وقتی شخصیت باورپذیر باشد




عنوان داستان : قنبرعلی
نویسنده داستان : سمیه سلطانپور

دستهایش را با گوشه ی پیشبند نیم تنه حوله ای اش خشک کرد. از آشپزخانه بیرون آمد. باید اول به آقا محمود میگفت. او خودش ماجرا را با پسرش در میان بگذارد بهتر است. آقا محمود حق پدری به گردنش داشت. همانقدر که او تنهایی پیرمرد را پر کرده بود پیرمرد هم بی کسی و بی پولی او را تامین کرده بود. ولی بالاخره این روز میرسید و او باید میرفت. حتما خودشان فکری برای این روز کرده بودند. او برای همیشه نمیتوانست پیش پیرمرد بماند. عباس آقا حتما خیلی خوش حال میشد . با نبود او می توانست با خیال راحت، سر پدرش غر بزند و راضی اش کند تا با او زندگی کند. آقا محمود نمی توانست در خانه پر رفت و آمد عباس آقا زندگی کند. عباس آقا قول داده بود سوئیت طبقه ی دوم را برای آقا محمود و باب دلش بازسازی کند. ولی آقا محمود می گفت: " مگه میشه اونجا تنها بود؟ مگه اونجا میشه با آرامش نشست پشت میز و قلم و روی کاغذ لغزوند." اگر ایستاده بود مینشست و اگر نشسته بود با یک استغفرالله بلند می شد:" می خوای بری قدم بزنی باید بهشون خبر بدی." دست بهته ریش های سفیدش می کشید:" اون وقت عباس می خواد یکی از پسرها رو مجبور کنه تا باهام بیاد که نکنه تو راه حالم بد بشه." کنار پنجره می ایستاد یا می آمد دم در آشپزخانه و با اشاره ی سر به سمت یخچال یک لیوان آب از قنبر علی می خواست:" ساعت دوازده گرسنه ات شده باید صبر کنی تا ساعت دو بشه یکی از پسرها سینی غذا برات بیارن بالا. غذا چیه فسنجون ولی من اون روز هوس قورمه سبزی کردم." بعد رو می کرد به قنبر علی :"تو که هستی باید به هر ساز من برقصی و هیچی هم نگی." لیوان آب را با لبخند رضایت از قنبرعلی می گرفت. قنبر علی هم از اینکه آقا محمود از کارش راضی بود، خوشحال می شد.
باید ماجرا را اول برای آقا محمود تعریف میکرد. تعریف کرده بود. همان هفته ی اول که آمده بود خانه ی پیرمرد همه سیر تا پیاز زندگی اش را برای او گفته بود. حتی عکس مریم را در لباس عروسی کنار شوهرش را به آقا محمود نشان داده بود. آقا محمود هم اخمی کرده بود و گفته بود چرا عکس زن شوهردار را با این وضع توی موبایلش نگه می دارد. بعد مجبور شده بود عکس های پروفایل مریم را به آقا محمود نشان بدهد. ولی آقا محمود حرفش یکی بود. وقتی گفته بود اشتباه است اشتباه بود. جلوی چشم آقا محمود عکس را از توی موبایل پاک کرد ولی هر شب میرفت عکس های پروفایل مریم را مرور می کرد. باید به آقا محمود میگفت مریم آزاد شده. حالا دیگه میتواند با خیال راحت با او ازدواج کند. قنبرعلی می دانست که مریم حاضر نمی شود بیاید و کلفت خانه ی آقا محمود بشود. نیازی هم نداشت. شوهر پول دارش آنقدر برایش مال و منال گذاشته بود که نیاز نبود قنبرعلی هم برود و کار کند. می توانستند یک مغازه اجاره کنند و پر از مواد غذاییش کنند و قنبرعلی بنشیند پشت دخل و آقای خودش باشد. فقط باید به آقا محمود خبر میداد که می خواهد برگردد شهر خودشان. باید به آقا محمود می گفت که حالا می تواند بعد از هفت سال برود و مادرش را بی دغدغه ببیند. دیگر نگران این نباشد که وقتی دارد از کوچه می گذرد چشم در چشم مریم و یا آن شوهر پول دار کچلش بشود. حالا می توانست برود و دست مریم را بگیرد و با هم زندگی کنند.
