تفاوت داستان را به چشم می آورد.




عنوان داستان : تام
نویسنده داستان : مهدی بایگی

بیست اکتبر 2015
لندن، خیابان پیکادلی.
ساعت از دوازده شب گذشته، باد تند و سردی می وزد.
تام، هی تامی.
هی رفیق، حالت خوبه؟

همه چیز بعد از خط دوم شروع میشه.
وقتی تمام سهمت روی میز شیشه ای کوچیک جلوی کناپه است تازه میفهمی چقدر سهمت از این زندگی کمه
ولی ناراحت نباش همه چیز تازه از خط دوم شروع میشه.
اسنیف خط اول.
پدرم نویسندس مادرم نقاشه، من یه آشغالم.
اولین بار که معنی زندگی رو فهمیدم چهارده سالم بود چندتا پسر هم سن و سال من داشتن یه پسر دیگه رو میزدن، واسه یه لحظه خواستم جلو برم و ازش دفاع کنم هر کاری کرده بود حقش تنهایی کتک خوردن از چند نفر نبود، اما جلو نرفتم فقط آروم از کنارشون رد شدم حتی دیگه نگاهشونم نکردم

یه روز توی یه خونه خراب داشتم مواد می زدم، صدای یه دختر بچه ی کوچیک از توی دسشویی خونه می اومد جیغ میزد و کمک می خواست
چرت نئشگیم پرید.در خونه رو باز کردم مطمئن شدم کسی اطراف نیست بعد زدم به چاک. با تمام سرعت دویدم
سرم گیج میره، حالم آشوبه، طعم خون توی گلومه. بازم بدو، بیشتر و بیشتر، باید خیلی دورشی.
بیست و سومین پیک ودکا.
چرا دنیا انقدر قشنگه؟
سامانتا دور میله میچرخه، همه چیز این دنیا انگار رفت پشت یه شیشه ی مات دیگه نمیشه بدی هاشو واضح دید.
یادت میاد چرا دوباره اومدی اینجا؟ نه.
پسر، دوازده روز پاکی رو به فاک دادی.
زندگی همینه بعضی ها می توانند و دنیای رو میسازن بعضی ها مثل من نمی توانند و فقط ازش لذت میبرن.
اسنیف خط دوم.
میگفت لی لی(lily)صدام کنید معنیش میشه نیلوفر.
به همه قول دادم تا آخر عمر مثل هیپی ها زندگی کنم و لذت ببرم. حالا که نمیشه یهو زیرش بزنم.
همه چیز که سکس نیست. یعنی واقعیتش می ترسم بدنشو لخت ببینم. می خوام همیشه توی خاطرم ازش یه لبخند قشنگ بجا بمون نه اندام زیباش
ته یه بار در منطقه ای دور افتاده، صدای موزیک زیاده، دوستت دارم هات لا به لای آهنگ (باید خیلی خوش شانس باشم از کایلی آن مینوگ) گم میشه و لی لی دوباره میپرسه چی؟
دوستت دارم لی لی
کریس می گفت لی لی یه ساعت قبل تصادف پیشش بوده. نمیدونم احتمالا ازش بدم میاد با اون لبخند زشتش.
گریه می کنه میگه لی لی حامله بود و ما قرار بود تا آخر ماه ازدواج کنیم.
روی صندلی نشستم. ساعت یازده شب. می خوام بزنم بیرون. لی لی زیر یه پارچه سفیده که من هیچ وقت اونو کنار نمیدم.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان با فضا آغاز می‌شود. فضایی که در عین حال زمان و مکان را با خود دارد. اگر ابتدا می‌گوئیم فضا، دلیلش این است که زمان و مکان در اینجا در خدمت فضای داستان قرار گرفته‌اند. اکتبر همان مهرماه است و اول پاییز و ساعت نیز که از دوازده شب گذشته و باد سردی هم می‌وزد. همین فضای داستان ما هست، سرد و گرفته.
داستان نمایش‌گونه آغاز شده و نویسنده گویی دارد صحنه پردازی می کند. سپس دیالوگی بسیار کوتاه که شخصیتی را معرفی می کند که شاید همین راوی ما باشد. این نوع گشایش می تواند برای مخاطب تازگی داشته و هر چیزی که تازگی داشته باشد یعنی تفاوت داشته و هر چه تفاوت داشته باشد خود به خود به چشم می آید. پس این مهم، نکته جالب توجه داستان است. هر نویسنده ای باید به دنبال متفاوت بودن باشد.
