نوشتن داستان در فضاهای بسته و کوچک بارها سخت‌تر است




عنوان داستان : دندان لق
نویسنده داستان : سمیه سلطانپور


زن دست دختر بچه را کشید و او را به سمت در خروجی آپارتمان کشان کشان می برد. دخترک همانطور که سعی می کرد با قدم های بلند و سریع مادر هماهنگ شود روبه پسر بچه ای که کنار پله های آپارتمان در پارکینگ ایستاده بود انداخت و با صدای بلند گفت:"امیر! وقتی برگشتم بازم ترک دوچرخه ات سوارم میکنی؟" امیر که از نگاه غضب آلود مادر دخترک خودش را جمع و جور کرده بود و سعی میکرد نگاهش به سمت بالا و صورت خانم همسایه نرود چشم در چشم دخترک لبخندی زد و سری تکان داد.
زن دختر را به درون ماشین هل داد و در عقب ماشین را با غیض بست. وقتی کنار همسرش نشست هنوز عصبانی بود ولی دست همسرش روی پایش مانع از به شدت بسته شدن در شد.
"اگه بچه عقل داشت که دیگه بهش بچه نمی گفتن. آخه دختر نگاه کن چه بلایی سرت آورده بازم بر میگره به پسره میگه دوچرخه سوارش کنه"
پدر از آینه به دخترک که هنوز چشمش به در آپارتمان بود تا مثل همیشه امیر را جلوی در آپارتمان ببیند ولی ظاهرا امیر این بار نمی خواست با نمی توانست دم در بیاید. مرد نگاهی به زن انداخت و دست چپ زن که مشت شده بود و روی پاهایش فشرده شده بود را در دستش گرفت. زن برگشت و نگاهی به چهره خندان مرد انداخت. برعکس تصور مرد که با خودش فکر کرده بود این برخورد او باعث آرامش زن می شود، چهره زن برافروخته تر شد. مرد از تغییر غیر قابل پیشبینی زن یکه خورد و دستش را کشید و ماشین را روشن کرد.
"باید همون دیشب که ملیح خانم با خونسردی تمام برگشت و گفت بچه اند دیگه، بازی میکردن داد و بیداد راه می انداختی. آخه مرد نگاه کن صورت بچه را به چه وضعی در آورده. اگر جای زخمش روی لبش بمونه می خواد چه خاکی توی سرت بریزی. یه عیب روی صورت دختر."
مرد چیزی نگفت. در واقع چیزی برای گفتن پیدا نمیکرد. همان دیروز غروب که وقتی امیر، مریم را با صورتی خونی و پر از اشک آورد دم در و با ترس و لرز ماجرا را تعریف کرد در حالی که مادر دخترک داشت با آه و ناله صورت دخترک را می شست نمیدانست چطور جواب زنش را بدهد. پسرک را برای بی ملاحظگی اش دعوا کرده بود و پسرک با سری پایین فقط عذرخواهی کرده بود. در آخر هم پرسیده بود " صورتش مثل اولش میشه". مرد با لبخند دستی به سرش کشیده بود و او را مطمئن کرده بود که همه چیز مثل اولش می شود.
وقتی خون ریزی دهان دخترک بند آمده بود و یکی از دندانهای شیری اش به خاطر ضربه ای که دیده بود در دهانش لق می خورد، دخترک با تمام دردی که داشت التماس می کرد تا پایین برود و دندان لقش را به امیر نشان دهد. پدر هنوز نمیدانست در قبال این عکس العمل همسرش چه جوابی به او بدهد.
به اصرار او به طبقه پایین رفتند تا از امیر گله و شکایت کنند و در واقع همسایه های پایین را شرمنده کنند. به اعتقادات همسرش وظیفه آنها بود تا بیایند بالا و از آنها بابت این اتفاق هولناک عذرخواهی کنند.
"مرد تو چرا اینقدر بی خیالی؟! زدن دخترت رو ناقص کردن. اینو میفهمی؟"
صدا زن که حالا به خاطر بی توجهی او به حرفهایش بلندتر شده بود مرد را از افکارش بیرون آورد و هم توجه دخترک را به سمت پدر و مادرش کشاند.
مرد قبل از برگرداندن صورتش به سمت زن از آینه نگاهی به صورت دخترک انداخت.
"چی بگم؟ تو که هر چی بود گفتی، هرچی داد و بی داد لازم بود راه انداختی من دیگه باید چه کار می کردم و چی میگفتم؟ الان هم که داریم میریم دکتر تا خیال تو راحت بشه."
" خیال من؟ یعنی تو اصلا نگران نیستی این پارگی جاش روی لب مریم بمونه؟"
"عطیه جان مگه خودت بچه نبودی؟ خودت اصلا زمین نخوردی؟ لب و دهنت خون نیومد؟ الان چیزی پیداست؟"
زن همینطور که خودشو آماده می کرد تا جواب مرد را بدهد سایه بان و پایین آورد و صورتش را در آینه کوچک روبه رویش ورانداز کرد "نه زمین نخوردم.لب و دهنم خون نیومد. برای همینه که لب و دهنم اینقدر خوش ترکیبه. آدم باید مواظب دختر بچه باشه، فردا پس فردا عیبی ایرادی روی صورت بچه پیدا بشه هزار و یکی حرف و حدیث و عیب و ایراد روی بچه میزارن"
