کسانی که می‌توانند آدم بکشند چه کسانی هستند؟




عنوان داستان : ترک دوچرخه
نویسنده داستان : سمیه سلطانپور


روی پله ی کوتاه در ورودی آپارتمان نشسته بود. بازوهایش را روی زانوهایش و چانه اش را روی کف دست هایش گذاشته بود و بچه ها را تماشا می کرد. مادرش گفته بود برود پایین روی همین پله بشیند. وقتی پدرش آمد با او بیاید بالا. دختر ها زیر سایه پارکینگ لی لی را پهن کرده بودند و رویش میپریدند. وقتی بابا خانه نبود او هم لی لی اش را از زیر تخت بیرون می آورد و با مادر بازی می کرد. دخترها بعد از هر دور پریدن از روی مربع ها، از زیر پارکینگ بیرون می آمدند و دست هایشان را سایه بان چشمشان می کردند و حیاط مجتمع را نگاه می کردند. وقتی یکی از پسرها از دور میدان گلکاری شده پیدا می شد اسمش را داد می زدند. با فریاد اسم پسر، بقیه دختر ها دست از بازی می کشیدند. می آمدند تا ببینم این بار کدام شان اول شده و زودتر به جمع دختر ها می رسد. وقتی خیالشان از برنده راحت می شد آن هایی که هنوز ترک دوچرخه سوار نشده بودند می ایستادند کنار ستون های بیرونی پارکینگ و پسرها را تشویق می کردند تا زودتر برسند، مسافر قبلی را پیاده کنند و مسافر بعدی را سوار. کی باید پشت سر کی سوار شود یا کی بلد از جلوی دوچرخه بشیند مشخص بود. کسی سر سوار شدن دعوا نمی کرد. شاید هم دعواهایشان را روزهای اول کرده بودند و حالا هر کسی می دانست نوبتش کجاست.
دور آخر بود و چهار دختر بچه مانده که سوار نشده بودند. دختر ها هر کدام سوار دوچرخه ها شدند. علی تازه رسیده بود و مسافرش را پیاده کرد. نگاهی به اطراف انداخت و به جز دختر ریز میزه و لاغر اندامی که روسری گلدار زرد و نارنجی سرش بود و روی پله ها نشسته بود، به او زل زده بود، دختر دیگری برای سوار کردن ندید. این دختر تازه وارد را هم نمی شناختند. تا به حال او را ندیده بود. در این چند روز هم مستاجر تازه ای نیامده بود. پس حتما از بچه های بلوک های دیگر بود که امروز تنها بود و امده بود اینجا نشسته بود. علی با سر اشاره کرد تا فاطمه زهرا برود ترک دوچرخه اش بنشیند. دخترک بلند شد و به طرف علی آمد. از وقتی روی پله ها نشسته بود هیچ کدام از دختر ها به سمتش نیامده بودند تا به او پیشنهاد بازی بدهند. خودش هم خجالت می کشید پیش دخترها برود. حالا که علی به او اشاره کرده بود، نمیدانست چه باید بکند. دوست داشت دوچرخه سواری کند ولی اگر پدرش می فهمید هم او هم مادرش را کتک می زد. بابا می گفت دوچرخه مال دختر بچه ها نیست. پارسال دایی براش یه اسب نی نی تابی خریده بود، وقتی پدرش به خانه برگشت جلوی روی دایی اسب را با لگد شکاند. به دایی گفت:" مرتیکه می خوای دختر منم مثل خودت و خواهرت کنی" دایی بعد از آن روز دیگه خانه ی ما نیامد. بلند شد و به طرف علی رفت. علی نگاهی به قد کوتاه و هیکل لاغر فاطمه زهرا انداخت، می ترسید او را ترک دوچرخه سوار کند. میترسید دخترک نتواند خودش را پشت سرش نگه دارد. ولی دوچرخه اش مثل دوچرخه سعید میله ی صاف جلو نداشت تا او را روبه روی خودش بنشاند و بتواند مواظبش باشد.
