دخالت‌های نویسنده در متن




عنوان داستان : قلبهای برفی
نویسنده داستان : نواب همتیان

نگاه ها به مادری خیره بود که وسط میدان روستا داد و فریاد می کرد. در غم گم شدن فرزندش، گاهی به صورتش سیلی می زد و گاهی به سینه. برف هم می بارد. سردی شیون های این زن و گونه های سرخ او، بار غم و سرما را دو چندان نشان می داد. زن ها و مردها دست روی دست گذاشته اند و به جیغ های این زن گوش می دادند. صدای جیغ های او گاهی در کوه بالای روستا هم می پیچید. در نگاه اطرافیان، درماندگی و بیچارگی موج می زد. درماندگی از اینکه این اتفاقِ امسال و امروز نیست. سالهاست که فرزندان این روستا یکی پس از دیگری گم می شوند، اما کسی نمی داند چرا. چروک دور چشمان شان سپرِ دانه های برف نیست. از ترس است. که مبادا گم شونده ی بعدی فرزند دلبند آنها باشد؟ اما این ترس موجب نشد که دستی بر سر کودکشان بکشند و این از همه چیز ترسناک تر بود.
قاسم هم به شیون های زن نگاه می کند. گاهی دستش را ها می کند و از پدرش می پرسد "بابا. چرا سهراب گم شده؟" پدر قاسم برمیگردد و نگاهی به چهره ی قاسم می کند. نگاهی سردتر از برفی که می بارید. چیزی نمی گوید و به دیدن شیون های زن ادامه می دهد. گویی روضه خوانی های این زن حکایت از روضه های دیگری دارد. پس، اینچنین بهت آور شده همه چیز. جواب ندادن پدر قاسم از ترس و اضطراب است. هیچ کس نمی داند که چرا سهراب هم مثل چند پسر بچه و دختر بچه ی قبل گم شده است. زنِ وسط میدان از حال رفت. زن های دیگر زیر بغل های او را میگیرند و کشان کشان به خانه اش میبرند. زن ها هم گویا عادت دارند. می آمدند ، می ایستادند تا زنی که فرزند گم کرده، از هوش برود و سپس ماموریت تکراری خود را انجام دهند. و باز هم روستا آرام گرفت. اما بدون یک کودک دیگر. صبح زود قاسم از خواب بیدار شد. لحافِ کرسی را کنار زد و از پنجره بیرون را نگاه کرد.برف سنگینی باریده بود. اما آفتاب شده بود. گرما میان این همه سرما می چسبد. شال و کلاه کرد و رفت، رفت و رفت ورفت تا از روستا خارج شد و به کوه کنار ده رسید.
بازی، بازی و بازی .قاسم در میان این دشت سفید مانند نقطه ی سیاهی بود که روی این پهنه ی سفید رنگ می غلطید و بازی می کرد. همبازی هایش را گم کرده بود. او سرما را دلیل گم شدن آنها می دانست. سرمای زمستان و برف که نه. سرمای نگاه های بی مهر که ذره ای بوی محبت ندارند. دست خودش نبود. شاید اهالی روستا هم زخم خورده هستند. سال به سال بر زخم های گم شدن جگرگوشه هایشان اضافه می شد و آن ها نمی دانستند چرا.
پدر قاسم سراسیمه از ده بیرون آمد و قاسم را پیدا کرد.کتک مفصلی به او زد و او را به ده برگرداند. قاسم هم گریه کنان در گوشه ای از خانه نشست و با خود تخیل می کرد. با خود می گفت سهراب را هم حتما کتک زدند که گم شد. قاسم سردی دستان پدرش را دلیل گم شدن سهراب می دانست. سفره ی ناهار پهن بود. بوی غذا در خانه پیچیده بود. در این هوای سرد واقعا یک غذای گرم می چسبید. اما دریغ از ذره ای کشش در قاسم برای خوردن غذا. قاسم لب به غذا نزد . گاهی به سبیل ها و اخم های پدرش نگاه می کرد که زیر بار جویدن لقمه دوران می خوردند و در ذهنش می گفت، اگر روزی بتوانم حتما سبیل هایش را از ته می زنم. آره پدرم بدون سبیل مهربان تر می شود. اما دستانش را چه کنم؟ او دستانش همیشه همین قدر سنگین بوده است. کاش می شد به دستانش دستکش بپوشد. یا اینکه اینقدر کار کند تا دستانش تاول بزند و نتواند با آنها سیلی بزند. اما آن چوب را چه کنم؟ چوب ها همه جا هستند. کلفت و نازک. طعم همه را چشیده ام. کاش خدا درخت را نیافریده بود.آن وقت پدرم هیچ چوبی در گوشه ی اتاق برای زدن من نداشت.