در ادامه کمی تعلیق ساخته می‌شود "همه چیز با خط دوم شروع می شه". خط دوم چی؟ خواننده تخصصی و منتقد می تواند بفهمد که منظور احیاناً چیست اما مخاطب عام قاعدتاً چنین توانی ندارد. از همین جا متوجه می شویم مخاطب این داستان خاص است و در ادامه فرم نیز این برداشت را تائید می‌کند. پس این امکان هست که نویسنده محترم خواننده عام را از دست بدهد و باید مطلع باشد که داستان های این چنینی معمولا در فروش خیلی موفق نیستند گرچه متعلق به ادبیات جدی بوده و در تاریخ ادبیات ماندگارتراند. علی ایحال این به عنوان نکته منفی یا نقطه ضعف نیست بلکه صرفاً جهت توجه نویسنده ذکر شده است.
داستان تکه تکه روایت می شود و پرش های ذهنی دارد که مناسب درونیات راوی است. بعد از گشایش اول ناگهان بحث سهم زندگی و بعد پدر و مادر (خانواده) و سپس مفهوم زندگی مطرح می شود. این پراکندگی در صور قضیه است اما در بطن آن‌ها می توان ارتباطی درونی یافت چرا که همه در شکل گیری موقعیت فعلی تاثیرگذار بوده اند. علاوه بر درک موقعیت فعلی شخصیت، رفته رفته شخصیت‌پردازی هم اتفاق می‌افتد و ما با زوایای مختلف شخصیت راوی آشنا می شویم. این که گویا معتاد است، پدر و مادرش که بوده اند، احساس و اندیشه‌اش نسبت به زندگی چیست، دلیل احتمالی اعتیادش چیست و مواردی که در وسع همان خطوط اول بدست داده شده‌اند. چنین روش شخصیت پردازی باز هم به ادبیات جدی باز می گردد و خیلی هم تکنیکی است و از نقاط قوت داستان می تواند محسوب شود. اعتراف به آشغال بودن خود برداشت شخصیت از خود را مشخص کرده و نوع نگرش احتمالی وی به زندگی را هم می رساند. قیاسی که با پدر و مادر انجام شده در عین کوبندگی بسیار گیراست چون نوعی تضاد محکم و پررنگ دارد. نویسنده و نقاش بار مثبت و فرهنگی و ارزشی داشته و ناگهان با کلمه آشغال شوک خوبی به خواننده داده می شود. شوک عنصری است که توجهات را جلب می کند و در اینجا به خوبی استفاده است. سپس به اولین برداشت او از زندگی می رسیم که می تواند علت آشغال خطاب کردن خودش هم باشد. یک اتفاق ساده باعث جنین برداشتی شده ، تاثیری ماندگار در ذهن و شخصیت راوی که از لحاظ روانشناختی این ترس و بزدلی کاملاً می تواند با شخصیت وی همخوانی داشته باشد. بسیار مهم است که درون و بیرون شخصیت یکسان باشد. این یکسانی به خوبی در اینجا رعایت شده.
داستان به نظر خیلی منطقی دارد پیش می رود اما این منطق با تکه دوم که از استفاده مواد در یک خانه خرابه می گوید دچار ضعف می شود. به نظر می آید نویسنده بر حسب اراده و بدون نیاز داستانی این تکه را نوشته. این بخش هیچ کارکردی در داستان ندارد چرا که بحث استفاده مواد که تا حالا مطرح شده است. صرفاً صحنه حضور دختری در دستشویی به نظر نویسنده جذاب آمده است و فریاد دختر که تداعی نوعی مساله جنسی را می کند. این تفکر به نظر منسوخ بوده و آسیب زننده است. نویسنده نباید تابع مسائل بیرونی باشد و برای زیباسازی کاذب داستان از چنین صحنه هایی استفاده نماید آن هم در جایی که قلم نویسنده به حد کافی برای داستان ادبی خوب، قوی هست. این جا باید از خود سئوال کرد که کارکرد این تکه چیست؟ واقعا کارکرد خاص و جدید و تازه ای را نمی بینیم که چیز جدیدی گفته باشد. اگر بخواهد فقر خانواده ای و دختری را بگوید که خیلی مصنوعی است. شاید نیاز به وجود عبارات " بازم بدو، بیشتر و بیشتر، باید خیلی دورشی" احساس شده تا تداعی فرار و دور شدن راوی از زندگی را کرده باشد. اما آوردن یک صحنه برای چند کلمه باز هم از خواسته بیرون از داستان می گوید و این ضعف است. نگذارید چیزی خارج از داستان به داستان تحمیل شود.
