به این آسانی نیست




عنوان داستان : مرگ
نویسنده داستان : مهدی بایگی


سعید: پسره عاشقش بوده، اما طرف هیچ حسی نسبت به پسره نداشته.
بعداز یه مدت پسره خیلی پاپیچ دختره می شه و هر روز براش گل میخره، شماره دخترو گیر میاره و بهش اس ام اس عاشقانه میده و از این دیونه بازیای مثلا عاشقانه
اما این کار نه تنها دختر رو جذب نمی کنه بلکه دختر خسته میشه و یه روز به پسره میگه: آقا من شما رو دوست ندارم نه اینکه شما پسر بدی باشید اما من هیچ حسی نسبت به شما ندارم و این کارا فقط باعث تنفرم از شما میشه. لطفا مزاحم نشید.
اما پسر بازم به کاراش ادامه میده تا اینکه دختره یه روز وسط خیابون داد و بیداد راه میندازه و مردم جمع میشن پسر رو مثل چی میزنن، پلیس میاد و پسره بازداشت میشه.
بعد خانواده پسره در به در دنبال رضایت دختر می افتن و بلخره رضایت میگیرن اما به شرط اینکه پسر حتی به صد متری دختر نزدیک نشه.
چند ماه بعد پسره دختر رو میدزده می بردش توی یه خونه ی ویلای متروک خارج از شهر.
با تناب می بندش به یه صندلی چوبی بعد کتکش میزنه یه کتک حسابی، جلوی صندلی می ایسته به دختره میگه: هیچ کس تا پنج روز دیگه اینجا نمیاد وهیچ کس توی این برهوت صداتو نمی شنوه.
دختر با گریه میگه: تو رو خدا ولم کن بزار برم
پسر: الان خیلی دلت می خواست من بمیرم مگه نه؟ دوست داشتی تیکه تیکه بشم. میدونی بعضی وقت چیزهایی از خدا می خوای که نه تنها سودی برای تو ندارن بلکه به ضررت هم هستن. اون وقت خدا لطف می کنه و اون خواسته ات رو نادیده میگیره، اما من که خدا نیستم.
پسره این حرفا رو میزنه و بعد با چاقو رگ گردن خودشو میبره بدن نیمه جونش با تکون های شدید میفته روی دختره و خون پسر می پاشه روی صورت و بدن دختره، دختره با خودش فکر میکنه پنج روز تنها با جنازه ی یه آدم عوضی.
میدونی اونجا همش بوی خون بوده و بعد از بیست و چهار ساعت بوی جسد پسره.
دختر دعا می کنه کاش بمیره اما بعضی دعا ها به ضرر انسانه. بلخره بعداز33ساعت صاحب خونه با چندتا کارگر برای تعمیر خونه بر می گرده و دختر نجات پیدا می کنه.
محمد: پس دختره شانس آوره.
سعید:اصلا اینطور نیست بعد معلوم میشه پسره میدونسته که نهایتا صاحبخونه تا سی ساعت دیگه بر می گرده چون خود پسره هم یکی از کارگرهای صاحبخونه بوده. فقط می خواسته دختره طعم نا امیدی رو بچشه.
محمد: دختره چی شد؟
سعید: یک هفته بعد خودکشی کرد.
نقد این داستان از : امیلی امرایی
نوشتن یکی از آرزوهای همه گیر است، کمتر کسی است که کتابی خوانده باشد و به نوشتن فکر نکند. احتمالا خیلی‌ها هم مثل شما بخت‌شان را امتحان کرده‌اند و آنچه در خیال‌خانه‌ی ذهن‌شان می‌گذشته روی کاغذ آورده‌اند. اما اینکه نتیجه چقدر به داستان نزدیک باشد ماجرای دیگری است. اینکه سوژه‌ای به‌ ذهن‌مان برسد و وضعیتی که فکر کنیم می‌شود توی یک داستان آن را گنجاند باز هم امری شدنی است. اما چطور می‌توان هر سوژه‌ای را پرداخت و بدل به داستانش کرد؟ ماجرا اینجا دشوار می‌شود و خواهید دید که به این آسانی هم نیست.
داستان می‌تواند نهایت یک امر خشن باشد، داستان‌های زیادی با این حال‌وهوا نوشته شده‌اند و سینما هم که الی ماشالله بحث خشونت و انتقام را به نهایت خودش رسانده است. اگر به داستان‌های خشن علاقمندید و مساله خیانت و انتقام در ادبیات برایتان جذاب است رمان‌هایی همچون «برادران سیسترز» (پاتریک دوویت) یا «باشگاه مشت‌زنی» (چاک پالانیک) به فارسی ترجمه شده‌اند و می‌توانید بخوانیدشان و نمونه‌های بسیار زیادی هم به فارسی در دسترس هستند.
به هر حال اینکه شما به داستان علاقمندید اتفاق مبارکی است، اما نوشتن ملزومات خاص خودش را می‌خواهد و به هر ایده‌ای که به ذهن‌مان رسید نمی‌توان لفظ داستان را نسبت داد. پیشنهادم این است که بیشتر بخوانید و شاید اگر علاقه به نوشتن همچنان در شما بیدار بود خواندن داستان بتواند به شما کمک کند، هم اینکه از این حجم خشونت بی‌دلیل و غیرمنطقی فاصله بگیرید و هم اینکه با ساختار داستان آشنا بشوید. به صرف اینکه دو اسم در شروع و پایان یک متن بگذاریم، نمی‌توان متنی را داستان دانست و آنچه شما نوشته‌اید با داستان و اصولا یک متن قابل خواندن فاصله بسیاری دارد. اما به هر حال شما می‌توانید از این علاقه در جهت دیگری استفاده کنید، داستان و رمان بخوانید و لذت ببرید، گاهی خواندن یک داستان ناب می‌تواند لذت بیشتری به همراه داشته باشد.

منتقد : امیلی امرایی

امیلی امرایی روزنامه‌نگار و مترجم است،



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.