قاسم در همین فکرها بود که پس گردنی خورد که چرا غذا نمی خورد و کلی تهدید دیگر، یکی پس از دیگری. اگرغذا نخورد حتما او هم گم خواهد شد. قاسم هم از روی اجبار چند لقمه ای را کوفت کرد تا پدرش نگاه غضبناک نداشته باشد.
هنگام چرت پدر بود قاسم به بیرون از خانه رفت تا بازی کند. بازیگوشی دوباره او را به بیرون ده کشاند. جست و خیز ها، قاسم را به بیرون از ده کشاند. بازی، بازی و بازی تا این که دستش به چیزی زیر برف ها خورد. برف ها را کنار زد.سهراب بود که سرد و یخ زده زیر برف ها بود، گویی هزاران سال خوابیده است. هم ذوق زده بود و هم ترسیده. بالای سر سهراب نشست و به صورتش نگاه کرد. نگاهی سنگین و معنادار. از آن نگاه ها که هزاران حرف دارد.
درددلش شروع شد. سهراب تو چرا اینجا خوابیدی؟ مگر در خانه ات جای خواب نداشتی؟ تو نمی دانی بقیه ی بچه های گم شده ی روستا کجا هستن؟ تو نمی دانی چه بلایی سر آن ها آمده؟نکند در همین دشت زیر این برف ها خوابیده اند؟ نکند کنار تو خوابیده اند؟
برف کم کم شروع به باریدن کرد. کنجکاوی تمام وجود قاسم را گرفت. نگاهی به دشت سفیدِ برفی کرد و نگاهی به صورت یخ زده ی سهراب و باز هم دردِ دل.
سهراب، پدر تو سبیل بزرگی دارد؟ دستان سنگینی دارد؟ با چوب تو را می زند؟
قاسم دوست داشت جواب همه ی سوالاتش را سهراب بلد باشد. اما سهراب جز یک نگاه یخ زده چیزی برای او نداشت. اما قاسم دوست داشت سهراب آنگونه که خودش می خواهد جواب دهد.
آره می دانم که با من موافقی. اصلا شاید از دست پدرت فرار کرده ای و اینجا خوابیده ای. ولی خوش به حالت. هرروز برف بازی می کنی. بدون اینکه کتک بخوری. ولی من به خاطر برف بازی کتک می خورم. غذا هم نخورم کتک می خورم . کاش زنده بودی و با هم بازی می کردیم.
کم کم هوا تاریک شد و قاسم هنوز آنجا کنار سهراب نشسته است. گویی محرم راز پیدا کرده است. کسی که رمز و رازها و درد دل های ده سال کودکیش را بدون وقفه می شنید. قاسم این حال را دوست داشت.
سهراب، می دانی اگر الان به خانه بروم پدرم مرا کتک میزند؟ اصلا دوست ندارم به خانه بروم. دوست دارم کنار تو باشم. میان سوز و سرما و گرگ و میش عصرگاهی گرم صحبت با دوستش سهراب بود که دید دستی در دست سهراب است.
با دستان کوچک و سردش برف ها را کنار زد وگمشده ی دو سال پیش را یافت. گمشده ای که از گم شدنش مادری دق کرده بود. همین طور ادامه داد و نرگس را، و بابک را و حسن را و عصمت را و معصومه را و بیژن را پیدا کرد.اما ذوق زده نشد،چون می خواست کسی خبردار نشود. قاسم برف ها را روی همبازی های یخ زده اش برگرداند. انگار این لحاف سرد زمستانی را به تن آنها خوش می دید. گویی در این سرما روی آن ها لحاف می کشید تا سردشان نشود. لحافی از برف و یخ. شب شده بود و بارش برف هم شدیدتر. نه بویی و نه صدایی و نه کلامی. قاسم می شنید که از روستا جمعی فانوس به دست در حال جست و جوی او هستند. قاسم هم که الان راهی برای فرار از بی مهری پیدا کرده بود دوست نداشت برگردد. رفت و کنار سهراب دراز کشید و دستش را در دست سهراب گذاشت و چشمانش را بست. ذره ذره و قطره قطره برف روی او جمع شد و لحافی سفید روی او را نیز پوشاند و کنار همبازی هایش به خواب ابدی رفت.
