کارکردهای زبان و روایت




عنوان داستان : قوی سیاه
نویسنده داستان : حسین خاموشی


قوی سیاه

منتظرم تا تهمینه از حموم درآد. توی ذهنم دارم بازی قوی سیاه رو بازی می کنم. این بازی رو خودم اختراع کردم و هیشکی غیر خودم بلد نیست؛ نمی دونم چون به کسی یادش ندادم یا چون کسی رو ندارم که یادش بدم؟
به هرحال بازی قوی سیاه اینجوری یه که باید تند تند هر اتفاق، جمله یا کلمه ی زیبایی که همون لحظه تو ذهنت میگذره رو بگی و همینکه کلمه کم آوردی پشت بند اون بری سراغ زشتی یا.
" فانوس، مهتاب، خورشید خانم، صبحانه املت خوردن، هوای سرد زیر پتو خوابیدن"
- یک دو سه چهار پنج.
" جوش صورت، ویتیلگو، دهن گشاد، چشمای ریز، دندونای کج و کوله، ندا "
- یک دو سه چار پنج شیش... ای بابا بازم که باختم.
اگه تو این بازی شمار جملات زشت از زیبا بیشتر باشه شما بازنده میشی و فال روزت بد میاد. من بیشتر موقع ها رو می بازم، به گمونم مادرم وقتی می خواسته منو به دنیا بیاره توی بازی قوی سیاه بد باخته و روزی که می خواسته تهمینه رو زایمان کنه روز بخت و اقبالش بوده و بازی رو برده.
قیژ قیژ کش دار در زنگ زده ی حموم یعنی اینکه تهمینه از حموم در اومده؛ از روی صندلی کوچک پلاستیکی بلند میشم و تا رومو بر می گردوندم لبهای تهمینه روی گونه م میچسبه و صدای ماچ آبداری توی آشپزخونه مییچه.
- فدای آبجی_بزرگم بشم که اینجا منتظر نشسته و لام تا کام شکایتی نکرده تا زودتر بیام بیرون.
با لبخندی مهربان جوابشو میدم و راهی حموم میشم.
هیچ وقت از نفر دوم بودن توجه ها متنفر نبودم و با این مسئله کنار آمدم که تهمینه مرکز توجه باشه و من حاشیه ی توجه ها.
سه سال اول زندگی مو که یاد نمیدم ولی بعد اون که تهمینه ی خوشکلم اومد توی زندگی ما خوب یادمه که عروسکای تکه پاره و جرو واجر برا من بود و عروسکای پشت ویترینی توی دستای تهمینه کلا مادرم هر چی که خوب و دوست داشتنی باشه ترجیح میده و دوست داره برا تهمینه باشه و اگه اون نخواست اون وقت من مالکشون بشم.
از این چیزا نه بدم میاد و نه چندشم میشه چون پذیرفتمشون.
اگه شما زشت باشین و عمری با سودای زیبا شدن روز و شب کنین برای همیشه محکوم به نا آرومی هستین و اگه این ویژیگی خودتونو رو قبول کنین، شاید به آرامش نرسین ولی حداقلش اینه که الکی با خودتون کلنجار نمی رین. من پذیرفتم که صورت آن چنان زیبایی ندارم و با خیالی آسوده از ندیده گرفتنم در اکثر جاها زیادی ناراحت نمشم.
فردا مامان می خواد آش نذری بده و باید کلی باید کار کنم. نگاه من به زندگی مثل کارگری یه که در طول جنگ جهانی دوم به اردوگاه کار اجباری تبعید شده و می دونه که تا آخرین نفس هاش باید جون بکنه و کار کنه. رخت می شورم خونه جارو میزنم آشپزی می کنم و خیلی کارهای دیگه. کارکردن را دوست دارم چون از محدود زمان هایی یه که احساس می کنم مامان منو دوس داره برای همین بیشتر کارای خونه رو دوش منه و چون تهمینه ای در کار نیست که باهاش رقابت کنم مامان از روی ناچاری مجبور به دوست داشتنم میشه.
