زبان حاصل و تابع شخصیت است




عنوان داستان : دوستت دارم آقای وودی آلن
نویسنده داستان : مهدی بایگی

وینگنشتاین یه جایی گفته تمام فلسفه زندگی رو میشه توی یه جُک گفت و خندید..

امیر پنجره ماشین رو باز کرد و داد زد: عوضی، بی شرف
راننده ماشین بغلی داد زد: جاکش
هوای خنک بهاری با شدت از پنجره باز ماشین میزد تو صورتم، امیر سیگار می کشید و ساکت بود زل زده بود به جاده، من با خودم فکر می کردم اگه الان تصمیم بگیره ماشین رو بزنه به یه جایی چی؟ کاش حداقل طوری بزنه که در دم بمیریم، فلج و شَل و پَل نشیم

امیر گفت: میگن اونی که باورت داره یک قدم جلوتر از کسیِ که "دوستت" داره
حالا تو منو دوست داری یا باورم داری؟
این سوال رو گذاشتم به حساب سیاه مستی امیر ولی من صادقانه ترین جواب زندگیمو دادم: من دوست دارم

امیر گفت: فکر کن به دوست دخترت بگی شنبه میشه با هم سکس کنیم و دوست دخترت بگه: شنبه نمیشه، آخه شنبه می خوام خودمو بکشم
گفتم: حتما دختر باهوشی بوده، خدابیامرز
گفت: نیلوفر دائم یه جُکی رو برام تعریف می کرد، یه پسری به خاطر هوس با یه دختر زیبا و باهوش رفیق میشه دختره دائم برای پسر از چرای زندگی و دلیل زنده بودن و هدف هاش میگه و پسرم هر روز به فکر یه راه واسه سکس کردن با دخترست بلخره یه روز با دختره سکس می کنه بعداز سکس پسر میگه: دیدی لذت بردن از زندگی انقدرها هم سخت نیست کافیه شلوارتو بکشی پایین و شُل بگیری همین، زندگی سکس می خواد نه فلسفه

گفتم: اصلا خنده دار نبود
گفت: منم هیچ وقت به این جُکش نخندیدم با اینکه مدام همینو تعریف می کرد، نیلوفر کلا آدم بی مزه ای بود ولی خب خوشگل بود کاریش نمی شد کرد