"علی چرا با خودت حرف میزنی؟" قنبرعلی پیش بند نیم تنه نمدارش را روی اوپن پهن کرد. "نه آقا حرف نمیزدم که. راستیتش می خواستم با شما حرف بزنم" آقا محمود عصای چوب گردویی سر گردش را روی زمین فشار داد و روی مبل یک نفره نشست. با ته عصا به مبل دو نفره روبه رویش اشاره کرد "بیا بشین ببینم باز چی شده؟" قنبرعلی دست های نم دارش را به شلوارش مالید، روی مبل نشست. انگشتان دو دستش را در هم گره زد. با پای چپش روی پای راستش را خواراند "آقا شوهر مریم مرد" آقا محمود به لبخندی که پهنای صورت آفتاب سوخته و کم موی قنبرعلی را پوشانده بود خیره شد "انا الله و انا الیه راجعون. خدا رحمتش کنه. مردن که خوشحالی نداره" قنبرعلی روی مبل خودش را جلو کشید و چشم در چشم آقا محمود شد. صدایش بالا رفت "رحمت؟ خدا عذابش و زیاد کنه. خدا پارچ پارچ زقوم جهنم خوراکش کنه. با مار و عقرب همنشینش کنه." آقا محمود با نوک عصا به ساق پای قنبرعلی زد " بازم شروع کردی. تو به مرده چکار داری؟ بگو از مردن این بنده خدا چه سودی نصیب تو میشه که خوشحالی؟" قنبرعلی پکر به مبل تکیه داد. پاهایش را از تیر رس عصا دور کرد." خب آقا ربط داره دیگه. مریم آزاد میشه. دیگه اسیر این دیو کچل و پیر نیست." لبخند مجدد روی لبهایش برگشت. دست هایش را بهم مالید. با ذوق ادامه داد:" میتونه با من ازدواج کنه" آقا محمود تصویر عروس و داماد را که دو سال پیش در موبایل قنبرعلی دیده بود در ذهنش تداعی کرد. بنده ی خدا کم مو بود و از قنبر علی ده سالی بزرگتر ولی کچل و پیر نبود. "حرفی که می خواستی بهم بزنی همین بود؟" قنبرعلی روی مبل صاف نشست و نفس عمیقی کشید "خب همین، همین نه آقا." عباس آقا اولین بار توی ماشین وقتی داشت می آوردش سمت خانه ی آقا محمود گفته بود:" حداقل سه ماه قبل از رفتنت باید بهم خبر بدی." برای چند لحظه چشم از جاده برداشته بود و چشم در چشم قنبرعلی شده بود:" همینطوری نزاری بری" ولی قنبرعلی از دو روز پیش که مادرش خبر سکته ی پیر کچل را به او داده بود تصمیم گرفته بود برای همیشه برگردد پیش مادر پیرش. با خودش فکر می کرد:" برای چی برای یه پیر مرد غریبه کلفتی کنم؟! میرم کلفتی ننه ی پیر خودم و می کنم. شاید پول بهم نده ولی دعاش که پشت سرم. تازه کی دیگه به پول نیاز داره" با پای چپش ساق پای راست راخاراند. با دست راست دوش سمت چپ:" می خواستم بگم ... خب یعنی .... باید برم شهرمون." آقا محمود از روی مبل بلند شد و به سمت میز وسط پذیرایی رفت. میزی که یک سمتش برگه های آچار کاهی روی هم با نظم آقا محمد چیده شده بودند و همیشه دو سه تا کتاب کنارشان بود و سمت دیگرش جای غذا خوردن آقا محمود و قنبرعلی بود. عباس آقا توی ماشین به قنبرعلی گوش زد کرده بود که باید توی آشپزخانه غذا بخورد و برای آقا محمود میز غذا را در پذیرایی بچیند. همون روز اول که آقا محمود دیگ برنج و خورشت قیمه را روی اپن گذاشت و به قنبرعلی گفت میز غذا را بچیند آقا محمود حرف عباس آقا را با تشر رد کرد. آقا محمود صندلی را از زیر میز بیرون کشید:"آهان. یعنی مرخصی می خوای؟ خب باشه میتونی... " قنبرعلی از روی مبل بلند شد و حرف آقا محمود را قطع کرد. "نه آقا مرخصی نمی خوام... منظورم اینه .... باید وسایلم و جمع کنم برم شهرمون" آقا محمود دست به روی پشتی صندلی برگشت سمتش:" برای مادرت اتفاقی افتاده؟" قنبرعلی دو دستی ریش های کم پشت دو گونه اش را خاراند، سرش را پایین انداخت:" برای تدارک عروسی." آقا محمود سری تکان داد و دستی لای موهای سفید پرپشتش کشید. " پاشو ساکت و ببند. اون دست چکمم بیار. برو یه مرخصی یک هفته ای." قنبرعلی به سمت اتاق آقا محمود رفت. زیر لب غرغر می کرد" مریم حاضر نیست بیاد اینجا کلفتی کنه." آقا محمود روی صندلی نشست. برگه های روبه رویش را زیر و رو کرد و به ترتیب روی هم چید. " صدای قنبرعلی لابه لای صدای باز وبسته شدن در کمد اتاق آقا محمود شنیده می شد "فکر میکنه مریم هم مثل من بدبخت. خب اول بود. ولی الان که نیست. الان خانومی شده برای خودش. شش سال پیش از خداشم بود توی این آشپزخونه آشپزی کنه. حالا ازخودش خونه داره. نمیاد خونه ی یکی دیگه کلفتی." صدای آقا محمود از پذیرایی بلند شد "کجایی قنبرعلی؟ دست چک و پیدا نکردی؟"
آقا محمود همانطور که چک را مینوشت "برو به مادرت سر بزن. نزار پیر زن کار کنه. مثل اینجا همه کار و خودت بکن." سر چرخاند سمت قنبرعلی که دست روی پشتی صندلی سمت راست آقا محمود ایستاده بود." مراسم هفتم اون بنده ی خدا شرکت کن. بعد سر فرصت بیا و وسایلت و جمع کن و برو." قنبرعلی این پا و آن پا شد. با دست راستش بینی اش را خاراند" آخه آقا! اگر مریم متوجه بشه من اینجا کلفتی میکنم. بهم جواب رد میده" آقا محمود چک را در نیمه ی راه کنده شدن رها کرد. سر از نوشتن بالا آورد" فقط به مریم تسلیت می گی" ابروهای قنبرعلی درهم رفت، سرش را پایین آورد" آقا. در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست." آقا محمود چک را به سمت قنبرعلی گرفت:" یه خورده مرغ و گوشت برای مادرت بگیر. دست خالی نری!" چک را از آقا محمود گرفت. مبلغ چک دو برابر حقوق ماهانه اش بود. سرش را بالا آورد دهانش باز شد ولی آقا محمود قبل از شنیدن حرف قنبرعلی چرخید سمت اتاقش:" یادت نره برای مادرت خرید کن."
غروب روز هفتم شوهر مریم، قنبرعلی کلید انداخت و در آپارتمان آقا محمود را باز کرد. ساک کوچک طرح آدیداسش را کنار پادری ول کرد. صدای افتادن ساک روی زمین پارکت بلندتر از حجم صدای ملایم ویالون بود که فضای خانه را پر کرده بود. قنبرعلی همان جا به در تکیه داد و نشست و شروع کرد به های های گریه کردن. عباس آقا با دست های کفی از آشپزخانه بیرون آمد. قبل از رسیدن به در با بازو چراغ پذیرایی را روشن کرد. وقتی قنبرعلی را دم در روی زمین دید سر تکان داد. آقا محمود خودنویس را روی برگه ی تا نصفه نوشته شده گذاشت و عینکش را روی برگه ها. از پشت میز بیرون آمد. دم در اتاق خوابش به عباس آقا اشاره کرد تا به قنبرعلی نزدیک نشود و چیزی نگوید. عباس آقا به آشپزخانه برگشت. خودش جلو رفت دست روی سر قنبرعلی گذاشت. قنبرعلی ایستاد بینی اش را بالا کشید و دوباره زد زیر گریه. خودش را انداخت بغل آقا محمود "آقا دیدید بدبخت شدم. دیدید بیچاره شدم." آقا محمود دستش را گرفت و روی مبل دو نفره کنارش نشست. قنبر علی سرش را در دستانش گرفته بود و شانه هایش می لرزید:" می گفت عاشقم." سرش را بالا آورد. چرخید سمت آقا محمود:" می گفت تا عمر داره من و فراموش نمی کنه." آقا محمود خم شد و دو دستمال جا دستمالی نقره کوب روی میز کشید بیرون و به دست قنبرعلی