"عزیز من این چه حرفیه آدمی که بخواد حرف و حدیث درست کنه، درست میکنه، نیازی به نماد و نشونه نداره."
"اَه تو مردی، چی میفهمی من چی میگم"
مرد که کم داشت کنترل اعصابش را از دست میداد کمی صدایش را بلند کرد " یعنی چی؟ مگه نمیگی فردا یکی مثل من میاد و عیب و ایراد روی دخترت میزاره؟ خب منم میگم نمیاد"
زن به هیچ عنوان حواسش به تغیر تن صدای مرد نبود با همان لحن حق به جانب ادامه داد" کی گفته یکی مثل تو میاد. یکی مثل مادر و خواهرات میان"
مرد چشم هایش را بست یک نفس عمیق کشید و کمی روی فرمان خم شد به جلو نگاهی انداخت. به هیچ عنوان دلش نمی خواست وارد این بحث شود. بحثی که انتهایش دعوا و مرافع بود و شنیدن انواع و اقسام واقعیت ها و توهم ها درباره مادر و خواهرش و عذر خواهی آخر خودش بایت همه ی کارهای انجام شده و انجام نشده آنها.
صدای نازک و آرام دخترک در گوش چپش پچ پچ وار وارد شد"بابایی آقای دکتر می خواد منو آمپول بزنه؟"
پدر دستش را به پشت سرش برد تا صورت کوچک دخترک را لمس کند " نه بابایی. فقط می خواد زخم لبتو معاینه کنه همین."
نقد این داستان از : امیلی امرایی
خانم سلطان‌پور عزیز داستان‌تان شروع جذابی داشت، یک بازی ساده‌ی کودکانه و دعوایی که در دنیای بزرگترها بدل به یک ماجرا می‌شود همیشه مورد علاقه‌ی داستان‌نویس‌ها بوده و حتی سینما هم روی خوشی به این مضمون نشان داده است. یکی از شاهکارها با این مضمون نمایشنامه‌ی «خدای کشتار» نوشته‌ی یاسمینا رضا است که رومن پولانسکی هم فیلمی براساس آن ساخته است، توصیه می‌کنم نمایشنامه را بخوانید یا دست‌کم فیلمش را ببیند.
داستان شما می‌توانست خیلی خوب از آب در بیاید، مادری که دست دخترش را کشیده و همراه شوهرش سه نفری توی ماشین نشسته‌اند و قرار است در یک فضای کوچک و در حضور فرزندشان درباره‌ی زخمی که در خلال بازی روی صورت دختر افتاده حسابی مشاجره کنند. به‌زودی دعوا فراتر از آن زخم روی لب و دندان شیری لق افتاده می‌رود و زن ناراحتی‌هایی که از قبل داشته را وسط می‌کشد، دخترشان مشاهده‌گر است و از روی صندلی عقب دعوای مادر و پدر را می‌بیند. همه چیز برای خواندن یک داستان حسابی از فروپاشی عصبی زن و یک ماجرای ساده که ختم به خیر نمی‌شود، مهیاست. اما به‌نظرتان شما چقدر از این بستر استفاده کرده‌اید و داستان‌تان به این فضای تاثیرگذار و ملتهب نزدیک شده است؟ راستش از نظر من این اتفاق نیفتاده، یعنی شما از زن عصبی داستان‌تان و سکوت و آرامش شوهر و دوستی دو بچه آنقدری که می‌شد استفاده نکرده‌اید و ما تنها با یک مشت غر پادرهوای زن مواجه هستیم، او صورت خودش را توی آینه می‌بیند و تصمیم می‌گیرد با متلک گویی از خانواده‌ی همسرش انتقام بگیرد، اما حتی این هم رخ نداده است. خانم سلطان‌پور نوشتن داستان در فضاهای بسته و کوچک بارها سخت‌تر است، شما باید از تمام ادوات و داشته‌ها در این فضا کمال بهره را بگیرید، درست مثل همان آینه بالای سر زن روی صندلی جلو، به‌نظرم می‌رسد می‌شود این داستان را به سبب سوژه‌ی جذابش دوباره بازنویسی کرد و همه‌‌ی اجزایش را از هم باز کرد، از امیر بیشتر نوشت و مشاجره‌ی توی ماشین و کل ماجرا را حتی از چشم دختری که آن پشت نشسته نوشت، از التهاب دعوا در این فضای بسته استفاده کرد و داستانی جاندار نوشت.

منتقد : امیلی امرایی

امیلی امرایی روزنامه‌نگار و مترجم است،



دیدگاه ها - ۱
سمیه سلطانپور » 24 روز پیش
ممنون خانم امرایی عزیز بابت وقتی که گذاشتید برای مطالعه و بابت نقد و نظر تان. به نظرتان زاویه دید را عوض کنم و از منظر نظر دخترک داستان را روایت کنم؟ و شروع داستان را از ماشین آغاز کنم؟ زاویه دید اول شخص و دخترک باشد یا سوم شخص از منظر دخترک روایت شود؟ فرمودید از امیر بیشتر گفته شود. از امیری که دخترک همبازی اش است یا از امیری که مادر دخترک پدر و مادرش را میشناسد و یا از امیری که پدر دخترک مادر و پدرش را میشناسد؟ باز هم متشکر بابت نظرات سازنده و امید بخشتون.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.