به خاطر مکان لندن کلمه اسنیف را می پذیریم. کشیدن گرد از راه بینی منظور بوده که صحنه مورد نیاز داستان است و تا حدودی نیز مساله مواد را در معما گذاشته تا هر خواننده ای به راحتی متوجه نشود. در ادامه حضور راوی در کاباره های استریپ تیز و غرق شدن در سکس و موارد و مشروب راه نجاتی برای او گویا نیست. اشاره راوی به دوازده روز پاکی از دست رفته احتمالاً به ایام کریسمس اشاره دارد که از 25 دسامبر تا 5 ژانویه است و به تولد مسیح و ایام کریسمس باز می گردد و این که تعطیلات راوی در چنین جایی (کاباره استریپ تیز) گذشته است. با این همه او همچنان درگیر تفکرات خود است گرچه به فرمولی برای نجات رسیده: "زندگی همینه بعضی ها می توانند و دنیای رو میسازن بعضی ها مثل من نمی‌توانند و فقط ازش لذت میبرن" راوی زندگی باری بهرجهت و هیپی وار نسل بیت را پیشه می کند تا به سفارش دوم عمل کرده باشد. او در ادامه به سراغ عشق هم می رود اما آن هم کارآمد از آب درنمی آید چرا که دختری که به او دلبستگی پیدا کرده با پسر دیگری رابطه جنسی داشته و از او باردار بوده است. در عین حالی که دختر بر اثر تصادف از بین می رود و راوی اینک حتی دل یا میل دیدن جنازه او را هم ندارد. این روند ماجرایی در اصل دارد ما را با علت وضعیت فعلی راوی آشنا می سازد و دلیل روایت اوست. خواننده با معلولی در ابتدا روبرو شده که حالا دارد علت را می‌شنود.
داستان در ساعت یازده شب تمام شده و شاید ما باید ابتدای داستان را ادامه ی انتهای آن بدانیم زیرا داستان درشروع ساعت دوازده بود. اگر چنین باشد باز هم این را می شود از نقاط قوت آن تلقی نمود و تکنیک زیبایی است. در مجموع زندگی راوی از زیبایی های واقعی عاری بوده و حس ناتوانی در ایجاد تغییری در آن وی را به سمت هیچ انگاری سوق داده است.
داستان دارای تکنیک است اما استفاده های برخی کلمات نظیر "اسنیف" منطق درونی ندارد و اراده نویسنده است. این که چرا این مضمون در فضایی خارجی هم دارد روایت می‌شود جای بحث دارد مگر آن که توجیه این باشد که نویسنده خود ساکن خارج بوده است آن هم نه برای مدت کوتاهی تا داستان رنگی از زندگی‌نامه خودنوشت پیدا نماید. بخش‌های اول داستان به مراتب قوی تر از بخش میانه به خصوص و بخش پایانی است. نویسنده قلم خوبی دارند و در آینده ان‌شاءلله از ایشان بیشتر خواهیم خواند و شنید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۳
خدیجه همتی اویلق » 18 روز پیش
خیلی ممنون از راهنمایی دقیقتان.
احسان عباسلو » سه شنبه 16 مرداد 1397
منتقد داستان
سلام. هیپی ها نسلی بودند که چنین روشی از زندگی را دنبال می کردند. آن ها متعلق به نسلی بودند که ایده های خاصی داشتند و تابع نرم های روز جامعه نبودند. لذت از زندگی مبنای زندگی شان بودند. در ادبیات غرب از آن ها به عنوان نسل بیت یاد می شود (Beat Generation). بیتل ها نیز نام شان از همین نسل بوده. سکس و مواد برای آن ها بسیار مهم بود.
خدیجه همتی اویلق » یکشنبه 14 مرداد 1397
سلام خسته نباشید. لطفا در صورت امکان بفرمائید منظورتان از جمله زیر در نقد بالا چیست؟ "راوی، زندگی هیپی وار نسل بیت را پیشه می کند" سپاس فراوان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.