عشق در داستان به تیغ دو دم می‌ماند




عنوان داستان : لیلی خانه
نویسنده داستان : شایان آیرملو تبریزی


یه ماهی می شه از طرف دانشگاه اومدیم اینجا، روستای لیلی خانه ، سرسبز و کوهستانی . شباش جون میده واسه قلیون . خیلی خنکه هواش . صبح های زود با منوچهر میریم پشت آبادی می دویم . یه مسیر خوشگل داره پر از دار و درختای بلند و زمینی پر شده از چمن با تپه های نسبتا کوتاه ، اصلا عین بهشته . این سمت آبادی هم که ما کار می کنیم یه تپه پهن ریختن که بوی طبیعت زنده رو میده . عجیب لذت بخشه .
بعد از اون زلزله وحشتناکی که توی ورزقان اومد ، آبادی ها و روستا های دور و برش به کل زیر و رو شد و کلی پیر و جوون تو این منطقه مردن . اون موقع ما پیش دانشگاهی بودیم که تو اخبار آمار و دادن ، چیزی حدود صد و شصت هزار نفر دچار حادثه شده بودن . خیلیا تو شهر و روستا های این اطراف بی خونواده و بی سرپرست شده بودن . همین باعث شد دو ماه پیش ، از طرف دانشگاه یه جور فراخوان دادن که هرکی مایل به این روستاییای بیچاره کمک کنه بیاد تو جهاد دانشگاهی ثبت نام کنه ، ماهم رفتیم با منوچهر و چند تا از بچه های برق ثبت نام کردیم .
منوچهر رفیقمه ، بچه گلیه ، بچه تبریزه ، قد بلند و بدن لاغر ، با صورت استخونی و موهای نسبتا کوتاه فر . دستای بلندی هم داره ، فکر کنم به خاطر اینه که والیبال زیاد بازی می کنه . آخه یه مدتم تو تیم والیبال دانشگامون بود . ترم دوم باهاش آشنا شدم . از بچه های زرنگ معماریه . کارش نقاشیه بیشتر . اون اوایل بهش میگفتم پیکاسو . واقعا نقاشی های قشنگی می کشه ، سبک نقاشیاشم رئاله . همش دار و درخت میکشه ، ولی اخیرا تو نقاشیاش یه زن روستایی ام هست . ده سری ازش خواستم نقاشیه منم بکشه ولی هر سری بهم میگه نمیتونم .
چند روز پیش وقتی داشتم ملات درست میکردم یه چیزایی راجع به یه زن گفت که اون سمت روستا چند سری دیدتش و یواشکی ازش نقاشی کشیده ، منم حواسم نبود چی میگه ، همینجوری الکی سرمو تکون میدادم تا اینکه عصر چهارشنبه وقتی داشتیم با بچه ها آجر هارو میچیدیم رو هم دیدم از دور منوچهر داره آروم و خوشحال میاد سمت ما ، قیفافه ی عجیبی داشت ، تا حالا این شکلی ندیده بودمش . مثل قیافه مونا لیزا لبخند از صورت جدیدش جدا نمی شد .

حمید در حال میزون کردن آجرا با اون صدای یغورش گفت :
- بدو بیا بینیم ، کجایی دو ساعته ؟ باید تا نیم ساعت دیگه آجرارو بچینیم داره آفتاب غروب میکنه .
منوچهر همینجوری که داشت نمه نمه میومد با لبخند جواب داد :
- اومدم ! اومدم !
منم رفتم آروم دمه گوشش گفتم :
- چیه خوشحالی !؟
دستشو گذاشت رو شونمو با خنده گفت :
- بهت میگم حالا ، بذار وسایلو بذارم تو چادر بیام .
تاحالا اینجوری ندیده بودمش مثل اینکه بلیطش برده باشه ، به قول استاد ادبیاتمون > . همیشه عصر ها می رفت یه طرفه آبادی و یه نقاشی میکشید اما این سری خبری از نقاشی نبود تو دستش .
شب که رسید . رفتیم سمت چادر ، چادرامون 4 نفری بود ، ولی چون حمید اندازه دو نفر آدم جا میگرفت ، منو منوچهر و حمید سه تایی توی یه چادر میخوابیدیم . ماشالا هم هیکلش درشت بود هم قد بلندی داشت . از منوچهر یه سر وگردن بزرگتر بود . به جرئت میتونم بگم هر وعدش سه برابر وعده ما بود ، البته نباید بی انصاف بود چون دو برابر ماهم کار می کرد . کلا پسر مهربونیه از بچه های برقه دانشگامونه .