داد.:" نگام نکرد. باورتون میشه" بادستمال بینی اش را پاک کرد:" به درک. اصلا بره برای همون کچل پیرش گریه و زاری کنه" آقا محمود با اشاره از عباس آقا یک لیوان آب خواست. "بیچاره منم آقا نه اون زنیکه بی وفا." لیوان آب را یک جرعه سر کشید. دوباره زد زیر گریه. عباس آقا نفس بلندی بیرون داد به سمت آشپزخانه برگشت "مجنون بود، حالا دیوونه ام شده." با دستمال های نمداری که دستش بود بینی اش را تمیز کرد:" آقا اصلا همه شون خیانتکارن. همه شون بی وفان." آقا محمود اخم کرد. صدایش را کمی بلند:" بسه دیگه. همه، همه می کنی" قنبرعلی خودش را چرخاند سمت پنجره ی و نیمه پشت به آقا محمود نشست:" آقا تا بوی پول به دماغش خورد. آقا همه چیز و فراموش کرد" صدای عباس آقا به سختی از آشپزخانه شنیده شد:" انتظار داره زن روز هفت شوهره باهاش بگه بخنده. دیوونه است این"
قنبرعلی بینی اش را بالا کشید وچرخید سمت آقا محمود:" آقا باید بودید و میدید. باید میدید چطور خودش و روی قبر مرتیکه انداخته بود و زار میزد. به سینه اش میکوبید و گریه میکرد." آقا محمود یک دستش روی عصا بود و دست دیگرش روی پای چپش. بلند شد، رو آشپزخانه:" عباس جان دستت درد نکنه. بقیه رو قنبرعلی انجام میده" عباس آقا از روی شانه ی آقا محمود نگاهی به قنبرعلی انداخت:" آقاجون وضعیت این پسره معلوم نیست چطوریه. شام براتون تاس کباب درست میکنم و میرم." آقا محمود به پشت سرش نگاه کرد " نه تو برو. وقتی گرسنه اش بشه بلند میشه شام درست میکنه. نگران نباش" عباس آقا کتش را پوشید و صورت پدر را بوسید "آقاجون کاری داشتید زنگ بزنید. تعارف نکنید" چرخید سمت قنبرعلی، ولی با نگاه آقا محمود سری تکان داد و از در بیرون رفت.
قنبرعلی به مبل تکیه داده بود و پاهایش را بغل کرده بود. "آقا اصلا نگاهم نکرد. وقتی رفتم روبه روش ایستادم سر چرخاند و رفت. آقا باورت میشه. اصلا نذاشت حرف بزنم." آقا محمود رو به رویش روی مبل تک نفره نشست. "آقا خیلی خوشگل شده بود. مریم شش سال پیش نبود. آقا مریم شش سال پیش اصلا بلد نبود اینطوری لباس بپوشه. آقا من و دیگه نمی خواد مگه نه؟" منتظر جواب آقا محمود نشد. بلند شد و به طرف ساکش که کنار جا کفشی انداخته بود رفت. "آقا توی این چند روز که کسی و پیدا نکردید؟ اگر پیدا میکردید که عباس آقا اینجا نبود" آقا محمود لبخندی زد. "برو ساکت و خالی کن و یه دوش بگیر بعد هم به فکر شام باش" قنبرعلی ساک به دست به سمت اتاقش رفت. دم در اتاق ایستاد وبه سمت آقا محمود برگشت "آقا فکر میکنید واقعا من و فراموش کرده؟ یعنی اصلا من و نشناخت؟" آقا محمود دهن باز کرد ولی قنبرعلی نگذاشت کلامی بگوید سرچرخاند سمت اتاقش "مهم نیست. دیگه برام مهم نیست. حالم ازش بهم می خوره. دیگه فراموشش میکنم. دیگه درباره اش فکر نمی کنم. اصلا میرم یه نفر دیگه رو پیدا میکنم. اصلا..." بقیه صدایش را دیگر آقا محمود نمی شنید.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم سمیه سلطان‌پور عزیز، سلام. «قنبرعلی» در عین تلخی چه داستان شیرینی بود. وقتی داستانی را به قصد نوشتن یادداشت و نقد می‌خوانم و از جایی به بعد آن‌قدر با راوی و روایت همراه می‌شوم که فراموش می‌کنم متن را برای نقد می‌خواندم، یعنی داستان به قدر کافی جذاب بوده تا حواس من را پرت خودش کند.
