهن زمین کرد. صفر علی بر تن ثریا زد تا بلند شود. حیوان چرخید و گوساله اش را لیسید. دیگر آرام شده بود. با پوزه اش گوساله را هل داد تا بلند شود. لیلا به ستون در تکیه داد. بغض گلویش را می‌فشرد اما صورتش از لبخندی که به اندازه بغضش واقعی بود چین افتاده بود.

دم در طویله ایستادم. بوی تعفن نفس کشیدن را سخت می کرد. حرفهاشون توی سرم می‌پیچید و می پیچید و هرکدوم مثل یک پتک گوشه ای توی سرم فرود می آمد. کرخت شده بودم.
- این حیون نژاد داره. قیمتیه. چی خلاصش کنی؟! گوشتش چیزی نمیشه. بذار بره دکتر بیاره.
- دکتر کجا بود تو این سرما؟ اسد برو چاقو بیار.
- داری عجله می کنی.
- من از اول گاو نمی خواستم. شما ها وادارم کردید هر چی دارم و ندارم رو بدم به گاو. که حالا تلف شه بدبختیش بمونه برام.
- همه سود بردن. کف دستم رو بو نکرده بودم که این طاعون لعنتی قراره بیوفته تو دام.
- اسد. چاقو بیار خلاصش کن.
اسدهیچ وقت ذبح نکرده بود. نمی دانستم چرا بابام به او می‌گه. چرا خودش حیوان را خلاص نمی کنه. اسد نگاهی به باباش کرد. عمو الله قلی سرش پایین بود. برف شروع باریدن کرد. چشمان من هم هنوز می باریدند اما برایم کم بود. دوست داشتم بلند بلند زار بزنم. دوست داشتم که داد بزنم و فرار کنم. مثل پیش تر ها، برم یک جایی قایم شوم. ولی فقط اشکی می‌آمد که هیچ کس نمی‌دید.

لیلا اشک می ریخت. گوساله را بغل گرفته بود. صفرعلی بالای سرش ایستاده بود.
- دختر جان ولش کن تا ببریمش.
- یه کم دیگه صبر کن.
الله قلی دم در طویله به گلگیر نیسانش تکیه داده بود.
- خوب نگهش دار. بذار بزرگ شه. منفعت داره.
- من الان نمی تونم ازش جداش کنم. چه جوری بذارم این بزرگش کنه بعد ازش بگیرم بدمش کشتارگاه؟
- خوب همینه دیگه. کسی گاو نمی‌گیره که همدمش بشه.
- خودت که می بینیش. ان شالله بعدیش ماده است اونو نگه می‌داریم.
- اگه نبود چی؟ عقلتو دادی دست این دختر؟
لیلا از جایش بلند شد گوساله را تا دم در آورد. الله‌ قلی بلندش کرد و پشت نیسان گذاشت.

یک سطل بزرگ آب آوردم دادم به اسد. حیوان نای آب خوردن نداشت. آب را از سمت صورتش پاشیدند. کمی به حلقش رفت. خرناس دلخراشی کشید. آب سطل زیاد بود و کمی از کثافات بدنش را برد. سه نفری دست و پای ثریا را گرفتند و نیم دوری چرخاندنش. دستانش را با طناب بستند. اسد هنوز مردد بود. به بابام و عمو الله قلی نگاه کرد. هیچ کدام نخواستند تا چاقو را از دستش بگیرند. بالای سر حیوان ایستاد. نمی خواستم ببینم ولی همانجا دم در قفل شده بودم. نمی توانستم تکان بخورم. حتا رویم را برنگرداندم. حتا چشمانم را نبستم. اسد خواست سر حیوان را بگیرد اما دلش نشد. زخم های روی صورتش چندش آور بود. شالش را در آورد دور دست چپش پیچید. زیر لب بسم الله گفت. چشمانش را بست و چاقو را به گردن حیوان برد. خیلی سریع کار را تمام کرد. آن قدر سریع که الله قلی فرصت نکرد بگوید جای چاقو را اشتباه گذاشته است.
- جوزه اش روی سر نیافتاده. حرومش کردی.
اسد که چشمانش را باز کرد، فهمید چاقو را زیادی به سر چسبانده بود. بابام هاج و واج مانده بود.
- نه، خون ازش در شده. حلاله کارش.
- حرومه، اون گره‌ی حلقومش باید رو سر بیوفته.
- مهم نیست که.
- چیو مهم نیست؟ مگه اول بارته؟ حلال و حروم رو خودت یادمون دادی.
بابا سطل خالی آب را برداشت. با قدم های بلند از طویله بیرون آمد. انگار من را نمی دید. عمو الله قلی و اسد هم پشت سرش آمدند. به صورت اسد خون پاشیده بود. دستمالم را بهش دادم.
- نه باید برم بشورم.
بابا همینجور زیر لب غر می زد و به سمت خانه می رفت. از ما فاصله گرفته بود. عمو الله قلی داد زد:
- فکر می کنی من دشمنتم. فکر می کنی من غمم نیست که این بلا سرمون اومده؟
جوابی نشنید.
- والا می خواستم خیر کنی. می خواستم منفعت ببری. نمی‌دونستم که اینجوری میشه.