همین طور که نخود و لوبیاها رو تمیز میکنم به داستانی که باید بنویسم فکر می کنم. از خوبی های دیگه ی کار اینه که میشه با خیال راحت وقتی داری تظاهر به کار میکنی، بشینی و خوب فکر کنی.
انصافا مامان رفتاری خوبی با من داره حداقلش اینه که به لکه های سفید دور چشمهام و لبم با چشمایی درشت_ با همون چشایی که عابران کوچه و بازار بهم زل میزنن_ نگاه نمیکنه و بابا درسته که تهمینه رو خورشید خانم صدا میکنه و منو ندای خالی ولی این دلیل نمیشه که بگم دوسم نداره؛ کلی بگم همه دوسم دارن فقط اگر کمی خوشکل تر بودم!
آدمای قشنگ،خوشکل، زیبا و هزاران صفتی دیگری که بهشون میگن نسبت به زشتا که فقط تک صفته هستن، چه توی خانه و چه جامعه از شانس دیده شدن بیشتری برخودار هستن؛ یک دختر زیبا توی مدرسه مورد لطف و محبت معلمان واقع میشه، توی خونه نور چشم باباس و توی بازار خانم محترمی ست که می تونه تا پنجاه درصد تخفیف بگیره. به اعتقاد من جامعه با افراد نه چندان خوش بر و رودار همون برخوردی رو می کنه که توی نظریه ی داروین، قوی ترها با ضعیفا.
چه معلوم به قرنی نکشه که تبار ما زشتا خود به خود حذف شه.
بعد از رد و بدل ایمیل و مکالمات تلفنی متعدد بالاخره یه ناشر پیداشده که داستانامو چاپ کنه. اول که زیاد محل نمیداد و مدام پی گوش میکرد ولی وقتی توی ایمیل عکس تهمینه رو براش فرستادم و گفتم منم، هر روز زنگ می زنه و از من می خواد که تنهایی به دفتر کارش برم این اواخرم در ازای پیشنهادی شرمانه ازم خواست تا مفتکی کتابمو چاپ کنه و همون آخرین ایمیلی بود که بینمون رد و بدل شد.
اینکه با ندیده شدن و میان شما و دیگری تفاوت گذاشتن بزرگ شین اشکالی نداره فقط بدیش اینه که اگه خارج از خونه در موقعیتی قرار بگیرین که حق خودتون به خودتون داده بشه، باورتون نمیشه و از خوشحالی بال در میارین چون انتظار چنان بخششی رو هرگز ندارین. مثلا اینکه توی مترو روی صندلی یی نشسته این که از لحاظ حقوق شهروندی متعلق به خود  شماست ولی همینکه می بینی روبه روت یکی روی پاهاش ایستاده ناخودگاه بلن میشی و جات رو به اون میدی دردآوره؛ چون خودتو سزاوار اون صندلی نمی دونی. دردآوره که وقتی توی کلاس ادبیات مرتضی تنها صندلی خالی رو در انتخاب بین من و محدثه که صدبرابر من خوشکل تره، به من میده باورم نمیشه چون خودمو مستحقش نمی بینم و درحالی که با روی خوش تشکر می کنم توی دلم زارمیزنم...
مرتضی مدعی یه که دوسم داره کمی خنده داره ولی خودش میگه که دوسم داره. خوبی زیبا بودن اینه که همه تو رو دوست دارن؛ اونم بخاطر زیباییت و خوبی زشت بودن اینه که هیشکی تو رو به خاطر زشتی ت دوست نداره بلکه بخاطر خودت دوست داره.
دیروز حین آش خوری و توزیع نذری برای بار نمی دونم چندم برای تهمینه خواستگار پیدا شده اما طبق معمول جواب رد گذاشتن کف دستشون. از این ور اونور به گوشم می رسه که شاید این دختر بزرگ خونه تا قیامتم براش خواستگار پیدا نشد، نباید که خواهر کوچیکه بخاطر اون از دست بره. این حرفا و این مدل نگاها منو مثل یه سیب زمینی که توی روغن داغ جلز و ولز می کنه، می سوزونه.