وارد چادر که شدیم نمیدونستیم چجوری باید جا شیم . منوچهر خندش گرفته بود . حمید دفعه اولش نبود که این شکلی میخوابید .طاق باز به قطر چادر خوابیده بود ودستاشم وا کرده بود از هم ، دهنشم نصفه نیمه باز مونده بود . ماهم که نمیتونستیم جلوی خندمونو بگیریم برای اینکه حمیدم از خواب بیدار نشه رفتیم بیرون چادر تو هوای آزاد نشستیم .
شروع کردیم به آتیش روشن کردن . وقتی دیدم خوابش نمیاد فرصتو غنیمت شمردم و در حال جا به جا کردن هیزماگفتم :
- خب ، دیگه حالا وقتشه ، بگو ببینم این خوشحالی و لبخند کریه المنظرت از کجا منشأ میگیره ؟ داستان چیه ؟
با لبخند بهم نگاه کرد و گفت :
- چایی رو بزار اول !
باحالت عصبانی جواب دادم :
- ای بابا طفره نرو دیگه ! قرار شد بهم بگی .
کتری که اون ور خالی افتاده بود رو هم برداشتم گذاشتم رو آتیش و گفتم :
- بیا اینم چایی ، دیگه بهونه نیار ، بگو
یه نگاهی به کتری کرد ، درش و برداشت دید خالیه ، خندید گفت :
- باشه میگم !
دستاشو کرد تو جیب کاپشنش ، چند لحظه سکوت کرد همینجوری که داشت به آتیش نگاه می کرد گفت :
- اسمش لیلیه ، انتهای همین آبادی . موهای لخت ومشکی داره با چشای قهوه ای . اولین سری که خواستم باهاش حرف بزنم دوید رفت خونه . یواشکی از پشت پنجره نگام میکرد . چشمای شیطونی داره ، مثل چشای آهو . همش میخواست چشاشو بدزده اما نمیتونست . چند روز پیش دو رو برای ساعت شیش وقتی رفتم که نقاشیشو یواشکی بکشم ، دیدم داره با جوجه ها بازی میکنه . سریع تکیه دادم به درخت و شروع کردم به کشیدن . تنش یه لباس محلی مشکی و سبز بود . دیدم مشکی به منظره نقاشیم نمیخوره قرمزوسبز کردم لباسشو . نقاشیم که تموم شد رفتم سمتش . ترسید ، بهش به ترکی گفتم : نترس کاریت ندارم . از جاش بلند شد . دستاش میلرزید گفت : چی میخوای اینجا ؟ گفتم : اومدم نقاشیتو بدم بهت . از دستم نقاشیو گرفت و گفت : من که لباسم قرمز نیس . با لبخند گفتم : مشکی بهت نمیاد . نقاشیو گرفت و رفت تو خونه درم بست . تنها زندگی میکنه ، البته تنهای تنهام نه ، با یه پسر بچه پنج شیش ساله . پسررو دو روز بعد دیدم . وقتی رفته بودم نقاشیشو بکشم ، ژست عجیب غریبی گرفته بود . انگار می دونست دارم نقاشیشو میکشم . که یهو پسر بچه اومد از خونه بیرون . اونم ژستشو بهم زد ، دسته پسررو گرفت و رفتن خونه . امروز پیشش بودم ، اسمشو امروز گفت . نمیدونی چقد چشاش برق میزد . انگار چشاش کلی حرف واسه گفتن داشتن . دستاشو گرفته بودم ، وقتی صورته سفیدشو ناز میکردم می لرزید و لپاش گل مینداخت .

نمیدونستم چی باید بهش بگم ، واسش حسابی خوشحال بودم . بالاخره یکی مثل خودش پیدا کرده بود .
اون شب کلی خوشحال بود ، منم باهاش شوخی میکردم و اذیتش میکردم . شب دوره همون آتیش خوابمون برد . وقتی بیدار شدم دیدم حمید داره با یه مرده مسنی حرف میزنه ، مرده به زور فارسی حرف میزد یعنی اصلا قابل فهم نبود صحبتش . حمید منوچهرو بیدار کرد و گفت :
- پاشو ببین چی میگه . من متوجه نمیشم !