صبح شد. و تکرار همان صحنه ی غمناک میدان روستا. اما این بار بازیگر میدان، مادر قاسم است که شیون به راه انداخته و روضه می خواند و هنوز نمی دانند چرا؟ و هنوز در گوشه ی میدان کودکی دستانش را ها می کند تا از پدرش بپرسد که قاسم چراگم شده و هنوز پدرانی که جواب نمی دهند. برفی که می بارید دعا می کرد که ای کاش لحاف این روستا می شد تا شاید گرمی این برف بر سرمای سردتر از برف آن چیره شود و جواب سوال هایشان داده شود.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود بر جناب همتیان عزیز
داستان «قلب‌های برفی» تم خوبی دارد. فضایی که ساخته‌اید آدم را با خودش همراه می‌کند و سرمایی که خلق کرده‌اید از همان ابتدا مخاطب را درگیر خودش می‌کند. منتها از همان اول اشکال‌هایی خودش را نشان می‌دهد. نخستین اشکالی که خواندن را با دست‌انداز همراه کرده استفاده از زمان است. فعل‌هایی که انتخاب می‌کنید به لحاظ زمانی با هم همخوانی ندارند. مدام تغییر می‌کنند. ابتدا فکر کردم عمد زبانی در کار باشد و شما بخواهید به زبان خاصی در داستان برسید اما جلوتر که رفتم دیدم نه مشکل جای دیگری است. مشکل این است که شما نمی‌دانید داستان شما حالا دارد اتفاق می‌افتد یا قبلا اتفاق افتاده و حالا دارید آن را روایت می‌کنید. این دو نوع روایت دو شیوه خاص خودش را دارد. اگر هم بخواهید زمان‌ها را درهم بریزید که ماجرا اصلا فرق می‌کند و ساختاری که در داستان دارید متفاوت است. مثلا همین دم‌دمای داستان‌تان را ببینید: «برف هم می بارد. سردی شیون‌های این زن و گونه‌های سرخ او، بار غم و سرما را دو چندان نشان می‌داد.»
در این‌ج برف در زمان حال اتفاق افتاده است و فعل بعدی یعنی نشان می‌داد به گذشته ارجاع داده می‌شود. جمله بعدی‌اش را هم ببینید: «زن‌ها و مردها دست روی دست گذاشته‌اند و به جیغ‌های این زن گوش می‌دادند.»
وقتی زن‌ها و مردها دست‌های‌شان را روی هم گذاشته‌اند و زمان حال است بنابراین فعل بعدی هم باید در زمان حال اتفاق بیافتد و «گوش می‌دادند» بشود «گوش می‌دهند».
اگر بخواهم از این دست مثال های فعلی و زمانی در داستان شما بزنم باید خط به خط جلو بروم و طومار بلندی می‌شود. همین یک نکته باعث می‌شود خواندن با دست‌انداز همراه شود.
یک مساله دیگر که نمی‌گذارد من با داستان شما همراه بشوم دخالت‌های بی‌جای نویسنده در نوشتن است. شما راوی صرف این داستان نیستید. خیلی جاها اظهارنظرهایی می‌کنید که معلوم است پای نویسنده در میان است و راوی یا شخصیت‌های داستان نیستند که کلمه‌ها را پیش می‌برند. باید همیشه متوجه باشید که نویسنده همان راوی نیست. شما حق اظهارنظر در داستان را ندارید. شما فقط باید راوی را پیش ببرید تا او خودش کار را به انجام برساند. این جمله‌ها را ببینید که فکرهای یک کودک است: «همبازی‌هایش را گم کرده بود. او سرما را دلیل گم شدن آنها می‌دانست. سرمای زمستان و برف که نه. سرمای نگاه‌های بی‌مهر که ذره‌ای بوی محبت ندارند.»