همیشه برای فرار از سوختن به دو چیز تسکین دهنده پناه می برم. یکی وجود تهمینه ست که توی ناراحتیم خون سرخ توی پوست سفیدش می دوه و دمای صورتش بالا میره و اون یکی معلم کلاس پنجم ابتدایی م که همیشه بهم میگفت: خانم جون.
یادمه که چقدر درس میخوندم نه برای نمره ی بیست، برای جایزه ی نمره بیست که یک خانم جون گفتن شیک از لبای بهترین معلم دنیا بود.
تهمینه توی جمع های فامیلی یا مثل همین دورهمی یای  دیروزی سپر تدافعی من از حرف و نگاه های سنگین سنگینه. کلا خوب مردم رو چخه میکنه مثلا دیروز چنان به خواستگارش پریده و با خاک یکسان کرده که میگن تانک جنگی با یه خانه گلی توی یه روستای جنگ زده همون کارو نمیکرده. خیلی هم دنبال چاپ کتابمه و همیشه به اسم من توی نشریه ها و ارشاد مشغول چک و چونه زدنه. کمتر بیرون می رم و از ارتباطهای رو در رو نفرت دارم بیشتر ترجیح میدم مجازی و از طریق اس ام اس و ایمیل با آدما در ارتباط باشم. چون در چنین حالتی تمام آدمها با هم برابرن یعنی فرقی نمی کنه که تو چشمای ریز و دندونای نامرتبی داشته باشی یا مثل آفتاب بدرخشی که خورشید خانم صداتون کنن، در هر دو حالت با شما یک جور رفتار می شه؛ نه کسی قضاوتتون می کنه و نه بدجور بدجور نگاه میکنه که تو مجبور بشی سرتو پایین بندازی.
 برای همین همیشه آرزو دارم که توی مریخ تنها باشم، روی دیوار اتاقم عکس خانم کیانی زده باشه، هرازگاهی اجازه بدم که تهمینه به دیدنم بیاد و از اونجا با کل زمین در ارتباط ماهواره ای باشم.
برای تولد ببست و هفت سالگیم یه شال قشنگ آبی هدیه گرفتم، از کی؟ از مرتضی.
مرتضی مسئله ی پیچیده ی این روزهایم شده. توی دانشگاه نگاه او با همه فرق داره و مدام به این فکر نی کنم: " آیا اجازه بدم غیر تهمینه کسی دیگه وارد مریخ تنهایی و رویاییم بشه یا نه؟ "
شال رو به تهمینه دادم. وقتی مرتضی از زبونم این حرفو شنید با اینکه ظاهرن خودشو به بی تفاوتی زد ولی تابلو بود که نارحت شده.  بهش گفتم یه شال قشنگ یه دختر زیبا رو دوبرابر خوشکل میکنه و به حال دختر زشت فرق چندانی نمی کنه. حقیقتش اینه اگه من جای اون شال بودم قطعا از بین خودم و تهمینه، تهمینه رو انتخاب می کردم. چرا من بدترکیب یه موجود قشنگ رو هر روز مجبور کنم که تحملم کنه؟
شبش مرتضی بهم پیام داد: چی بود خدایم؟
" درسته که توی انتخاب قیافه و صورتمون هیچ نقشی نداریم ولی اگه به تیپ و لباسمون نرسیم این تقصیر خودمونه" آره یه همچی چیزایی. این مرتضی بدجور داره توی دلم جا باز میکنه و چه دروغی دارم بگم که هیچ بدم نمیاد باهاش زندگی رو شریک بشم.
توی تاریکی اتاق، زیر نور چراغ مطالعه برای یه مجله ی ادبی نه چندان معروف که قبول کرده صفحه ای رو اختصاص به نوشته هام بده، دارم داستان می نویسم.
داستانی که توی اون یه دختر روی یه صندلی کوچک پلاستیکی نشسته و توی ذهن خودش داره بازی قوی سیاه رو بازی میکنه.