گفتم: سعی می کنی مسخرش کنی تا زودتر فراموشت بشه؟ سعی می کنی کوچیک و پستش کنی؟
گفت: نه
گفتم: یادته با مشت زده بودی تو صورتش
بلند خندید گفت: آره، از خودم دفاع کردم آخه.....شروع کرد به خندیدن اینقدر قهقه میزد که نتونست جمله اش تموم کنه، امیر می خندید ، قهقهه میزد منم شروع کردم به خندیدن، خندیدم، با هم خندیدیم ریسه می رفتیم از خنده نمیدونستم چرا اما می خندیدم بدون هیچ چیز خنده داری، اشک از گوشه ی چشم های امیر راه افتاده بود حالا خنده اش یه جورایی تبدیل به گریه شده بود، گفت: چقدر خوبه آدم از خنده زیاد بمیره انقدر بخنده که قلب لعنتیش از تپش وایسه یا اصلا آدم به موقع خنده بمیره، بهش میگن به موقع مردن
با خودم گفتم: کاش در دم بمیریم فلج و شل و پل نشیم
نقد این داستان از : احسان عباسلو
یکی از ویژگی‌های یک نوشته خوب آن است که رابطه مفید و موثری میان فرم و محتوا ایجاد نماید. رابطه‌ای که هم فرم را مطلوب خوانش و لذت بسازد و هم محتوا را حفظ نماید. نوشته حاضر این رابطه را به خوبی محفوظ داشته است. ایده‌های نویسنده در لابلای فرم به خوبی جای گرفته اند. یک فرم ایده‌آل در عین حال ناگزیر از انطباق در بخش‌های مختلفی از داستان است. در این داستان این فرم هم در دیالوگ‌ها و هم در بخش‌های توصیفی به یک کیفیت مورد استفاده بوده است.
این ارتباط در زبان و شخصیت هم باید مورد لحاظ قرار گیرد. یک شخصیت واقعی و باورپذیر باید همه ویژگی‌هایش باورپذیر و واقعی باشد. یکی از این ویژگی‌ها زبان اوست. شخصیت رها و بی‌قید، رها و بی‌قید حرف می زند. این متن از لحاظ نگارشی فی الواقع زیباست. شخصیت‌هایی که مناسب موقعیت‌اند، موقعیتی که با شخصیت‌ها دارای تناسب است و زبانی که به اندازه دهان شخصیت‌هاست.
اثری که دارای بار فکری باشد و محتوایی فلسفی را حمل نماید اثر بدی نیست. برخی به‌شدت با ارائه فلسفه در ادبیات و به خصوص داستان مخالف‌اند. اما مهم این است که این فلسفه به دور از زبان فلسفی گفته شده باشد. خواننده احساس نکند دارد متنی فلسفی می‌خواند. اثر با یک جمله فلسفی آغاز می‌شود اما وارد فلسفه نمی‌شود گرچه فلسفه هم دارد و مبنایی فکری در پس هر خط نهفته است. خواننده احساس نمی‌کند که دارد فلسفه می‌خواند و این خیلی خوب است. نویسنده اندیشه‌هایی را در بطن دیالوگ‌ها و برخی خاطرات این دو قرار داده است. اندیشه‌هایی که با زبان مناسب شخصیت بازگو شده‌اند. خیلی مهم است که وقتی اندیشه نویسنده در داستان جای می‌گیرد متعلق به نویسنده نباشد بلکه از آن همان شخصیتی باشد که آن را بیان می‌نماید. وقتی این متن را می‌خوانیم احساس نمی‌کنیم که نویسنده دارد حرف می‌زند بلکه باور می‌کنیم که این شخصیت است که در حال گفتگوست و این از نقاط بسیار مثبت متن است.
نویسنده گاه داستان‌گویی را فراموش کرده و فقط به دنبال بیان ایده رفته که این ضعف باید کنار گذاشته شود. دیالوگ اول بر سر باور کردن و دوست داشتن با ادامه داستان تفاوت و فاصله پیدا می‌کند. قضیه نیلوفر در ادامه به گونه‌ای پیش نمی‌رود که بگوییم این تکه مناسب بخش نیلوفر است. نویسنده فقط نکته قشنگی در ذهن گویا داشته که حالا به زور آن را در این جا چسبانده است. اگر ایده‌ای هم داریم باید بتواند در روند معمول و طبیعی داستان گفته شود نه این که به زور به داستان چسبانده شود.
شاید باز بودن زبان کمی مذموم به نظر برسد اما گاه از چنین شخصیت‌هایی نمی‌توان سخنانی بهتر از همین‌ها شنید. یک شخصیت منفی، منفی حرف می‌زند و شخصیت مثبت، مثبت.
داستان قائم بر درک درست از شخصیت‌هاست. اگر خواننده ارتباط درستی با شخصیت‌ها برقرار نماید با زبان آن‌ها هم دچار مشکل نخواهد شد اما شکل‌گیری چنین ارتباطی بسیار سخت است و از برای همین است که داستان هایی از این دست مخاطبین اندکی می یابند. امیر در باطن انسان بدی نیست و این را از تبدیل شدن خنده‌اش به گریه می‌توان فهمید. انتهای داستان شخصیت درست‌تر امیر را به ما نشان می‌دهد. آدم‌ها در باطن گاه آن چیزی نیستند که نشان می‌دهند. تفاوت شخصیت‌ها در ابتدای داستان‌ها با انتهایشان یک حرکت بطنی برای داستان محسوب شده و قابل توجه از دید مثبت است اما بایست نوعی منطق در آن وجود داشته باشد. ما ناخودآگاه این منطق را برای امیر حس می‌کنیم. جایی که راوی مصر است که امیر دارد نیلوفر را مسخره و کوچک می‌کند تا فراموش کند به نوعی از احساس واقعی امیر نسبت به نیلوفر می‌گوید. داستان در انتها احساسی‌تر می شود و از اندیشه فاصله می‌گیرد. این حرکت هم بسیار حرکت خوبی است. نوعی تنوع متنی، تغییر منطقی در شخصیت‌ها، و ایجاد حرکت در داستان اتفاق می‌افتد. در مجموع نکات آموزشی را این‌گونه خلاصه کنیم: رابطه زبان و شخصیت باید منطقی باشد، صرفا نباید به دنبال ایده بود به داستان هم باید توجه داشت، داستان نیازمند تغییر است و این تغییر می تواند در شخصیت روی دهد که البته باید دارای منطق باشد.
نکته پایانی این که اثر را همیشه ویرایش کنید. "ساکت بود زل زده بود به جاده" را می‌توانستیم "ساکت زل زده بود به جاده" بنویسیم.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.