لاشه ثریا هنوز در طویله مانده بود. بابا حرفی نمی‌زد. چای آورده بودم اما نخورده بود. از پنجره اسد را نگاه می کردم. برف بر روی کلاهش نشسته بود. گروهی از جهاد کشاورزی به روستا آمده بودند. پایین جاده یک لودر گودال بزرگی می کند. دامپزشک خانه به خانه دام ها را معاینه می‌کرد. هر دامی که مریض بود همانجا خلاص می‌کردند و در گودال می‌انداختند. آمده بودند ثریا را ببرند.
بعد از ظهر به بالای گودال رفتم. ثریا در زیر آهک خوابیده بود. اسد به دنبالم آمده بود. از دور نگاهم می‌کرد. برف سنگین تر از صبح می بارید.
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
داستان کوتاه همیشه یک محور اساسی دارد که خرده روایت‌ها و رخدادهای خرد و کوچک و نمایش شخصیت ها و گفتار آنان و مکان رخدادها و هر چیزی به طور کل بر لولای آن می‌چرخد. آنچه درهای ورودی داستان را نگه می‌دارد و امکان باز شدن و ورود خواننده را به فضای داستان ممکن می کند، همین محور اصلی است. محور اصلی یا آن نقطه‌ی اتکّایی که البته می بایست پر قوّت و با قوام و محکم باشد، همان ایده‌ی اولیه و فکر اصلی است. باید به خاطر داشت که در سراسر داستان این ایده ی اصلی مدّنظر باشد، محوریتش حفظ شود و از نظر دور نشود و فراموش نشود چرا که ممکن است درهای ورودی بر مدار دیگری بچرخند ودریچه‌ها با باز کردن فضاها و خرده روایت‌های دیگر، آن تاثیر کلّی داستان را که مدّ نظر است، از نظر دور کنند. روزی که ثریا مرد، نشان می‌دهد نویسنده، ایده‌ی اصلی را که از دست رفتن و مردن گاوی است که همه‌چیز و به تعبیری سرمایه و داشته‌ی اساسی یکی از شخصیت‌های داستان است، مدّ نظر داشته است. از این روست که نویسنده در عقب گردش به گذشته، حول محور همین از دست رفتن گاو می‌چرخد و سعی می‌کنند تعریف و توصیف و نمایش رفتار آدم‌ها این ایده را پی بگیرد و پیش برود. این البته از جنبه‌های قرص و محکم داستان است که شایسته‌ی اشاره دانسته شد. حرف امّا بر سر این عقب‌گردهاست. پس رفتن به زمان ماضی روایت و سپس بازگشتن برسرکار، نیازمند دستاویز و قرارهایی است که باید نویسنده آنها را مشخّص کند، یعنی پل‌هایی می خواهد این رفت و برگشت‌ها که به چشم‌آیند و مستحکم باشند و خواننده بداند که بر آنها قدم‌گذاشته است تا به عقب برود و البته قرار است که بازگردد و بر سر روایت شود. داستانی که چنین خوب نوشته شده و نثری روان دارد و محور اصلیش محکم و قرص است، خود طلب می‌کند که این پل‌های گذرش نیز اندیشیده شده و پایه‌دار و با بنیه باشد. برگشت‌ها به زمان ماقبل جان کندن گاو و دادن تصویرهایی از گذشته یکبارگی انجام شده و و این یکبارگی و در مه و غبار ماندن پل باعث می شود در قرائت اوّل خواننده خط روایت را گم کند و پایش در این پی‌گرفتن بلغزد که البته در قرائت و خوانش دوباره خواننده دستگیرش شده که برگشت‌ها کجا هستند و کجا دوباره خط روایت پی گرفته می‌شود. «روزی که ثریا مرد» داستان خوب و باقوامی است، توصیف های همگام و همراهی دارد و فضای داستان با ایده‌ی اصلی داستان همخوان است. موفق باشید آقای نویسنده و قلمتان روان.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

متولد 1357 ورامین



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.