پایان
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب خاموشی عزیز درود
داستان «قوی سیاه» را خواندم و سوالی که ضمن ارسال داستانت مطرح کرده بودی را هم خواندم و براساس آن این نوشته را پیش می‌برم. برای آن‌که دیگران هم متوجه سوال شما بشوند سوال‌تان را یکبار دیگر اینجا می‌نویسم: «به نظرتون آیا روایت قوی و نوع زبان می‌تونه جور اینو بکشه که ما عنصر اتفاق رو از داستان کمرنگ کنیم؟ یعنی داستانی با جزییات و روایت خوب تحویل خواننده بدیم، بدون اتفاق و حادثه آن چنانی؟»
به نظر من شما هر کاری در داستان می‌توانید انجام دهید، اما شرط دارد. شرطش هم این است که شما در نهایت داستان نوشته باشید و خواننده آن را به‌عنوان داستان قبول کند. اما متر و معیار این‌که خواننده قبول کند چیست؟ متر و معیار این است که شما بتوانید با روایتی که خلق می‌کنید خواننده را جذب خودتان کنید.
در دانشگاه استاد عزیزی داشتیم که داستان به ما درس می‌داد. او می‌گفت یک ترم باید به شما عناصر داستان را تدریس کنم و ترم دوم باید درس بدهم که چطور با این عناصر داستان بنویسید و در ترم سوم هم به شما بگویم چطور می‌شود بدون این عناصر داستان نوشت. دقیقا حرفی که شما زده‌اید همان درس ترم سومی است که استاد ما می‌خواست به ما آموزش دهد. شما می‌توانید برخی از عناصر داستان را کم کنید یا حذف کنید اما باید توجه داشته باشید عناصر دیگر را قدرت و قوت ببخشید. بنابراین اگر روایتی که می‌خواهید خلق کنید اتفاق کم دارد باید آن روایت چنان جذابیتی در خودش داشته باشد که کمبودهای شما را جبران کند.
همان وقت‌ها بود که استاد عزیز ما به من می‌گفت چرا عنصر قصه را در داستان به کار نمی‌بری؟ شاید داستان باید قصه داشته باشد که داستان بشود اما همیشه حرف‌های کلاسی او را در سرم داشتم که می‌شود بدون برخی عناصر هم داستان نوشت و موفق هم بود. همان‌طور که در طول تاریخ داستان جهان مدام نویسنده‌هایی بوده‌اند که برخی از عناصر را از داستان‌شان حذف کرده‌اند و در عوض چیزهای دیگری را اضافه کرده‌اند و سبک‌ها ایجاد شده است. پس به شما اطمینان می‌دهم که این کار شدنی است اما باید اول دوچرخه‌سواری بلد باشید تا بعد بتوانید بعد بدون دست دوچرخه‌سواری کنید.
با همین پیش‌زمینه به سراغ داستان‌تان می‌روم. داستان «قوی سیاه» از همین نظری که گفته‌اید دچار اشکال است. برای این‌که نه زبان قوی‌ای دارد و نه روایت جذابی که بتواند ما را جذب کند. البته در جاهایی موفق عمل کرده‌اید اما در کلیت این دو مشکل وجود دارد.