این جمله از قد و قواره این بچه بزگ‌تر است. شما وقتی دارید یک بچه را روایت می‌کنید و وارد ذهن او می‌شوید باید توجه کنید که دارید از راویه فکری او داستان را پیش می‌برید. کلمه‌های «سرمای نگاه‌های بی‌مهر که ذره‌ای از بوی محبت ندارند» خیلی فیلسوفانه‌تر و حکیمانه‌تر و شاعرانه‌تر از فکری است که این بچه می‌تواند بکند. این‌جاست که می‌بینیم پای نویسنده‌ای وسط است که دلش می‌خواهد وسط داستان شاعرانگی کند. از این دست جملات شاعرانه در داستان شما کم نیست. مثلا ببینید: «نگاهی سردتر از برفی که می‌بارید.» یا «نگاهی سنگین و معنادار. از آن نگاه‌ها که هزاران حرف دارد.»
واقعا از آن نگاه‌هایی که هزاران حرف دارد چه نوع نگاهی است؟ چطور می‌شود این نگاه را در داستان نشان داد. این‌که بگوییم نگاه هزاران حرف‌دار خیلی ساده است. اما این‌که بخواهیم این توصیف را نشان بدهیم سخت است. داستان یعنی نشان دادن و نه تعریف و توصیف کردن.
مشکل دیگر هم این است که شما یکبار داستان‌تان را برای مخاطب تعریف می‌کنید و بعد هم می‌نشینید برای مخاطب نتیجه‌گیری می‌کنید. شما باید راوی داستان باشید. نباید فهم مخاطب را دست کم بگیرید. داستان شما این است: «بچه‌ها در یک روستا گم می‌شوند. پسری به دلیل نامهربانی‌های پدرش از روستا خارج می‌شود و در برف‌های بیرون روستا با جسدهای بی‌جان هم‌بازی‌هایش روبه‌رو می‌شود. و خودش هم جزیی از آن‌ها می‌شود.»
اگر شما همین را روایت کنید موفق هستید. اما زمانی که شما می‌خواهید حکم‌های فلسفی بدهید و نتیجه‌گیری‌های اخلاقی داشته‌ باشید به داستان ضربه می‌زنید. این جمله انتهایی داستان‌تان را ببینید: «برفی که می‌بارید دعا می‌کرد که ای کاش لحاف این روستا می‌شد تا شاید گرمی این برف بر سرمای سردتر از برف آن چیره شود و جواب سوال‌های‌شان داده شود.»
این بدترین پایانی است که داستان شما به خودش می‌بیند. پاراگراف آخر می‌تواند در داستان شما نباشد و شما داستان را همان‌جا که پسر زیر برف کنار بچه‌های دیگر می‌میرد تمام کنید. داستان شما آن‌جا تمام شده است. بقیه داستان‌تان توضیحات اضافه‌ای است که یکبار در ابتدای داستان دیده‌ایم. همان‌جایی که زنی از زن‌های روستا درحال گریه و زاری کردن است. اگر می‌خواستید این تکرار شوندگی را در داستان نشان داده باشید در لابه‌لای داستان اشاره کرده‌اید که این اتفاق مدام درحال رخ دادن است بنابراین به تصویر پایانی و نتیجه‌گیری‌های انتهایی داستان نیازی نیست.
البته این را هم بگویم که شما تلاشی برای باورپذیر کردن اتفاق نکرده‌اید. برای من سوال‌هایی پیش می‌آید. درست است که خواستید از سمبلیک بودن ماجرا استفاده کنید اما این داستان‌تان را باورپذیر نمی‌کند یک عنصر باورپذیر باید در داستان وجود داشته باشد تا من به‌عنوان خواننده باور کنم که پدرها و مادرها چرا تا به حال بچه‌های‌شان را پیدا نکرده‌اند ولی بچه‌ها همدیگر را پیدا می‌کنند.
منتظر داستان‌های دیگر شما هستیم.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
نواب همتیان » دوشنبه 02 بهمن 1396
ممنون از نظرات به جا و سازنده ی شما. حتما در داستان های بعدی نکات شما را مد نظر قرار خواهم داد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.