منوچهر پاشد رفت سمت مرده ، منم از زیر پتو اومدم بیرون ، حس کردم گردنم از سرما خشک شده به زور تکونش دادم . در حالی که حرف میزدن دیدم صدای یارو داره کم کم بالا میره ، رفتم جلو گفتم :
- سلام ، چی شده ؟
رو به منوچهر کردم گفتم :
- چی میگه ؟ چرا داد و بی داد میکنه ؟
منوچهر در حالی که داشت به حرفای مرده گوش می کرد ، به من اشاره کرد که مشکلی نیست . من نفهمیدم یارو چی می گفت فقط فهمیدم داره غر میزنه اونم نه آروم ، با خشونت ، یه چیزی مثل تهدید . منوچهرم سرش پایین بود و حرفاش و تایید می کرد ، به صدای بلند مرده چند تا از بچه ها از چادراشون اومدن بیرون ، فکر کردن چیزی شده که من بهشون گفتم چیزی نیست . حرفاش تمومی نداشت ، زیاد توضیح میداد با لحن بد وخشن تا اینکه خدافظی کرد و رفت . ولی منوچهر همونجا وایساده بود ، تو فکر فرو رفته بود و سرش پایین بود . تکونش دادم و گفتم :
- چی شده ؟! چی گفت ؟
در حالی که داشت فکر میکرد جواب داد :
- یکی از همسایه ها که زنه این یارو باشه من و لیلی رو باهم دیده ، یارو نمیدونست منم ، فکر کرد سرپرست گروهم .
- این مرده شوهر همون زنس که دیده ؟
- آره
- خوب چیکارشه ؟ منظورم فامیلشونه ؟
- نه فک نکنم . به من گفت خونوادش تو همون زلزله مردن .
- خب ، پس به اون چه ربطی داره ؟
ساکت شد ، دیگه چیزی نگفت ، سرمو به علامت تکرار سوال تکون دادم ولی چیزی نگفت و رفت تو چادر . بچه ها اون سمت شروع کردن به آماده کردن صبونه ولی اونقد ذهنم مشغول شده بود که صداشونو نشنیدم واسم سوال بود ، چرا باید اینقد زندگی یه نفر واسه بقیه مهم باشه ، دخالت کنن و سرک بکشن ؟ اولین بارم بود که میومدم روستا ، راستش بیشتر که بهش فکر میکردم حس میکردم اینجور دخالتا و سرک کشیدنا نه تنها به طرف حس خوبی نمیده بلکه بیشتر اذیت میشه ، آرامش از زندگیش میره . نمی فهمیدم چرا مردم اینجوری ان ، تو شهر هم نسبتا اینجور واکنشا زیاده ، آدم فضول همه جا هست . به هر حال موضوع واسم واضح نبود .
طرفای عصر منوچهر بدون اینکه چیزی بگه سرشو انداخت و رفت ، این بار بدون وسایل نقاشیش . ما داشتیم دیوار می چیدیم ، قرار بود امام زاده بشه البته ما اولش به اسم مدرسه اومدیم ، به هر حال سرپرستمون آقای وفایی گفته بود ما هم ناچار شدیم قبول کنیم . بچه ها حسابی خسته بودن ، وفایی هم از دست منوچهر شکار بود ، میگفت چرا دوستت با ناز کار میکنه ، آخه من باعث شدم منوچهر بیاد ، اولش نمیخواست بیاد به خاطر مادرش ، آخه مادرش مریضه پدر هم نداره ، بالاخره با کلی خواهش آوردمش اونم قبل اومدن مادرشو فرستاد خونه خواهرش اینا .
ده دقیقه نشده بود که منوچهر رفته بود دیدم داره به سمت ما می دوه ، وحشت زده بود ، چند سری هم پاش لیز خورد داشت می افتاد زمین ، چشاش گرد شده بود گام ها شم بلند میذاشت . دست از کار کشیدم و رفتم سمتش ، رنگش پریده بود و لباشو بهم فشار می داد ، می خواست حرف بزنه ولی نمیتونست انگار یکی خرخرشو گرفته باشه و خفش کنه ، داشت منفجر می شد . با عصبانیت دستاشو از بغل گرفتم و داد زدم سرش :
- ده حرف بزن ! چته ؟! رنگ و روت پریده !