به فاطمه زهرا نگاه کرد "بلدی سوار بشی؟" فاطمه زهرا بدون اینکه حرفی بزند به سمت دوچرخه رفت و همانطور که بقیه دخترها پای راستشان را بالا میبردند و آنطرف ترک دوچرخه می انداختند پایش را بالا برد ولی قدش کوتاه بود و نمی توانست خودش را بالا بکشد. علی با دست چپ زیر بغل چپ دخترک را گرفت و بالا کشید. فاطمه زهرا روی ترک نشسته بود. علی سر چرخاند و گفت "محکم من و نگه دار. مواظب باش نیافتی" فاطمه زهرا دو طرف تیشرت علی را نگه داشت. بابا می گفت نباید دستش به هیچ مردی بخورد. وقتی دوچرخه حرکت کرد دست فاطمه زهرا دور کمر علی محکم شد. علی همانطور که رکاب می زد "تازه اومدید؟" فاطمه زهرا سر تکان داد که نه. علی دوباره پرسید"تازه اومدید" صدای نازک و لرزان از دهان دخترک بیرون آمد:" نه" علی فرمان را دور میدان دوم چرخاند. دست های دخترک دور کمرش محکمتر شد."خونتون توی همین بلوک؟" "آره" سرعت رکاب زدن را کم کرد "میترسی؟تند نرم؟" "نه. تند برو" دور میدان که چرخید مجدد سرعت رکاب زدن را بالا برد. "پس چرا تا به حال نیومدی پایین بازی؟"
صدای فریاد "آهای داری چه غلطی میکنی؟" با افتادن علی روی زمین و دوچرخه روی علی همزمان بود. علی قبل از اینکه دوچرخه را از روی خودش بلند کند سرش را به اطراف چرخاند تا ببیند فاطمه زهرا کجا افتاده است. همزمان با فریاد، مرد فاطمه زهرا را از روی دوچرخه بلند کرده بود و روی زمین کوبانده بود.با چرخش سر علی به سمتشان دست مرد روی صورت فاطمه زهرا نشست. علی دوچرخه را از روی خودش بلند کرد و با پای لنگان به سمت مرد رفت. مرد دستان کوچک فاطمه زهرا در دستش او را پشت سرش می کشید. علی قبل از اینکه دهان باز کند، صدای اعتراض فاطمه زهرا او را سرجایش نگه داشت و دهانش را بست "بابایی دستم" علی سرجایش ایستاد، گوشش فریادهای "مثل مادرت هرزه ی هرجایی شدی. از همچون مادری همچین دختری باید درست بشه. دست انداخته دور کمر پسره ی نامحرم. دختر بی حیا" میشنید و چشمهایش کشیدن دخترک روی زمین را میدید ولی پاهایش نه به سمت دوچرخه حرکت میکرد و نه به سمت مرد و دخترش. همانجا روی زمین نشست. پاچه ی شلوارش را بالا زد. مادرش می گفت همسایه رو به رویی همیشه ی خدا داره با زنش دعوا می کنه. نگفته بود دختر هم دارند.
مرد بازوی دختر را جلوی آسانسور ول کرد. فاطمه زهرا روی زمین افتاد. مرد با حرص چند بار دکمه ی خاموش آسانسور را فشرد تا متوجه خاموش بودن دکمه شد. فاطمه زهرا با استینش اشک هایش راپاک کرد. با دست چپ بازوی راستش را ارام نگه داشته بود. مرد صدایش دوباره بالا رفت "لعنتی، باز این آسانسور لعنتی خراب" مچ دست فاطمه زهرا را در دستش گرفت و او را روی پله ها میکشید "اون مادرت داره توی خونه چه غلطی میکنه که تو ول کرده؟ حتما سرش گرم تلفن." فاطمه زهرا با صدای گرفته ای گفت "تلفن که شکسته" "خب خب. همینم مونده تو علف بچه از اون زنیکه دفاع کنی. دفاع نکنی باید چیکار کنی؟ باید در و قفل میکردم و می رفتم. زنیکه عفریته توی خونه بابای بی غیرتش هر غلطی دوست داشت کرده عادت کرده. من احمق و بگو فکر میکردم ادمش کردم" در یکی از آپارتمان ها باز شد و صدای مرد قطع شد. کلید انداخت در واحد 17 را باز کرد. فاطمه زهرا را روی پادری توی راهرو انداخت و به سمت تلویزیون چرخید. دستش روی کمرش بود و کمربندش را باز میکرد. زن روی مبل روبه روی تلویزیون نشسته نبود.
به طرف آشپزخانه رفت زن توی آشپزخانه نبود. صدایش بلندتر از همیشه زن را صدا میزد "کجایی؟ نکنه با اون پسر عموی بدتر از خودت گذاشتی رفتی؟ تو که اون پسره ی الدگ و می خواستی چرا اومدی توی خونه ی من؟ حالا این دختره ی احمق و مثل خودت پس انداختی حالا گذاشتی رفتی؟ با اجازه ی کی تونستی با اون مرتیکه هماهنگ کنی؟" همانطور داد میزد و در دستشویی و حمام و بعد اتاق خواب خودش را باز کرد و بست ولی از زن خبری نبود. فاطمه زهرا به اتاق خودش رفته بود. مرد که از داد و بیداد خسته شده بود و زن را هم پیدا نکرده بود ساکت وسط حال ایستاد. صدای فاطمه زهرا به گوشش رسید که مادرش را صدا میزد. به سمت اتاق دخترک دوید. زن روی تخت دخترک خوابیده بود. بازوی زن را گرفت و کشید. زن سرش به میز کنار تخت خورد و وسط اتاق افتاد. مرد بدون توجه به گریه فاطمه زهرا دو لگد به شکم زن زد تا شاید از روی زمین بلند شود. زن بی حرکت روی زمین افتاده بود. فاطمه زهرا دست مرد را کشید "بابایی نزن" مرد خم شد بازوی زن را گرفت و او را بلند کرد. فاطمه زهرا جیغ کشید. خون ارام از گوشه ی پیشانی زن روی صورتش سرخورد. مرد زن را رها کرد و زن دوباره روی زمین افتاد. دست دخترک را گرفت و او را روی مبل نشاند." همینجا بشین تکون نخور." مرد به اتاق برگشت. نبض زن نمیزد.