«قنبرعلی» حکایت کارگری است که در خانه‌ی آقامحمود نامی کارگری می‌کند. او سال‌ها پیش عاشق دختری به نام مریم بوده که با مرد دیگری ازدواج می‌کند. در اکنون داستان هفت سال از آن اتفاق گذشته. مریم بیوه شده و قنبرعلی تصمیم دارد به شهرش برگردد. اما آقا محمود با رفتنش برای همیشه مخالفت می‌کند. یک هفته به قنبرعلی مرخصی می‌دهد و بعد از یک هفته قنبرعلی دست از پا درازتر و ناامید و عصبانی برمی‌گردد که باز کارگری خانه‌ی آقامحمود را بکند. داستان سرراست و ساده روایت می‌شود، به دور از پیچیدگی‌های زبانی و تکنیکی. همین است که خواننده به راحتی با راوی و روایت همراه می‌شود و با این‌که حدس می‌زند در پایان قرار است چه اتفاقی بیافتد باز هم داستان را ادامه می‌دهد.
سه شخصیت در داستان حضور دارند و سه شخصیت غایبند. نویسنده در معرفی همه‌ی آن‌ها آن‌قدر خوب عمل می‌کند که خواننده چه قنبرعلی، محمود و عباسِ حاضر در داستان چه مادر قنبرعلی، مریم و شوهر مریم را که غایبند باور می‌کند و تصویر روشنی از آن‌ها در ذهنش شکل می‌گیرد. باورپذیر کردن شخصیت‌ها کار ساده‌ای نیست و شما از عهده‌ی این‌کار خوب برآمدید.
در داستان کوتاه وحدت زمان و مکان و محتوا لازم است. در «قنبرعلی» متن به لحاظ زمانی دو پاره شده. پاره‌ی اول قبل از رفتن قنبرعلی به شهر زادگاهش است و پاره‌ی دوم بعد از بازگشت قنبرعلی است. بهتر می‌بود که وحدت زمانی رعایت می‌شد اما در همین موقعیت هم داستان قابل قبولی نوشته شده و دو پاره شدن متن به لحاظ زمانی توی ذوق نمی‌زند.
رفت و برگشت‌های زمانی به موقع به داد داستان می‌رسند و اطلاعات لازم را به خواننده منتقل می‌کنند. گرچه در دادن اطلاعات گاهی متن ایستا شده یا دچار اطناب می‌شود. در بخش‌هایی که مربوط به آقامحمود و بی‌علاقگی‌اش به زندگی با عباس است این ایستایی از ضرب‌آهنگ داستان کم می‌کند. اطلاعاتی که به پیش بردن متن کمک نمی‌کنند بهتر است حذف شوند.
چیزی که در این متن بیش از همه توجه خواننده را جلب می‌کند جریان داشتن زندگی است. خواننده باور می‌کند که راوی از لای در یا پنجره‌ی خانه‌ی آقامحمود سرک کشیده و هر آن‌چه را دیده و شنیده بازگو می‌کند و همین برش کوتاه برای کامل شدن داستان «قنبرعلی» کافی است.
خانم سلطان‌پور عزیز، «قنبرعلی» داستان خوبی است و به شما بابت نوشتنش تبریک می‌گویم. اما حتماً متن را بازنویسی کنید. جملات احتیاج به چکش‌خوری بیشتر دارند. روی گفتگوها هم تأمل بیشتری کنید. اطمینان دارم این متن بعد از بازنویسی به موقعیت بهتری می‌رسد. نوشته‌اید که پنج سال است به داستان‌نویسی روی آوردید. از همین یک داستان هم می‌شود فهمید که نوشتن را باعلاقه و مصمم دنبال می‌کنید. امیدوارم به زودی داستان‌های بیشتری از شما بخوانیم. داستان‌هایی که نشان دهند نویسنده هنر نوشتنش را در ژانرها و موضوعات مختلف محک زده تا به تجربیات بیشتری در این زمینه دست پیدا کند.
«قنبرعلی» را بعد از بازنویسی به پایگاه ارسال کنید تا در سایت «کافه داستان» شما و داستان‌تان را به دوستان همراهِ سایت معرفی کنم.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
نازنین جودت » 9 روز پیش
منتقد داستان
سلام. خواهش می کنم. موفق باشید
سمیه سلطانپور » 9 روز پیش
خانم جودت عزیز دستتون درد نکنه. خیلی ممنون بابت انرژی مثبت و انگیزه ای که دادید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.