اما انگار واقعا لال شده بود ، حرف نمیزد . یه نقاشی تو دستش بود ، سرشو انداخت و رفت تو چادر . تا شب مثل دیوونه ها به نقاشیش نگاه می کرد ، هر از چندی وسط کار بهش سر می زدم و چای می بردم ولی صداش در نمیومد ، گه گاهی ام شوخی می کردم باهاش تا حرف بزنه ولی کارساز نبود ، لال شده بود . قبلنا که واسم تعریف می کرد وقتی پدرش فوت کرده بود همینجوری شده بود ، تحت فشار عصبی که می شد نمیتونست حرف بزنه . بچه ها شاکی شده بودن که چرا کار نمی کنه منم گفتم نا خوشه ، مجبور شدم جورشم بکشم و بیشتر کار کنم . وفایی رفت تو چادر تا باهاش حرف بزنه ولی بازم حرف نزد تا اینکه دیدم بعد از پنج دقیقه صدای داد و بیداد از تو چادر اومد رفتم تو دیدم داره سرش داد می کشه منوچهرم سرش پایین بود . وفایی آدم بی حوصله و بی مزه ایه وقتی میخواد با کسی شوخی کنه طرف مقابل فکر می کنه جدیه چون اصلا صورت خندونی نداره با تیکه و کنایه هم حرف میزنه . بهش گفتم :
- آقای وفایی حال منوچهر خوش نیست ، اذیتش نکنید لطفا !
از جاش پاشد و با داد و بی داد گفت :
- اینجوری که نمیشه ! هر روز هر روز باید خواهش کنیم تا کار کنه ، خونه خاله که نیس ! جمع کنین بابا !
رفت بیرون ، منم نشستم کنار منوچهر دستمو گزاشتم رو شونشو با آرامش گفتم :
- منوچ ! نمیخوای چیزی بگی ؟
یهو اشک از چشاش سرازیر شد ، دمه گوشش آروم به شوخی گفتم :
- مرد که گریه نمی کنه ، بعدشم مرگ که نیس میریم با بزرگترش صحبت می کنیم و خواستگاریش می کنیم ، اصن منم میام ؛ به عنوان برادر کوچیک تر ، البته با اختلاف دو ماه . حالا این بساط و جمع کن .
اشکاشو از رو گونه هاش پاک کرد و سرشو بالا گرفت ، گفتم :
- آها ! حالا شد ! باریکلا برو صورتتو آب بزن بیا یه چای بخوریم ...
نذاشت بقیه حرفمو بزنم و دستشو گذاشت جلوی دهنم با بغض و فشار گلو گفت :
- مُرد !
فقط نگاش کردم ، دیدم روی نقاشی که بهش زل زده بود یه نامس با دست خطی شکسته و بد خط مثل بچه های ابتدایی . نامه از این قرار بود :
به نام خدا ، حالا که این نامه را می خوانی من مرده ام . من بعد از مرگ شوهرم به هیچ مردی نگاه نکردم اما آنقدر خوب و مهربانی که عاشقت شدم و این گناه است . در این جا هرکسی که شوهرش می میرد باید تا آخر عمر تنها باشد . من هم تنها بودم ، نه از وقتی که فرخ مرد ، از پانزده سالگی که پدرم مرا به او داد تا اینکه تو آمدی . من از حرف های مردم می ترسم و نمی توانم دیگر ادامه دهم . تو جوانی و تازه و نیرومند ، می توانی زن بگیری اما من به درد تو نمی خورم . مراقب پسرم باش ، او کسی را ندارد ، تنها دوستم در تنهایی ام است. دوستت دارم. لیلا.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقا شایان آیرملو تبریزی سلام

توصیفی که از روستا داده ای قشنگ است و در واقع زمینه را برای ادامه ماجرا آماده می کند. عشق هم یکی از جذاب ترین و نامیراترین درون مایه های داستانی است که هسته ی مرکزی ماندگارترین داستان ها بوده و هست اما همین قصه‌ی نامکرر بی بدیل به تیغ دو دم می‌ماند به این معنی که اگر درست پرداخت و روایت نشود داستان را به سرعت به دام کلیشه‌های سانتی مانتال می اندازد و سطح اثر را دچار افول می کند. در این داستان نیز، پیرنگ و شخصیت پردازی ضعیف ، سطح کار را پایین آورده . به عنوان مثال توصیفی که منوچهر درباره ی لیلی به خواننده می دهد این است: «...موهای لخت ومشکی داره با چشای قهوه ای . اولین سری که خواستم باهاش حرف بزنم دوید رفت خونه . یواشکی از پشت پنجره نگام میکرد . چشمای شیطونی داره ، مثل چشای آهو ...» حتی همین تصویرها،1 خارج از کلیشه‌های رایج نیستند. این معشوق محجوب گیسو کمند با چشم هایی که به چشم آهو می ماند چه ویژگی تازه ای دارد که انتظار خواننده های امروز را و خواننده‌های داستان شما را برآورده کند؟ اگر بنا باشد معشوق درست به همان شکل و شمایل و با همان سبک و سیاق تصویرهای کلیشه ای دیده و نوشته شود که اتفاق تازه ای نیفتاده. عجیب این که همین دختر روستایی که از ترس و شرم نگاه نامحرم به خانه پناه برده، در دومین یا سومین دیدار اجازه می دهد منوچهر دستش را بگیرد و صورتش را نوازش کند؛ این ضعف شخصیت پردازی است. معلوم نیست چرا همسایه برای گلایه و نگرانی به دیدن منوچهر می رود؟! چه رابطه ای میان او و لیلی هست که سرنوشت و یا آبروی دختر تا این اندازه برایش اهمیت دارد؟! چطور دختر یک شبه به این نتیجه می رسد که تاب حرف مردم را ندارد وخودکشی می کند؟! چرا لیلی در نامه ( همین نامه هم ضعف شخصیت پردازی را تشدید کرده است) نوشته در اینجا زن‌های بیوه اجازه ندارند شوهر کنند؟! مگر آن جا کجاست؟! تازه معلوم می شود پسر نوجوانی که با او زندگی می کرده پسر او بوده! خرجشان زندگی شان را از کجا می آورده‌اند؟ نمی شود انتظار داشت خواننده همه این‌ها را بپذیرد در حالی که برای هیچکدامشان منطق داستانی درستی چیده نشده و باورپذیری اثر تا این اندازه ضعیف است. این‌ها پرسش هایی هستند که شما پیش از خواننده داستان باید از خودت بپرسی و برای هر کدام از آن ها پاسخ درست پیدا کنی و همه ی عناصر داستان از جمله دیالوگ ها و کنش ها و صحنه ها را جوری در کنار هم بچینی که باورپذیری اثر تقویت شود. در ضمن لطفا داستان را به نثر شکسته ننویس و از توصیف و صحنه هایی که اطلاعات چندانی به خواننده نمی دهند و به پیشبرد داستان کمکی نمی کنند بپرهیز. امین فقیری داستان های کوتاهی دارد که روایت عشق های ساده روستایی است. «خداحافظ گل ساری» نوشته چنگیز آیتماتوف هم داستان لطیفی است. شما را به خواندن این داستان‌های خواندنی دعوت می کنم و منتظر داستان‌های بعدی شما هستم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۳
شایان آیرملو تبریزی » دوشنبه 27 آذر 1396
یا خوشبختانه من عاشق تعلیقم امیدوارم از جواب های رک من ناراحت نشید (: با تشکر فراوان شایان آیرملو تبریزی
شایان آیرملو تبریزی » دوشنبه 27 آذر 1396
به خصوص مناطق شمال غرب کشور ک بسیار تعصبات خاصی دارن ، البتع من خودم آذری ام و بیشتر این تعصباتو لمس کردم تا شما و اینکه چرا اون مرد اومد و دعوا کرد و نسبتش ، من فکر میکنم از روستاها اطلاعات چندانی ندارید و حتما کم رفتید . اونجا نسبتا همه فامیل ان و از حال هم باخبر و همو میشناسن . و آخرین سوال شما که چرا آخر میفهمیم که پسر داره . ب خدا دیگه تشخیص اینا که حتی توی داستانم روایت شده سخت نیس ، شما یکم سخت میگیریش . و البته شما انتظار داری من خیلی چیز هارو توی داستان اول بگم و روشن کنم اما متاسفانه
شایان آیرملو تبریزی » یکشنبه 26 آذر 1396
سلام خانوم آروان راجع به سوال اول که چرا عشق مثل بقیه داستان ها و چیز خاصی ندارد . جواب کاملا هویداس ، چون قرار نیست عشق ویژگی خاصی داشته باشه و همچنین عشق دنبال مسءله خاصی نیست اگر جایی دیدید که اینطوره شک نکنید که عشق نیست . و در ثانی جسارتا نمیشه راجع به سبک و ساختار داستان ایراد گرفت ، چون من دوسداشتم عاشق و معشوق داستان من این ویژگی هارو داشته باشه و دوسندارم حتما یه ویژگی خاصی که خوانندم منتظرشه داشته باشه و سوال شما راجع به روستا ، روستا ها هنوز بافت اجتماعی کاملا سنتی خودشون رو حفظ کرد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.