اول به سراغ زبان داستان‌تان می‌روم. شما زبان محاوره را برای داستان‌تان انتخاب کرده‌اید. این نوع زبان معمولا برای دیالوگ کاربرد دارد. متن‌هایی که به محاوره نوشته می‌شوند معمولا خواننده را در خواندن دچار دست‌انداز می‌کنند. مخصوصا وقتی شما شخصیت داستان‌تان را هم نویسنده انتخاب کرده‌اید باید در انتخاب زبان سخت‌گیری بیش‌تری داشته باشید. درست است شخصیت داستان شما خودش دارد داستانش را روایت می‌کند و محاوره‌نویسی هم توجیه دارد اما زبان شما زبان شلخته‌ای از آب در آمده است. مثلا خودتان این جمله را ببینید: «فردا مامان می‌خواد آش نذری بده و باید کلی باید کار کنم.» این بایدها در داستان چه کارکردی دارند؟ این‌ها یعنی بی‌توجهی شما به عنصر زبان. اگر از زبان محاوره استفاده می‌کنید باید این زبان لحنی را منتقل کند که منحصر به فرد است. یا مثلا می‌خواهید لهجه‌ای را القا کنید. شما را ارجاع می‌دهم به یک فصل از رمان «سنگ صبور» نوشته صادق چوبک. در آن فصل کاکل‌زری دارد با خودش حرف می‌زند و با این جمله‌ها شروع می‌شود: «بلبل سرگشته منم کوه و کمر گشته منم» و... چوبک زبان این کودک و لهجه او را در این بخش از داستان کارسازی کرده است. به او لحن داده و او را منحصر به فرد کرده است. اما شخصیت شما چه زبان ویژه‌ای دنبال می‌کند؟ من که ویژگی‌ای در او ندیدم.
مساله دوم هم روایت است. نوشته شما فاقد قصه است. شما خواسته‌اید قصه را حذف کنید و اوج و فرود و گره و گره‌گشایی و باقی موارد را حذف کنید که دست به تمرین بزنید. تمرین کردن در این زمینه عالی است. این‌که تلاش کنید که دست‌تان را در دوچرخه‌سواری رها کنید و با فراغ بال رکاب بزنید. اما در این داستان چنین فراغ بالی رخ نمی‌دهد. داستان شما در میانه دچار تکرار می‌شود. موضوعی به میان نمی‌آید که موضوع اصلی را کامل کند. حتی از حضور مرتضی که می‌تواند یک اتفاق در زندگی این شخصیت باشد هم راحت گذر کرده‌اید و روایتی خطی و بدون فراز و فرود ساخته‌اید. بنابراین وقتی می‌خواهید چنین کاری کنید خطر به تکرار افتادن هم باید به جان بخرید. شما جز این‌که شخصیت اصلی شما زشت است و خواهرش زیبا چه مساله دیگری را پیش کشیده‌اید؟ هر ماجرایی هم پیش می‌آید باز هم همان او خوشکل و من زشت هستم به میان می‌آید که من به عنوان خواننده می‌گویم خب بعدش چه؟ چه می‌خواهی با این زشتی و خوشکلی انجام بدهی؟ چه داستانی می‌خواهی پیش ببری. هیچ روایت جذابی وارد داستان نمی‌شود که کشش خواندن برایم داشته باشد. شما با بازی‌ای که در ابتدا برای شخصیت خلق کرده‌اید شروع خوبی تجربه کردید اما این شروع را ادامه ندادید. به گمان من می‌توانستید همین بازی را دستمایه قرار دهید که این شخصیت همه چیز زندگی‌اش را با این بازی بسنجد. مرتضی یک نکته مثبت در زندگی‌اش باشد که روزش را خوب می‌کند و بازی را می‌برد یا ناشر می‌خواهد با او قرار بگذارد و پیشنهاد ناشر هم می‌تواند نکته منفی باشد که روزش را واگذار کند و این پیچیده بشود. البته این پیشنهاد من است و هیچ قطعیتی ندارد.
وقتی هم که به تکرار بیفتید دیگر خواننده را از دست داده‌اید. خواننده در داستان کوتاه تحمل نمی‌کند که شما دست به تکرار بی‌مورد بزنید. تحمل نمی‌کند داستان شما بعد از چند پاراگراف قصه‌اش را تعریف نکرده باشد و اتفاق اولش را رقم نزده باشد یا زبان و روایت کار جذبش نکرده باشد. این است که به راحتی شما را ترک می‌کند.
در پایان باید بگویم داستان شما برای داستان شدن چیزهایی کم دارد. در وجه کلاسیک قضیه شما عناصر داستان‌ساز را کم دارید. چیزهایی مانند قصه و اتفاق و گره و گره‌افکنی و گره گشایی و... و در وجهی که به سوال شما ربط پیدا می‌کند همان زبان قوی و روایت‌های جذاب را در داستان‌تان کم دارید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.