وقتی دو مرد با برانکارد وارد خانه شدند همسایه های همه ی طبقات سرشان را وارد خانه کرده بودند یا توی راهرو ایستاده بودند تا ببینند چه شده است. مرد که وارد اتاق شد، مسئول امداد به مرد نگاهی انداخت و پرسید "سرش چرا شکسته؟" مرد به خون کمی که روی فرش عروسکی اتاق ریخته بود نگاهی انداخت "به شما چه ربطی داره؟ گفتی قبلش مرده بود دیگه؟" چشم مسئول امداد به دخترک که به جنازه ی مادرش نگاه میکرد و اشک ارام روی گونه هایش میریخت ولی از روی مبل پایین نمی آمد افتاد و دوباره به مرد نگاه کرد." چطوری خورده به میز کنار تخت؟ وقتی داشتی میکشیدیش..." مرد نگذاشت حرفش را تمام کند. "مرتیکه بی ناموس تو به سر و شکم زن مردم چه کار داری؟ ورش دار از خونه ببرش بیرون. به تو چه چی شد و چی نشد." امدادگر دوباره نگاهی به دخترک انداخت لاغرتر از قد و قواره اش بود. روسری روی سرش کج شده بود. سر برگرداند سمت مرد سیلی محکمی زیر گوش مرد خواباند. مرد تا به خود بیاید و جواب امدادگر را بدهد مشت محکمی زیر قفسه ی سینه اش کوبیده شد. روی شکمش خم شد و روی زانوها روی زمین نشست. امدادگر کنارش زانو زد "نامرد، جلاد، جلوی چشم دخترت جسد بی جون مادرش لگد زدی؟!" مرد همانطور که دست هایش را روی شکمش فشار میداد:" تو حق نداری دست روی من بلند کنی. ازت شکایت میکنم." دست های امدادگر به سمت بیسیمش رفت:"هر غلطی دلت می خواد بکن."
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
این قانونی کلی و قدیمی است که می‌گوید در داستان شخصیت‌ها نباید کاملا سیاه یا سفید باشند. نباید کاملا پلید و یا یکپارچه خوبی باشند. اما بی‌تردید در دنیا واقعی آدم‌هایی یافت می‌شوند که بتوانیم آنها را پلید و بی‌رحم بنامیم. وجود قتل و تجاوز و جنایت کافی است که قبول کنیم برخی از انسان‌ها می توانند به واقع پلید و ترسناک و شیطانی باشند. پس این قانون از کجا آمده است و چرا همه کسانی که دستی بر آتش داستان دارند تاکیید می‌کنند از ساخت شخصیت‌های کاملا سیاه یا سفید پرهیز کنید؟
دلیل این تاکید را در داستان "ترک دوچرخه" می‌توان به روشنی دید. این داستان زندگی کودکی را روایت می‌کند که قربانی خشونت آشکار خانگی است. پدیده‌ای که دست کم آمار نشان می‌دهد به صورت گسترده اتفاق می‌افتد. اما داستان با وجود آن که تلاش بسیاری می‌کند تا حس همدلی و دلسوزی ما را برانگیزد، در نهایت موفق نمی‌شود.
دلیل این اتفاق آن‌قدر ساده است که بیشتر وقت‌ها به راحتی از کنارش می‌گذریم. ما در داستان نیاز داریم حتا با شخصیت‌های پلید و بی‌رحم همزاد پنداری کنیم. نیاز داریم آنها را درک کنیم. اساسا ما برای همین داستان می‌خوانیم. برای درک عمیق و درونی و ملموس آدم‌ها و جهان. فرق عمده‌ی داستان با گزارشی درباره‌ی خشونت خانگی یا روان‌شناسی کودک در همین است. داستان نیاز به احساس همراهی و همزادپنداری دارد. اما وقتی شخصیتی را کاملا سیاه و سفید روایت می‌کنیم چنین احساسی در خواننده شکل نمی‌گیرد و شخصیت داستانی در حد یک مورد روان‌شناختی یا سوژه‌ی یک گزارش اجتماعی باقی می‌ماند.
این دقیقا همان احساسی است که نسبت به مرد بی‌رحم این داستان و حتا کودک قربانی داریم. آدم‌هایی که هرچند می‌توانند واقعیت داشته باشند اما به عنوان شخصیتی داستانی که جسم و جانش را حس می‌کنیم از ما بسیار دور هستند. برای بهتر شدن این داستان سعی کنید آدم‌ها را از درون‌شان ببینید و روایت کنید.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۱
سمیه سلطانپور » 18 روز پیش
ممنون آقای ایرانمهر. نکته ی دقیق کاملا درستی بود. فکر میکنم باید روی زاویه دید بیشتر کار کنم. ممنون از وقتی که گذاشتید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.